<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
  <title>ادبستان</title>
  <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/" />
  <modified>2009-05-10T18:45:01Z</modified>
  <tagline></tagline>
  <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9</id>
  <generator url="http://www.movabletype.org/" version="2.661">Movable Type</generator>
  <copyright>Copyright (c) 2009, محمدزاده</copyright>
  <entry>
    <title>تبلیغات</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000951.php" />
    <modified>2009-05-10T18:45:01Z</modified>
    <issued>2009-05-10T22:15:01+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2009://9.951</id>
    <created>2009-05-10T18:45:01Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[این کلمات کلیدی معمولا انتخاب اول گوگل است&nbsp; و این بدان&nbsp; معناست که اگر نام&nbsp; و&nbsp; تبلیغ شما مورد جستجو قرار گیرد به احتمال زیاد مخاطب از طریق&nbsp; موتور&nbsp; جستجو به سایت&nbsp; ادبستان&nbsp; هدایت&nbsp;&nbsp;شده &nbsp;و با آیکون تبلیغی&nbsp; شما&nbsp; مواجه&nbsp; خواهد شد..
&nbsp;
قابل ذکر است که تبلیغ شما در هزاران صفحه سایت اعم از صفحه ی اول و صفحات آرشیو تکی . هفتگی و ماهانه و .... به صورت همزمان نمایش داده خواهد شد.تعداد بازدیدکنندگان سایت را می توانید در این جا مشاهده کنید. لازم به ذکر است که بیشتر بازدید کنندگان از موتورهای جستجو و با کلمات مرتبط فرهنگی و ادبی به ادبستان می آیند. در این دو تصویر که از شمارشگر سایت گرفته شده به خوبی هدف و کلمات کلیدی مورد جستجو را نشان می دهد.
و تصویر چند دقیقه ی&nbsp; بعد 

برای تبلیغ در ادبستان به روش های زیر می توانید عمل نمایید متن و&nbsp; موضوع تبلیغ&nbsp; خود را از طریق فرم زیر ارسال نمایید در اسرع وقت با شما تماس&nbsp; گرفته خواهد شد.]]></summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>تبلیغات</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P></p>]]>
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify>سایت ادبستان با صد ها بازدید کننده مرتبط در روز و یکی از پربیننده ترین سایت های ادبی فارسی مکان مناسبی برای تبلیغ محصولات فرهنگی, مجلات ادبی و سایت ها و وبلاگ ها و ... است.</P><br />
<P dir=rtl align=justify><STRONG>این بخش به زودی با استفاده از پیشرفته ترین نرم&nbsp; افزار های خودکار تبلیغ&nbsp; راه اندازی می شود</STRONG></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6600>سایت ادبستان از پیشنهادات شما در این زمینه استقبال می کند</FONT></P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>شفیعی کدکنی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000980.php" />
    <modified>2008-07-25T04:41:12Z</modified>
    <issued>2008-07-25T08:11:12+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.980</id>
    <created>2008-07-25T04:41:12Z</created>
    <summary type="text/plain">
شفیعی کدکنی</summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>شعر معاصر ايران</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      <![CDATA[<p>&nbsp; </p>]]>
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><IMG height=360 alt=shafiei.jpg src="http://www.iranpoetry.com/archives/shafiei.jpg" width=300 border=0></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#33cc33>محمدرضا شَفیعی کَدکَنی، زاده ی ۱۹ مهر سال ۱۳۱۸ از نویسندگان و شاعران امروز ایران است. تخلص وی در شعر م. سرشک است.<BR>دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸ دربخش كدكن شهرستان تربت حیدریه در استان خراسان رضوی، چشم به جهان گشود. شفیعی کدکنی دوره‌های دبستان و دبیرستان را در مشهد گذراند، و چندی‌ نیز به‌ فراگیری‌ زبان‌ و ادبیات‌ عرب, فقه،‌ کلام‌ و اصول‌ سپری کرد. او مدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه فردوسی و مدرک دکتری را نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت. او اکنون استاد ادبیات دانشگاه تهران است. او از جمله دوستان نزدیک مهدی اخوان ثالث شاعر خراسانی به شمار می رود و دلبستگی خود را به اشعار وی پنهان نمی کرد.</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#33cc33>وی سرودن شعر را از جوانی به شیوه کلاسیک آغاز کرد. ولی پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به نیما یوشیج روی آورد .او با سرودن در کوچه باغ های نیشابور به نام‌آوری رسید. آثار شفیعی را می‌توان به دو گروه انتقادی و مجموعه اشعار خود وی تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده، شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه نظریه ادبی می‌شود، که بخشی از آن‌ها در زیر آورده شده‌اند. در میان آثار نظری شفیعی کدکنی کتاب موسیقی شعر جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعار در کوچه باغ‌های نشابور آوازه بیشتری دارد.</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#33cc33>شفیعی کدکنی را باید در زمره ی شاعران اجتماعی بدانیم. او در اشعار خود تصویری از جامعه ایرانی در دهه ی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را بازتاب می دهد، و با رمز و کنایه آن دوران را به خواننده می نمایاند. دلبستگی و گرایش فراوان به آیین وفرهنگ اسلامی و بخصوص خراسان نشان می دهد.</FONT> <FONT color=#33cc00>منبع زندگینامه: ویکی پدیا</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>از کتاب <FONT color=#33ff00>از کوچه باغ های نشابور</FONT><BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>سفر به خیر</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;به کجا چنین شتابان ؟<BR>&nbsp;گون از نسیم پرسید<BR>دل من گرفته زینجا<BR>هوس سفر نداری<BR>ز غبار این بیابان ؟<BR>&nbsp;همه آرزویم اما<BR>&nbsp;چه کنم که بسته پایم<BR>&nbsp;به کجا چنین شتابان ؟<BR>&nbsp;به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم<BR>سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را<BR>چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی<BR>به شکوفه ها به باران<BR>&nbsp;برسان سلام ما را! </P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>صدای بال ققنوسان</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;پس از چندین فراموشی و خاموشی<BR>&nbsp;صبور پیرم<BR>ای خنیاگر پارین و پیرارین<BR>چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد<BR>&nbsp;چه وحشتناک خواهد بود<BR>&nbsp;آن آواز<BR>که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد<BR>نمی دانم در این چنگ غبار آگین<BR>تمام سوگوارانت<BR>&nbsp;که در تعبید تاریخ اند<BR>دوباره باز هم آوای غمگین شان<BR>&nbsp;طنین شوق خواهد داشت ؟<BR>شنیدی یا نه آن آواز خونین را ؟<BR>نه آواز پر جبریل<BR>صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است<BR>&nbsp;که بال افشان مرگی دیگر<BR>&nbsp;اندر آرزوی زادنی دیگر<BR>&nbsp;حریقی دودناک افروخته<BR>در این شب تاریک<BR>در آن سوی بهار و آن سوی پاییز<BR>&nbsp;نه چندان دور<BR>&nbsp;همین نزدیک<BR>&nbsp;بهار عشق سرخ است این و عقل سبز<BR>بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه ی شب<BR>&nbsp;پس از آنجا کجا<BR>&nbsp;یارب ؟<BR>درآنجایی که آن ققنوس آتش می زند خود را<BR>&nbsp;پس از آنجا<BR>کجا ققنوس بال افشان کند<BR>&nbsp;در آتشی دیگر ؟<BR>خوشا مرگی دگر!<BR>&nbsp;با آرزوی زایشی دیگر!<BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>&nbsp;از بودن و سرودن</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>صبح آمده ست برخیز<BR>&nbsp;بانگ خروس گوید<BR>وینخواب و خستگی را<BR>&nbsp;در شط شب رها کن<BR>&nbsp;مستان نیم شب را<BR>&nbsp;رندان تشنه لب را<BR>&nbsp;بار دگر به فریاد<BR>&nbsp;در کوچه ها صدا کن<BR>خواب دریچه ها را<BR>&nbsp;با نعره سنگ بشکن<BR>بار دگر به شادی<BR>&nbsp;دروازه های شب را<BR>&nbsp;رو بر سپیده<BR>&nbsp;وا کن<BR>&nbsp;بانگ خروس گوید:<BR>&nbsp;فریاد شوق بفکن!<BR>زندان واژه ها را دیوار و باره بشکن!<BR>و آواز عاشقان را<BR>مهمان کوچه ها کن!<BR>زین بر نسیم بگذار<BR>تا بگذری از این بحر<BR>وز آن دو روزن صبح<BR>&nbsp;در کوچه باغ مستی<BR>باران صبحدم را<BR>&nbsp;بر شاخه ی اقاقی<BR>آیینه ی خدا کن<BR>بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را<BR>کان تار و پود چرکین<BR>باغ عقیم دیروز<BR>اینک جوانه آورد<BR>بنگر به نسترن ها<BR>&nbsp;بر شانه های دیوار<BR>&nbsp;خواب بنفشگان را<BR>&nbsp;با نغمه ای در آمیز<BR>&nbsp;و اشراق صبحدم را<BR>در شعر جویباران<BR>از بودن و سرودن<BR>&nbsp;تفسیری آشنا کن<BR>بیداری زمان را<BR>&nbsp;با من بخوان به فریاد<BR>&nbsp;ور مرد خواب و خفتی<BR>&nbsp;رو سر بنه به بالین!<BR>&nbsp;تنها مرا رها کن</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>کبریت های صاعقه در شب</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>1<BR>کبریت های صاعقه<BR>&nbsp;پی در پی<BR>&nbsp;خاموش می شود<BR>&nbsp;شب همچنان شب است<BR>با این که یک بهار و دو پاییز<BR>&nbsp;زنجیره ی زمان را<BR>با سبز و زردشان<BR>&nbsp;از آب رودخانه گذر دادند<BR>&nbsp;دیدیم<BR>در آب رودخانه همه سال<BR>&nbsp;خون بود و خاک گرم<BR>&nbsp;که می رفت<BR>در شط<BR>&nbsp;شطی که دست مردی<BR>&nbsp;در موج های نرمش<BR>آیینه ی خدا را<BR>&nbsp;یک روز شست و شو داد<BR>2<BR>&nbsp;کبریت های صاعقه<BR>&nbsp;پی در پی<BR>&nbsp;خاموش می شد<BR>شب همچنان شب است<BR>خون است و خاک گرم<BR>نظارگان مات شب و روز<BR>بسیار روزها و چه بسیار<BR>3<BR>کبریت های صاعقه<BR>پی در پی<BR>شب را<BR>&nbsp;کمرنگ می کند<BR>من دیدم و صبور گذشتن<BR>&nbsp;خون از رگان فقر و شهامت<BR>&nbsp;جاری بود<BR>&nbsp;در خاک های اردن سینا<BR>4<BR>&nbsp;کبریت های صاعقه شب را<BR>بی رنگ می کند<BR>&nbsp;چندان که در ولایت مشرق<BR>از شهر بند کهنه ی نیشابور<BR>سرکرده ی قبیله ی تاتار<BR>&nbsp;فریاد هم صدایی خود را<BR>فانوس دود خورده ی تاریک<BR>از روشنای صبح می آویزد<BR>&nbsp;کبریت های صاعقه<BR>شب را<BR>نابود می کند</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>زان سوی خواب مرداب</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند<BR>آرامش گلوله ی سربی را<BR>&nbsp;درخون خویشتن<BR>این گونه عاشقانه پذیرفتند<BR>&nbsp;این گونه مهربان<BR>زان سوی خواب مرداب آوازتان بلند<BR>می خواهم از نسیم بپرسم<BR>&nbsp;بی جزر و مد قلب شما<BR>آه<BR>دریا چگونه می تپد امروز ؟<BR>ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند<BR>دیدارتان ترنم بودن<BR>بدرودتان شکوه سرودن<BR>تاریختان بلند و سرافراز<BR>آن سان که گشت نام سر دار<BR>زان یار باستانی همرازتان بلند <BR>&nbsp;<BR>&nbsp;<BR>&nbsp;<BR>از کتاب&nbsp;<FONT color=#33ff00> از بودن و سرودن</FONT> </P><br />
<P dir=rtl align=justify>پرسش</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;گیرم که این درخت تناور<BR>&nbsp;در قله ی بلوغ<BR>&nbsp;آبستن از نسیم گناهی ست<BR>اما<BR>&nbsp;ای ابر سوگوار سیه پوش<BR>این شاخه ی شکوفه چه کرده ست<BR>&nbsp;کاین سان کبود مانده و خاموش ؟<BR>گیرم خدا نخواست که این شاخه<BR>&nbsp;بیند ز ابر و باد نوازش<BR>&nbsp;اما<BR>&nbsp;این شاخه ی شکوفه که افسرد<BR>از سردی بهار<BR>&nbsp;با گونه ی کبود<BR>آیا چه کرده بود ؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>باغ برهنه</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>زاغی سیاه و خسته به مقراض بالهاش<BR>پیراهن حریر شفق را برید و رفت<BR>من در حضور باغ برهنه<BR>در لحظه ی عبور شبانگاه<BR>پلک جوانه ها را<BR>&nbsp;آهسته می گشایم و می گویم:<BR>آیا<BR>&nbsp;اینان<BR>&nbsp;رویای رندگی را<BR>&nbsp;در آفتاب و باران<BR>بر آستان فردا احساس می کنند ؟<BR>در دوردست باغ برهنه چکاوکی<BR>بر شاخه می سراید<BR>این چند برگ پیر<BR>وقتی گسست از شاخ<BR>آندم جوانه های جوان<BR>باز می شود<BR>&nbsp;بیداری بهار<BR>آغاز می شود</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>آشیان متروک</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>همه ایوان و صحن خانه خاموش<BR>همه دیوارها درهم شکسته<BR>&nbsp;به هر طاقش تنیده عنکبوتی<BR>به روی سقف گرد غم نشسته</P><br />
