<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
  <title>ادبستان</title>
  <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/" />
  <modified>2009-10-26T16:30:55Z</modified>
  <tagline></tagline>
  <id>tag:www.iranpoetry.com,2009://9</id>
  <generator url="http://www.movabletype.org/" version="2.661">Movable Type</generator>
  <copyright>Copyright (c) 2009, محمدزاده</copyright>
  <entry>
    <title>رضا بروسان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000997.php" />
    <modified>2009-10-26T16:30:55Z</modified>
    <issued>2009-10-26T20:00:55+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2009://9.997</id>
    <created>2009-10-26T16:30:55Z</created>
    <summary type="text/plain">
رضا بروسان</summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>معرفي شاعر</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      <![CDATA[<p><P>&nbsp;</P></p>]]>
      <![CDATA[<p><P dir=rtl><IMG height=144 alt=borousan.jpg src="http://www.iranpoetry.com/archives/borousan.jpg" width=126 border=0></P><br />
<P dir=rtl>غلامرضا بروسان<BR>متولد 1352_ مشهد<BR>آثار :<BR>1_ احتمال پرنده را گیج می کند<BR>(1378)<BR>2_ یک بسته سیگار در تبعید<BR>(1384)<BR>3_ به سمت رودخانه استوکس<BR>(شعر آزاد مشهد – 1385)<BR>4_ عصاره سوما<BR>(ریگودا _ 1387)<BR>5_ عاشقانه های یک سرباز<BR>(1387)</P><br />
<P dir=rtl>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl>1<BR>انگشت های مرثیه ام را عزا کم است<BR>باید تفنگ دست بگیرم ، دعا کم است<BR>دست از دولول کهنه ی دیروز برندار<BR>از غیرتی که سخت در این روستا کم است<BR>گردوبنان دره ی تاریک را بگو<BR>چشمه برای تشنگی ببرها کم است<BR>این آینه به قدر کفایت وسیع نیست<BR>این برکه در کشیدن تصویر ما کم است</P><br />
<P dir=rtl><BR>2<BR><BR>یک پلک سرمه ریخت که بی دل کند مرا<BR>گیسو قصیده کرد که خاقانی ام کند<BR>دستم چقدر مانده به گلهای دامنت ؟<BR>دستم چقدر مانده خراسانی ام کند ؟<BR>می ترسم آنکه خانه به دوش همیشگی !<BR>گلشهر گونه های تو افغانی ام کند<BR>در چترهای بسته هوا آفتابی است<BR>بگذار چتر باز تو بارانی ام کند<BR>چون بادهای آخر پاییز خسته ام<BR>ای کاش دکمه های تو زندانی ام کند<BR>□□□&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>این اشک ها به کشف نمک ختم می شوند<BR>این گریه می رود که چراغانی ام کند .</P><br />
<P dir=rtl>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl>3<BR>ماه بی حوصله دشت ، بیابان را کشت<BR>سیب سرخی شد و چرخی زد و ایمان را کشت<BR>سبد خالی امسال به سیبی ننشست<BR>خاک بی برکت این مزرعه باران را کشت<BR>حجرالاسود ما روشنی باغچه بود<BR>قبله آنقدر عوض شد که مسلمان را کشت<BR>کوچه در کوچه زمین خورد و به راهی نرسید<BR>داغ این کوچه بن بست ، خیابان را کشت<BR>دشنه ای داشت پدر تشنه تر از اسبم بود<BR>درد آنقدر فرو رفت که درمان را کشت<BR>شعله دست تو روشن که در این شهر هنوز<BR>می شود با دف تو نصف خراسان را کشت ...<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; □□□<BR>&nbsp;4<BR>پشت دلواپسی صخره پلنگی در برف<BR>ماه پرتاب پریشان قشنگی در برف<BR>نخل فواره‌ی كوتاه طبیعت خشك است<BR>تا كلاغی بتكاند دل تنگی در برف<BR>آسمان، تلخ؛ زمین تا به گریبان تاریك<BR>مستطیلی ست به تنهایی سنگی در برف<BR>دشنه‌ای داشت پدر تشنه‌تر از اسبم بود<BR>یادگار از پدرم كهنه تفنگی در برف ...<BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl><BR>5<BR>&nbsp;<BR>حرف که می زنی انگار<BR>سوسنی در صدایت راه می رود<BR>حرف بزن<BR>می خواهم صدایت را بشنوم<BR>تو باغبان صدایت بودی<BR>و خنده ات دسته کبوتران سفیدی<BR>که به یکباره پرواز می کنند .<BR>تورا دوست دارم<BR>چون صدای اذان در سپیده دم<BR>چون راهی که به خواب منتهی می شود<BR>ترا دوست دارم<BR>چون آخرین بسته سیگاری در تبعید .<BR>تو نیستی<BR>و هنوز مورچه ها<BR>شیار گندم را دوست دارند<BR>و چراغ هواپیما<BR>در شب دیده می شود<BR>عزیزم<BR>هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد<BR>از ریل خارج نمی شود .<BR>و من<BR>گوزنی که می خواست<BR>با شاخ هایش قطاری را نگه دارد .</P><br />
<P dir=rtl>&nbsp;<BR>□□□</P><br />
<P dir=rtl>6<BR>&nbsp;<BR>آیا<BR>چیزی غمگین تر از توقف قطاری در باران هست؟<BR>آیا<BR>کسی شکوه های یک ماشین به سرقت رفته را شنیده است؟<BR>آیا<BR>هیچ رئیس جمهوری در زلزله مرده است؟<BR>از جنگ دلم می گیرد<BR>و از قطاری که مهمُات حمل می کند<BR>می خواهم دنیا را به آتش کشم<BR>با این کارخانه ی چوب بری .<BR><BR>&nbsp;<BR>7</P><br />
<P dir=rtl>تا دست به دامان ریا افتادند<BR>بی وقفه به یاد شهدا افتادند<BR>شوخی ، شوخی به شاخه ها سنگ زدند<BR>جدی جدی پرنده ها افتادند !...<BR>&nbsp;<BR>□□□</P><br />
<P dir=rtl>8<BR>&nbsp;<BR>انگار نمی آید و هم می آید<BR>این دور و بر انگار که کم می آید<BR>او عابر و من پیاده رو ، آه چقدر<BR>از حاشیه رفتنش خوشم می آید !</P><br />
<P dir=rtl>&nbsp;</P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>تبلیغات</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000951.php" />
    <modified>2009-05-10T17:45:01Z</modified>
    <issued>2009-05-10T22:15:01+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2009://9.951</id>
    <created>2009-05-10T17:45:01Z</created>
    <summary type="text/plain"><![CDATA[این کلمات کلیدی معمولا انتخاب اول گوگل است&nbsp; و این بدان&nbsp; معناست که اگر نام&nbsp; و&nbsp; تبلیغ شما مورد جستجو قرار گیرد به احتمال زیاد مخاطب از طریق&nbsp; موتور&nbsp; جستجو به سایت&nbsp; ادبستان&nbsp; هدایت&nbsp;&nbsp;شده &nbsp;و با آیکون تبلیغی&nbsp; شما&nbsp; مواجه&nbsp; خواهد شد..
&nbsp;
قابل ذکر است که تبلیغ شما در هزاران صفحه سایت اعم از صفحه ی اول و صفحات آرشیو تکی . هفتگی و ماهانه و .... به صورت همزمان نمایش داده خواهد شد.تعداد بازدیدکنندگان سایت را می توانید در این جا مشاهده کنید. لازم به ذکر است که بیشتر بازدید کنندگان از موتورهای جستجو و با کلمات مرتبط فرهنگی و ادبی به ادبستان می آیند. در این دو تصویر که از شمارشگر سایت گرفته شده به خوبی هدف و کلمات کلیدی مورد جستجو را نشان می دهد.
و تصویر چند دقیقه ی&nbsp; بعد 

برای تبلیغ در ادبستان به روش های زیر می توانید عمل نمایید متن و&nbsp; موضوع تبلیغ&nbsp; خود را از طریق فرم زیر ارسال نمایید در اسرع وقت با شما تماس&nbsp; گرفته خواهد شد.]]></summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>تبلیغات</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P></p>]]>
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify>سایت ادبستان با صد ها بازدید کننده مرتبط در روز و یکی از پربیننده ترین سایت های ادبی فارسی مکان مناسبی برای تبلیغ محصولات فرهنگی, مجلات ادبی و سایت ها و وبلاگ ها و ... است.</P><br />
<P dir=rtl align=justify><STRONG>این بخش به زودی با استفاده از پیشرفته ترین نرم&nbsp; افزار های خودکار تبلیغ&nbsp; راه اندازی می شود</STRONG></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6600>سایت ادبستان از پیشنهادات شما در این زمینه استقبال می کند</FONT></P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>شفیعی کدکنی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000980.php" />
    <modified>2008-07-25T03:41:12Z</modified>
    <issued>2008-07-25T08:11:12+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.980</id>
    <created>2008-07-25T03:41:12Z</created>
    <summary type="text/plain">
شفیعی کدکنی</summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>شعر معاصر ايران</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      <![CDATA[<p>&nbsp; </p>]]>
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><IMG height=360 alt=shafiei.jpg src="http://www.iranpoetry.com/archives/shafiei.jpg" width=300 border=0></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#33cc33>محمدرضا شَفیعی کَدکَنی، زاده ی ۱۹ مهر سال ۱۳۱۸ از نویسندگان و شاعران امروز ایران است. تخلص وی در شعر م. سرشک است.<BR>دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸ دربخش كدكن شهرستان تربت حیدریه در استان خراسان رضوی، چشم به جهان گشود. شفیعی کدکنی دوره‌های دبستان و دبیرستان را در مشهد گذراند، و چندی‌ نیز به‌ فراگیری‌ زبان‌ و ادبیات‌ عرب, فقه،‌ کلام‌ و اصول‌ سپری کرد. او مدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه فردوسی و مدرک دکتری را نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت. او اکنون استاد ادبیات دانشگاه تهران است. او از جمله دوستان نزدیک مهدی اخوان ثالث شاعر خراسانی به شمار می رود و دلبستگی خود را به اشعار وی پنهان نمی کرد.</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#33cc33>وی سرودن شعر را از جوانی به شیوه کلاسیک آغاز کرد. ولی پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به نیما یوشیج روی آورد .او با سرودن در کوچه باغ های نیشابور به نام‌آوری رسید. آثار شفیعی را می‌توان به دو گروه انتقادی و مجموعه اشعار خود وی تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده، شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه نظریه ادبی می‌شود، که بخشی از آن‌ها در زیر آورده شده‌اند. در میان آثار نظری شفیعی کدکنی کتاب موسیقی شعر جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعار در کوچه باغ‌های نشابور آوازه بیشتری دارد.</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#33cc33>شفیعی کدکنی را باید در زمره ی شاعران اجتماعی بدانیم. او در اشعار خود تصویری از جامعه ایرانی در دهه ی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را بازتاب می دهد، و با رمز و کنایه آن دوران را به خواننده می نمایاند. دلبستگی و گرایش فراوان به آیین وفرهنگ اسلامی و بخصوص خراسان نشان می دهد.</FONT> <FONT color=#33cc00>منبع زندگینامه: ویکی پدیا</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>از کتاب <FONT color=#33ff00>از کوچه باغ های نشابور</FONT><BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>سفر به خیر</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;به کجا چنین شتابان ؟<BR>&nbsp;گون از نسیم پرسید<BR>دل من گرفته زینجا<BR>هوس سفر نداری<BR>ز غبار این بیابان ؟<BR>&nbsp;همه آرزویم اما<BR>&nbsp;چه کنم که بسته پایم<BR>&nbsp;به کجا چنین شتابان ؟<BR>&nbsp;به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم<BR>سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را<BR>چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی<BR>به شکوفه ها به باران<BR>&nbsp;برسان سلام ما را! </P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>صدای بال ققنوسان</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;پس از چندین فراموشی و خاموشی<BR>&nbsp;صبور پیرم<BR>ای خنیاگر پارین و پیرارین<BR>چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد<BR>&nbsp;چه وحشتناک خواهد بود<BR>&nbsp;آن آواز<BR>که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد<BR>نمی دانم در این چنگ غبار آگین<BR>تمام سوگوارانت<BR>&nbsp;که در تعبید تاریخ اند<BR>دوباره باز هم آوای غمگین شان<BR>&nbsp;طنین شوق خواهد داشت ؟<BR>شنیدی یا نه آن آواز خونین را ؟