<P dir=rtl align=justify>چنین ویرانه افتاده ست و بی کس<BR>خدایا این همان کاشانه ی ماست ؟<BR>درین تنهایی بی آشیانش<BR>مگر تصویری از افسانه ی ماست ؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>غریب افتاده در آن پای دیوار<BR>ملول و زار و عریان داربستی<BR>بر آورده ست سوی آسمان ها<BR>&nbsp;به نفرین سپهر پیر دستی</P><br />
<P dir=rtl align=justify>در اصطبلش ستور شیهه زن کو ؟<BR>تنورش مانده بی آتش زمانی ست<BR>نمانده کس درین تنهایی تلخ<BR>که خود افسرده از خواب گرانی ست</P><br />
<P dir=rtl align=justify>به شب اینجا چراغی نیست روشن<BR>به روز اینجا نمانده های و هویی<BR>دریغا مانده از آن روزگاران<BR>شکسته بر کنار رف سبویی</P><br />
<P dir=rtl align=justify>در اینجا زادم از مادر زمانی<BR>مرا این خانه مهد و آشیان است<BR>نخستین آسمانی را که دیدم<BR>خدا داند که خود این آسمان است</P><br />
<P dir=rtl align=justify>چه شب ها مادرم افسانه می گفت<BR>از آن گنجشک آشی ماشی و من<BR>به رویاهای شیرین غرقه بودم<BR>نشسته محو گفتارش به دامن</P><br />
<P dir=rtl align=justify>چه شبهایی که رویا زورقم را<BR>کنار زورق مهتاب می راند<BR>د گوشم بر ترانه ی دلنشینی<BR>که تنها دختر همسایه می خواند</P><br />
<P dir=rtl align=justify>چه روزانی که با طفلان همسال<BR>&nbsp;به کوچه اسب چوبی می دواندم<BR>به زیر آفتاب بامدادان<BR>به روی بام کفتر می پراندم</P><br />
<P dir=rtl align=justify>تهی افتاده اینک آشیانشان<BR>به سان پیکری بی زندگانی<BR>کبوترها همه پرواز کردند<BR>به رنگ آرزو های جوانی</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;از کتاب&nbsp; <FONT color=#33ff00>شبگیر</FONT><BR><FONT color=#ff9900></FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>کاروان</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>پیش رویم گرد راه کاروانی رفته تا بس دور<BR>سوی آفاقی دگر سرشار از شادابی و شادی<BR>پشت سر گسترده دشت روزگاران تهی<BR>سرشار خاموشی<BR>دشت انبوه فراموشی<BR>وای من کز بستر آن لحظه های سبز<BR>دیر ‚ چشم از خواب نوشینم گشودم ‚ دیر<BR>برده بود افسون شیرین لای لای نغز تاریخم<BR>سوی شهر ساحل رویا<BR>&nbsp;من در آن بشکوه و طرفه شارسان دور<BR>شهسوار رخش رویین غرور خویشتن بودم<BR>باختر سو تاختگاهم : دشتهای روم<BR>مرز خاور سوی فرمانم : دیار چین<BR>شعله می زد در نگاهم آتش زردشت<BR>تازیانه می زد مغرور بر دریا<BR>با شکوه شوکت دیرین<BR>پیش آهنگ سپاهم<BR>صد هزاران گرد رویین تن<BR>با درفش کاویان جاودان پیروز<BR>تیغ هاشان بر گذشته از حریر ابر<BR>سر به سر روی زمین زیر نگین من<BR>من به رویای نجیب و مهربان خویش<BR>شادمان بودم<BR>همچو موج برکه ای<BR>با خلوت مهتاب در نجوا<BR>در شبستان خیال خویش بیرون از زمین و آسمان بودم<BR>بانگ زنگ کاروان روزگاران<BR>خواب نوشین مرا آشفت<BR>تا گشودم چشم<BR>رفته بود آن کاروان و مانده بود از او<BR>گرد انبوهی پریشان<BR>چون تنوره ی دیو<BR>در صحرا<BR>که نیارم دید از بس تیرگی دیگر<BR>جای پای کاروان رفته را یا پیش پایم را<BR>کاروان رهروان باختر دیری ست<BR>کرده شبگیر و گذشته از کنار من<BR>رفته تا شهر هزاران آرزوی دور<BR>شهر آذین بسته از رنگین کمانهای بهار<BR>فکر انسان ها<BR>شهر افسونگر کبوترهای پیغام بشر<BR>زی کشور خورشید<BR>شهر زرین غرفه های نور<BR>وینک اینجا مانده من خاموش و سرگردان<BR>با گروهی حسرت و هیهات<BR>دیگرم هرگز<BR>نه توان راه پیمودن<BR>به سوی کاروان رفته تا بس دور<BR>که گذشته روزگارانی ست زین صحرا<BR>نه دگر باور بدان افسانه ولالایی شیرین<BR>مانده از این سو<BR>رانده از آنجا<BR>نک چه سود از این شتاب دیر<BR>از پس آن خامشی و آن درنگ<BR>زود<BR>دیر شد هنگام بیداری<BR>ای خوش آن دنیای خاموشی<BR>و سکوت پرنیان پوش فراموشی</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;<BR><FONT color=#ff9900>باغ خودرو</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>خروس خانه ی همسایه می خواند<BR>و باران سحرگاهان اسفند<BR>فرو می ریخت از ابری شتابان<BR>گریزان ابرها بر آبی صبح<BR>چنان چون قاصدک بر کاسنی زار<BR>روان بودند زی کوه وبیابان<BR>و من در اوج آن لحظه ی خدایی<BR>در آن اندیشه و آن بیشه بودم<BR>که در آن سوی باغ پر گل ابر<BR>دران ژرف کبود آیا کسی هست؟<BR>که این باغ شفق گلخانه ی اوست<BR>و فانوس بلورین ستاره<BR>بر این نیلی رواق جاودان دور<BR>چراغ روشن کاشانه ی اوست<BR>و یا این باغ<BR>خودرویست و خودروست؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;<FONT color=#ff9900>زادگاه من</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>ای روستای خفته بر این پهن دشت سبز<BR>ای از گزند شهر پلیدان پناه من<BR>ای جلوه ی طراوت و شادابی و شکوه<BR>هان! ای بهشت خاطره ای زادگاه من!</P><br />
<P dir=rtl align=justify>باز آمدم به سوی تو زان دور دورها<BR>زانجا که صبح می شکفد خسته و ملول<BR>زانجا که ماه در افق زرد گونه اش<BR>در کام ابر می خزد آهسته و ملول</P><br />
<P dir=rtl align=justify>باز آمدم که قصه ی اندوه خویش را<BR>با صخره های دامن تو بازگو کنم<BR>وندر پناه سایه ی انبوه باغ هات<BR>گلبرگ های خاطره را جست و جو کنم</P><br />
<P dir=rtl align=justify>هر گوشه ای ز خلوت افسانه رنگ تو<BR>یاد آفرین لذت بر باد رفته ای ست<BR>وان جویبار غم زده ات با سرود خویش<BR>افسانه ساز لحظه ی از یاد رفته ای ست</P><br />
<P dir=rtl align=justify>ای بس شبان روشن افسانه گون که من<BR>در دامن تو قصه به مهتاب گفته ام<BR>وز ساحل سکوت تو با زورق خیال<BR>تا خلوت خدایی افلاک رفته ام</P><br />
<P dir=rtl align=justify>ای بس طلیعه های گل افشان بامداد<BR>کز جام لاله های تو سرمست بوده ام<BR>و ای بس ترانه ها که به آهنگ جویبار<BR>آن روزها به خلوت پاکت سروده ام</P><br />
<P dir=rtl align=justify>آن روزهای روشن و رویان زندگی<BR>دوران کودکی که بر آن لحظه ها درود<BR>در دامن سکوت تو آرام می گذشت<BR>خاطر اسیر خاطره ای کودکانه بود</P><br />
<P dir=rtl align=justify>آری هنوز مانده به یاد آنچه نقش بست<BR>آن روزها به خاطر اندوه بار من<BR>وان نام من که بر تنه ی آن چنار پیر<BR>زان روزگار مانده به جا یادگار من</P><br />
<P dir=rtl align=justify>با لکه های ابر سپیدت که شامگاه<BR>آیند بر کرانه ی دشت افق فرود<BR>چون سوسنی سپید که پر پر شود ز باد<BR>بر موج های ساحل دریاچه ای کبود</P><br />
<P dir=rtl align=justify>با آن چکادهای پر از برف بهمنت<BR>با آن غروب های شفق خیز روشنت<BR>وان آسمان روشن همرنگ آرزو<BR>وان سوسوی شبانه فانوس خرمنت</P><br />
<P dir=rtl align=justify>همواره شادمانه و شاداب و پر شکوه<BR>چون نوشخند روشنی بامداد باش<BR>هان! ای بهشت خاطره !ای زادگاه من!<BR>سرسبز و جاودانه و بشکوه و شاد باش!</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;از&nbsp; کتاب <FONT color=#33ff00>شبخوانی</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>نمازی در تنگنا</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>زان سوی بهار و زان سوی باران<BR>زان سوی درخت و زان سوی جوبار<BR>در دورترین فواصل هستی<BR>نزدیک ترین مخاطب من باش</P><br />
<P dir=rtl align=justify>نه بانگ خروس هست و نه مهتاب<BR>نه دمدمه ی سپیده دم اما<BR>تو آینه دار روشنای صبح<BR>&nbsp;در خلوت خالی شب من باش<BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>&nbsp;سوره روشنایی</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>روح ستاره ای مگر امشب<BR>&nbsp;در من حلول کرده که این سان<BR>&nbsp;از تنگنای حس و جهت<BR>پاک رسته ام<BR>بیداری است و روشنی و بال و اوج و موج<BR>باز آن بلند جاری<BR>باز آن حضور بیدار<BR>مثل شراع کشتی یاران<BR>می آید از کرانه ی دیدار<BR>دیدار او اگر چه بسی دیر<BR>دیدار او اگر چه بسی دور<BR>پر می کند تغافل شب را<BR>از آفتاب صبح نشابور<BR>آن جرعه جرعه جام تبسم<BR>وان گونه گونه باغ تکلم<BR>در سایه ی بلند آلاچیق شب<BR>باز آن هزار خرمن آتش<BR>باز آن نثار زمزمه و نور<BR>روح ستاره ای است که گویی<BR>چندی افول کرده ست<BR>وینک دوباره ناگاه<BR>تابیده از کران ها<BR>در من حلول کرده ست</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>سرود</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>از آن سوی مرز باور و تردید<BR>می آیم<BR>خسته بسته<BR>&nbsp;می آیم<BR>هم رنگ درخت<BR>در هجوم دی<BR>می پایم<BR>تا بهار می پایم<BR>خاموشم و انتظار<BR>سر تا پا<BR>تا سبزترین ترانه را فردا<BR>در چهچهه بوسه ی تو بسرایم<BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>این کیمیای هستی</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>با واژه های تو<BR>من مرگ را محاصره کردم<BR>در لحظه ای که از شش سو می آمد<BR>آه این چه بود این نفس تازه باز<BR>در ریه ی صبح<BR>با من بگو چراغ حروفت را<BR>تو از کدام صاعقه روشن کردی ؟<BR>بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین<BR>وین زادن دوباره<BR>بهاری بود<BR>امروز<BR>احساس می کنم<BR>که واژه های شعرم را<BR>از روی سبزه های سحرگاهی<BR>برداشته ام</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>خنیای خاک</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>سپیده دم در کویر<BR>بلاغت رنگ هاست<BR>طلوع نور و نماز<BR>به خار و خارا و خاک<BR>فراز فرسنگ هاست<BR>سپیده دم در کویر<BR>طنین آهنگ رنگ<BR>و رنگ آهنگهاست</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>در اقلیم پاییز</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>آن بلوط کهن آنجا بنگر<BR>نیم پاییزی و نیمیش بهار<BR>مثل این است که جادوی خزان<BR>تا کمرگاهش<BR>با زحمت<BR>رفته ست و از آنجا دیگر<BR>نتوانسته بالا برود</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>&nbsp;از&nbsp; کتاب <FONT color=#33ff00>مثل درخت در شب باران</FONT> </P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>منطق الطیر</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>به هیچ خنجر<BR>این ریسمان نمی گسلد<BR>صدا می آید<BR>یک ریز<BR>روز و شب از باغ<BR>چیو چیو<BR>&nbsp;چ چ<BR>&nbsp;چه چه<BR>&nbsp;چیو چیو<BR>&nbsp;چه چه<BR>زلال زمزمه<BR>جاری است زان سوی دیوار<BR>جلال می پرسد:<BR>این مرغ را گلو هرگز<BR>ز کار خواندن و خواندن نمی شود خسته<BR>که با نوایش در هرم روز و سایه ی شب<BR>نگاه می دارد این باغ و بیشه را بیدار ؟<BR>ببین که<BR>می گویم<BR>این سحر عاشق است و سحر<BR>یکی نرفته هنوز<BR>آن دگر کند آغاز<BR>صدا یکی ست<BR>ولیکن پرندگان بسیار </P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>&nbsp;در بادهای امشب و&nbsp; هر شب</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>این بادهای هر شب و امشب<BR>این باد آسیایی این باد مشرقی<BR>وا می کنند پنجره ها را به روی تو<BR>و فصل را دوباره ورق می زنند<BR>در بادهای هر شب و امشب<BR>از بهر این هیولا<BR>این لاشه ی بزک شده در باران<BR>گوری به عمق چند هزاران سال<BR>در یک دقیقه حفر خواهد شد<BR>این بادهای هر شب و امشب<BR>با کیمیای عشق و با سیمیای مستی<BR>نسجی ز آب و آتش ترکیب می کنند<BR>و تا زباله دان<BR>اوراق روزنامه های محلی را<BR>تعقیب می کنند</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>آیینه ای برای صداها</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>آیینه ای شدم<BR>&nbsp;آیینه ای برای صدا ها<BR>فریاد آذرخش و گل سرخ<BR>و شیهه ی شهابی تندر<BR>&nbsp;در من<BR>&nbsp;به رنگ همهمه جاری است<BR>آیینه ای شدم<BR>آیینه ای برای صدا ها<BR>آنجا نگاه کن<BR>فریاد کودکان گرسنه<BR>در عطر اودکلن<BR>آری شنیدنی ست ببینید<BR>فریاد کودکان<BR>آن سو به سوگ ساکت گلبرگ ها<BR>وزان<BR>خنیای نای حنجره ی خونی خزان<BR>آیینه ای شدم<BR>آیینه ای برای صداها</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>کیمیای عشق سبز</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>هیچ کس گمان نداشت این<BR>کیمیای عشق را ببین<BR>کیمیای نور را که خاک خسته را<BR>صبح و سبزه می کند<BR>کیمیا و سحر صبح را نگاه کن<BR>جای بذر مرگ و برگ خوانی خزان<BR>کیمیای عشق و صبح<BR>و سبزه آفریده است<BR>خنده های کودکان و باغ مدرسه<BR>کیمیای عشق سرخ را ببین!<BR>هیچ کس گمان نداشت این</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>در برابر درخت</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>صبح زود بود<BR>باغ پر صنوبر و<BR>سرود بود<BR>سینه سرخ ها در اوج ها و اوج ها<BR>پر گشوده فوج ها و فوج ها<BR>می زد از کران شرق<BR>در نگاه شان<BR>شعاع شیری سحر<BR>موج ها و موج ها و موج ها<BR>هر گیاه و برگچه در آستانه ی سحر<BR>آن صدای سبز را<BR>زان سوی جدار حرف و صوت<BR>می چشید<BR>آن صدا که موسی از درخت می شنید<BR>گر چه خویش را ز خویشتن<BR>تکانده بودم و رها شده<BR>باز هم در آن میان غریبه بودم و کسی<BR>از حضور من خبر نداشت<BR>هرچه واژه داشتم نثار کردم و درخت<BR>لحظه ای مرا به کنه خویش ره نداد</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>بار امانت</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>آن صداها به کجا رفت<BR>صداهای بلند<BR>&nbsp;گریه ها قهقهه ها<BR>آن امانت ها را<BR>آسمان آیا پس خواهد داد ؟<BR>پس چرا حافظ گفت؟<BR>آسمان بار امانت نتوانست کشید<BR>نعره های حلاج<BR>بر سر چوبه ی دار<BR>&nbsp;به کجا رفت کجا ؟<BR>به کجا می رود آه<BR>چهچهه گنجشک بر ساقه ی باد<BR>آسمان آیا<BR>این امانت ها را<BR>باز پس خواهد داد ؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>از کتاب <FONT color=#33ff00>بوی جوی مولیان</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>زمزمه ها</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>1<BR>ای نگاهت خنده مهتاب ها<BR>بر پرند رنگ رنگ خواب ها<BR>ای صفای جاودان هر چه هست<BR>باغ ها گل ها سحر ها آب ها</P><br />
<P dir=rtl align=justify>ای نگاهت جاودان افروخته<BR>شمع ها خورشید ها مهتاب ها<BR>ای طلوع بی زوال آرزو<BR>در صفای روشن محراب ها</P><br />
<P dir=rtl align=justify>ناز نوشین تو و دیدار توست<BR>خنده مهتاب در مرداب ها<BR>در خرام نازنینت جلوه کرد<BR>رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها<BR>2<BR>خنده ات آیینه ی خورشید هاست<BR>در نگاهت صد هزار آهو رهاست<BR>میوه ای شیرین تر از تو کی دهد؟<BR>&nbsp;باغ سبز عشق کو بی منتهاست<BR>برگی از باغ سخن هات ار بود<BR>هستی صد باغ و بارانش بهاست<BR>پیش اشراق تو در لاهوت عشق<BR>شمس و صد منظومه ی شمسی سهاست<BR>در سکوتم اژدهایی خفته است<BR>که دهانش دوزخ این لحظه هاست<BR>کن خموش این دوزخ از گفتار سبز<BR>کان زمرد دافع این اژدهاست<BR>3<BR>در نگاه من بهارانی هنوز<BR>پاک تر از چشمه سارانی هنوز<BR>روشنایی بخش چشم آرزو<BR>خنده ی صبح بهارانی هنوز<BR>در مشام جان به دشت یاد ها<BR>یاد صبح و بوی بارانی هنوز<BR>در تموز تشنه کامی های من<BR>برف پاک کوه سارانی هنوز<BR>در طلوع روشن صبح بهار<BR>عطر پاک جوکنارانی هنوز<BR>کشتزار آرزوهای مرا<BR>برق سوزانی و بارانی هنوز<BR>4<BR>نای عشقم تشنه ی لبهای تو<BR>خامشم دور از تو و آوای تو<BR>همچو باران از نشیب دره ها<BR>می گریزم خسته در صحرای تو<BR>موجکی خردم به امیدی بزرگ<BR>می روم تا ساحل دریای تو<BR>هو کشان همچون گوزن کوه سار<BR>می دوم هر سوی ره پیمای تو<BR>مست همچون بره ها و گله ها<BR>می چرم با نغمه ی هی های تو<BR>مستم از یک لحظه دیدارت هنوز<BR>وه چه مستی هاست در صهبای تو<BR>زندگانی چیست ؟ لفظ مهملی<BR>گر بماند خالی از معنای تو<BR>5<BR>عمر از کف رایگانی می رود<BR>کودکی رفت و جوانی می رود<BR>این فروغ نازنین بامداد<BR>در شبانی جاودانی می رود<BR>این سحرگاه بلورین بهار<BR>روی در شامی خزانی می رود<BR>چون زلال چشمه سار کوه ها<BR>از بر چشمت نهانی می رود<BR>ما درون هودج شامیم و صبح<BR>کاروان زندگانی می رود<BR>6<BR>در شب من خنده ی خورشید باش<BR>‌آفتاب ظلمت تردید باش<BR>ای همای پرفشان در اوج ها<BR>سایه ی عشق منی جاوید باش<BR>ای صبوحی بخش می خواران عشق<BR>در شبان غم صباح عید باش<BR>با خیالت خلوتی آراستم<BR>خود بیا و ساغر امید باش</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>آه شبانه</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>دست به دست مدعی شانه به شانه می روی<BR>آه که با رقیب من جانب خانه می روی<BR>بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم<BR>گرم تر از شراره ی آه شبانه می روی<BR>من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو<BR>بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی<BR>در نگه نیاز من موج امید ها تویی<BR>وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی<BR>گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد<BR>تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی<BR>حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای<BR>باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می روی؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>در آستان عشق</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>آن را که در هوای تو یک دم شکیب نیست<BR>&nbsp;با نامه ایش گر بنوازی غریب نیست<BR>&nbsp;امشب خیالت از تو به ما با صفاتر است<BR>&nbsp;چون دست او به گردن و دست رقیب نیست<BR>اشکم همین صفای تو دارد ولی چه سود؟<BR>&nbsp;آینه ی تمام نمای حبیب نیست<BR>&nbsp;فریاد ها که چون نی ام از دست روزگار<BR>صد ناله هست و از لب جانان نصیب نیست<BR>سیلاب کوه و دره و هامون یکی کند<BR>&nbsp;در آستان عشق فراز و نشیب نیست<BR>&nbsp;آن برق را که می گذرد سرخوش از افق<BR>پروای آشیانه ی این عندلیب نیست</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>&nbsp;سبوی شکسته</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم<BR>همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم<BR>&nbsp;چون سبویی که شکسته ست و رخ چشمه نبیند<BR>کو امیدی که دگرباره همآغوش تو گردم؟<BR>لاله ی صبح بهارم که درین دامن صحرا<BR>&nbsp;آتش داغ گلی شعله کشد از دم سردم<BR>کس ندانست که چون زخم جگر سوز نهانی<BR>سوختم سوختم از حسرت و لب باز نکردم<BR>جلوه ی صبح جوانی به همه عمر ندیدم<BR>&nbsp;با خزان زاده ام آری گل زردم گل زردم<BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>&nbsp;شهادتگاه شوق</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده ای<BR>تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده ای<BR>&nbsp;پای تا سر می تپد دل کز صفای جان چو اشک<BR>&nbsp;در حریم شوق ها آیینه دارم کرده ای<BR>&nbsp;در شب نومیدی و غم همچو لبخند سحر<BR>&nbsp;روشنایی بخش چشم انتظارم کرده ای<BR>در شهادتگاه شوق از جلوه ای آیینه دار<BR>پیش روی انتظارت شرمسارم کرده ای<BR>&nbsp;می تپد دل چون جرس با کاروان صبر و شوق<BR>تا به شهر آرزوها رهسپارم کرده ای<BR>زودتر بفرست ای ابر بهاری زودتر<BR>جلوه ی برقی که امشب نذر خارم کرده ای<BR>&nbsp;نیست در کنج قفس شوق بهارانم به دل<BR>&nbsp;کز خیالت صد چمن گل درکنارم کرده ای </P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>بیابان طلب</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;ساغرم آیینگی کرد و جهانی یافتم<BR>&nbsp;وان جهان را بی کران در بی کرانی یافتم<BR>جسته ام آفاق را در جام جمشید جنون<BR>هر چه جز عشق تو باقی را گمانی یافتم<BR>&nbsp;شبنم صبحم که در لبخند خورشید سحر<BR>خویش را گم کردم و از او نشانی یافتم<BR>ساحل آسایشی نبود که من مانند موج<BR>&nbsp;رفتم از خود تا در این دریا کرانی یافتم<BR>در بیابان طلب سرگشته ماندم سال ها<BR>تا دراین ره نقش پای کاروانی یافتم<BR>روشنی بخش گلستانم چو ابر نو بهار<BR>وین صفای خاطر از اشک روانی یافتم<BR>چشم بستم از جهان کز فرط استغنای طبع<BR>&nbsp;در دل بی آرزوی خود جهانی یافتم<BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#6699ff>بوسه باران</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم<BR>&nbsp;چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم ؟<BR>&nbsp;این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج<BR>یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم<BR>به هواداریت ای پاک نسیم سحری<BR>شور و آشفتگی گرد بیابان دارم<BR>مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر<BR>&nbsp;موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم<BR>خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش<BR>&nbsp;که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم<BR>&nbsp;غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر<BR>من که با عطر غمت سر به گریبان دارم<BR>&nbsp;شمع سوزانم و روشن بود از آغازم<BR>&nbsp;که من سوخته سامان چه به پایان دارم</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp; از&nbsp; کتاب <FONT color=#33ff00>زمزمه ها</FONT> </P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>گل های زندان</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>گیرم که ابر بامدادان بهشت اینجا<BR>&nbsp;بارید و خوش بارید<BR>&nbsp;وان روشنی آسمانی را<BR>&nbsp;نثار این حصار بی طراوت کرد<BR>از ساحل دریاچه ی اسفند<BR>با بی کران آیینه اش تابید و خوش تابید<BR>اما<BR>&nbsp;مرغان صحرا خوب می دانند<BR>گلهای زندان را صفایی نیست<BR>&nbsp;اینجا قناری ها ی محبوس قفس پیوند<BR>&nbsp;این بستگان آهن و خو کرده با دیوار<BR>بر چوب بست حس معصوم سعادت های مصنوعی<BR>&nbsp;با دانه ای فنجان آبی چهچهی آوازشان خرسند<BR>هرگز نمی دانند<BR>کاین تنگناشان پرده ی شور و نوایی نیست</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>&nbsp;سفرنامه ی باران</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>آخرین برگ سفرنامه ی باران<BR>&nbsp;این است<BR>که زمین چرکین است </P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>شب درکدام سوی سیه تر</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>شب های اندلس<BR>شب های قرطبه<BR>شبهای شاعران اسارت<BR>شبهای نیل چهر<BR>&nbsp;شبهای تیره ای که نمی دانم<BR>&nbsp;پستانک کدام ستاره<BR>&nbsp;تاریکی شما را<BR>این گونه شیر می دهد از مهر<BR>&nbsp;ای راویان وحشت و ظلمت<BR>در مادرید زیبا<BR>در مادرید روشن<BR>&nbsp;آیا<BR>&nbsp;آفاق آسمان شمایان<BR>&nbsp;امروز ‚ تنگ تر<BR>یا آسمان من ؟<BR>در بسته پای خسته، سحرگاه بی کلید<BR>در توس در نشابور<BR>در ری<BR>&nbsp;شب تیره تر نماید<BR>&nbsp;یا در فضای قرطبه<BR>در خواب مادرید ؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;<BR><FONT color=#ff9900>برای باران</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;باران !‌ سرود دیگری سر کن<BR>من نیز می دانم که در این سوگ<BR>یاران را<BR>یارای خاموشی گزیدن نیست<BR>&nbsp;اما تو می دانی که در این شب<BR>&nbsp;دیوارهای خسته را<BR>&nbsp;تاب شنیدن نیست<BR>&nbsp;من نیز می دانم که یاران شقایق را<BR>&nbsp;دستی به نفرین<BR>&nbsp;از ستاک صبح پرپر کرد<BR>من نیز می دانم که شب افسانه ی خود را<BR>در گوش بیداران مکرر کرد<BR>اما نمی گویم<BR>دیگر نخواهد رست در این باغ<BR>خونبرگ آتشبوته ای<BR>چون قامت یاد شهیدانش<BR>یا گل نخواهد داد<BR>پیوند دست نا امیدانش<BR>باران !‌ سرود دیگری سر کن!<BR>شعر تو با این واژگان شسته<BR>&nbsp;غمگین است<BR>ترجیع محزون تو<BR>&nbsp;امشب نیز<BR>&nbsp;چون ترجیع دوشین است<BR>شعری به هنجاری دگر بسرای<BR>&nbsp;آوای خود را پرده دیگر کن<BR>باران ! سرود دیگری سر کن!</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>حمید مصدق</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000985.php" />
    <modified>2008-07-25T04:41:11Z</modified>
    <issued>2008-07-25T08:11:11+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.985</id>