<BR>نه آواز پر جبریل<BR>صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است<BR>&nbsp;که بال افشان مرگی دیگر<BR>&nbsp;اندر آرزوی زادنی دیگر<BR>&nbsp;حریقی دودناک افروخته<BR>در این شب تاریک<BR>در آن سوی بهار و آن سوی پاییز<BR>&nbsp;نه چندان دور<BR>&nbsp;همین نزدیک<BR>&nbsp;بهار عشق سرخ است این و عقل سبز<BR>بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه ی شب<BR>&nbsp;پس از آنجا کجا<BR>&nbsp;یارب ؟<BR>درآنجایی که آن ققنوس آتش می زند خود را<BR>&nbsp;پس از آنجا<BR>کجا ققنوس بال افشان کند<BR>&nbsp;در آتشی دیگر ؟<BR>خوشا مرگی دگر!<BR>&nbsp;با آرزوی زایشی دیگر!<BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>&nbsp;از بودن و سرودن</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>صبح آمده ست برخیز<BR>&nbsp;بانگ خروس گوید<BR>وینخواب و خستگی را<BR>&nbsp;در شط شب رها کن<BR>&nbsp;مستان نیم شب را<BR>&nbsp;رندان تشنه لب را<BR>&nbsp;بار دگر به فریاد<BR>&nbsp;در کوچه ها صدا کن<BR>خواب دریچه ها را<BR>&nbsp;با نعره سنگ بشکن<BR>بار دگر به شادی<BR>&nbsp;دروازه های شب را<BR>&nbsp;رو بر سپیده<BR>&nbsp;وا کن<BR>&nbsp;بانگ خروس گوید:<BR>&nbsp;فریاد شوق بفکن!<BR>زندان واژه ها را دیوار و باره بشکن!<BR>و آواز عاشقان را<BR>مهمان کوچه ها کن!<BR>زین بر نسیم بگذار<BR>تا بگذری از این بحر<BR>وز آن دو روزن صبح<BR>&nbsp;در کوچه باغ مستی<BR>باران صبحدم را<BR>&nbsp;بر شاخه ی اقاقی<BR>آیینه ی خدا کن<BR>بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را<BR>کان تار و پود چرکین<BR>باغ عقیم دیروز<BR>اینک جوانه آورد<BR>بنگر به نسترن ها<BR>&nbsp;بر شانه های دیوار<BR>&nbsp;خواب بنفشگان را<BR>&nbsp;با نغمه ای در آمیز<BR>&nbsp;و اشراق صبحدم را<BR>در شعر جویباران<BR>از بودن و سرودن<BR>&nbsp;تفسیری آشنا کن<BR>بیداری زمان را<BR>&nbsp;با من بخوان به فریاد<BR>&nbsp;ور مرد خواب و خفتی<BR>&nbsp;رو سر بنه به بالین!<BR>&nbsp;تنها مرا رها کن</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>کبریت های صاعقه در شب</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>1<BR>کبریت های صاعقه<BR>&nbsp;پی در پی<BR>&nbsp;خاموش می شود<BR>&nbsp;شب همچنان شب است<BR>با این که یک بهار و دو پاییز<BR>&nbsp;زنجیره ی زمان را<BR>با سبز و زردشان<BR>&nbsp;از آب رودخانه گذر دادند<BR>&nbsp;دیدیم<BR>در آب رودخانه همه سال<BR>&nbsp;خون بود و خاک گرم<BR>&nbsp;که می رفت<BR>در شط<BR>&nbsp;شطی که دست مردی<BR>&nbsp;در موج های نرمش<BR>آیینه ی خدا را<BR>&nbsp;یک روز شست و شو داد<BR>2<BR>&nbsp;کبریت های صاعقه<BR>&nbsp;پی در پی<BR>&nbsp;خاموش می شد<BR>شب همچنان شب است<BR>خون است و خاک گرم<BR>نظارگان مات شب و روز<BR>بسیار روزها و چه بسیار<BR>3<BR>کبریت های صاعقه<BR>پی در پی<BR>شب را<BR>&nbsp;کمرنگ می کند<BR>من دیدم و صبور گذشتن<BR>&nbsp;خون از رگان فقر و شهامت<BR>&nbsp;جاری بود<BR>&nbsp;در خاک های اردن سینا<BR>4<BR>&nbsp;کبریت های صاعقه شب را<BR>بی رنگ می کند<BR>&nbsp;چندان که در ولایت مشرق<BR>از شهر بند کهنه ی نیشابور<BR>سرکرده ی قبیله ی تاتار<BR>&nbsp;فریاد هم صدایی خود را<BR>فانوس دود خورده ی تاریک<BR>از روشنای صبح می آویزد<BR>&nbsp;کبریت های صاعقه<BR>شب را<BR>نابود می کند</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>زان سوی خواب مرداب</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند<BR>آرامش گلوله ی سربی را<BR>&nbsp;درخون خویشتن<BR>این گونه عاشقانه پذیرفتند<BR>&nbsp;این گونه مهربان<BR>زان سوی خواب مرداب آوازتان بلند<BR>می خواهم از نسیم بپرسم<BR>&nbsp;بی جزر و مد قلب شما<BR>آه<BR>دریا چگونه می تپد امروز ؟<BR>ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند<BR>دیدارتان ترنم بودن<BR>بدرودتان شکوه سرودن<BR>تاریختان بلند و سرافراز<BR>آن سان که گشت نام سر دار<BR>زان یار باستانی همرازتان بلند <BR>&nbsp;<BR>&nbsp;<BR>&nbsp;<BR>از کتاب&nbsp;<FONT color=#33ff00> از بودن و سرودن</FONT> </P><br />
<P dir=rtl align=justify>پرسش</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;گیرم که این درخت تناور<BR>&nbsp;در قله ی بلوغ<BR>&nbsp;آبستن از نسیم گناهی ست<BR>اما<BR>&nbsp;ای ابر سوگوار سیه پوش<BR>این شاخه ی شکوفه چه کرده ست<BR>&nbsp;کاین سان کبود مانده و خاموش ؟<BR>گیرم خدا نخواست که این شاخه<BR>&nbsp;بیند ز ابر و باد نوازش<BR>&nbsp;اما<BR>&nbsp;این شاخه ی شکوفه که افسرد<BR>از سردی بهار<BR>&nbsp;با گونه ی کبود<BR>آیا چه کرده بود ؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>باغ برهنه</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>زاغی سیاه و خسته به مقراض بالهاش<BR>پیراهن حریر شفق را برید و رفت<BR>من در حضور باغ برهنه<BR>در لحظه ی عبور شبانگاه<BR>پلک جوانه ها را<BR>&nbsp;آهسته می گشایم و می گویم:<BR>آیا<BR>&nbsp;اینان<BR>&nbsp;رویای رندگی را<BR>&nbsp;در آفتاب و باران<BR>بر آستان فردا احساس می کنند ؟<BR>در دوردست باغ برهنه چکاوکی<BR>بر شاخه می سراید<BR>این چند برگ پیر<BR>وقتی گسست از شاخ<BR>آندم جوانه های جوان<BR>باز می شود<BR>&nbsp;بیداری بهار<BR>آغاز می شود</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>آشیان متروک</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>همه ایوان و صحن خانه خاموش<BR>همه دیوارها درهم شکسته<BR>&nbsp;به هر طاقش تنیده عنکبوتی<BR>به روی سقف گرد غم نشسته</P><br />
<P dir=rtl align=justify>چنین ویرانه افتاده ست و بی کس<BR>خدایا این همان کاشانه ی ماست ؟<BR>درین تنهایی بی آشیانش<BR>مگر تصویری از افسانه ی ماست ؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>غریب افتاده در آن پای دیوار<BR>ملول و زار و عریان داربستی<BR>بر آورده ست سوی آسمان ها<BR>&nbsp;به نفرین سپهر پیر دستی</P><br />
<P dir=rtl align=justify>در اصطبلش ستور شیهه زن کو ؟<BR>تنورش مانده بی آتش زمانی ست<BR>نمانده کس درین تنهایی تلخ<BR>که خود افسرده از خواب گرانی ست</P><br />
<P dir=rtl align=justify>به شب اینجا چراغی نیست روشن<BR>به روز اینجا نمانده های و هویی<BR>دریغا مانده از آن روزگاران<BR>شکسته بر کنار رف سبویی</P><br />
<P dir=rtl align=justify>در اینجا زادم از مادر زمانی<BR>مرا این خانه مهد و آشیان است<BR>نخستین آسمانی را که دیدم<BR>خدا داند که خود این آسمان است</P><br />
<P dir=rtl align=justify>چه شب ها مادرم افسانه می گفت<BR>از آن گنجشک آشی ماشی و من<BR>به رویاهای شیرین غرقه بودم<BR>نشسته محو گفتارش به دامن</P><br />
<P dir=rtl align=justify>چه شبهایی که رویا زورقم را<BR>کنار زورق مهتاب می راند<BR>د گوشم بر ترانه ی دلنشینی<BR>که تنها دختر همسایه می خواند</P><br />
<P dir=rtl align=justify>چه روزانی که با طفلان همسال<BR>&nbsp;به کوچه اسب چوبی می دواندم<BR>به زیر آفتاب بامدادان<BR>به روی بام کفتر می پراندم</P><br />
<P dir=rtl align=justify>تهی افتاده اینک آشیانشان<BR>به سان پیکری بی زندگانی<BR>کبوترها همه پرواز کردند<BR>به رنگ آرزو های جوانی</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;از کتاب&nbsp; <FONT color=#33ff00>شبگیر</FONT><BR><FONT color=#ff9900></FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>کاروان</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>پیش رویم گرد راه کاروانی رفته تا بس دور<BR>سوی آفاقی دگر سرشار از شادابی و شادی<BR>پشت سر گسترده دشت روزگاران تهی<BR>سرشار خاموشی<BR>دشت انبوه فراموشی<BR>وای من کز بستر آن لحظه های سبز<BR>دیر ‚ چشم از خواب نوشینم گشودم ‚ دیر<BR>برده بود افسون شیرین لای لای نغز تاریخم<BR>سوی شهر ساحل رویا<BR>&nbsp;من در آن بشکوه و طرفه شارسان دور<BR>شهسوار رخش رویین غرور خویشتن بودم<BR>باختر سو تاختگاهم : دشتهای روم<BR>مرز خاور سوی فرمانم : دیار چین<BR>شعله می زد در نگاهم آتش زردشت<BR>تازیانه می زد مغرور بر دریا<BR>با شکوه شوکت دیرین<BR>پیش آهنگ سپاهم<BR>صد هزاران گرد رویین تن<BR>با درفش کاویان جاودان پیروز<BR>تیغ هاشان بر گذشته از حریر ابر<BR>سر به سر روی زمین زیر نگین من<BR>من به رویای نجیب و مهربان خویش<BR>شادمان بودم<BR>همچو موج برکه ای<BR>با خلوت مهتاب در نجوا<BR>در شبستان خیال خویش بیرون از زمین و آسمان بودم<BR>بانگ زنگ کاروان روزگاران<BR>خواب نوشین مرا آشفت<BR>تا گشودم چشم<BR>رفته بود آن کاروان و مانده بود از او<BR>گرد انبوهی پریشان<BR>چون تنوره ی دیو<BR>در صحرا<BR>که نیارم دید از بس تیرگی دیگر<BR>جای پای کاروان رفته را یا پیش پایم را<BR>کاروان رهروان باختر دیری ست<BR>کرده شبگیر و گذشته از کنار من<BR>رفته تا شهر هزاران آرزوی دور<BR>شهر آذین بسته از رنگین کمانهای بهار<BR>فکر انسان ها<BR>شهر افسونگر کبوترهای پیغام بشر<BR>زی کشور خورشید<BR>شهر زرین غرفه های نور<BR>وینک اینجا مانده من خاموش و سرگردان<BR>با گروهی حسرت و هیهات<BR>دیگرم هرگز<BR>نه توان راه پیمودن<BR>به سوی کاروان رفته تا بس دور<BR>که گذشته روزگارانی ست زین صحرا<BR>نه دگر باور بدان افسانه ولالایی شیرین<BR>مانده از این سو<BR>رانده از آنجا<BR>نک چه سود از این شتاب دیر<BR>از پس آن خامشی و آن درنگ<BR>زود<BR>دیر شد هنگام بیداری<BR>ای خوش آن دنیای خاموشی<BR>و سکوت پرنیان پوش فراموشی</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;<BR><FONT color=#ff9900>باغ خودرو</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>خروس خانه ی همسایه می خواند<BR>و باران سحرگاهان اسفند<BR>فرو می ریخت از ابری شتابان<BR>گریزان ابرها بر آبی صبح<BR>چنان چون قاصدک بر کاسنی زار<BR>روان بودند زی کوه وبیابان<BR>و من در اوج آن لحظه ی خدایی<BR>در آن اندیشه و آن بیشه بودم<BR>که در آن سوی باغ پر گل ابر<BR>دران ژرف کبود آیا کسی هست؟<BR>که این باغ شفق گلخانه ی اوست<BR>و فانوس بلورین ستاره<BR>بر این نیلی رواق جاودان دور<BR>چراغ روشن کاشانه ی اوست<BR>و یا این باغ<BR>خودرویست و خودروست؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;<FONT color=#ff9900>زادگاه من</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>ای روستای خفته بر این پهن دشت سبز<BR>ای از گزند شهر پلیدان پناه من<BR>ای جلوه ی طراوت و شادابی و شکوه<BR>هان! ای بهشت خاطره ای زادگاه من!</P><br />
<P dir=rtl align=justify>باز آمدم به سوی تو زان دور دورها<BR>زانجا که صبح می شکفد خسته و ملول<BR>زانجا که ماه در افق زرد گونه اش<BR>در کام ابر می خزد آهسته و ملول</P><br />
<P dir=rtl align=justify>باز آمدم که قصه ی اندوه خویش را<BR>با صخره های دامن تو بازگو کنم<BR>وندر پناه سایه ی انبوه باغ هات<BR>گلبرگ های خاطره را جست و جو کنم</P><br />
<P dir=rtl align=justify>هر گوشه ای ز خلوت افسانه رنگ تو<BR>یاد آفرین لذت بر باد رفته ای ست<BR>وان جویبار غم زده ات با سرود خویش<BR>افسانه ساز لحظه ی از یاد رفته ای ست</P><br />
<P dir=rtl align=justify>ای بس شبان روشن افسانه گون که من<BR>در دامن تو قصه به مهتاب گفته ام<BR>وز ساحل سکوت تو با زورق خیال<BR>تا خلوت خدایی افلاک رفته ام</P><br />
<P dir=rtl align=justify>ای بس طلیعه های گل افشان بامداد<BR>کز جام لاله های تو سرمست بوده ام<BR>و ای بس ترانه ها که به آهنگ جویبار<BR>آن روزها به خلوت پاکت سروده ام</P><br />
<P dir=rtl align=justify>آن روزهای روشن و رویان زندگی<BR>دوران کودکی که بر آن لحظه ها درود<BR>در دامن سکوت تو آرام می گذشت<BR>خاطر اسیر خاطره ای کودکانه بود</P><br />
<P dir=rtl align=justify>آری هنوز مانده به یاد آنچه نقش بست<BR>آن روزها به خاطر اندوه بار من<BR>وان نام من که بر تنه ی آن چنار پیر<BR>زان روزگار مانده به جا یادگار من</P><br />
<P dir=rtl align=justify>با لکه های ابر سپیدت که شامگاه<BR>آیند بر کرانه ی دشت افق فرود<BR>چون سوسنی سپید که پر پر شود ز باد<BR>بر موج های ساحل دریاچه ای کبود</P><br />