    <created>2008-07-25T04:41:11Z</created>
    <summary type="text/plain">
حمید مصدق</summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>شعر معاصر ايران</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><IMG height=160 alt=mossadegh.jpg src="http://www.iranpoetry.com/archives/mossadegh.jpg" width=120 border=0> </P><br />
<P dir=rtl align=justify>حمید مصدق بهمن ۱۳۱۸ در شهرضا متولد شد. چند سال بعد به همراه خانواده اش به اصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری،محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.مصدق در ۱۳۳۹ وارد دانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال ۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هم فوق لیسانس اقتصاد گرفت. در ۱۳۵۰ در رشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی فارغ التحصیل شد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان به تدریس پرداخت.وی پس ار دریافت پروانه وکالت از کانون وکلا در دوره های بعدی زندگی همواره به وکالت اشتغال داشت و کار تدریس در دانشگاه های اصفهان، بیرجند و بهشتی را پی می گرفت.در ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. تاسال ۱۳۵۸ بیشتر به تدریس روش تحقیق استغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون . مصدق تا پایان عمر عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده داشت.حمید مصدق در هشتم آذرماه ۱۳۷۷ بر اثر بیماری قلبی در تهران درگذشت. منبع: ویکی پدیا</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>چند شعر&nbsp; از&nbsp; کتاب های&nbsp; مختلف او با&nbsp; هم&nbsp; می خوانیم:</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff0000>1</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>گل خورشید وا می شد <BR>شعاع مهر از خاور <BR>نوید صبحدم می داد <BR>شب تیره سفر می کرد<BR>جهان ازخواب بر می خاست<BR>و خورشید جهان افروز <BR>شکوهش می شکست آنگه <BR>&nbsp;خموشی شبانگاه دژم رفتار <BR>&nbsp;و می آراست <BR>&nbsp;عروس صبح را زیبا <BR>&nbsp;و می پی راست <BR>جهان را از سیاهی های زشت اهرمن رخسار <BR>زمین را بوسه زد لب های مهر آسمان آرا <BR>و برق شادمانی ها <BR>به هر بوم و بری رخشید <BR>&nbsp;جهان آن روز می خندید <BR>&nbsp;میان شعله های روشن خورشید <BR>پیام فتح را با خود از آن ناورد <BR>نسیم صبح می آورد <BR>سمند خسته پای خاطراتم باز می گردید <BR>&nbsp;می دیدم در آن رویا و بیداری <BR>&nbsp;هنوز آرام <BR>&nbsp;کنار بستر من مام <BR>&nbsp;مگر چشم خرد بگشاید و چشم سرم بندد <BR>برایم داستان می گفت <BR>&nbsp;برایم داستان از روزگار باستان می گفت <BR>دریغی دارم از آن روزگاران خوش آغاز <BR>سیه فرجام <BR>هنوز اما <BR>مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباری <BR>&nbsp;دریغا صبح هشیاری !<BR>&nbsp;دریغا روز بیداری !<BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff0000>2</FONT><BR>ای داد !<BR>&nbsp;تند باد <BR>&nbsp;توفان و سیل و صاعقه هر سوی ره گشاد<BR>&nbsp;دیگر به اعتمادِ که باید بود ؟<BR>دیوار اعتماد فرو ریخت <BR>&nbsp;و کسوتِ بلند تمنا <BR>&nbsp;بر قامت بلند تو کوتاه تر نمود <BR>&nbsp;پایان آشنایی<BR>آغاز رنجِ تفرقه ای سخت دردناک <BR>&nbsp;هر سوی سیل <BR>&nbsp;سنگین و سهمناک <BR>من از کدام نقطه <BR>آغاز می کنم ؟<BR>توفان و سیل و صاعقه <BR>اینک دریچه را <BR>من با کدام جرات <BR>&nbsp;سوی ستاره ی سحری باز می کنم ؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>&nbsp;3</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>نه! نه! نه! <BR>&nbsp;این هزار مرتبه گفتم: نه !<BR>&nbsp;دیگر توان نمانده <BR>توانایی <BR>در بند بند من <BR>&nbsp;از تاب رفته است <BR>&nbsp;شب با تمام وحشت خود خواب رفته است <BR>و در تمام این شب تاریک <BR>تاریک چون تفاهم من با تو<BR>انسان<BR>&nbsp;افسانه ی مکرر اندوه و رنج را <BR>&nbsp;تکرار می کند <BR>&nbsp;گفتی <BR>&nbsp;امیدهاست <BR>&nbsp;در ناامید بودن من <BR>&nbsp;اما <BR>&nbsp;این ابر تیره را نم باران نبود و نیست <BR>&nbsp;این ابر تیره را سر باریدن <BR>انسان به جای آب <BR>&nbsp;هرمِ سرابِ سوخته می نوشد <BR>گلهای نو شکفته <BR>&nbsp;این لاله های سرخ <BR>گل نیست <BR>&nbsp;خون رسته ز خاک است <BR>&nbsp;باور کن اعتماد <BR>&nbsp;از قلبهای کال <BR>&nbsp;بار رحیل بسته <BR>&nbsp;و مهربانی ما را <BR>&nbsp;خشم و تنفر افزون<BR>&nbsp;از یاد برده است <BR>&nbsp;باورنمی کنی که حس پاک عاطفه در سینه مرده است؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>4</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>چه روزهایی خوب <BR>که در من و تو گل آفتاب می رویید <BR>به شهر شهره&nbsp; ی شعر و شراب می رفتیم <BR>به کشهکشان پر از آفتاب می رفتیم <BR>قلندرانه <BR>&nbsp;گریبان دریده تا دامن <BR>به آستانه ی حافظ <BR>خراب می رفتیم <BR>و چشمهای تو با من همیشه می گفتند <BR>رها شو از تن خاکی <BR>از این خیال که در خیل خوابها داری <BR>&nbsp;مرا به خواب مبین <BR>&nbsp;بیا به خانه من <BR>&nbsp;خوب من! <BR>&nbsp;به بیداری<BR>به این فسانه ی شیرین به خواب می رفتیم <BR>&nbsp;و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت <BR>ز چشمهای سیاهت همیشه می خواندم <BR>به قدر ریگ بیابان دروغ می گویی<BR>درون آن برهوت <BR>&nbsp;این من و تو و ما مبهوت <BR>&nbsp;فریب خورده به سوی سراب می رفتیم </P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>&nbsp;5</FONT><BR>من از کدام دیار آمدم که هر باغش <BR>هزار چلچله را گور گشت و بی گل ماند ؟<BR>من از کدام دیار آمدم که در دشتش <BR>نه باغ بود و نه گل ?<BR>&nbsp;تیر بود و مردن بود <BR>و در تب تف مرداد <BR>&nbsp;جان سپرد <BR>گذشت تابستان <BR>دگر بهار نیامد <BR>و شهر شهر پریشیده <BR>بی بهاران ماند <BR>&nbsp;و دشت سوخته در انتظار باران ماند <BR>امید معجزه یی ؟<BR>&nbsp;نه <BR>&nbsp;امید آمدن شیر مرد میدان ماند <BR>اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم <BR>و پایداری شب <BR>ناله هست و شیون هست <BR>&nbsp;امید رستن از این تیرگی جانفرسا <BR>هنوز با من هست <BR>امید <BR>&nbsp;آه امید <BR>&nbsp;کدام ساعت سعدی <BR>&nbsp;سپیده سحری آن صعود صبح سخی را <BR>به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟<BR>&nbsp;&nbsp; </P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>6</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>رنجوری تو را <BR>&nbsp;باور نمی کنم <BR>ای پیش مرگ تو همه رخشنده اختران <BR>تو مرگ آفتاب درخشان و پاک را <BR>&nbsp;باور مکن <BR>&nbsp;که ابر ملالی اگر تو راست <BR>&nbsp;چونان غروب سرد غم انگیز بگذرد <BR>&nbsp;دردی اگر به جان تو بنشست <BR>&nbsp;این نیز بگذرد <BR>&nbsp;تهمت به تو ؟<BR>&nbsp;تهمت زدن چگونه توانم به آفتاب ؟<BR>لعنت به آن کنم که دو رو بود <BR>&nbsp;نفرین به او کنم که عدو بود</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>7</FONT><BR>&nbsp;روزی اگر سراغ من آمد به او بگو <BR>&nbsp;من می شناختم او را <BR>نام تو راهمیشه به لب داشت <BR>&nbsp;حتی <BR>&nbsp;در حال احتضار <BR>&nbsp;آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان <BR>&nbsp;آن مرد بی قرار <BR>&nbsp;روزی اگر سراغ من آمد به او بگو <BR>هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود <BR>&nbsp;و گفت وگو نمی کرد <BR>جز با درخت سرو <BR>در باغ کوچک همسایه <BR>شبها به کارگاه خیال خویش <BR>&nbsp;تصویری از بلندی اندام می کشید <BR>&nbsp;و در تصورش<BR>&nbsp;تصویر تو بلندترین سرو باغ را <BR>تحقیر کرده بود <BR>روزی اگر سراغ من آمد به او بگو<BR>او پاک زیست <BR>پاکتر از چشمه ای نور <BR>هم چون زلال اشک <BR>یا چو زلال قطره باران به نوبهار <BR>&nbsp;آن کوه استقامت <BR>&nbsp;آن کوه استوار <BR>وقتی به یاد روی تو می بود <BR>&nbsp;می گریست <BR>&nbsp;روزی اگر سراغ من آمد به او بگو <BR>او آرزوی دیدن رویت را <BR>&nbsp;حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت <BR>اما برای دیدن توچشم خویش را <BR>&nbsp;آن در سرشک غوطه ور آن چشم پاک را <BR>پنداشت <BR>&nbsp;آلوده است و لایق دیدار یار نیست <BR>روزی اگر سراغ من آمد به او بگو <BR>آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست <BR>&nbsp;آن نام خوب بر لب لرزان او نشست <BR>شاید روزی اگر <BR>چه ؟ او؟ نه آه ... نمی آید</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>8</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>دختری استاده بر درگاه <BR>چشم او بر راه <BR>&nbsp;در میان عابران چشم انتظار مرد خود مانده ست <BR>&nbsp;چشم بر می گیرد از ره <BR>باز <BR>می دهد تا دوردستِ جاده مرغ دیده را پرواز <BR>از نبرد آنان که برگشتند <BR>گفته اند <BR>او بازخواهد گشت <BR>لیک در دل با خود این گویند <BR>صد افسوس <BR>&nbsp;بر فراز بام این خانه <BR>&nbsp;روح او سرگرم در پرواز خواهد گشت <BR>جاده از هر عابری خالی ست <BR>&nbsp;شب هم از نیمه گذشته ست و کسی در جاده پیدا نیست <BR>&nbsp;باز فردا <BR>&nbsp;دخترک استاده بر درگاه <BR>&nbsp;چشم او بر راه!<BR></P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>م-آزاد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000983.php" />
    <modified>2008-07-22T04:40:19Z</modified>
    <issued>2008-07-22T08:10:19+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.983</id>
    <created>2008-07-22T04:40:19Z</created>
    <summary type="text/plain">
م-آزاد</summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>شعر معاصر ايران</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><IMG height=190 alt=mazad.jpg src="http://www.iranpoetry.com/archives/mazad.jpg" width=146 border=0> </P><br />
<P dir=rtl align=justify>م-آزاد (محمود مشرف تهرانی)</P><br />
<P dir=rtl align=justify>در باره م.آزاد از زبان خود او بشنويد:<BR>روز 18 آذر سال 1312 در اين برهوت فقر فرهنگي به دنيا آمدم . خوشبختانه پدرم اهل موسيقي بود و شعر . شوق كتاب خواندن را هم او در من برانگيخت . دوره نوجواني و جواني‌ام هنرمان بود باجنبش بزرگ ملي كردن نفت ، كه به زندگي نسل جوان آن روزگار ، عشق و آرماني فراتر از انگيزه‌هاي كوچك فردي مي‌داد، و من كه اهل فعاليت بي‌واسطه سياسي نبودم ، به فعاليت فرهنگي گرايش پيدا كردم و اولين نقدهاي ادبي‌ام ـ به همراه چند شعر ـ در يك نشريه دانش‌آموزي به چاپ رسيد .<BR>&nbsp;با كودتاي 28 مرداد 1342 (( آب‌ها از آسياب افتاد )) و هر كسي به گوشه‌اي پناه برد و من در همان سال در كنكور ادبيات دانشسراي عالي تهران پذيرفته شدم .<BR>سال 1334 دفتر شعر (( ديار شب )) را با يادداشتي از احمد شاملو در 300 نسخه چاپ كردم ، كه مدت‌ها از انتشارش پشيمان بودم ، چرا كه تجربه‌اي تازه در شعر در اين دفتر نيامده بود .<BR>&nbsp;از 1334 تا 1336 با شاملو در انتشار (( با مشار كوچولو )) همكار بودم ، و اين همكاري براي من فرصتي بود مغتنم .<BR>سال 1336 براي انجام خدمت معلمي به آبادان رفتم . اين سال‌ها فرصتي بود كه به تجربه‌هاي شعري‌ام ساماني بدهم مجموعه ” آيينه‌ها تهي‌است” حاصل اين تجربه كاري است. از 1340 به بعد با زنده ياد سيروس طاهباز در انتشار فصل‌نامه آرش همكاري دائمي داشتم . آرش در دهه پر تحرك چهل نقش سازنده‌اي داشت .<BR>در همين ايام مامور خدمت در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان شدم و از آن به بعد ، به طور حرفه‌اي به ادبيات كودكان پرداختم .</P><br />
<P dir=rtl align=justify>كتابهاي شعر:<BR>1- ديار شب<BR>2- ايينه‏ها تهي‏ست<BR>3- قصيده بلند باد<BR>4- بهار زائي آهو<BR>5- با من طلوع كن<BR>6- گزينه مرواريد<BR>7- گل باغ آشنايي ( كليات)<BR>8- بايد عاشق شده رفت</P><br />
<P dir=rtl align=justify>ترجمه و تاليف:<BR>1- پريشادخت شعر ( زندگي و شعر فروغ فرخ‏زاد)<BR>2- شعرهاي كارل سندبرگ<BR>3- بعل زبوب ( خداوندگار مگس‏ها)<BR>4- سفرهاي شگفت اديسه</P><br />