<P dir=rtl align=justify>با آن چکادهای پر از برف بهمنت<BR>با آن غروب های شفق خیز روشنت<BR>وان آسمان روشن همرنگ آرزو<BR>وان سوسوی شبانه فانوس خرمنت</P><br />
<P dir=rtl align=justify>همواره شادمانه و شاداب و پر شکوه<BR>چون نوشخند روشنی بامداد باش<BR>هان! ای بهشت خاطره !ای زادگاه من!<BR>سرسبز و جاودانه و بشکوه و شاد باش!</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;از&nbsp; کتاب <FONT color=#33ff00>شبخوانی</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>نمازی در تنگنا</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>زان سوی بهار و زان سوی باران<BR>زان سوی درخت و زان سوی جوبار<BR>در دورترین فواصل هستی<BR>نزدیک ترین مخاطب من باش</P><br />
<P dir=rtl align=justify>نه بانگ خروس هست و نه مهتاب<BR>نه دمدمه ی سپیده دم اما<BR>تو آینه دار روشنای صبح<BR>&nbsp;در خلوت خالی شب من باش<BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>&nbsp;سوره روشنایی</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>روح ستاره ای مگر امشب<BR>&nbsp;در من حلول کرده که این سان<BR>&nbsp;از تنگنای حس و جهت<BR>پاک رسته ام<BR>بیداری است و روشنی و بال و اوج و موج<BR>باز آن بلند جاری<BR>باز آن حضور بیدار<BR>مثل شراع کشتی یاران<BR>می آید از کرانه ی دیدار<BR>دیدار او اگر چه بسی دیر<BR>دیدار او اگر چه بسی دور<BR>پر می کند تغافل شب را<BR>از آفتاب صبح نشابور<BR>آن جرعه جرعه جام تبسم<BR>وان گونه گونه باغ تکلم<BR>در سایه ی بلند آلاچیق شب<BR>باز آن هزار خرمن آتش<BR>باز آن نثار زمزمه و نور<BR>روح ستاره ای است که گویی<BR>چندی افول کرده ست<BR>وینک دوباره ناگاه<BR>تابیده از کران ها<BR>در من حلول کرده ست</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>سرود</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>از آن سوی مرز باور و تردید<BR>می آیم<BR>خسته بسته<BR>&nbsp;می آیم<BR>هم رنگ درخت<BR>در هجوم دی<BR>می پایم<BR>تا بهار می پایم<BR>خاموشم و انتظار<BR>سر تا پا<BR>تا سبزترین ترانه را فردا<BR>در چهچهه بوسه ی تو بسرایم<BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>این کیمیای هستی</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>با واژه های تو<BR>من مرگ را محاصره کردم<BR>در لحظه ای که از شش سو می آمد<BR>آه این چه بود این نفس تازه باز<BR>در ریه ی صبح<BR>با من بگو چراغ حروفت را<BR>تو از کدام صاعقه روشن کردی ؟<BR>بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین<BR>وین زادن دوباره<BR>بهاری بود<BR>امروز<BR>احساس می کنم<BR>که واژه های شعرم را<BR>از روی سبزه های سحرگاهی<BR>برداشته ام</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>خنیای خاک</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>سپیده دم در کویر<BR>بلاغت رنگ هاست<BR>طلوع نور و نماز<BR>به خار و خارا و خاک<BR>فراز فرسنگ هاست<BR>سپیده دم در کویر<BR>طنین آهنگ رنگ<BR>و رنگ آهنگهاست</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>در اقلیم پاییز</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>آن بلوط کهن آنجا بنگر<BR>نیم پاییزی و نیمیش بهار<BR>مثل این است که جادوی خزان<BR>تا کمرگاهش<BR>با زحمت<BR>رفته ست و از آنجا دیگر<BR>نتوانسته بالا برود</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>&nbsp;از&nbsp; کتاب <FONT color=#33ff00>مثل درخت در شب باران</FONT> </P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>منطق الطیر</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>به هیچ خنجر<BR>این ریسمان نمی گسلد<BR>صدا می آید<BR>یک ریز<BR>روز و شب از باغ<BR>چیو چیو<BR>&nbsp;چ چ<BR>&nbsp;چه چه<BR>&nbsp;چیو چیو<BR>&nbsp;چه چه<BR>زلال زمزمه<BR>جاری است زان سوی دیوار<BR>جلال می پرسد:<BR>این مرغ را گلو هرگز<BR>ز کار خواندن و خواندن نمی شود خسته<BR>که با نوایش در هرم روز و سایه ی شب<BR>نگاه می دارد این باغ و بیشه را بیدار ؟<BR>ببین که<BR>می گویم<BR>این سحر عاشق است و سحر<BR>یکی نرفته هنوز<BR>آن دگر کند آغاز<BR>صدا یکی ست<BR>ولیکن پرندگان بسیار </P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>&nbsp;در بادهای امشب و&nbsp; هر شب</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>این بادهای هر شب و امشب<BR>این باد آسیایی این باد مشرقی<BR>وا می کنند پنجره ها را به روی تو<BR>و فصل را دوباره ورق می زنند<BR>در بادهای هر شب و امشب<BR>از بهر این هیولا<BR>این لاشه ی بزک شده در باران<BR>گوری به عمق چند هزاران سال<BR>در یک دقیقه حفر خواهد شد<BR>این بادهای هر شب و امشب<BR>با کیمیای عشق و با سیمیای مستی<BR>نسجی ز آب و آتش ترکیب می کنند<BR>و تا زباله دان<BR>اوراق روزنامه های محلی را<BR>تعقیب می کنند</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>آیینه ای برای صداها</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>آیینه ای شدم<BR>&nbsp;آیینه ای برای صدا ها<BR>فریاد آذرخش و گل سرخ<BR>و شیهه ی شهابی تندر<BR>&nbsp;در من<BR>&nbsp;به رنگ همهمه جاری است<BR>آیینه ای شدم<BR>آیینه ای برای صدا ها<BR>آنجا نگاه کن<BR>فریاد کودکان گرسنه<BR>در عطر اودکلن<BR>آری شنیدنی ست ببینید<BR>فریاد کودکان<BR>آن سو به سوگ ساکت گلبرگ ها<BR>وزان<BR>خنیای نای حنجره ی خونی خزان<BR>آیینه ای شدم<BR>آیینه ای برای صداها</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>کیمیای عشق سبز</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>هیچ کس گمان نداشت این<BR>کیمیای عشق را ببین<BR>کیمیای نور را که خاک خسته را<BR>صبح و سبزه می کند<BR>کیمیا و سحر صبح را نگاه کن<BR>جای بذر مرگ و برگ خوانی خزان<BR>کیمیای عشق و صبح<BR>و سبزه آفریده است<BR>خنده های کودکان و باغ مدرسه<BR>کیمیای عشق سرخ را ببین!<BR>هیچ کس گمان نداشت این</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>در برابر درخت</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>صبح زود بود<BR>باغ پر صنوبر و<BR>سرود بود<BR>سینه سرخ ها در اوج ها و اوج ها<BR>پر گشوده فوج ها و فوج ها<BR>می زد از کران شرق<BR>در نگاه شان<BR>شعاع شیری سحر<BR>موج ها و موج ها و موج ها<BR>هر گیاه و برگچه در آستانه ی سحر<BR>آن صدای سبز را<BR>زان سوی جدار حرف و صوت<BR>می چشید<BR>آن صدا که موسی از درخت می شنید<BR>گر چه خویش را ز خویشتن<BR>تکانده بودم و رها شده<BR>باز هم در آن میان غریبه بودم و کسی<BR>از حضور من خبر نداشت<BR>هرچه واژه داشتم نثار کردم و درخت<BR>لحظه ای مرا به کنه خویش ره نداد</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>بار امانت</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>آن صداها به کجا رفت<BR>صداهای بلند<BR>&nbsp;گریه ها قهقهه ها<BR>آن امانت ها را<BR>آسمان آیا پس خواهد داد ؟<BR>پس چرا حافظ گفت؟<BR>آسمان بار امانت نتوانست کشید<BR>نعره های حلاج<BR>بر سر چوبه ی دار<BR>&nbsp;به کجا رفت کجا ؟<BR>به کجا می رود آه<BR>چهچهه گنجشک بر ساقه ی باد<BR>آسمان آیا<BR>این امانت ها را<BR>باز پس خواهد داد ؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>از کتاب <FONT color=#33ff00>بوی جوی مولیان</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>زمزمه ها</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>1<BR>ای نگاهت خنده مهتاب ها<BR>بر پرند رنگ رنگ خواب ها<BR>ای صفای جاودان هر چه هست<BR>باغ ها گل ها سحر ها آب ها</P><br />
<P dir=rtl align=justify>ای نگاهت جاودان افروخته<BR>شمع ها خورشید ها مهتاب ها<BR>ای طلوع بی زوال آرزو<BR>در صفای روشن محراب ها</P><br />
<P dir=rtl align=justify>ناز نوشین تو و دیدار توست<BR>خنده مهتاب در مرداب ها<BR>در خرام نازنینت جلوه کرد<BR>رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها<BR>2<BR>خنده ات آیینه ی خورشید هاست<BR>در نگاهت صد هزار آهو رهاست<BR>میوه ای شیرین تر از تو کی دهد؟<BR>&nbsp;باغ سبز عشق کو بی منتهاست<BR>برگی از باغ سخن هات ار بود<BR>هستی صد باغ و بارانش بهاست<BR>پیش اشراق تو در لاهوت عشق<BR>شمس و صد منظومه ی شمسی سهاست<BR>در سکوتم اژدهایی خفته است<BR>که دهانش دوزخ این لحظه هاست<BR>کن خموش این دوزخ از گفتار سبز<BR>کان زمرد دافع این اژدهاست<BR>3<BR>در نگاه من بهارانی هنوز<BR>پاک تر از چشمه سارانی هنوز<BR>روشنایی بخش چشم آرزو<BR>خنده ی صبح بهارانی هنوز<BR>در مشام جان به دشت یاد ها<BR>یاد صبح و بوی بارانی هنوز<BR>در تموز تشنه کامی های من<BR>برف پاک کوه سارانی هنوز<BR>در طلوع روشن صبح بهار<BR>عطر پاک جوکنارانی هنوز<BR>کشتزار آرزوهای مرا<BR>برق سوزانی و بارانی هنوز<BR>4<BR>نای عشقم تشنه ی لبهای تو<BR>خامشم دور از تو و آوای تو<BR>همچو باران از نشیب دره ها<BR>می گریزم خسته در صحرای تو<BR>موجکی خردم به امیدی بزرگ<BR>می روم تا ساحل دریای تو<BR>هو کشان همچون گوزن کوه سار<BR>می دوم هر سوی ره پیمای تو<BR>مست همچون بره ها و گله ها<BR>می چرم با نغمه ی هی های تو<BR>مستم از یک لحظه دیدارت هنوز<BR>وه چه مستی هاست در صهبای تو<BR>زندگانی چیست ؟ لفظ مهملی<BR>گر بماند خالی از معنای تو<BR>5<BR>عمر از کف رایگانی می رود<BR>کودکی رفت و جوانی می رود<BR>این فروغ نازنین بامداد<BR>در شبانی جاودانی می رود<BR>این سحرگاه بلورین بهار<BR>روی در شامی خزانی می رود<BR>چون زلال چشمه سار کوه ها<BR>از بر چشمت نهانی می رود<BR>ما درون هودج شامیم و صبح<BR>کاروان زندگانی می رود<BR>6<BR>در شب من خنده ی خورشید باش<BR>‌آفتاب ظلمت تردید باش<BR>ای همای پرفشان در اوج ها<BR>سایه ی عشق منی جاوید باش<BR>ای صبوحی بخش می خواران عشق<BR>در شبان غم صباح عید باش<BR>با خیالت خلوتی آراستم<BR>خود بیا و ساغر امید باش</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>آه شبانه</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>دست به دست مدعی شانه به شانه می روی<BR>آه که با رقیب من جانب خانه می روی<BR>بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم<BR>گرم تر از شراره ی آه شبانه می روی<BR>من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو<BR>بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی<BR>در نگه نیاز من موج امید ها تویی<BR>وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی<BR>گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد<BR>تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی<BR>حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای<BR>باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می روی؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>در آستان عشق</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>آن را که در هوای تو یک دم شکیب نیست<BR>&nbsp;با نامه ایش گر بنوازی غریب نیست<BR>&nbsp;امشب خیالت از تو به ما با صفاتر است<BR>&nbsp;چون دست او به گردن و دست رقیب نیست<BR>اشکم همین صفای تو دارد ولی چه سود؟<BR>&nbsp;آینه ی تمام نمای حبیب نیست<BR>&nbsp;فریاد ها که چون نی ام از دست روزگار<BR>صد ناله هست و از لب جانان نصیب نیست<BR>سیلاب کوه و دره و هامون یکی کند<BR>&nbsp;در آستان عشق فراز و نشیب نیست<BR>&nbsp;آن برق را که می گذرد سرخوش از افق<BR>پروای آشیانه ی این عندلیب نیست</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>&nbsp;سبوی شکسته</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم<BR>همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم<BR>&nbsp;چون سبویی که شکسته ست و رخ چشمه نبیند<BR>کو امیدی که دگرباره همآغوش تو گردم؟<BR>لاله ی صبح بهارم که درین دامن صحرا<BR>&nbsp;آتش داغ گلی شعله کشد از دم سردم<BR>کس ندانست که چون زخم جگر سوز نهانی<BR>سوختم سوختم از حسرت و لب باز نکردم<BR>جلوه ی صبح جوانی به همه عمر ندیدم<BR>&nbsp;با خزان زاده ام آری گل زردم گل زردم<BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>&nbsp;شهادتگاه شوق</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده ای<BR>تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده ای<BR>&nbsp;پای تا سر می تپد دل کز صفای جان چو اشک<BR>&nbsp;در حریم شوق ها آیینه دارم کرده ای<BR>&nbsp;در شب نومیدی و غم همچو لبخند سحر<BR>&nbsp;روشنایی بخش چشم انتظارم کرده ای<BR>در شهادتگاه شوق از جلوه ای آیینه دار<BR>پیش روی انتظارت شرمسارم کرده ای<BR>&nbsp;می تپد دل چون جرس با کاروان صبر و شوق<BR>تا به شهر آرزوها رهسپارم کرده ای<BR>زودتر بفرست ای ابر بهاری زودتر<BR>جلوه ی برقی که امشب نذر خارم کرده ای<BR>&nbsp;نیست در کنج قفس شوق بهارانم به دل<BR>&nbsp;کز خیالت صد چمن گل درکنارم کرده ای </P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>بیابان طلب</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;ساغرم آیینگی کرد و جهانی یافتم<BR>&nbsp;وان جهان را بی کران در بی کرانی یافتم<BR>جسته ام آفاق را در جام جمشید جنون<BR>هر چه جز عشق تو باقی را گمانی یافتم<BR>&nbsp;شبنم صبحم که در لبخند خورشید سحر<BR>خویش را گم کردم و از او نشانی یافتم<BR>ساحل آسایشی نبود که من مانند موج<BR>&nbsp;رفتم از خود تا در این دریا کرانی یافتم<BR>در بیابان طلب سرگشته ماندم سال ها<BR>تا دراین ره نقش پای کاروانی یافتم<BR>روشنی بخش گلستانم چو ابر نو بهار<BR>وین صفای خاطر از اشک روانی یافتم<BR>چشم بستم از جهان کز فرط استغنای طبع<BR>&nbsp;در دل بی آرزوی خود جهانی یافتم<BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#6699ff>بوسه باران</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم<BR>&nbsp;چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم ؟<BR>&nbsp;این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج<BR>یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم<BR>به هواداریت ای پاک نسیم سحری<BR>شور و آشفتگی گرد بیابان دارم<BR>مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر<BR>&nbsp;موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم<BR>خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش<BR>&nbsp;که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم<BR>&nbsp;غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر<BR>من که با عطر غمت سر به گریبان دارم<BR>&nbsp;شمع سوزانم و روشن بود از آغازم<BR>&nbsp;که من سوخته سامان چه به پایان دارم</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp; از&nbsp; کتاب <FONT color=#33ff00>زمزمه ها</FONT> </P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>گل های زندان</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>گیرم که ابر بامدادان بهشت اینجا<BR>&nbsp;بارید و خوش بارید<BR>&nbsp;وان روشنی آسمانی را<BR>&nbsp;نثار این حصار بی طراوت کرد<BR>از ساحل دریاچه ی اسفند<BR>با بی کران آیینه اش تابید و خوش تابید<BR>اما<BR>&nbsp;مرغان صحرا خوب می دانند<BR>گلهای زندان را صفایی نیست<BR>&nbsp;اینجا قناری ها ی محبوس قفس پیوند<BR>&nbsp;این بستگان آهن و خو کرده با دیوار<BR>بر چوب بست حس معصوم سعادت های مصنوعی<BR>&nbsp;با دانه ای فنجان آبی چهچهی آوازشان خرسند<BR>هرگز نمی دانند<BR>کاین تنگناشان پرده ی شور و نوایی نیست</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>&nbsp;سفرنامه ی باران</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>آخرین برگ سفرنامه ی باران<BR>&nbsp;این است<BR>که زمین چرکین است </P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff9900>شب درکدام سوی سیه تر</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>شب های اندلس<BR>شب های قرطبه<BR>شبهای شاعران اسارت<BR>شبهای نیل چهر<BR>&nbsp;شبهای تیره ای که نمی دانم<BR>&nbsp;پستانک کدام ستاره<BR>&nbsp;تاریکی شما را<BR>این گونه شیر می دهد از مهر<BR>&nbsp;ای راویان وحشت و ظلمت<BR>در مادرید زیبا<BR>در مادرید روشن<BR>&nbsp;آیا<BR>&nbsp;آفاق آسمان شمایان<BR>&nbsp;امروز ‚ تنگ تر<BR>یا آسمان من ؟<BR>در بسته پای خسته، سحرگاه بی کلید<BR>در توس در نشابور<BR>در ری<BR>&nbsp;شب تیره تر نماید<BR>&nbsp;یا در فضای قرطبه<BR>در خواب مادرید ؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;<BR><FONT color=#ff9900>برای باران</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;باران !‌ سرود دیگری سر کن<BR>من نیز می دانم که در این سوگ<BR>یاران را<BR>یارای خاموشی گزیدن نیست<BR>&nbsp;اما تو می دانی که در این شب<BR>&nbsp;دیوارهای خسته را<BR>&nbsp;تاب شنیدن نیست<BR>&nbsp;من نیز می دانم که یاران شقایق را<BR>&nbsp;دستی به نفرین<BR>&nbsp;از ستاک صبح پرپر کرد<BR>من نیز می دانم که شب افسانه ی خود را<BR>در گوش بیداران مکرر کرد<BR>اما نمی گویم<BR>دیگر نخواهد رست در این باغ<BR>خونبرگ آتشبوته ای<BR>چون قامت یاد شهیدانش<BR>یا گل نخواهد داد<BR>پیوند دست نا امیدانش<BR>باران !‌ سرود دیگری سر کن!<BR>شعر تو با این واژگان شسته<BR>&nbsp;غمگین است<BR>ترجیع محزون تو<BR>&nbsp;امشب نیز<BR>&nbsp;چون ترجیع دوشین است<BR>شعری به هنجاری دگر بسرای<BR>&nbsp;آوای خود را پرده دیگر کن<BR>باران ! سرود دیگری سر کن!</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>حمید مصدق</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000985.php" />
    <modified>2008-07-25T03:41:11Z</modified>
    <issued>2008-07-25T08:11:11+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.985</id>
    <created>2008-07-25T03:41:11Z</created>
    <summary type="text/plain">
حمید مصدق</summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>شعر معاصر ايران</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><IMG height=160 alt=mossadegh.jpg src="http://www.iranpoetry.com/archives/mossadegh.jpg" width=120 border=0> </P><br />
<P dir=rtl align=justify>حمید مصدق بهمن ۱۳۱۸ در شهرضا متولد شد. چند سال بعد به همراه خانواده اش به اصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری،محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.مصدق در ۱۳۳۹ وارد دانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال ۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هم فوق لیسانس اقتصاد گرفت. در ۱۳۵۰ در رشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی فارغ التحصیل شد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان به تدریس پرداخت.وی پس ار دریافت پروانه وکالت از کانون وکلا در دوره های بعدی زندگی همواره به وکالت اشتغال داشت و کار تدریس در دانشگاه های اصفهان، بیرجند و بهشتی را پی می گرفت.در ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. تاسال ۱۳۵۸ بیشتر به تدریس روش تحقیق استغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون . مصدق تا پایان عمر عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده داشت.حمید مصدق در هشتم آذرماه ۱۳۷۷ بر اثر بیماری قلبی در تهران درگذشت. منبع: ویکی پدیا</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>چند شعر&nbsp; از&nbsp; کتاب های&nbsp; مختلف او با&nbsp; هم&nbsp; می خوانیم:</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff0000>1</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>گل خورشید وا می شد <BR>شعاع مهر از خاور <BR>نوید صبحدم می داد <BR>شب تیره سفر می کرد<BR>جهان ازخواب بر می خاست<BR>و خورشید جهان افروز <BR>شکوهش می شکست آنگه <BR>&nbsp;خموشی شبانگاه دژم رفتار <BR>&nbsp;و می آراست <BR>&nbsp;عروس صبح را زیبا <BR>&nbsp;و می پی راست <BR>جهان را از سیاهی های زشت اهرمن رخسار <BR>زمین را بوسه زد لب های مهر آسمان آرا <BR>و برق شادمانی ها <BR>به هر بوم و بری رخشید <BR>&nbsp;جهان آن روز می خندید <BR>&nbsp;میان شعله های روشن خورشید <BR>پیام فتح را با خود از آن ناورد <BR>نسیم صبح می آورد <BR>سمند خسته پای خاطراتم باز می گردید <BR>&nbsp;می دیدم در آن رویا و بیداری <BR>&nbsp;هنوز آرام <BR>&nbsp;کنار بستر من مام <BR>&nbsp;مگر چشم خرد بگشاید و چشم سرم بندد <BR>برایم داستان می گفت <BR>&nbsp;برایم داستان از روزگار باستان می گفت <BR>دریغی دارم از آن روزگاران خوش آغاز <BR>سیه فرجام <BR>هنوز اما <BR>مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباری <BR>&nbsp;دریغا صبح هشیاری !<BR>&nbsp;دریغا روز بیداری !<BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff0000>2</FONT><BR>ای داد !<BR>&nbsp;تند باد <BR>&nbsp;توفان و سیل و صاعقه هر سوی ره گشاد<BR>&nbsp;دیگر به اعتمادِ که باید بود ؟<BR>دیوار اعتماد فرو ریخت <BR>&nbsp;و کسوتِ بلند تمنا <BR>&nbsp;بر قامت بلند تو کوتاه تر نمود <BR>&nbsp;پایان آشنایی<BR>آغاز رنجِ تفرقه ای سخت دردناک <BR>&nbsp;هر سوی سیل <BR>&nbsp;سنگین و سهمناک <BR>من از کدام نقطه <BR>آغاز می کنم ؟<BR>توفان و سیل و صاعقه <BR>اینک دریچه را <BR>من با کدام جرات <BR>&nbsp;سوی ستاره ی سحری باز می کنم ؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>&nbsp;3</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>نه! نه! نه! <BR>&nbsp;این هزار مرتبه گفتم: نه !<BR>&nbsp;دیگر توان نمانده <BR>توانایی <BR>در بند بند من <BR>&nbsp;از تاب رفته است <BR>&nbsp;شب با تمام وحشت خود خواب رفته است <BR>و در تمام این شب تاریک <BR>تاریک چون تفاهم من با تو<BR>انسان<BR>&nbsp;افسانه ی مکرر اندوه و رنج را <BR>&nbsp;تکرار می کند <BR>&nbsp;گفتی <BR>&nbsp;امیدهاست <BR>&nbsp;در ناامید بودن من <BR>&nbsp;اما <BR>&nbsp;این ابر تیره را نم باران نبود و نیست <BR>&nbsp;این ابر تیره را سر باریدن <BR>انسان به جای آب <BR>&nbsp;هرمِ سرابِ سوخته می نوشد <BR>گلهای نو شکفته <BR>&nbsp;این لاله های سرخ <BR>گل نیست <BR>&nbsp;خون رسته ز خاک است <BR>&nbsp;باور کن اعتماد <BR>&nbsp;از قلبهای کال <BR>&nbsp;بار رحیل بسته <BR>&nbsp;و مهربانی ما را <BR>&nbsp;خشم و تنفر افزون<BR>&nbsp;از یاد برده است <BR>&nbsp;باورنمی کنی که حس پاک عاطفه در سینه مرده است؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>4</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>چه روزهایی خوب <BR>که در من و تو گل آفتاب می رویید <BR>به شهر شهره&nbsp; ی شعر و شراب می رفتیم <BR>به کشهکشان پر از آفتاب می رفتیم <BR>قلندرانه <BR>&nbsp;گریبان دریده تا دامن <BR>به آستانه ی حافظ <BR>خراب می رفتیم <BR>و چشمهای تو با من همیشه می گفتند <BR>رها شو از تن خاکی <BR>از این خیال که در خیل خوابها داری <BR>&nbsp;مرا به خواب مبین <BR>&nbsp;بیا به خانه من <BR>&nbsp;خوب من! <BR>&nbsp;به بیداری<BR>به این فسانه ی شیرین به خواب می رفتیم <BR>&nbsp;و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت <BR>ز چشمهای سیاهت همیشه می خواندم <BR>به قدر ریگ بیابان دروغ می گویی<BR>درون آن برهوت <BR>&nbsp;این من و تو و ما مبهوت <BR>&nbsp;فریب خورده به سوی سراب می رفتیم </P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>&nbsp;5</FONT><BR>من از کدام دیار آمدم که هر باغش <BR>هزار چلچله را گور گشت و بی گل ماند ؟<BR>من از کدام دیار آمدم که در دشتش <BR>نه باغ بود و نه گل ?<BR>&nbsp;تیر بود و مردن بود <BR>و در تب تف مرداد <BR>&nbsp;جان سپرد <BR>گذشت تابستان <BR>دگر بهار نیامد <BR>و شهر شهر پریشیده <BR>بی بهاران ماند <BR>&nbsp;و دشت سوخته در انتظار باران ماند <BR>امید معجزه یی ؟