<P dir=rtl align=justify>ادبيات كودكان:<BR>نزديك به پنج عنوان داستان و شعر:<BR>1- طوقي<BR>2- عمو نوروز<BR>3- كي از همه پر زورتره<BR>4- لي‏لي – لي‏لي حوضك<BR>5- شعرهايي براي كودكان<BR>6- از شاهنامه<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زال و سيمرغ<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زال و رودابه<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; هفت خوان رستم<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كاوه آهنگر<BR>7- خاله سوسكه<BR>8- خاله موندگار<BR>9- گنجشكك اشي مشي و لك‏لك باغبون باشي<BR>10- گزيدة داستانهاي مثنوي<BR>11- نمايشنامه‏اي منظوم براي كودكان ( كاست )<BR>12- طوطي و بازرگان<BR>13- خاله سوسكه كجا ميري؟<BR>14- بز بز قندي<BR>15- جم جمك برگ خزون ( ترانه)<BR>16- بچه‏ها بهار ( ترانه)<BR>17- پيره‏زن گل پيرهن<BR>18- شهربازي و ...</P><br />
<P dir=rtl align=justify>منبع: انجمن شاعران ایران</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff6600>&nbsp;من گیاهی ریشه در خویشم</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>من گیاهی ریشه در خویشم<BR>&nbsp;من سکون آبشاران بلورین زمستانم<BR>&nbsp;من شکوه پرنیان روشن دریای خاموشم<BR>من سرود تشنه ی بیمار خیزان بهارانم<BR>مهر دوزختاب افسونسوز شبکوشم<BR>مرغ زرین بال دریا راز مهتابم<BR>&nbsp;چشمه سار نیلی خوابم<BR>&nbsp;چنگ خشم آهنگ پاییزم<BR>&nbsp;بانگ پنهان خیز توفانم<BR>&nbsp;بام بیدار گل انگیزم<BR>&nbsp;سایه سروم که می بالد<BR>نای چوپانم که می نالد<BR>&nbsp;آهوی دشتم که می پوید<BR>من گیاهی ریشه در خویشم که در خورشید می روید</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6600>&nbsp; شور</FONT><BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; من زاري سه تاري را شنيدم<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از دورهاي دور ،<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در هاي و هوي باد .</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; من زاري سه تاري را در باد<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از كوچه‌هاي دور شنيدم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كه مي‌گريست<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سروي ميان باغ<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بيدي كنار جوي.</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در هاي و هوي سبز گياهان پيشخوان ‌ها&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از ريشه جدا ؛<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مي زاري سه تاري را از كوه&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و هاي هاي مردي را از دشت&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مي شنيدم كه مي‌خواندند&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مرد و سه تار مرد .<BR>&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گاهي (( خدا خدايي<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از همدلي جدايي )) را مي‌گرييدند .<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ديدم كه پارسايي بر بام هاي سرد سحر ناله كرد و خواند<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با زاري سه تار . </P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در هاي و هوي باران ديدم كه آب‌ها از چشمه‌ها تراويدند،&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و گياهان دشتها روييدند .<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با شور سه تار&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گل‌هاي سپيد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در سايه‌‌ي بيد&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; رقصيدند .&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آنگاه خموش ديدم&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در آفتاب نگاه :&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سروي ، مستي‌ست <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بيدي ، سازي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و آن مست سياه&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تشنه‌ي نوريست ...&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و آن ساز خموش&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چشمه‌ي آوازي....<BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>&nbsp;باد ها در گذرند</FONT> <BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify>باید عاشق شد و خواند <BR>&nbsp;باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست <BR>&nbsp;پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند <BR>&nbsp;باید عاشق شد و رفت <BR>&nbsp;چه بیابانهایی در پیش است <BR>&nbsp;رهگذر خسته به شب می نگرد <BR>&nbsp;می گوید : چه بیابانهایی! باید رفت <BR>باید از کوچه گریخت <BR>&nbsp;پشت این پنجره ها مردانی می میرند <BR>و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند <BR>پشت دیوار دریاواری بیدار <BR>به زنان می نگریست<BR>&nbsp;چه زنانی که در آرامش رود <BR>باد را می نوشند <BR>&nbsp;و برای تو <BR>&nbsp;برای تو و باد<BR>آبهایی دیگر در گذرست <BR>شب و ساعت دیواری و ماه <BR>به تو اندیشه کنان می گویند <BR>&nbsp;باید عاشق شد و ماند <BR>&nbsp;باید این پنجره را بست و نشست <BR>پشت دیوار کسی می گذرد <BR>&nbsp;می خواند <BR>&nbsp;باید عاشق شد رفت <BR>بادها در گذرند <BR>&nbsp;<BR>&nbsp;<BR>&nbsp;<BR><FONT color=#ff3300>چو آفتاب می از مشرق پیاله براید</FONT> <BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify>کنون زمان سبز فراز آمده ست <BR>و لولیان خفته به خاکستر<BR>در برکه های آتش ، تن شسته اند <BR>باد از چهار سوی وزیده ست <BR>&nbsp;و ابرهای نازک تابستان <BR>بر قامت بلند شبانان <BR>زیبا و شاهوارند <BR>ما را روای رود به دریا سپرده بود <BR>&nbsp;تا باده ی شبانه<BR>&nbsp;فروغی شد از ارتفاع شرقی<BR>&nbsp;مستغرق زمستان بودیم <BR>و خوف رازیانه ی سبزی که زیر خاک <BR>پوسیده بود <BR>&nbsp;آری <BR>مستغرق سکوت زمستان <BR>مرگ آوران گذشتند <BR>&nbsp;آن جام های زهر تهی شد <BR>&nbsp;و ماه سرد سیمین <BR>در باغ استوایی آتش گرفت <BR>اینک فریادی در خط سرخ آتش<BR>پشت فلق ستاره ی سرخیست <BR>و از شفق صدای پلنگی می آید <BR>&nbsp;ما را روای رود به دریا سپرده است <BR>&nbsp;و آفتاب طالع <BR>از ارتفاع شرقی تابیده ست <BR>در کوچه های شیراز <BR>&nbsp;وقتی که از شراب <BR>&nbsp;رودی روان شدیم <BR>نارنج ها شکفتند <BR>&nbsp;و خفتگان و رود آرامان <BR>گلهای آبزی را از باغهای جاری چیدند <BR>حافظ صدای مستوران بود <BR>تا هر بنفشه گیسوی یاری شد <BR>در کوچه باغ ها<BR>وقتی که از شراب <BR>&nbsp;رودی روان شدیم <BR>ما را روای عشق به صحرا سپرده بود <BR>&nbsp;آن ابرهای سیمین <BR>از قله ی بلند گذر کردند <BR>&nbsp;و بر سریر دشت نشستند <BR>&nbsp;و نیمروز شرقی بر شهرها نشست <BR>&nbsp;<BR></P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>فریدون مشیری</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000984.php" />
    <modified>2008-07-05T12:36:34Z</modified>
    <issued>2008-07-05T16:06:34+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.984</id>
    <created>2008-07-05T12:36:34Z</created>
    <summary type="text/plain">
فریدون مشیری</summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>شعر معاصر ايران</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      <![CDATA[<p><P>&nbsp;</P></p>]]>
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><IMG height=338 alt=moshiri.jpg src="http://www.iranpoetry.com/archives/moshiri.jpg" width=324 border=0> </P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#33ff00>در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عین الدوله (خیابان ایران فعلی) شهر تهران چشم به جهان گشود. دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه‌نگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار مانده‌است.مشیری در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ شمسی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت.</FONT> منبع: ویکی پدیا</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6600>&nbsp;آفتاب پرست</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>در خانه خود نشسته ام ناگاه<BR>مرگ اید و گویدم ز جا برخیز<BR>این جامه عاریت به دور افکن<BR>وین باده جانگزا به کامت ریز</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>خواهم که مگر ز مرگ بگریزم<BR>می خندد و می کشد در آغوشم<BR>پیمانه ز دست مرگ می گیرم<BR>می لرزم و با هراس می نوشم</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>&nbsp;آن دور در آن دیار هول انگیز<BR>بی روح فسرده خفته در گورم<BR>لب بر لب من نهاده کژدمها<BR>بازیچه مار و طعمه مورم</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ<BR>بنشسته به روی دخمه ها بیدار<BR>ومانده مار و مور و کژدم را<BR>می کاود و زوزه می کشد کفتار</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>روزی دو به روی لاشه غوغایی است<BR>آنگاه سکوت می کند غوغا<BR>روید ز نسیم مرگ خاری چند<BR>پوشد رخ آن مغاک وحشت زا</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>سالی نگذشته استخوان من<BR>در دامن گور خاک خواهد شد<BR>وز خاطر روزگار بی انجام<BR>این قصه دردناک خواهد شد</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>ای رهگذران وادی هستی<BR>از وحشت مرگ می زنم فریاد<BR>بر سینه سرد گور باید خفت<BR>هر لحظه به مار بوسه باید داد</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>ای وای چه سرنوشت جانسوزی<BR>اینست حدیث تلخ ما این است<BR>ده روزه عمر با همه تلخی<BR>انصاف اگر دهیم شیرین است</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>از گور چگونه رو نگردانم<BR>&nbsp;من عاشق آفتاب تابانم<BR>من روزی اگر به مرگ رو کردم<BR>از کرده خویشتن پشیمانم</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>من تشنه این هوای جان بخشم<BR>دیوانه این بهار و پاییزم<BR>تا مرگ نیامدست برخیزم<BR>در دامن زندگی بیاویزم </P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>کدام غبار</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>با حوانه ها نوید زندگی است<BR>زندگی شکفتن جوانه هاست<BR>هر بهار<BR>&nbsp;از نثار ابرهای مهربان<BR>ساقه ها پر از جوانه میشود<BR>هر جوانه ای شکوفه میکند<BR>شاخه چلچراغ می شود<BR>هر درخت پر شکوفه باغ<BR>کودکی که تازه دیده باز میکند<BR>یک جوانه است<BR>گونه های خوشتر از شکوفه اش<BR>&nbsp;چلچراغ تابناک خانه است<BR>خنده اش بهار پر ترانه است<BR>چون میان گاهواره ناز میکند<BR>ای نسیم رهگذر به ما بگو<BR>این جوانه های باغ زندگی<BR>این شکوفه های عشق<BR>از سموم وحشی کدام شوره زار<BR>رفته رفته خار میشوند؟