<BR>&nbsp;نه <BR>&nbsp;امید آمدن شیر مرد میدان ماند <BR>اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم <BR>و پایداری شب <BR>ناله هست و شیون هست <BR>&nbsp;امید رستن از این تیرگی جانفرسا <BR>هنوز با من هست <BR>امید <BR>&nbsp;آه امید <BR>&nbsp;کدام ساعت سعدی <BR>&nbsp;سپیده سحری آن صعود صبح سخی را <BR>به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟<BR>&nbsp;&nbsp; </P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>6</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>رنجوری تو را <BR>&nbsp;باور نمی کنم <BR>ای پیش مرگ تو همه رخشنده اختران <BR>تو مرگ آفتاب درخشان و پاک را <BR>&nbsp;باور مکن <BR>&nbsp;که ابر ملالی اگر تو راست <BR>&nbsp;چونان غروب سرد غم انگیز بگذرد <BR>&nbsp;دردی اگر به جان تو بنشست <BR>&nbsp;این نیز بگذرد <BR>&nbsp;تهمت به تو ؟<BR>&nbsp;تهمت زدن چگونه توانم به آفتاب ؟<BR>لعنت به آن کنم که دو رو بود <BR>&nbsp;نفرین به او کنم که عدو بود</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>7</FONT><BR>&nbsp;روزی اگر سراغ من آمد به او بگو <BR>&nbsp;من می شناختم او را <BR>نام تو راهمیشه به لب داشت <BR>&nbsp;حتی <BR>&nbsp;در حال احتضار <BR>&nbsp;آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان <BR>&nbsp;آن مرد بی قرار <BR>&nbsp;روزی اگر سراغ من آمد به او بگو <BR>هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود <BR>&nbsp;و گفت وگو نمی کرد <BR>جز با درخت سرو <BR>در باغ کوچک همسایه <BR>شبها به کارگاه خیال خویش <BR>&nbsp;تصویری از بلندی اندام می کشید <BR>&nbsp;و در تصورش<BR>&nbsp;تصویر تو بلندترین سرو باغ را <BR>تحقیر کرده بود <BR>روزی اگر سراغ من آمد به او بگو<BR>او پاک زیست <BR>پاکتر از چشمه ای نور <BR>هم چون زلال اشک <BR>یا چو زلال قطره باران به نوبهار <BR>&nbsp;آن کوه استقامت <BR>&nbsp;آن کوه استوار <BR>وقتی به یاد روی تو می بود <BR>&nbsp;می گریست <BR>&nbsp;روزی اگر سراغ من آمد به او بگو <BR>او آرزوی دیدن رویت را <BR>&nbsp;حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت <BR>اما برای دیدن توچشم خویش را <BR>&nbsp;آن در سرشک غوطه ور آن چشم پاک را <BR>پنداشت <BR>&nbsp;آلوده است و لایق دیدار یار نیست <BR>روزی اگر سراغ من آمد به او بگو <BR>آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست <BR>&nbsp;آن نام خوب بر لب لرزان او نشست <BR>شاید روزی اگر <BR>چه ؟ او؟ نه آه ... نمی آید</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>8</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>دختری استاده بر درگاه <BR>چشم او بر راه <BR>&nbsp;در میان عابران چشم انتظار مرد خود مانده ست <BR>&nbsp;چشم بر می گیرد از ره <BR>باز <BR>می دهد تا دوردستِ جاده مرغ دیده را پرواز <BR>از نبرد آنان که برگشتند <BR>گفته اند <BR>او بازخواهد گشت <BR>لیک در دل با خود این گویند <BR>صد افسوس <BR>&nbsp;بر فراز بام این خانه <BR>&nbsp;روح او سرگرم در پرواز خواهد گشت <BR>جاده از هر عابری خالی ست <BR>&nbsp;شب هم از نیمه گذشته ست و کسی در جاده پیدا نیست <BR>&nbsp;باز فردا <BR>&nbsp;دخترک استاده بر درگاه <BR>&nbsp;چشم او بر راه!<BR></P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>م-آزاد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000983.php" />
    <modified>2008-07-22T03:40:19Z</modified>
    <issued>2008-07-22T08:10:19+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.983</id>
    <created>2008-07-22T03:40:19Z</created>
    <summary type="text/plain">
م-آزاد</summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>شعر معاصر ايران</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><IMG height=190 alt=mazad.jpg src="http://www.iranpoetry.com/archives/mazad.jpg" width=146 border=0> </P><br />
<P dir=rtl align=justify>م-آزاد (محمود مشرف تهرانی)</P><br />
<P dir=rtl align=justify>در باره م.آزاد از زبان خود او بشنويد:<BR>روز 18 آذر سال 1312 در اين برهوت فقر فرهنگي به دنيا آمدم . خوشبختانه پدرم اهل موسيقي بود و شعر . شوق كتاب خواندن را هم او در من برانگيخت . دوره نوجواني و جواني‌ام هنرمان بود باجنبش بزرگ ملي كردن نفت ، كه به زندگي نسل جوان آن روزگار ، عشق و آرماني فراتر از انگيزه‌هاي كوچك فردي مي‌داد، و من كه اهل فعاليت بي‌واسطه سياسي نبودم ، به فعاليت فرهنگي گرايش پيدا كردم و اولين نقدهاي ادبي‌ام ـ به همراه چند شعر ـ در يك نشريه دانش‌آموزي به چاپ رسيد .<BR>&nbsp;با كودتاي 28 مرداد 1342 (( آب‌ها از آسياب افتاد )) و هر كسي به گوشه‌اي پناه برد و من در همان سال در كنكور ادبيات دانشسراي عالي تهران پذيرفته شدم .<BR>سال 1334 دفتر شعر (( ديار شب )) را با يادداشتي از احمد شاملو در 300 نسخه چاپ كردم ، كه مدت‌ها از انتشارش پشيمان بودم ، چرا كه تجربه‌اي تازه در شعر در اين دفتر نيامده بود .<BR>&nbsp;از 1334 تا 1336 با شاملو در انتشار (( با مشار كوچولو )) همكار بودم ، و اين همكاري براي من فرصتي بود مغتنم .<BR>سال 1336 براي انجام خدمت معلمي به آبادان رفتم . اين سال‌ها فرصتي بود كه به تجربه‌هاي شعري‌ام ساماني بدهم مجموعه ” آيينه‌ها تهي‌است” حاصل اين تجربه كاري است. از 1340 به بعد با زنده ياد سيروس طاهباز در انتشار فصل‌نامه آرش همكاري دائمي داشتم . آرش در دهه پر تحرك چهل نقش سازنده‌اي داشت .<BR>در همين ايام مامور خدمت در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان شدم و از آن به بعد ، به طور حرفه‌اي به ادبيات كودكان پرداختم .</P><br />
<P dir=rtl align=justify>كتابهاي شعر:<BR>1- ديار شب<BR>2- ايينه‏ها تهي‏ست<BR>3- قصيده بلند باد<BR>4- بهار زائي آهو<BR>5- با من طلوع كن<BR>6- گزينه مرواريد<BR>7- گل باغ آشنايي ( كليات)<BR>8- بايد عاشق شده رفت</P><br />
<P dir=rtl align=justify>ترجمه و تاليف:<BR>1- پريشادخت شعر ( زندگي و شعر فروغ فرخ‏زاد)<BR>2- شعرهاي كارل سندبرگ<BR>3- بعل زبوب ( خداوندگار مگس‏ها)<BR>4- سفرهاي شگفت اديسه</P><br />
<P dir=rtl align=justify>ادبيات كودكان:<BR>نزديك به پنج عنوان داستان و شعر:<BR>1- طوقي<BR>2- عمو نوروز<BR>3- كي از همه پر زورتره<BR>4- لي‏لي – لي‏لي حوضك<BR>5- شعرهايي براي كودكان<BR>6- از شاهنامه<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زال و سيمرغ<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زال و رودابه<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; هفت خوان رستم<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كاوه آهنگر<BR>7- خاله سوسكه<BR>8- خاله موندگار<BR>9- گنجشكك اشي مشي و لك‏لك باغبون باشي<BR>10- گزيدة داستانهاي مثنوي<BR>11- نمايشنامه‏اي منظوم براي كودكان ( كاست )<BR>12- طوطي و بازرگان<BR>13- خاله سوسكه كجا ميري؟<BR>14- بز بز قندي<BR>15- جم جمك برگ خزون ( ترانه)<BR>16- بچه‏ها بهار ( ترانه)<BR>17- پيره‏زن گل پيرهن<BR>18- شهربازي و ...</P><br />
<P dir=rtl align=justify>منبع: انجمن شاعران ایران</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#ff6600>&nbsp;من گیاهی ریشه در خویشم</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>من گیاهی ریشه در خویشم<BR>&nbsp;من سکون آبشاران بلورین زمستانم<BR>&nbsp;من شکوه پرنیان روشن دریای خاموشم<BR>من سرود تشنه ی بیمار خیزان بهارانم<BR>مهر دوزختاب افسونسوز شبکوشم<BR>مرغ زرین بال دریا راز مهتابم<BR>&nbsp;چشمه سار نیلی خوابم<BR>&nbsp;چنگ خشم آهنگ پاییزم<BR>&nbsp;بانگ پنهان خیز توفانم<BR>&nbsp;بام بیدار گل انگیزم<BR>&nbsp;سایه سروم که می بالد<BR>نای چوپانم که می نالد<BR>&nbsp;آهوی دشتم که می پوید<BR>من گیاهی ریشه در خویشم که در خورشید می روید</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6600>&nbsp; شور</FONT><BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; من زاري سه تاري را شنيدم<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از دورهاي دور ،<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در هاي و هوي باد .</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; من زاري سه تاري را در باد<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از كوچه‌هاي دور شنيدم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; كه مي‌گريست<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سروي ميان باغ<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بيدي كنار جوي.</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در هاي و هوي سبز گياهان پيشخوان ‌ها&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از ريشه جدا ؛<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مي زاري سه تاري را از كوه&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و هاي هاي مردي را از دشت&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مي شنيدم كه مي‌خواندند&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مرد و سه تار مرد .<BR>&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گاهي (( خدا خدايي<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از همدلي جدايي )) را مي‌گرييدند .<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ديدم كه پارسايي بر بام هاي سرد سحر ناله كرد و خواند<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با زاري سه تار . </P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در هاي و هوي باران ديدم كه آب‌ها از چشمه‌ها تراويدند،&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و گياهان دشتها روييدند .<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با شور سه تار&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گل‌هاي سپيد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در سايه‌‌ي بيد&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; رقصيدند .&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آنگاه خموش ديدم&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در آفتاب نگاه :&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سروي ، مستي‌ست <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بيدي ، سازي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و آن مست سياه&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تشنه‌ي نوريست ...&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و آن ساز خموش&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چشمه‌ي آوازي....<BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>&nbsp;باد ها در گذرند</FONT> <BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify>باید عاشق شد و خواند <BR>&nbsp;باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست <BR>&nbsp;پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند <BR>&nbsp;باید عاشق شد و رفت <BR>&nbsp;چه بیابانهایی در پیش است <BR>&nbsp;رهگذر خسته به شب می نگرد <BR>&nbsp;می گوید : چه بیابانهایی! باید رفت <BR>باید از کوچه گریخت <BR>&nbsp;پشت این پنجره ها مردانی می میرند <BR>و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند <BR>پشت دیوار دریاواری بیدار <BR>به زنان می نگریست<BR>&nbsp;چه زنانی که در آرامش رود <BR>باد را می نوشند <BR>&nbsp;و برای تو <BR>&nbsp;برای تو و باد<BR>آبهایی دیگر در گذرست <BR>شب و ساعت دیواری و ماه <BR>به تو اندیشه کنان می گویند <BR>&nbsp;باید عاشق شد و ماند <BR>&nbsp;باید این پنجره را بست و نشست <BR>پشت دیوار کسی می گذرد <BR>&nbsp;می خواند <BR>&nbsp;باید عاشق شد رفت <BR>بادها در گذرند <BR>&nbsp;<BR>&nbsp;<BR>&nbsp;<BR><FONT color=#ff3300>چو آفتاب می از مشرق پیاله براید</FONT> <BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify>کنون زمان سبز فراز آمده ست <BR>و لولیان خفته به خاکستر<BR>در برکه های آتش ، تن شسته اند <BR>باد از چهار سوی وزیده ست <BR>&nbsp;و ابرهای نازک تابستان <BR>بر قامت بلند شبانان <BR>زیبا و شاهوارند <BR>ما را روای رود به دریا سپرده بود <BR>&nbsp;تا باده ی شبانه<BR>&nbsp;فروغی شد از ارتفاع شرقی<BR>&nbsp;مستغرق زمستان بودیم <BR>و خوف رازیانه ی سبزی که زیر خاک <BR>پوسیده بود <BR>&nbsp;آری <BR>مستغرق سکوت زمستان <BR>مرگ آوران گذشتند <BR>&nbsp;آن جام های زهر تهی شد <BR>&nbsp;و ماه سرد سیمین <BR>در باغ استوایی آتش گرفت <BR>اینک فریادی در خط سرخ آتش<BR>پشت فلق ستاره ی سرخیست <BR>و از شفق صدای پلنگی می آید <BR>&nbsp;ما را روای رود به دریا سپرده است <BR>&nbsp;و آفتاب طالع <BR>از ارتفاع شرقی تابیده ست <BR>در کوچه های شیراز <BR>&nbsp;وقتی که از شراب <BR>&nbsp;رودی روان شدیم <BR>نارنج ها شکفتند <BR>&nbsp;و خفتگان و رود آرامان <BR>گلهای آبزی را از باغهای جاری چیدند <BR>حافظ صدای مستوران بود <BR>تا هر بنفشه گیسوی یاری شد <BR>در کوچه باغ ها<BR>وقتی که از شراب <BR>&nbsp;رودی روان شدیم <BR>ما را روای عشق به صحرا سپرده بود <BR>&nbsp;آن ابرهای سیمین <BR>از قله ی بلند گذر کردند <BR>&nbsp;و بر سریر دشت نشستند <BR>&nbsp;و نیمروز شرقی بر شهرها نشست <BR>&nbsp;<BR></P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>فریدون مشیری</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000984.php" />
    <modified>2008-07-05T11:36:34Z</modified>
    <issued>2008-07-05T16:06:34+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.984</id>
    <created>2008-07-05T11:36:34Z</created>
    <summary type="text/plain">
فریدون مشیری</summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>شعر معاصر ايران</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      <![CDATA[<p><P>&nbsp;</P></p>]]>
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><IMG height=338 alt=moshiri.jpg src="http://www.iranpoetry.com/archives/moshiri.jpg" width=324 border=0> </P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#33ff00>در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عین الدوله (خیابان ایران فعلی) شهر تهران چشم به جهان گشود. دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه‌نگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار مانده‌است.مشیری در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ شمسی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت.</FONT> منبع: ویکی پدیا</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6600>&nbsp;آفتاب پرست</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>در خانه خود نشسته ام ناگاه<BR>مرگ اید و گویدم ز جا برخیز<BR>این جامه عاریت به دور افکن<BR>وین باده جانگزا به کامت ریز</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>خواهم که مگر ز مرگ بگریزم<BR>می خندد و می کشد در آغوشم<BR>پیمانه ز دست مرگ می گیرم<BR>می لرزم و با هراس می نوشم</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>&nbsp;آن دور در آن دیار هول انگیز<BR>بی روح فسرده خفته در گورم<BR>لب بر لب من نهاده کژدمها<BR>بازیچه مار و طعمه مورم</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ<BR>بنشسته به روی دخمه ها بیدار<BR>ومانده مار و مور و کژدم را<BR>می کاود و زوزه می کشد کفتار</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>روزی دو به روی لاشه غوغایی است<BR>آنگاه سکوت می کند غوغا<BR>روید ز نسیم مرگ خاری چند<BR>پوشد رخ آن مغاک وحشت زا</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>سالی نگذشته استخوان من<BR>در دامن گور خاک خواهد شد<BR>وز خاطر روزگار بی انجام<BR>این قصه دردناک خواهد شد</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>ای رهگذران وادی هستی<BR>از وحشت مرگ می زنم فریاد<BR>بر سینه سرد گور باید خفت<BR>هر لحظه به مار بوسه باید داد</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>ای وای چه سرنوشت جانسوزی<BR>اینست حدیث تلخ ما این است<BR>ده روزه عمر با همه تلخی<BR>انصاف اگر دهیم شیرین است</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>از گور چگونه رو نگردانم<BR>&nbsp;من عاشق آفتاب تابانم<BR>من روزی اگر به مرگ رو کردم<BR>از کرده خویشتن پشیمانم</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>من تشنه این هوای جان بخشم<BR>دیوانه این بهار و پاییزم<BR>تا مرگ نیامدست برخیزم<BR>در دامن زندگی بیاویزم </P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>کدام غبار</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>با حوانه ها نوید زندگی است<BR>زندگی شکفتن جوانه هاست<BR>هر بهار<BR>&nbsp;از نثار ابرهای مهربان<BR>ساقه ها پر از جوانه میشود<BR>هر جوانه ای شکوفه میکند<BR>شاخه چلچراغ می شود<BR>هر درخت پر شکوفه باغ<BR>کودکی که تازه دیده باز میکند<BR>یک جوانه است<BR>گونه های خوشتر از شکوفه اش<BR>&nbsp;چلچراغ تابناک خانه است<BR>خنده اش بهار پر ترانه است<BR>چون میان گاهواره ناز میکند<BR>ای نسیم رهگذر به ما بگو<BR>این جوانه های باغ زندگی<BR>این شکوفه های عشق<BR>از سموم وحشی کدام شوره زار<BR>رفته رفته خار میشوند؟<BR>این کبوتران برج دوستی<BR>از غبار جادوی کدام کهکشان<BR>گرگهای هار می شوند ؟</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>تو نسیتی که ببینی</FONT><BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify>تو نیستی که ببینی <BR>&nbsp;چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است <BR>&nbsp;چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست <BR>چگونه جای تو در جان زندگی سبز است <BR>هنوز پنجره باز است <BR>تو از بلندی ایوان به باغ می نگری <BR>درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها <BR>به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر <BR>به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند <BR>تمام گنجشکان<BR>که درنبودن تو <BR>&nbsp;مرا به باد ملامت گرفته اند <BR>ترا به نام صدا می کنند <BR>هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج <BR>کنار باغچه <BR>زیر درخت ها لب حوض <BR>درون آینه ی پاک آب می نگرند <BR>تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است <BR>طنین شعر نگاه تو درترانه من <BR>تو نیستی که ببینی چگونه می گردد <BR>&nbsp;نسیم روح تو در باغ بی جوانه من <BR>چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید <BR>به روی لوح سپهر <BR>ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام <BR>چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر <BR>هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر <BR>به چشم همزدنی <BR>میان آن همه صورت ترا شناخته ام <BR>به خواب می ماند <BR>تنها به خواب می ماند <BR>&nbsp;چراغ ، آینه، دیوار بی تو غمگینند <BR>تو نیستی که ببینی <BR>&nbsp;چگونه با دیوار <BR>به مهربانی یک دوست از تو می گویم <BR>تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار <BR>&nbsp;جواب می شنوم <BR>تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو <BR>به روی هرچه در این خانه ست <BR>غبار سربی اندوه بال گسترده است <BR>&nbsp;تو نیستی که ببینی دل رمیده من <BR>بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است <BR>غروب های غریب <BR>&nbsp;در این رواق نیاز <BR>پرنده ساکت و غمگین <BR>ستاره بیمار است <BR>دو چشم خسته من <BR>&nbsp;در این امید عبث <BR>دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است <BR>تو نیستی که ببینی! </P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>احساس </FONT><BR>&nbsp; <BR>نشسته ماه بر گردونه عاج . <BR>به گردون مي رود فرياد امواج . <BR>چراغي داشتم، كردند خاموش، <BR>خروشي داشتم، كردند تاراج ...<BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>نصرت رحمانی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000965.php" />
    <modified>2008-07-05T09:36:34Z</modified>
    <issued>2008-07-05T14:06:34+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.965</id>
    <created>2008-07-05T09:36:34Z</created>
    <summary type="text/plain">
نصرت رحمانی</summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>شعر معاصر ايران</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P><IMG height=400 alt=nosratrahmani.jpg src="http://www.iranpoetry.com/archives/nosratrahmani.jpg" width=302 border=0> </P><br />
<P dir=rtl align=justify>نصرت رحمانی در سال ۱۳۰۸ در تهران متولد شد دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در همین شهر به پایان رساند و سپس وارد مدرسه پست و تلگراف و تلفن شد سپس به کار در رادیو پرداخت سپس به روزنامه نگاری پرداخت و بعد مسوول صفحات شعر مجله زن روز شد خود او در جایی در زندگی نامه اش می نویسد :<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;<BR><BR><FONT color=#ff3300>&nbsp;نصرت رحمانی هستم , زاده و پروریده تهران...حرفه ام قلمزنی است همین</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6600>فرار ابر</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;می بافت دست سنگ<BR>&nbsp;گیسوی رود را<BR>&nbsp;می ریخت آفتاب<BR>پولک بروی دامن چین دار آب مست<BR>یک تکه ابر خرد<BR>از ابرهای تیره جدایی گرفت و رفت<BR>می بافت دست سنگ<BR>گیسوی رود را<BR>می ریخت آفتاب<BR>&nbsp;پولک بر روی دامن چین دار آب مست<BR>&nbsp;یک تکه ابر خرد<BR>&nbsp;از ابرهای تیره جدایی گرفت ، و رفت<BR>تنها نهاد سایه ابر کبود را<BR>&nbsp;کوتاه کرد قصه گفت و شنود را<BR>&nbsp;بود و نبود را<BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;<FONT color=#ff3300>&nbsp;&nbsp; بلوف</FONT>&nbsp;<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;<BR>&nbsp;&nbsp; هرگز شکست حقارت نیست <BR>&nbsp;&nbsp; پیروزی <BR>&nbsp;&nbsp; پاسدار اسارت نیست <BR>&nbsp;&nbsp; این کهنه قصه را <BR>&nbsp;&nbsp; زنجیرهای پاره به من گفتند!&nbsp;<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;<BR><BR>&nbsp;&nbsp; - پاس <BR>&nbsp;&nbsp; - پس متن ها و دواوین <BR>&nbsp;&nbsp; - در کار خشت زدن ماهرند" سعدی" ها؛ <BR>&nbsp;&nbsp; در غربت غریب طرابلس <BR>&nbsp;&nbsp; - من نیستم <BR>&nbsp;&nbsp; - تو؟ <BR>&nbsp;&nbsp; - جا <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; - تاریخ...؟ <BR>&nbsp;&nbsp; - سقز است ، سق می زنند اساتید عینکی <BR>&nbsp;&nbsp; - دوبل <BR>&nbsp;&nbsp; - دیدم ، شما <BR>&nbsp;&nbsp; - من نیستم <BR>&nbsp;&nbsp; - نباش <BR>&nbsp;&nbsp; - بازی کنیم ، تو؟ <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; - من ... رست <BR>&nbsp;&nbsp; - رو کن <BR>&nbsp;&nbsp; - دو هفت <BR>&nbsp;&nbsp; - رنگ ! <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; آه .. ، لذت <BR>&nbsp;&nbsp; لذت تخدیر باخت ، باخت ! <BR>&nbsp;&nbsp; آری شکست حقارت نیست <BR>&nbsp;&nbsp; در هر قمار، در هر نبرد، در هر تضاد و تفاهم <BR>&nbsp;&nbsp; دیگر <BR>&nbsp;&nbsp; پیروزی است باخت! <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; اینک <BR>&nbsp;&nbsp; هر تک گلوله .. ، آه <BR>&nbsp;&nbsp; قرص مسکنی ست. <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; تنها آنها که مرده اند از مرگ نمی ترسند <BR>&nbsp;&nbsp; چون من <BR>&nbsp;&nbsp; چون من که بارها <BR>&nbsp;&nbsp; مردانه مرده ام <BR>&nbsp;&nbsp; تابوت خویش را همه ی عمر <BR>&nbsp;&nbsp; بر دوش برده ام. <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; بازی کنید <BR>&nbsp;&nbsp; از باختن نهراسید <BR>&nbsp;&nbsp; پیروزی است باخت <BR>&nbsp;&nbsp; یا آنکه زار، زار بگریید <BR>&nbsp;&nbsp; بر پای من که در وطن ام خشت می زنم <BR>&nbsp;&nbsp; در غربت قریب دیارم <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; بازی کنید <BR>&nbsp;&nbsp; از باختن نهراسید <BR>&nbsp;&nbsp; هرگز شکست حقارت نیست <BR>&nbsp;&nbsp; و پیروزی <BR>&nbsp;&nbsp; پاسدار اسارت نیست <BR>&nbsp;&nbsp; این کهنه قصه را <BR>&nbsp;&nbsp; زنجیر های پاره به من گفتند! <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; زنجیر های پاره به من گفتند: <BR>&nbsp;&nbsp; - در هر قمار ، در هر نبرد، در هر تضاد وتفاهم <BR>&nbsp;&nbsp; پیروزی است باخت ! <BR>&nbsp;&nbsp; شب تلخ و خسته است <BR>&nbsp;&nbsp; من میروم <BR>&nbsp;&nbsp; بر جدول سطوح متون ، باز&nbsp; اکردوکر&nbsp; بازی کنم . <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; با دستهای خالی و خونین <BR>&nbsp;&nbsp; تنها <BR>&nbsp;&nbsp; با مردگان قمار توان کرد، شب بخیر! <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; بازی کنید <BR>&nbsp;&nbsp; از باختن نهراسید <BR>&nbsp;&nbsp; شب تلخ و خسته است. <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; اینک قمار، تلخ نبردی ست <BR>&nbsp;&nbsp; با بادهای شب زده و اندوه <BR>&nbsp;&nbsp; اما.. ، چه می بریم؟ <BR>&nbsp;&nbsp; چه می بازیم؟ <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; بازی کنیم <BR>&nbsp;&nbsp; یا از هراس <BR>&nbsp;&nbsp; هر لحظه ، لحظه ای ز زندگی&nbsp; خود را <BR>&nbsp;&nbsp; بر این حریف رند، که نامش زمانه است ؛ ببازیم <BR>&nbsp;&nbsp; بازی کنیم <BR>&nbsp;&nbsp; یا از هراس بمیریم. <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;&nbsp; بازی کنید <BR>&nbsp;&nbsp; از باختن نهراسید <BR>&nbsp;&nbsp; آنسان که پشت مرگ بلرزد <BR>&nbsp;&nbsp; اینگونه باخت چه زیباست</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6600>&nbsp;شهر خاموش</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>شهریست در خموشی و دیوارهای شهر<BR>گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست<BR>با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را<BR>&nbsp;یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست<BR>&nbsp;داغم به لب ز بوسه یک شب که شامگاه<BR>&nbsp;زخمی نهاد بر دلم و آشنا شدیم<BR>&nbsp;با یک نگاه عهد ببستیم و او مرا<BR>نشناخت کیستم ! سپس از هم جدا شدیم<BR>شهریست در خموشی پرهای یک کلاغ<BR>بر پشت بام کلبه ی متروک ریخته<BR>&nbsp;یخ بسته است ، گربه سر ناودان کج<BR>مردی به راه مرده و مردی گریخته<BR></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6600>&nbsp; حریق باد</FONT>&nbsp;<BR>&nbsp;<BR>&nbsp;&nbsp;<BR>&nbsp; <BR>تاول 1 <BR>&nbsp; <BR>من از تعهد شمشیر وقلب بیزارم. <BR>نه از وقاحت تیغ برهنه‌ی تهمت . <BR>نه از شماتت نفرت. <BR>که گاهواره‌ی من تلخ تلخ می نالید: <BR>ـ بخواب فرزندم، <BR>به پشت پلک تو دشنام قرن لالایی ست . <BR>&nbsp; <BR>بهانه در رگ من شیهه می کشید : <BR>ـ نخواب . <BR>زمان بیداری ست. <BR>هنوز بیدارم <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>تاول 2 <BR>&nbsp; <BR>نگاه کرد و گذشت <BR>امید بی ثمران در ته نگاهش بود. <BR>غلاف شمشیرش ـ <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پر از دنائت بود. <BR>و جیب های بزرگش به تاولی می ماند. <BR>چه گفت ؟!: <BR>ـ هیچ . <BR>و هیچ اش مرا پریشان کرد. <BR>&nbsp; <BR>چهار جیب بزرگ ، <BR>چهار تاول چرکین ، <BR>بدوز بر کفن ات ، <BR>تو نیز هیچ بگو ! <BR>به من نگاه مکن. <BR>&nbsp; <BR>حریق باد مرا سوخت <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سوخت <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آبم کرد. <BR>نگاه کن بگذر. <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>تاول 3 <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>به دخترم گفتم : <BR>ـ طنین عاشقانه دگر مرده است در رگ در. <BR>و تجربه تمامی معیار نیست ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نیست ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; که نیست <BR>ولی تسلایی است. <BR>بر این مسکن بی رحم اعتیاد مکن . <BR>که اعتیاد عبث اعتبار می بخشد. <BR>ز اعتبار عبث انحراف می روید ، <BR>و باز فاجعه تکرار می شود ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تکرار…! <BR>&nbsp; <BR>به دخترم گفتم :¶ـ دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت <BR>در انتظار مباش . <BR>دوباره دخترکم گفت : <BR>ـ کیست ؟ <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کیست ؟ <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گریست ! <BR>&nbsp; <BR>سکوت بود و سکون. <BR>که گفت دخترکم. <BR>ـ هزار دست کوبه ی پولادی بزرگ چرا ؛ <BR>به در نمی بندی ف <BR>که نعره ی هر یک ، <BR>بزرگتر ز تپش های خواهشم باشد؟ <BR>&nbsp; <BR>صدای در برخاست . <BR>کسی به در می کوفت . <BR>نه با دو دست ، <BR>که با قلب ، <BR>با غمش ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با ..، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; با …! <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>تاول 4&nbsp;<BR>&nbsp; <BR>بهار موسم گل نیست <BR>بهار فصل جدایی و بارش خون است . <BR>بهار بود که رویید لاله از دل سنگ. <BR>بهار نیست موسم خرمن . <BR>&nbsp; <BR>بهار بود که درد مرا درو کردند. <BR>بهار نقطه ی آغاز هیچگاه نبود. <BR>بهار نقطه ی فرجام بی سرانجامی است. <BR>بهار بود که گهواره گور یاران شد. <BR>من از تعهد گهواره ها و گورستان ، <BR>غمین و خونینم. <BR>اگر چه می دانم ؛ <BR>که نیست تجربه هرگز تمامت معیار. <BR>به من نگاه مکن ، <BR>ز لاشه ام بگذر. <BR>چهار تاول چرکین ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چهار جیب بزرگ ، <BR>بدوز بر کفن ات ، <BR>سکوت کن ، بگذر . <BR>وگرنه این تو و این من ، <BR>وگرنه این تو و این مرزهای ویرانی. <BR>بهار بود که من ماندم و پریشانی . <BR>به من نگاه مکن. <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>تاول 5 <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>به مرگ کیست بگوید؛ <BR>که : <BR>ـ زرد جامه ی ترس است ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سرخ خلعت خون . <BR>سپید رنگ فریب است ای کفن دزدان. <BR>&nbsp; <BR>به مرگ کیست بگوید: <BR>ـ چهار تاول چرکین ، <BR>بدوز بر کفن ات . <BR>و شاد باش و خوش بخرام ، <BR>به گرد گورستان. <BR>&nbsp; <BR>غریب نیست ، <BR>اگر که میخک سرخی ز سنگ گوری رست، <BR>که قلب خونینی است . <BR>&nbsp;نه ، اعتماد نکن . <BR>که اعتماد عبث …… <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>تاول 6 <BR>&nbsp; <BR>سحر کجاست ! <BR>سحر کجاست ؟ <BR>به هوش باش . <BR>بوی شن داغ باز می آید. <BR>&nbsp; <BR>ـ سحر کجاست ؟ <BR>ستاره ی سحری در عقیم ابری سوخت. <BR>مس است و خاکستر. <BR>و نیست معجزه ای قعر این بلند کبود! <BR>ـ که بود ؟ <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ـ هیچ کس ، اینجا گذر گه کوری است <BR>ـ چه گفت ؟ <BR>ـ هیچ کسی هیچگاه هیچ نگفت ؛ <BR>و هیچ ها ره زد. <BR>&nbsp; <BR>ـ کسی نمی آید؟ <BR>در انتظار نبودی و گرنه می آمد. <BR>ـ در انتظار نماندی وگرنه می تابید، <BR>ستاره‌ی سحری. <BR>&nbsp; <BR>&nbsp; <BR>تاول 7 <BR>&nbsp; <BR>ترا نمی بخشند. <BR>مرا نبخشیدند. <BR>ترانمی بخشم. <BR>ترا که تشویشی . <BR>ترا که تردیدی . <BR>ترا که پچ پچ زیر لبی و رخنه ی ذهن. <BR>&nbsp; <BR>ترا نمی بخشند. <BR>به تهمت دیدن. <BR>به جرم زمزمه کردن ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و عشق ورزیدن. <BR>به اتهام شنودن، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; و بازگو کردن. <BR>مرا نبخشیدند. <BR>ترا نمی بخشند. <BR>که بی گناهی ، و بخشش سزای پاکان نیست. <BR>بر آستان دنائت بسای پیشانی ، <BR>به من نگاه مکن ، <BR>وگرنه این تو و آغاز بی سرانجامی. <BR>&nbsp; <BR>حریق باد مرا سوخت ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سوخت ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آبم کرد. <BR>حریق هیچی و پوچی! <BR>حریق بی هدفی تشنه ی سرابم کرد. <BR>هنوز می سوزم ، <BR>هنوز … <BR>&nbsp; <BR>چهار تاول چرکین ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بدوز بر قلب ات . <BR>چهار جیب بزرگ ، <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بدوز بر کفن ات . <BR>ز لاشه ام بگذر ، <BR>که من ، <BR>ز دودمان منقرض اشک و خون و یخ هستم ، <BR>چو سنگواره ی ماموت . <BR>&nbsp; <BR>اگر چه می دانم ، <BR>که نیست تجربه هرگز تمامی معیار. <BR>اگر چه می دانی ، <BR>که از تعهد شمشیر و قلب بیزارم . <BR>اگر چه می دانند ، <BR>هنوز بیدارم ، <BR>هنوز … </P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>&nbsp;</P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>استعاره‌هاي سيال در غزل بيدلnew</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000996.php" />
    <modified>2008-06-04T09:49:45Z</modified>
    <issued>2008-06-04T14:19:45+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.996</id>
    <created>2008-06-04T09:49:45Z</created>
    <summary type="text/plain"></summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>مقالات</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><FONT color=#33ff00>دكتر محمدرضا اكرمي</FONT><BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;در سبك عراقي واژه‌هايي به‌خصوص و تصاوير و تشبيهات و استعاره‌هايي جا‌افتاده، سنگ بناهاي شعرند و در معماري سنتي شعر عراقي از همان‌ها استفاده مي‌شود. اين سنگ بناها در طول ساليان چنان صيقل خورده كه بهره‌گيري از آن‌ها كلام هر شاعري را يك‌دست مي‌كند و از طرفي از آن تصاوير محدود و مشخص، استعاره‌هايي به وجود آمده كه كاركردي مشخص دارند. به عنوان مثال در سبك عراقي براي پديده‌هايي همچون اشك، چشم و گل استعاره‌هايي انگشت‌شمار وجود دارد. اما در سبك هندي، كه انقلابي در صورِ خيال و تركيب‌هاي شعري است‌، واژه‌‌هاي شعري و استعاره‌ها چنان‌كه در سبك عراقي ديده مي‌شود، مشخص و خاص نيستند. تقريباً هر واژه‌اي مي‌تواند براي انتقال معني و احساس در شعر آورده شود و به همين ترتيب هر تشبيه و استعاره‌اي مُجاز است به انقلاب شعر كمك كند. در شعر بيدل كه اوج تصوير‌پردازي و تخيل سبك هندي است، تصاوير نامحدودند. اما با توجه به نگاهِ استعاري بيدل كه هر چيزي را به شكل ذهنيت خود در‌مي‌آورد، تصاوير و استعاره‌هاي مختلف روي در جهتي خاص مي‌‌گذارند. در واقع نگاه بيدل، اشيا و مفاهيم را به همسويي و همساني فرامي‌‌خواند. مي‌توان چند نمونة اصلي از اين هم‌سويي و همساني‌ها را در گزاره‌هاي زير بيان كرد:<BR>گزارة الف: جهان و پديده‌هايش همگي شكوفا مي‌شوند و گل مي‌كنند.<BR>گزارة ب: جهان و پديده‌هايش همگي در حركت خود به عجز و يأس و در نتيجه به حيرت و بي‌كاري مي‌رسند.<BR>گزارة ج: جهان و پديده‌هايش همگي براي رهايي (رسيدن به آرامش) وحشت‌زده مي‌رمند.