<BR>این کبوتران برج دوستی<BR>از غبار جادوی کدام کهکشان<BR>گرگهای هار می شوند ؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>تو نسیتی که ببینی</FONT><BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify>تو نیستی که ببینی <BR>&nbsp;چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است <BR>&nbsp;چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست <BR>چگونه جای تو در جان زندگی سبز است <BR>هنوز پنجره باز است <BR>تو از بلندی ایوان به باغ می نگری <BR>درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها <BR>به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر <BR>به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند <BR>تمام گنجشکان<BR>که درنبودن تو <BR>&nbsp;مرا به باد ملامت گرفته اند <BR>ترا به نام صدا می کنند <BR>هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج <BR>کنار باغچه <BR>زیر درخت ها لب حوض <BR>درون آینه ی پاک آب می نگرند <BR>تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است <BR>طنین شعر نگاه تو درترانه من <BR>تو نیستی که ببینی چگونه می گردد <BR>&nbsp;نسیم روح تو در باغ بی جوانه من <BR>چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید <BR>به روی لوح سپهر <BR>ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام <BR>چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر <BR>هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر <BR>به چشم همزدنی <BR>میان آن همه صورت ترا شناخته ام <BR>به خواب می ماند <BR>تنها به خواب می ماند <BR>&nbsp;چراغ ، آینه، دیوار بی تو غمگینند <BR>تو نیستی که ببینی <BR>&nbsp;چگونه با دیوار <BR>به مهربانی یک دوست از تو می گویم <BR>تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار <BR>&nbsp;جواب می شنوم <BR>تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو <BR>به روی هرچه در این خانه ست <BR>غبار سربی اندوه بال گسترده است <BR>&nbsp;تو نیستی که ببینی دل رمیده من <BR>بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است <BR>غروب های غریب <BR>&nbsp;در این رواق نیاز <BR>پرنده ساکت و غمگین <BR>ستاره بیمار است <BR>دو چشم خسته من <BR>&nbsp;در این امید عبث <BR>دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است <BR>تو نیستی که ببینی! </P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>احساس </FONT><BR>&nbsp; <BR>نشسته ماه بر گردونه عاج . <BR>به گردون مي رود فرياد امواج . <BR>چراغي داشتم، كردند خاموش، <BR>خروشي داشتم، كردند تاراج ...<BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>نصرت رحمانی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000965.php" />
    <modified>2008-07-05T10:36:34Z</modified>
    <issued>2008-07-05T14:06:34+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.965</id>
    <created>2008-07-05T10:36:34Z</created>
    <summary type="text/plain">
نصرت رحمانی</summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>شعر معاصر ايران</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P><IMG height=400 alt=nosratrahmani.jpg src="http://www.iranpoetry.com/archives/nosratrahmani.jpg" width=302 border=0> </P><br />
<P dir=rtl align=justify>نصرت رحمانی در سال ۱۳۰۸ در تهران متولد شد دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در همین شهر به پایان رساند و سپس وارد مدرسه پست و تلگراف و تلفن شد سپس به کار در رادیو پرداخت سپس به روزنامه نگاری پرداخت و بعد مسوول صفحات شعر مجله زن روز شد خود او در جایی در زندگی نامه اش می نویسد :<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;<BR><BR><FONT color=#ff3300>&nbsp;نصرت رحمانی هستم , زاده و پروریده تهران...حرفه ام قلمزنی است همین</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6600>فرار ابر</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;می بافت دست سنگ<BR>&nbsp;گیسوی رود را<BR>&nbsp;می ریخت آفتاب<BR>پولک بروی دامن چین دار آب مست<BR>یک تکه ابر خرد<BR>از ابرهای تیره جدایی گرفت و رفت<BR>می بافت دست سنگ<BR>گیسوی رود را<BR>می ریخت آفتاب<BR>&nbsp;پولک بر روی دامن چین دار آب مست<BR>&nbsp;یک تکه ابر خرد<BR>&nbsp;از ابرهای تیره جدایی گرفت ، و رفت<BR>تنها نهاد سایه ابر کبود را<BR>&nbsp;کوتاه کرد قصه گفت و شنود را<BR>&nbsp;بود و نبود را<BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;<FONT color=#ff3300>&nbsp;&nbsp; بلوف</FONT>&nbsp;<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;<BR>&nbsp;&nbsp; هرگز شکست حقارت نیست <BR>&nbsp;&nbsp; پیروزی <BR>&nbsp;&nbsp; پاسدار اسارت نیست <BR>&nbsp;&nbsp; این کهنه قصه را <BR>&nbsp;&nbsp; زنجیرهای پاره به من گفتند!&nbsp;<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;<BR><BR>&nbsp;&nbsp; - پاس <BR>&nbsp;&nbsp; - پس متن ها و دواوین <BR>&nbsp;&nbsp; - در کار خشت زدن ماهرند" سعدی" ها؛ <BR>&nbsp;&nbsp; در غربت غریب طرابلس <BR>&nbsp;&nbsp; - من نیستم <BR>&nbsp;&nbsp; - تو؟ <BR>&nbsp;&nbsp; - جا <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; - تاریخ...؟ <BR>&nbsp;&nbsp; - سقز است ، سق می زنند اساتید عینکی <BR>&nbsp;&nbsp; - دوبل <BR>&nbsp;&nbsp; - دیدم ، شما <BR>&nbsp;&nbsp; - من نیستم <BR>&nbsp;&nbsp; - نباش <BR>&nbsp;&nbsp; - بازی کنیم ، تو؟ <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; - من ... رست <BR>&nbsp;&nbsp; - رو کن <BR>&nbsp;&nbsp; - دو هفت <BR>&nbsp;&nbsp; - رنگ ! <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; آه .. ، لذت <BR>&nbsp;&nbsp; لذت تخدیر باخت ، باخت ! <BR>&nbsp;&nbsp; آری شکست حقارت نیست <BR>&nbsp;&nbsp; در هر قمار، در هر نبرد، در هر تضاد و تفاهم <BR>&nbsp;&nbsp; دیگر <BR>&nbsp;&nbsp; پیروزی است باخت! <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; اینک <BR>&nbsp;&nbsp; هر تک گلوله .. ، آه <BR>&nbsp;&nbsp; قرص مسکنی ست. <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; تنها آنها که مرده اند از مرگ نمی ترسند <BR>&nbsp;&nbsp; چون من <BR>&nbsp;&nbsp; چون من که بارها <BR>&nbsp;&nbsp; مردانه مرده ام <BR>&nbsp;&nbsp; تابوت خویش را همه ی عمر <BR>&nbsp;&nbsp; بر دوش برده ام. <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; بازی کنید <BR>&nbsp;&nbsp; از باختن نهراسید <BR>&nbsp;&nbsp; پیروزی است باخت <BR>&nbsp;&nbsp; یا آنکه زار، زار بگریید <BR>&nbsp;&nbsp; بر پای من که در وطن ام خشت می زنم <BR>&nbsp;&nbsp; در غربت قریب دیارم <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; بازی کنید <BR>&nbsp;&nbsp; از باختن نهراسید <BR>&nbsp;&nbsp; هرگز شکست حقارت نیست <BR>&nbsp;&nbsp; و پیروزی <BR>&nbsp;&nbsp; پاسدار اسارت نیست <BR>&nbsp;&nbsp; این کهنه قصه را <BR>&nbsp;&nbsp; زنجیر های پاره به من گفتند! <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; زنجیر های پاره به من گفتند: <BR>&nbsp;&nbsp; - در هر قمار ، در هر نبرد، در هر تضاد وتفاهم <BR>&nbsp;&nbsp; پیروزی است باخت ! <BR>&nbsp;&nbsp; شب تلخ و خسته است <BR>&nbsp;&nbsp; من میروم <BR>&nbsp;&nbsp; بر جدول سطوح متون ، باز&nbsp; اکردوکر&nbsp; بازی کنم . <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; با دستهای خالی و خونین <BR>&nbsp;&nbsp; تنها <BR>&nbsp;&nbsp; با مردگان قمار توان کرد، شب بخیر! <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; بازی کنید <BR>&nbsp;&nbsp; از باختن نهراسید <BR>&nbsp;&nbsp; شب تلخ و خسته است. <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; اینک قمار، تلخ نبردی ست <BR>&nbsp;&nbsp; با بادهای شب زده و اندوه <BR>&nbsp;&nbsp; اما.. ، چه می بریم؟ <BR>&nbsp;&nbsp; چه می بازیم؟ <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; بازی کنیم <BR>&nbsp;&nbsp; یا از هراس <BR>&nbsp;&nbsp; هر لحظه ، لحظه ای ز زندگی&nbsp; خود را <BR>&nbsp;&nbsp; بر این حریف رند، که نامش زمانه است ؛ ببازیم <BR>&nbsp;&nbsp; بازی کنیم <BR>&nbsp;&nbsp; یا از هراس بمیریم. <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; بازی کنید <BR>&nbsp;&nbsp; از باختن نهراسید <BR>&nbsp;&nbsp; آنسان که پشت مرگ بلرزد <BR>&nbsp;&nbsp; اینگونه باخت چه زیباست</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6600>&nbsp;شهر خاموش</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>شهریست در خموشی و دیوارهای شهر<BR>گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست<BR>با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را<BR>&nbsp;یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست<BR>&nbsp;داغم به لب ز بوسه یک شب که شامگاه<BR>&nbsp;زخمی نهاد بر دلم و آشنا شدیم<BR>&nbsp;با یک نگاه عهد ببستیم و او مرا<BR>نشناخت کیستم ! سپس از هم جدا شدیم<BR>شهریست در خموشی پرهای یک کلاغ<BR>بر پشت بام کلبه ی متروک ریخته<BR>&nbsp;یخ بسته است ، گربه سر ناودان کج<BR>مردی به راه مرده و مردی گریخته<BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6600>&nbsp; حریق باد</FONT>&nbsp;<BR>&nbsp;<BR>&nbsp;&nbsp;<BR>&nbsp; <BR>تاول 1 <BR>&nbsp; <BR>من از تعهد شمشیر وقلب بیزارم. <BR>نه از وقاحت تیغ برهنه‌ی تهمت . <BR>نه از شماتت نفرت. <BR>که گاهواره‌ی من تلخ تلخ می نالید: <BR>ـ بخواب فرزندم، <BR>به پشت پلک تو دشنام قرن لالایی ست . <BR>&nbsp; <BR>بهانه در رگ من شیهه می کشید : <BR>ـ نخواب . <BR>زمان بیداری ست. <BR>هنوز بیدارم <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>تاول 2 <BR>&nbsp; <BR>نگاه کرد و گذشت <BR>امید بی ثمران در ته نگاهش بود. <BR>غلاف شمشیرش ـ <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پر از دنائت بود. <BR>و جیب های بزرگش به تاولی می ماند. <BR>چه گفت ؟!: <BR>ـ هیچ . <BR>و هیچ اش مرا پریشان کرد. <BR>&nbsp; <BR>چهار جیب بزرگ ، <BR>چهار تاول چرکین ، <BR>بدوز بر کفن ات ، <BR>تو نیز هیچ بگو ! <BR>به من نگاه مکن. <BR>&nbsp; <BR>حریق باد مرا سوخت <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سوخت <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آبم کرد. <BR>نگاه کن بگذر. <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>تاول 3 <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>به دخترم گفتم : <BR>ـ طنین عاشقانه دگر مرده است در رگ در. <BR>و تجربه تمامی معیار نیست ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نیست ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; که نیست <BR>ولی تسلایی است. <BR>بر این مسکن بی رحم اعتیاد مکن . <BR>که اعتیاد عبث اعتبار می بخشد. <BR>ز اعتبار عبث انحراف می روید ، <BR>و باز فاجعه تکرار می شود ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تکرار…! <BR>&nbsp; <BR>به دخترم گفتم :¶ـ دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت <BR>در انتظار مباش . <BR>دوباره دخترکم گفت : <BR>ـ کیست ؟ <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کیست ؟ <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گریست ! <BR>&nbsp; <BR>سکوت بود و سکون. <BR>که گفت دخترکم. <BR>ـ هزار دست کوبه ی پولادی بزرگ چرا ؛ <BR>به در نمی بندی ف <BR>که نعره ی هر یک ، <BR>بزرگتر ز تپش های خواهشم باشد؟ <BR>&nbsp; <BR>صدای در برخاست . <BR>کسی به در می کوفت . <BR>نه با دو دست ، <BR>که با قلب ، <BR>با غمش ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با ..، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با …! <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>تاول 4&nbsp;<BR>&nbsp; <BR>بهار موسم گل نیست <BR>بهار فصل جدایی و بارش خون است . <BR>بهار بود که رویید لاله از دل سنگ. <BR>بهار نیست موسم خرمن . <BR>&nbsp; <BR>بهار بود که درد مرا درو کردند. <BR>بهار نقطه ی آغاز هیچگاه نبود. <BR>بهار نقطه ی فرجام بی سرانجامی است. <BR>بهار بود که گهواره گور یاران شد. <BR>من از تعهد گهواره ها و گورستان ، <BR>غمین و خونینم. <BR>اگر چه می دانم ؛ <BR>که نیست تجربه هرگز تمامت معیار. <BR>به من نگاه مکن ، <BR>ز لاشه ام بگذر. <BR>چهار تاول چرکین ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چهار جیب بزرگ ، <BR>بدوز بر کفن ات ، <BR>سکوت کن ، بگذر . <BR>وگرنه این تو و این من ، <BR>وگرنه این تو و این مرزهای ویرانی. <BR>بهار بود که من ماندم و پریشانی . <BR>به من نگاه مکن. <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>تاول 5 <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>به مرگ کیست بگوید؛ <BR>که : <BR>ـ زرد جامه ی ترس است ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سرخ خلعت خون . <BR>سپید رنگ فریب است ای کفن دزدان. <BR>&nbsp; <BR>به مرگ کیست بگوید: <BR>ـ چهار تاول چرکین ، <BR>بدوز بر کفن ات . <BR>و شاد باش و خوش بخرام ، <BR>به گرد گورستان. <BR>&nbsp; <BR>غریب نیست ، <BR>اگر که میخک سرخی ز سنگ گوری رست، <BR>که قلب خونینی است . <BR>&nbsp;نه ، اعتماد نکن . <BR>که اعتماد عبث …… <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>تاول 6 <BR>&nbsp; <BR>سحر کجاست ! <BR>سحر کجاست ؟ <BR>به هوش باش . <BR>بوی شن داغ باز می آید. <BR>&nbsp; <BR>ـ سحر کجاست ؟ <BR>ستاره ی سحری در عقیم ابری سوخت. <BR>مس است و خاکستر. <BR>و نیست معجزه ای قعر این بلند کبود! <BR>ـ که بود ؟ <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ـ هیچ کس ، اینجا گذر گه کوری است <BR>ـ چه گفت ؟ <BR>ـ هیچ کسی هیچگاه هیچ نگفت ؛ <BR>و هیچ ها ره زد. <BR>&nbsp; <BR>ـ کسی نمی آید؟ <BR>در انتظار نبودی و گرنه می آمد. <BR>ـ در انتظار نماندی وگرنه می تابید، <BR>ستاره‌ی سحری. <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>تاول 7 <BR>&nbsp; <BR>ترا نمی بخشند. <BR>مرا نبخشیدند. <BR>ترانمی بخشم. <BR>ترا که تشویشی . <BR>ترا که تردیدی . <BR>ترا که پچ پچ زیر لبی و رخنه ی ذهن. <BR>&nbsp; <BR>ترا نمی بخشند. <BR>به تهمت دیدن. <BR>به جرم زمزمه کردن ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و عشق ورزیدن. <BR>به اتهام شنودن، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و بازگو کردن. <BR>مرا نبخشیدند. <BR>ترا نمی بخشند. <BR>که بی گناهی ، و بخشش سزای پاکان نیست. <BR>بر آستان دنائت بسای پیشانی ، <BR>به من نگاه مکن ، <BR>وگرنه این تو و آغاز بی سرانجامی. <BR>&nbsp; <BR>حریق باد مرا سوخت ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سوخت ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آبم کرد. <BR>حریق هیچی و پوچی! <BR>حریق بی هدفی تشنه ی سرابم کرد. <BR>هنوز می سوزم ، <BR>هنوز … <BR>&nbsp; <BR>چهار تاول چرکین ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بدوز بر قلب ات . <BR>چهار جیب بزرگ ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بدوز بر کفن ات . <BR>ز لاشه ام بگذر ، <BR>که من ، <BR>ز دودمان منقرض اشک و خون و یخ هستم ، <BR>چو سنگواره ی ماموت . <BR>&nbsp; <BR>اگر چه می دانم ، <BR>که نیست تجربه هرگز تمامی معیار. <BR>اگر چه می دانی ، <BR>که از تعهد شمشیر و قلب بیزارم . <BR>اگر چه می دانند ، <BR>هنوز بیدارم ، <BR>هنوز … </P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>&nbsp;</P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>استعاره‌هاي سيال در غزل بيدلnew</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000996.php" />
    <modified>2008-06-04T10:49:45Z</modified>
    <issued>2008-06-04T14:19:45+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.996</id>
    <created>2008-06-04T10:49:45Z</created>
    <summary type="text/plain"></summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>مقالات</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><FONT color=#33ff00>دكتر محمدرضا اكرمي</FONT><BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;در سبك عراقي واژه‌هايي به‌خصوص و تصاوير و تشبيهات و استعاره‌هايي جا‌افتاده، سنگ بناهاي شعرند و در معماري سنتي شعر عراقي از همان‌ها استفاده مي‌شود. اين سنگ بناها در طول ساليان چنان صيقل خورده كه بهره‌گيري از آن‌ها كلام هر شاعري را يك‌دست مي‌كند و از طرفي از آن تصاوير محدود و مشخص، استعاره‌هايي به وجود آمده كه كاركردي مشخص دارند. به عنوان مثال در سبك عراقي براي پديده‌هايي همچون اشك، چشم و گل استعاره‌هايي انگشت‌شمار وجود دارد. اما در سبك هندي، كه انقلابي در صورِ خيال و تركيب‌هاي شعري است‌، واژه‌‌هاي شعري و استعاره‌ها چنان‌كه در سبك عراقي ديده مي‌شود، مشخص و خاص نيستند. تقريباً هر واژه‌اي مي‌تواند براي انتقال معني و احساس در شعر آورده شود و به همين ترتيب هر تشبيه و استعاره‌اي مُجاز است به انقلاب شعر كمك كند. در شعر بيدل كه اوج تصوير‌پردازي و تخيل سبك هندي است، تصاوير نامحدودند. اما با توجه به نگاهِ استعاري بيدل كه هر چيزي را به شكل ذهنيت خود در‌مي‌آورد، تصاوير و استعاره‌هاي مختلف روي در جهتي خاص مي‌‌گذارند. در واقع نگاه بيدل، اشيا و مفاهيم را به همسويي و همساني فرامي‌‌خواند. مي‌توان چند نمونة اصلي از اين هم‌سويي و همساني‌ها را در گزاره‌هاي زير بيان كرد:<BR>گزارة الف: جهان و پديده‌هايش همگي شكوفا مي‌شوند و گل مي‌كنند.<BR>گزارة ب: جهان و پديده‌هايش همگي در حركت خود به عجز و يأس و در نتيجه به حيرت و بي‌كاري مي‌رسند.<BR>گزارة ج: جهان و پديده‌هايش همگي براي رهايي (رسيدن به آرامش) وحشت‌زده مي‌رمند.<BR>گزارة الف «تولد»، گزارة ب «زندگي» و گزارة ج «مرگِ» اشيا را مورد نظر دارد. حال گزاره‌هاي بالا را كمي گسترش مي‌دهيم:<BR>گزارة الف (تولد): تولد با نام‌ها و تركيباتي همچون شكوفا شدن، چمن‌آرايي، گل كردن، دميدن، رنگ، شوخي (پيدايي)، نمود، جلوه كردن، لباس پوشيدن و... همراه با تصاوير گوناگون در شعر بيدل خودنمايي مي‌كند. در كنار تصاوير گوناگون تولد (دميدن و ...) همواره «عرق و عرق كردن» ديده مي‌شود كه بيانگر خجالت و شرمساري حاصل از دميدن است. زيرا در جايي كه «او» هست، نمود ذرّه‌ها ماية خجالت آن‌هاست. پس همة اشيا در نمود خويش غرق عرق‌اند:<BR>عرق گل كرده‌ام از شرم هستي<BR>مرا از چشم شبنم آفريدند<BR>(1/829/22)1<BR>آب بايد شدن از خجلت اظهار آخر<BR>عرقي هست گره در نظر ژالة ما<BR>(1/402/8)<BR>به اين دو روزه نمودي كه در جهان داريم<BR>نشان ما عرق شرم و نام من ننگ است<BR>(1/636/15)<BR>صورت دل بسته‌ايم از شرم بايد آب شد<BR>هيچ تدبيري حريف انفعال ژاله نيست<BR>(1/649/15)<BR>كمال از خجلت عرض تعيّن آب مي‌گردد<BR>خوشا گنجي كه در ويرانه دارد خاك‌بازي‌ها<BR>(1/377/6)<BR>هر سو چمن‌آراييِ نازي‌ست در اين باغ<BR>آيينه به اين رنگ گل‌افشان كه شكسته است؟<BR>(1/632/18)<BR>داغم از اوج و حضيض دستگاه انفعال<BR>بر فلك هم يك عرق‌وار اخترم گل كرد و ريخت<BR>(1/641/8)<BR>پُر‌ناكس از اين مزرعة ياس دميديم<BR>(1/385/6)<BR>پُر‌منفعل دميد حبابم در اين محيط<BR>جيبم سري نداشت كه بايد برون كشيد<BR>(1/796/8)<BR>در اين گلشن نقابي نيست غير از شرمِ پيدايي<BR>به عرياني همان جوش عرق پوشيد شبنم را<BR>(1/401/5)<BR>آيينه به بر غافل از آن جلوه دميديم<BR>(1/482/8)<BR>ندميد يك گل از اين چمن كه نديد عبرتِ دل‌شكن<BR>(1/771/3)<BR>توأمِ گل دميده‌ايم، دامن صبح چيده‌ايم<BR>در چمني كه رنگ ماست بوي وفا كه مي‌برد؟<BR>(1/786/21)<BR>دميده است چو نرگس در اين تماشاگاه<BR>هزار چشم و يكي را نصيب ديدن نيست<BR>(1/727/4)<BR>زين قلمرو چون سَحَر پيش از دميدن رفته‌ايم<BR>(1/ 561/7)<BR><BR>گزارة «ب»(زندگي): زندگي با نام‌ها و تركيباتي همچون آبلة پا (نماد سعي بسيار و نرسيدن)، ندامت، بي‌كاري، از پا نشستن، نقش پا (نمادِ عجز)، موجِ گوهر (نماد سكون و عجز)، برق و شرار (نمادِ كم‌فرصتيِ عمر)، واماندن، آينگي و آيينه‌گري (نماد حيرت)، نظّاره (نماد‌ِ انتظار و حيراني) و‌... با تصاوير متنوع در شعر بيدل نمود مي‌يابد. موضوع اصلي در اين مورد عجز، يأس، حيراني و بي‌كاري است. زيرا هدف همة اشيا از زندگي رسيدن به «او» است و او مطلب ناياب، عنقاي بي‌نشان، بي‌رنگِ مطلق و‌... است. در اين راه، طلب و سعي نارساست و رسيدن محال است و از طرفي فرصتي براي ماندن، يا دگرگوني و شدن نيست، عمر شرري است كه پيش از نمايان شدن پايان مي‌پذيرد. فرصت يا زمان عمر، كاغذ آتش زده است. در نتيجه همه دچار عجز و يأس و حيرت و بي‌كاري مي‌شوند و در عمر كوتاه خود به انتظار مرگ مي‌مانند:<BR>بساط حيرتِ آيينه دارم<BR>جبينِ عجز، فرشِ خانة ماست<BR>(1/647/22)<BR>مانند نقشِ پا به گِلِ عجز خفته‌ايم<BR>بر ما هزار آبله، باران شكست و ريخت<BR>(1/650/10)<BR>عجز هم بي‌طلبي نيست كه چون ريگ روان صد جرس در گره آبلة پاي من است<BR>(1/655/13)<BR>عالمي شد بيدل! از سرگشتگي پامال يأس تخم ما هم در خَم اين آسيا افتاده است<BR>(1/656/7)<BR>بيدل! من و بي‌كاري و معشوق‌تراشي جز شوقِ برهمن صنمي نيست در اينجا<BR>(1/408/10)<BR>هر‌كس از قافلة موج گهر آگه نيست روش آبله پايان خيالت دگر است<BR>(1/638/11)<BR>دارد غبار قافلة نااميدي‌ام از پا نشستي كه ز عالم توان گذشت<BR>(1/639/11)<BR>بيرون نتاخته‌ست از اين عرصه هيچ‌كس واماندني‌ست اينكه تو گويي: فلان گذشت<BR>(1/639/18)<BR>كوشش واماندگان هم ره به جايي مي‌برد سر به پايي مي‌توان چون آبله دزديد و رفت<BR>(1/640/20)<BR>چون شمع ز بس رهبر ما عجزِ رسا بود گر سر به هوا رفت همان آبله‌پا بود<BR>(1/642/8)<BR>اي ندامت! مددي كز غم اسباب جهان دست سودن هوسي دارد و پُر بي‌كار است<BR>(1/644/21)<BR>اي تمنا! مكن از خجالت جولان آبم عمر‌ها شد چو گهر قطرة من آبله پاست<BR>(1/645/9)<BR>جاده و منزل در اين وادي فريبي بيش نيست<BR>هر كجا رفتيم، سعي نارسا افتاده بود<BR>(1/626/20)<BR>سير‌ها در هوسْ‌آبادِ تمنا كرديم منزل يأس ز هر راهگذر نزديك است<BR>(1/627/14)<BR>اين دشت، زيارتكدة منظرة كيست؟<BR>تا ذرّه همان ديدة اميد به راه است<BR>(1/633/15)<BR>داغِ يأسم ناله را در حلقة حيرت نشاند طوق قمري دام ره شد سرو موزون مرا<BR>(1/360/14)<BR>همچو آيينه تحيْر‌سفرم صاحبِ خانه‌ام و در‌به‌درم<BR>(2/627/1)<BR>برق و شرار، محملِ فرصت نمي‌كشد عمري نداشتم كه بگويم چه‌سان گذشت<BR>(1/639/12)<BR>از وحشتِ غبارِ شررْ‌فرصتم مپرس<BR>صبحي دميد و سر به گريبانِ پاره سوخت<BR>(1/646/3)<BR>از شرر در آتش افتاده‌ست نعل كوهسار سنگ هم اينجا مقيم خانة زين بوده است<BR>(1/646/3)<BR>به فرصتِ نگهي آخر است تحصيلم<BR>برات رنگم و بر گل نوشته‌اند مرا<BR>(1/381/12)<BR>شرار كاغذم، از فرصت عيشم چه مي‌پرسي؟<BR>به رنگِ رفته چشمك‌هاست گل‌هاي بهارم را<BR>(1/376/3)<BR>زين دو شرر داغِ دل، هستي ما عبرتي‌ست<BR>كاغذ آتش‌زده محضرِ كمْ‌فرصتي‌ست<BR>(1/664/7)<BR>چون شررِ كاغذِ آتش زده فرصت ما از نظر ما گذشت<BR>(1/625/12)<BR>گزارة «ج» (مرگ): مرگ با نام‌ها و تركيباتي همچون پرواز، بال‌افشاني، پر زدن، پروازِ رنگ، شكستِ رنگ، خاكستر شدن، بي‌لباس شدن، گريبان‌چاكي، خزان، جنون كردن و‌... در شعر بيدل نمود مي‌يابد. تصاوير اصلي مرگ با بن‌مايه‌هاي رميدن، وحشت، تركيدنِ حباب، بي‌لباس شدن، شكستِ رنگ، پرواز كردن، پروازِ صبح و سَحَر، عرياني و‌... همراه است. جهان و پديده‌هاي آن رو به مرگ دارند. وقتي رسيدن در كار نيست راهي جز مرگ باقي نمي‌ماند، پس بايد جنون كرد و مجنون‌وار از خود گريخت،‌ رنگِ خود را شكست و در وحشتي هميشگي براي رهايي رميد و چون صبح و سَحَر به آسمان‌ها پرواز كرد. در ديوان بيدل گستره و بسامد تصاوير مرگ بيش از تولد و زندگي است:<BR>ز نفيِ ما و من اثبات حق در گوش مي‌آيد نواي طرفه‌اي دارد شكستِ رنگِ باطل‌ها<BR>(1/416/5)<BR>چو رنگ، عهدة ناموسِ وحشتيم به گردن ز خويش هر كه برآيد پَري بر‌آورد از ما<BR>(1/391/5)<BR>صبح جنونْ‌بهاريم، رسواي اعتباريم<BR>چاكِ قباي امكان پوشيده‌اند بر ما<BR>(1/384/18)<BR>موجِ رم مي‌زند چه كوه و چه دشت<BR>چين گرفته‌ست طرف دامن‌ها<BR>(1/392/2)<BR>خندة ما چون گل از چاك گريبان است و بس<BR>نسخه‌اي از دفتر صنع سَحَر داريم ما<BR>(1/395/9)<BR>مشو غافل ز رمز هستي من<BR>شكست اين حباب آغوش درياست<BR>(1/647/21)<BR>خاكستر است شعله‌ام امروز و خوش‌دلم يعني رسانده‌ام به صبوري شتاب را<BR>(1/394/2)<BR>فسرده‌ايم به زندان عقل و چاره محال است<BR>جنون مگر كه قيامت‌گري برآورد از ما<BR>(1/391/9)<BR>چگونه تخم شرارم به ريشه دل بندد؟ همان به عالمِ پرواز كِشته‌اند مرا<BR>(1/381/15)<BR>جنون آنجا كه مي‌گردد دليل وحشت دل‌ها<BR>به فرياد سپند از خود برون جَسته‌ست محفل‌ها<BR>(1/381/15)<BR>تو راحتْ‌بسمل و غافل كه در وحشت گهِ امكان<BR>چو شمع از جاده مي‌جوشد پرِ پروازِ منزل‌ها<BR>(1/380/9)<BR>جز نشئة تجرد، شايستة جنون نيست صرف بهار ما كن رنگي ز گل جدا را<BR>(1/377/25)<BR>شعلة ما فال خاكستر زد و آسوده شد اي هوس! بگذر، سري در زير پا داريم ما<BR>(1/374/24)<BR>خلعت آراي سَحَر، عرياني‌ست چاك دوزيد به پيراهن ما<BR>(1/371/15)<BR>به رنگِ گردباد‌ آن طاير وحشت پر و بالم<BR>كه هم در عالم پرواز بستند آشيانش را<BR>(1/370/12)<BR>عبرت گهِ امكان نبوَد جاي اقامت<BR>ديديم نگه را همه دم پا به ركاب است<BR>(1/623/16)<BR>دام تپش‌هاي دل، حسرت سير فناست<BR>شعلة بي‌تاب ما بسملِ خاكستر است<BR>(1/624/17)<BR>مي‌برد چون گردباد از خويش سرگرداني‌ام سرخوش دشت جنون را ساغري در كار نيست<BR>(1/624/24)<BR>در شكستِ رنگ يك سر ذوق راحت خفته است<BR>شمع ما سر تا قدم سامانِ بالين پَري است<BR>(1/626/4)<BR>جز وحشت از متاع جهان بر‌نداشتيم<BR>بر ما مبند تهمتِ باري كه بسته نيست<BR>(1/624/4)<BR>در كارخانه‌اي كه شكست آب و رنگ اوست<BR>كار دگر چو بستن دل، دستْ بسته نيست<BR>(1/644/10)<BR>وصل جستم رفتن از خود شد دليل مقصدم<BR>اين دعا را در شكست رنگ، آمين بوده است<BR>(1/646/4)<BR>نه‌تنها ما و تو داغ‌ِ جنونيم<BR>فلك هم حلقه‌اي از دود‌ِ سوداست<BR>(1/647/23)<BR>به جز خيال خزان هيچ نيست رنگ بهار كه غنچه از پَرِ رنگ شكسته‌ بالش داشت<BR>(1/651/14)<BR>زهي هنگامة امكان، جنونْ‌سازِ غريبانت<BR>زمين و آسمان يك چاك دامن تا گريبانت<BR>(1/662/14)<BR>هر ذره جنون چشمكي از ديدة آهوست<BR>آيينة مجنون به بيابان كه شكسته‌ست؟<BR>(1/632/24)<BR>كرديم سير واديِ وحشتْ سوادِ عشق<BR>تا نقش پا همان رم چشم غزال داشت<BR>(1/627/20)</P><br />
<P dir=rtl align=justify>تصاوير متنوعي كه از تولد، زندگي و مرگ ارائه شد، در ابيات بسياري به صورت توأم و در‌هم‌تنيده نيز آورده شده است. براي آنكه مشخص گردد اين تصاوير و نام‌هاي استعاري، مجازي و كنايي چگونه فضاي غزل بيدل را تسخير كرده، چند غزل كامل به عنوان نمونه ارائه مي‌گردد. علاوه بر واژگان و عباراتي كه مشخص شده‌اند، مفهوم اغلب ابيات و فضاي كلي غزل‌ها نگاه استعاري بيدل را به نمايش مي‌گذارد:<BR>دوش از نظر خيال تو دامن‌كشان گذشت<BR>اشك آن‌قَدَر دويد ز پي كز فغان گذشت<BR>تا پر فشانده‌ايم ز خود هم گذشته‌ايم<BR>دنيا غم تو نيست كه نتوان از آن گذشت<BR>دارد غبار قافلة نااميد‌ي‌ام<BR>از پا نشستي كه ز عالم توان گذشت<BR>برق و شرار، محمل فرصت نمي‌كشد<BR>عمري نداشتم كه بگويم چه‌سان گذشت<BR>تا غنچه دم زند ز شكفتن، بهار رفت<BR>تا ناله گل كند ز جرس، كاروان گذشت<BR>بيرون نتاخته‌ست از اين عرصه هيچ‌كس<BR>واماندني‌ست اينكه تو گويي: فلان گذشت<BR>اي معني! آب شو كه ز ننگ شعور خلق<BR>انصاف نيز آب شد و از جهان گذشت<BR>يك نقطه پل ز آبلة پا كفايت است<BR>زين بحر همچو موج گهر مي‌توان گذشت<BR>گر بگذري ز كشمكش چرخ، واصلي<BR>محو نشانه است چون تير از كمان گذشت<BR>واماندگي ز عافيتم بي‌نياز كرد<BR>بال آن‌قَدَر شكست كه از آشيان گذشت<BR>طي شد بساط عمر به پاي شكستِ رنگ<BR>بر شمع يك بهار گلِ زعفران گذشت<BR>دلدار رفت و من به وداعي نسوختم<BR>يا رب! چه برق بر من آتش به جان گذشت<BR>تمكين كجا به سعي خرامت رضا دهد<BR>كم نيست اينكه نام تواَم بر زبان گذشت<BR>بيدل! چه مشكل است ز دنيا گذشتنم<BR>يك ناله داشتم كه ز هفت آسمان گذشت<BR>(1/639)<BR><BR>چه ممكن است كه راحت سري برآورد از ما؟<BR>مگر نَفَس رود و ديگري برآورد از ما<BR>به عرصة دو نَفَس انقلابِ فرصت هستي گمان نبود كه دل، لشكري برآورد از ما<BR>چو رنگ عهدة ناموس وحشتيم به گردن ز خويش هر كه بر‌آيد پري برآورد از ما<BR>شرار كاغذ اگر در خيال بال گشايد<BR>جنون به حكم وفا مجمري برآورد از ما<BR>دماغ ما سرِ غواصي محيط ندارد بس است ضبطِ نَفَس گوهري برآورد از ما<BR>فلك ز صبح قيامت فكنده شور به عالم مباد پنبة گوشِ كري برآورد از ما<BR>فسرده‌ايم به زندان عقل و چاره‌ محال است<BR>جنون مگر كه قيامت‌گري برآورد از ما<BR>به رنگِ غنچه نداريم برگِ عشرت ديگر شكستِ شيشه مگر ساغري برآورد از ما<BR>بهار بيخودي افسوس گل نكرد زماني كه رنگِ رفته چمنْ‌پيكري برآورد از ما<BR>در انتظار‌ رهايي نشسته‌ايم كه شايد<BR>به روي ما مژه بستن دري برآورد از ما<BR>چو بيدليم همه ناگزير نامه سياهي جبين مگر به عرق كوثري برآورد از ما<BR>(1/391)<BR><BR>دام يك عالم تعلق گشت حيراني مرا<BR>عاقبت كرد اين درِ وا‌كرده زنداني مرا<BR>محو شوقم، بوي صبح انتظاري برده‌ام سر ده ‌اي حيرت! همان در چشم قرباني مرا<BR>جوش زخم سينه‌ام، كيفيت چاك دلم خرمي مفت تو اي گل! گر بخنداني مرا<BR>اي ادب! سازِ خموشي نيز بي‌آهنگ نيست همچو مژگان ساخت موسيقار، حيراني مرا<BR>مدّ عمرم يك قلم چون شمع در وحشت گذشت<BR>آشيان هم بر نياورد از پرافشاني مرا<BR>عجز همچون سايه اوج اعتباري داشته‌ست<BR>كرد فرش آستانت سعي پيشاني مرا<BR>پردة سازِ جنونم خامشي آهنگ نيست ناله مي‌گردم به هر رنگي كه گرداني مرا<BR>ناله‌واري سر ز جيب دل برون آورده‌ام شعلة شوقم، مباد اي يأس! بنشاني مرا<BR>احتياج خود‌شناسي جوهر آيينه نيست<BR>من اگر خود را نمي‌دانم، تو مي‌داني مرا<BR>بيدل! افسون جنون شد صيقل آيينه‌ام آب داد آخر به رنگ اشك، عرياني مرا<BR>(1/403)<BR>يك‌ بار ديگر سه گزارة تولد، زندگي و مرگ در زير ارائه مي‌گردد:<BR>گزارة الف: جهان و پديده‌هايش همگي شكوفا مي‌شوند و گل مي‌كنند.<BR>گزارة ب: جهان و پديده‌هايش همگي در حركت خود به عجز و يأس و در نتيجه به حيرت و بي‌كاري مي‌رسند.<BR>گزارة ج: جهان و پديده‌هايش همگي براي رهايي (رسيدن به آرامش) وحشت‌زده مي‌رمند.<BR>بيدل با توجه به سه گزارة بالا جهاني را رقم مي‌زند كه همة پديده‌ها در كنش خود به وحدتي سازمند مي‌رسند؛ همگي مي‌رويند، جلوه مي‌كنند، به عجز و يأس مي‌رسند، آيينه مي‌شوند، چشمِ نظّاره مي‌گردند، حيران‌اند، وحشت‌زده مي‌رمند و در جنونِ عرياني از كثرتِ رنگ به وحدت بي‌رنگي پرواز مي‌كنند. در نتيجه هر چيزي مي‌تواند گل، آيينه، چشم، حيرت، جنون‌زده، رمنده و‌... باشد. عكس اين مطلب نيز صدق مي‌كند، يعني گل مي‌تواند هر چيزي باشد و يا آيينه، چشم، حيرت، شكست، رم، جنون و ... در هر چيزي يافت مي‌شود. حال اگر در شعر بيدل نگاهمان به «آيينه» افتاد، ديگر طبق قراردادهاي معمول نمي‌توان استعارة آن دريافت، بلكه آيينه مي‌تواند استعاره از هر چيزي يا مفهومي باشد. زيرا بيدل استعارة آيينه را به مدلولي خاص مقيد نكرده است. اين موضوع دربارة گل و چشم و حيرت و‌... نيز مي‌تواند صدق كند. به عبارت ديگر، استعاره‌ها در شعر بيدل مطلق نيستند و حتي محدود به چند مدلول خاص نيز نمي‌شوند، بلكه در سيّاليتي رؤياگونه هر لحظه به مدلولي ديگر اشاره مي‌كنند. اين‌گونه استعاره‌ها را «استعارة سيال» ناميده‌ايم.<BR>كمتر غزلي از بيدل مي‌توان يافت كه در آن آيينه، چشم، حيرت، اشك، گل، شبنم، پر، پرواز، رنگ، شكست، جنون، وحشت و مترادف‌هاي آن‌ها يا طيف‌هاي تصويري‌شان وجود نداشته باشد و در سيّاليتي لغزنده به يكديگر تبديل نشوند. مطلق نبودن استعاره‌ها و سيّاليت آن‌ها علاوه بر اينكه شعر بيدل را چند‌معنايي و تأويل‌بَردار مي‌كند، گاه در تزاحم ديگر استعاره‌ها و صور خيال متعدد وي چنان ابهامي را بر شعر تحميل مي‌كند كه خواننده‌ مات و مبهوت مي‌ماند و حتي گاه آشنايان شعر بيدل را دچار حيرت مي‌سازد.<BR>كارآمدترين رمز ورود به دنياي شعر بيدل اين است كه بدانيم سيّاليت واژه‌ها و استعاره‌ها دستِ بيدل را در جايگزيني واژه‌ها (محور جانشيني كلمات) چنان باز كرده كه واژه‌هاي شعر وي به‌راحتي از‌ آشيان و تصاوير كليشه‌اي خود مي‌گريزند و در تداعي آزاد و رويا‌گونة ذهن بيدل، آزادانه در پروازي راز‌آلود و پُر‌ابهام در آشيانة همسايگان خود مي‌نشينند تا تصاويري نو و غير‌معمول را به نمايش گذارند. چنان كه در شعر وي با آيينه‌هايي روبه‌رو مي‌شويم كه مي‌خندند، گل مي‌كنند، مي‌دمند، به راه مي‌افتند، پايشان آبله مي‌زند، به عجز مي‌رسند، يأس را تجربه مي‌كنند، مي‌گريند، آتش مي‌گيرند، آب مي‌شوند، موج بر‌مي‌دارند، طوفاني مي‌شوند، وحشت‌زده مي‌رمند، گريبان چاك مي‌دهند، پرواز مي‌كنند، رنگشان مي‌شكند و در سراغ بي‌نشان، بي‌نشان مي‌شوند. عجيب‌تر آنكه گل، شبنم، اشك، چشم و‌... نيز همچون آيينه مي‌خندند، گل مي‌كنند، مي‌دمند، به راه مي‌افتند،... گويي شخصيت اشيا، هويّت فردي خود را از دست داده و تبديل به ذرات و قطره‌هايي همسان شده كه در همسوييِ سفري مشابه مدام در محمل همديگر مي‌نشينند. همين امر موجب گرديده كه سرايش ناخود‌آگاه و جريان سيّال ذهن به‌راحتي در شعرش تحقق يابد و غزلش را سرشار از آشنايي‌زدايي سازد. سيّاليت استعاره‌ها و واژگان به همراه ذهن وحدت‌گرا و تخيّل پوياي بيدل فضايي سوررئاليستي و فرا‌واقع ايجاد كرده كه براي درك شعر وي بايد به آسماني در دور‌د‌َست‌هاي جهانِ فراواقع پرواز كرد تا معاني و تصاوير آن را دريافت. تصاوير سوررئاليستي بيدل ضمن آنكه بيانگر نگاه استعاري و ويرانگر وي نسبت به جهانِ واقع است، لطفي خاص به شعر وي داده كه براي نمونه ابياتي چند ارائه مي‌شود:2<BR>طوفانْ‌نَفَس، نهنگِ محيطِ تحيريم<BR>آفاق را چو آينه در‌مي‌كشيم ما<BR>(1/434/4)<BR>سَحَر كيفيتِ ديدار از آيينه پرسيدم<BR>به حيرت رفت چنداني كه من هم محو گرديدم<BR>(2/522/13)<BR>طاووسِ رنگِ ما ز نگاه كه مي‌كش است؟<BR>پرواز را به جلوه قدح نوش كرده‌ايم<BR>(2/611/4)<BR>بس كه ياران در همين ويرانه‌ها گم گشته‌اند<BR>مي‌چكد اشكم ز چشم و خاك را بو مي‌كند<BR>(2/151/5)<BR>نيست غير از بوي گل زنجير پاي عندليب<BR>(1/504/5)<BR>شب خيال پرتو حسن تو زد بر انجمن<BR>شمع چندان آب شد كز ديدة پروانه ريخت<BR>(1/681/8)<BR>سحر ز شرم رخت مطلعي به تاب رساندم زمينِ خانة خورشيد را به آب رساندم<BR>(2/552/1)<BR>به شوخي گردشي از چشم تصويرم نمي‌آيد<BR>كه من در خانة نقاش پيش از رنگ گرديدم<BR>(2/552/19)<BR>كباب شد عدم ما ز تهمت هستي<BR>بر آتشي كه نداريم آب مي‌بافند<BR>(2/153/3)<BR>به كارگاه سَحَر آفتاب مي‌بافند<BR>(2/152/17)<BR>به رنگ غنچه امشب ديده‌ام خواب پريشاني<BR>ز چاك سينه يك آه سَحَرْ تعبير مي‌خواهم<BR>(2/561/7)<BR>از خامشي مپرس و زگفتار عندليب<BR>صد غنچه و گل است به منقار عندليب<BR>(1/487/17)<BR>زمينْ‌گيرم به افسون دل بي‌مدعا بيدل!<BR>در آن وادي كه منزل نيز مي‌افتد به راه آنجا<BR>(1/319/12)<BR>از كبك مي‌رمد چو صدا كوهسار ما<BR>(1/323/5)<BR>خميازه هم قدح نكشيد از خمار ما<BR>(1/323/6)<BR>گر به اين گرمي‌ست آه شعله‌زاي عندليب شمع روشن مي‌توان كرد از صداي عندليب<BR>(1/507/18)<BR>رفتم اما همه‌جا تا نرسيدن رفتم<BR>(2/589/12)<BR>صد بيابانِ جنون آن‌طرفِ هوشِ خودم<BR>(2/570/7)<BR>اين‌قَدَر اشك به ديدار كه حيران گل كرد؟ كه هزار آينه‌ام بر سر مژگان گل كرد<BR>(1/814/13)<BR>حيرت ديدار و سامان سفر داريم ما<BR>دامن آيينه امشب بر كمر داريم ما<BR>(1/395/7)<BR>رشك آن بِرهَمَنَم سوخت كه در فكر وصال<BR>گم شد از خويش و ز جَيبِ صنمي پيدا شد<BR>(2/7/7)<BR>تا حيرتِ خرام تو سامانِ ديده است<BR>چندين قيامت از مژه‌ام قد كشيده است<BR>(1/575/16)<BR>حيرت گداخت، شبنمِ اشكي بهار كرد باري در اين چمن نَفَسي زد نگاه ما<BR>(1/457/3)<BR>كند يوسف صدا گر بو كني پيراهن ما را<BR>(1/464/17)<BR>به رنگي‌ست بيدل! پريشاني‌ام كه از سايه‌ام طرح سنبل كنيد<BR>(1/800/22)<BR>شايد آيينه‌اي به بار آيد تخم اشكي به ياد جلوه بكار<BR>(2/263/14)</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>پي‌نوشت‌<BR>1. در اين مقاله اشعار بيدل از نسخة مصحح اكبر بهداروند و پرويز عباسي داكاني نقل شده كه شماره‌ها به ترتيب از سمت راست، شمارة جلد، صفحه و بيت را مشخص مي‌كند.<BR>2. همچنين رك: حسيني، سيد ‌حسن (1368). بيدل، سپهري و سبك هندي، چاپ دوم، تهران، سروش، صص 68 ـ 89.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;منبع: مجله شعر</P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>غزل جدی امروزnew</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000995.php" />
    <modified>2008-06-04T10:44:45Z</modified>
    <issued>2008-06-04T14:14:45+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.995</id>
    <created>2008-06-04T10:44:45Z</created>
    <summary type="text/plain"></summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>مقالات</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6600>چه كساني از غزل جدي امروز مي‌گويند؟</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#33ff00>مريم جعفري</FONT><BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;به جاي مقدمه:<BR>«پذيرفتن نيما به اين معني