<BR>گزارة الف «تولد»، گزارة ب «زندگي» و گزارة ج «مرگِ» اشيا را مورد نظر دارد. حال گزاره‌هاي بالا را كمي گسترش مي‌دهيم:<BR>گزارة الف (تولد): تولد با نام‌ها و تركيباتي همچون شكوفا شدن، چمن‌آرايي، گل كردن، دميدن، رنگ، شوخي (پيدايي)، نمود، جلوه كردن، لباس پوشيدن و... همراه با تصاوير گوناگون در شعر بيدل خودنمايي مي‌كند. در كنار تصاوير گوناگون تولد (دميدن و ...) همواره «عرق و عرق كردن» ديده مي‌شود كه بيانگر خجالت و شرمساري حاصل از دميدن است. زيرا در جايي كه «او» هست، نمود ذرّه‌ها ماية خجالت آن‌هاست. پس همة اشيا در نمود خويش غرق عرق‌اند:<BR>عرق گل كرده‌ام از شرم هستي<BR>مرا از چشم شبنم آفريدند<BR>(1/829/22)1<BR>آب بايد شدن از خجلت اظهار آخر<BR>عرقي هست گره در نظر ژالة ما<BR>(1/402/8)<BR>به اين دو روزه نمودي كه در جهان داريم<BR>نشان ما عرق شرم و نام من ننگ است<BR>(1/636/15)<BR>صورت دل بسته‌ايم از شرم بايد آب شد<BR>هيچ تدبيري حريف انفعال ژاله نيست<BR>(1/649/15)<BR>كمال از خجلت عرض تعيّن آب مي‌گردد<BR>خوشا گنجي كه در ويرانه دارد خاك‌بازي‌ها<BR>(1/377/6)<BR>هر سو چمن‌آراييِ نازي‌ست در اين باغ<BR>آيينه به اين رنگ گل‌افشان كه شكسته است؟<BR>(1/632/18)<BR>داغم از اوج و حضيض دستگاه انفعال<BR>بر فلك هم يك عرق‌وار اخترم گل كرد و ريخت<BR>(1/641/8)<BR>پُر‌ناكس از اين مزرعة ياس دميديم<BR>(1/385/6)<BR>پُر‌منفعل دميد حبابم در اين محيط<BR>جيبم سري نداشت كه بايد برون كشيد<BR>(1/796/8)<BR>در اين گلشن نقابي نيست غير از شرمِ پيدايي<BR>به عرياني همان جوش عرق پوشيد شبنم را<BR>(1/401/5)<BR>آيينه به بر غافل از آن جلوه دميديم<BR>(1/482/8)<BR>ندميد يك گل از اين چمن كه نديد عبرتِ دل‌شكن<BR>(1/771/3)<BR>توأمِ گل دميده‌ايم، دامن صبح چيده‌ايم<BR>در چمني كه رنگ ماست بوي وفا كه مي‌برد؟<BR>(1/786/21)<BR>دميده است چو نرگس در اين تماشاگاه<BR>هزار چشم و يكي را نصيب ديدن نيست<BR>(1/727/4)<BR>زين قلمرو چون سَحَر پيش از دميدن رفته‌ايم<BR>(1/ 561/7)<BR><BR>گزارة «ب»(زندگي): زندگي با نام‌ها و تركيباتي همچون آبلة پا (نماد سعي بسيار و نرسيدن)، ندامت، بي‌كاري، از پا نشستن، نقش پا (نمادِ عجز)، موجِ گوهر (نماد سكون و عجز)، برق و شرار (نمادِ كم‌فرصتيِ عمر)، واماندن، آينگي و آيينه‌گري (نماد حيرت)، نظّاره (نماد‌ِ انتظار و حيراني) و‌... با تصاوير متنوع در شعر بيدل نمود مي‌يابد. موضوع اصلي در اين مورد عجز، يأس، حيراني و بي‌كاري است. زيرا هدف همة اشيا از زندگي رسيدن به «او» است و او مطلب ناياب، عنقاي بي‌نشان، بي‌رنگِ مطلق و‌... است. در اين راه، طلب و سعي نارساست و رسيدن محال است و از طرفي فرصتي براي ماندن، يا دگرگوني و شدن نيست، عمر شرري است كه پيش از نمايان شدن پايان مي‌پذيرد. فرصت يا زمان عمر، كاغذ آتش زده است. در نتيجه همه دچار عجز و يأس و حيرت و بي‌كاري مي‌شوند و در عمر كوتاه خود به انتظار مرگ مي‌مانند:<BR>بساط حيرتِ آيينه دارم<BR>جبينِ عجز، فرشِ خانة ماست<BR>(1/647/22)<BR>مانند نقشِ پا به گِلِ عجز خفته‌ايم<BR>بر ما هزار آبله، باران شكست و ريخت<BR>(1/650/10)<BR>عجز هم بي‌طلبي نيست كه چون ريگ روان صد جرس در گره آبلة پاي من است<BR>(1/655/13)<BR>عالمي شد بيدل! از سرگشتگي پامال يأس تخم ما هم در خَم اين آسيا افتاده است<BR>(1/656/7)<BR>بيدل! من و بي‌كاري و معشوق‌تراشي جز شوقِ برهمن صنمي نيست در اينجا<BR>(1/408/10)<BR>هر‌كس از قافلة موج گهر آگه نيست روش آبله پايان خيالت دگر است<BR>(1/638/11)<BR>دارد غبار قافلة نااميدي‌ام از پا نشستي كه ز عالم توان گذشت<BR>(1/639/11)<BR>بيرون نتاخته‌ست از اين عرصه هيچ‌كس واماندني‌ست اينكه تو گويي: فلان گذشت<BR>(1/639/18)<BR>كوشش واماندگان هم ره به جايي مي‌برد سر به پايي مي‌توان چون آبله دزديد و رفت<BR>(1/640/20)<BR>چون شمع ز بس رهبر ما عجزِ رسا بود گر سر به هوا رفت همان آبله‌پا بود<BR>(1/642/8)<BR>اي ندامت! مددي كز غم اسباب جهان دست سودن هوسي دارد و پُر بي‌كار است<BR>(1/644/21)<BR>اي تمنا! مكن از خجالت جولان آبم عمر‌ها شد چو گهر قطرة من آبله پاست<BR>(1/645/9)<BR>جاده و منزل در اين وادي فريبي بيش نيست<BR>هر كجا رفتيم، سعي نارسا افتاده بود<BR>(1/626/20)<BR>سير‌ها در هوسْ‌آبادِ تمنا كرديم منزل يأس ز هر راهگذر نزديك است<BR>(1/627/14)<BR>اين دشت، زيارتكدة منظرة كيست؟<BR>تا ذرّه همان ديدة اميد به راه است<BR>(1/633/15)<BR>داغِ يأسم ناله را در حلقة حيرت نشاند طوق قمري دام ره شد سرو موزون مرا<BR>(1/360/14)<BR>همچو آيينه تحيْر‌سفرم صاحبِ خانه‌ام و در‌به‌درم<BR>(2/627/1)<BR>برق و شرار، محملِ فرصت نمي‌كشد عمري نداشتم كه بگويم چه‌سان گذشت<BR>(1/639/12)<BR>از وحشتِ غبارِ شررْ‌فرصتم مپرس<BR>صبحي دميد و سر به گريبانِ پاره سوخت<BR>(1/646/3)<BR>از شرر در آتش افتاده‌ست نعل كوهسار سنگ هم اينجا مقيم خانة زين بوده است<BR>(1/646/3)<BR>به فرصتِ نگهي آخر است تحصيلم<BR>برات رنگم و بر گل نوشته‌اند مرا<BR>(1/381/12)<BR>شرار كاغذم، از فرصت عيشم چه مي‌پرسي؟<BR>به رنگِ رفته چشمك‌هاست گل‌هاي بهارم را<BR>(1/376/3)<BR>زين دو شرر داغِ دل، هستي ما عبرتي‌ست<BR>كاغذ آتش‌زده محضرِ كمْ‌فرصتي‌ست<BR>(1/664/7)<BR>چون شررِ كاغذِ آتش زده فرصت ما از نظر ما گذشت<BR>(1/625/12)<BR>گزارة «ج» (مرگ): مرگ با نام‌ها و تركيباتي همچون پرواز، بال‌افشاني، پر زدن، پروازِ رنگ، شكستِ رنگ، خاكستر شدن، بي‌لباس شدن، گريبان‌چاكي، خزان، جنون كردن و‌... در شعر بيدل نمود مي‌يابد. تصاوير اصلي مرگ با بن‌مايه‌هاي رميدن، وحشت، تركيدنِ حباب، بي‌لباس شدن، شكستِ رنگ، پرواز كردن، پروازِ صبح و سَحَر، عرياني و‌... همراه است. جهان و پديده‌هاي آن رو به مرگ دارند. وقتي رسيدن در كار نيست راهي جز مرگ باقي نمي‌ماند، پس بايد جنون كرد و مجنون‌وار از خود گريخت،‌ رنگِ خود را شكست و در وحشتي هميشگي براي رهايي رميد و چون صبح و سَحَر به آسمان‌ها پرواز كرد. در ديوان بيدل گستره و بسامد تصاوير مرگ بيش از تولد و زندگي است:<BR>ز نفيِ ما و من اثبات حق در گوش مي‌آيد نواي طرفه‌اي دارد شكستِ رنگِ باطل‌ها<BR>(1/416/5)<BR>چو رنگ، عهدة ناموسِ وحشتيم به گردن ز خويش هر كه برآيد پَري بر‌آورد از ما<BR>(1/391/5)<BR>صبح جنونْ‌بهاريم، رسواي اعتباريم<BR>چاكِ قباي امكان پوشيده‌اند بر ما<BR>(1/384/18)<BR>موجِ رم مي‌زند چه كوه و چه دشت<BR>چين گرفته‌ست طرف دامن‌ها<BR>(1/392/2)<BR>خندة ما چون گل از چاك گريبان است و بس<BR>نسخه‌اي از دفتر صنع سَحَر داريم ما<BR>(1/395/9)<BR>مشو غافل ز رمز هستي من<BR>شكست اين حباب آغوش درياست<BR>(1/647/21)<BR>خاكستر است شعله‌ام امروز و خوش‌دلم يعني رسانده‌ام به صبوري شتاب را<BR>(1/394/2)<BR>فسرده‌ايم به زندان عقل و چاره محال است<BR>جنون مگر كه قيامت‌گري برآورد از ما<BR>(1/391/9)<BR>چگونه تخم شرارم به ريشه دل بندد؟ همان به عالمِ پرواز كِشته‌اند مرا<BR>(1/381/15)<BR>جنون آنجا كه مي‌گردد دليل وحشت دل‌ها<BR>به فرياد سپند از خود برون جَسته‌ست محفل‌ها<BR>(1/381/15)<BR>تو راحتْ‌بسمل و غافل كه در وحشت گهِ امكان<BR>چو شمع از جاده مي‌جوشد پرِ پروازِ منزل‌ها<BR>(1/380/9)<BR>جز نشئة تجرد، شايستة جنون نيست صرف بهار ما كن رنگي ز گل جدا را<BR>(1/377/25)<BR>شعلة ما فال خاكستر زد و آسوده شد اي هوس! بگذر، سري در زير پا داريم ما<BR>(1/374/24)<BR>خلعت آراي سَحَر، عرياني‌ست چاك دوزيد به پيراهن ما<BR>(1/371/15)<BR>به رنگِ گردباد‌ آن طاير وحشت پر و بالم<BR>كه هم در عالم پرواز بستند آشيانش را<BR>(1/370/12)<BR>عبرت گهِ امكان نبوَد جاي اقامت<BR>ديديم نگه را همه دم پا به ركاب است<BR>(1/623/16)<BR>دام تپش‌هاي دل، حسرت سير فناست<BR>شعلة بي‌تاب ما بسملِ خاكستر است<BR>(1/624/17)<BR>مي‌برد چون گردباد از خويش سرگرداني‌ام سرخوش دشت جنون را ساغري در كار نيست<BR>(1/624/24)<BR>در شكستِ رنگ يك سر ذوق راحت خفته است<BR>شمع ما سر تا قدم سامانِ بالين پَري است<BR>(1/626/4)<BR>جز وحشت از متاع جهان بر‌نداشتيم<BR>بر ما مبند تهمتِ باري كه بسته نيست<BR>(1/624/4)<BR>در كارخانه‌اي كه شكست آب و رنگ اوست<BR>كار دگر چو بستن دل، دستْ بسته نيست<BR>(1/644/10)<BR>وصل جستم رفتن از خود شد دليل مقصدم<BR>اين دعا را در شكست رنگ، آمين بوده است<BR>(1/646/4)<BR>نه‌تنها ما و تو داغ‌ِ جنونيم<BR>فلك هم حلقه‌اي از دود‌ِ سوداست<BR>(1/647/23)<BR>به جز خيال خزان هيچ نيست رنگ بهار كه غنچه از پَرِ رنگ شكسته‌ بالش داشت<BR>(1/651/14)<BR>زهي هنگامة امكان، جنونْ‌سازِ غريبانت<BR>زمين و آسمان يك چاك دامن تا گريبانت<BR>(1/662/14)<BR>هر ذره جنون چشمكي از ديدة آهوست<BR>آيينة مجنون به بيابان كه شكسته‌ست؟<BR>(1/632/24)<BR>كرديم سير واديِ وحشتْ سوادِ عشق<BR>تا نقش پا همان رم چشم غزال داشت<BR>(1/627/20)</P><br />
<P dir=rtl align=justify>تصاوير متنوعي كه از تولد، زندگي و مرگ ارائه شد، در ابيات بسياري به صورت توأم و در‌هم‌تنيده نيز آورده شده است. براي آنكه مشخص گردد اين تصاوير و نام‌هاي استعاري، مجازي و كنايي چگونه فضاي غزل بيدل را تسخير كرده، چند غزل كامل به عنوان نمونه ارائه مي‌گردد. علاوه بر واژگان و عباراتي كه مشخص شده‌اند، مفهوم اغلب ابيات و فضاي كلي غزل‌ها نگاه استعاري بيدل را به نمايش مي‌گذارد:<BR>دوش از نظر خيال تو دامن‌كشان گذشت<BR>اشك آن‌قَدَر دويد ز پي كز فغان گذشت<BR>تا پر فشانده‌ايم ز خود هم گذشته‌ايم<BR>دنيا غم تو نيست كه نتوان از آن گذشت<BR>دارد غبار قافلة نااميد‌ي‌ام<BR>از پا نشستي كه ز عالم توان گذشت<BR>برق و شرار، محمل فرصت نمي‌كشد<BR>عمري نداشتم كه بگويم چه‌سان گذشت<BR>تا غنچه دم زند ز شكفتن، بهار رفت<BR>تا ناله گل كند ز جرس، كاروان گذشت<BR>بيرون نتاخته‌ست از اين عرصه هيچ‌كس<BR>واماندني‌ست اينكه تو گويي: فلان گذشت<BR>اي معني! آب شو كه ز ننگ شعور خلق<BR>انصاف نيز آب شد و از جهان گذشت<BR>يك نقطه پل ز آبلة پا كفايت است<BR>زين بحر همچو موج گهر مي‌توان گذشت<BR>گر بگذري ز كشمكش چرخ، واصلي<BR>محو نشانه است چون تير از كمان گذشت<BR>واماندگي ز عافيتم بي‌نياز كرد<BR>بال آن‌قَدَر شكست كه از آشيان گذشت<BR>طي شد بساط عمر به پاي شكستِ رنگ<BR>بر شمع يك بهار گلِ زعفران گذشت<BR>دلدار رفت و من به وداعي نسوختم<BR>يا رب! چه برق بر من آتش به جان گذشت<BR>تمكين كجا به سعي خرامت رضا دهد<BR>كم نيست اينكه نام تواَم بر زبان گذشت<BR>بيدل! چه مشكل است ز دنيا گذشتنم<BR>يك ناله داشتم كه ز هفت آسمان گذشت<BR>(1/639)<BR><BR>چه ممكن است كه راحت سري برآورد از ما؟<BR>مگر نَفَس رود و ديگري برآورد از ما<BR>به عرصة دو نَفَس انقلابِ فرصت هستي گمان نبود كه دل، لشكري برآورد از ما<BR>چو رنگ عهدة ناموس وحشتيم به گردن ز خويش هر كه بر‌آيد پري برآورد از ما<BR>شرار كاغذ اگر در خيال بال گشايد<BR>جنون به حكم وفا مجمري برآورد از ما<BR>دماغ ما سرِ غواصي محيط ندارد بس است ضبطِ نَفَس گوهري برآورد از ما<BR>فلك ز صبح قيامت فكنده شور به عالم مباد پنبة گوشِ كري برآورد از ما<BR>فسرده‌ايم به زندان عقل و چاره‌ محال است<BR>جنون مگر كه قيامت‌گري برآورد از ما<BR>به رنگِ غنچه نداريم برگِ عشرت ديگر شكستِ شيشه مگر ساغري برآورد از ما<BR>بهار بيخودي افسوس گل نكرد زماني كه رنگِ رفته چمنْ‌پيكري برآورد از ما<BR>در انتظار‌ رهايي نشسته‌ايم كه شايد<BR>به روي ما مژه بستن دري برآورد از ما<BR>چو بيدليم همه ناگزير نامه سياهي جبين مگر به عرق كوثري برآورد از ما<BR>(1/391)<BR><BR>دام يك عالم تعلق گشت حيراني مرا<BR>عاقبت كرد اين درِ وا‌كرده زنداني مرا<BR>محو شوقم، بوي صبح انتظاري برده‌ام سر ده ‌اي حيرت! همان در چشم قرباني مرا<BR>جوش زخم سينه‌ام، كيفيت چاك دلم خرمي مفت تو اي گل! گر بخنداني مرا<BR>اي ادب! سازِ خموشي نيز بي‌آهنگ نيست همچو مژگان ساخت موسيقار، حيراني مرا<BR>مدّ عمرم يك قلم چون شمع در وحشت گذشت<BR>آشيان هم بر نياورد از پرافشاني مرا<BR>عجز همچون سايه اوج اعتباري داشته‌ست<BR>كرد فرش آستانت سعي پيشاني مرا<BR>پردة سازِ جنونم خامشي آهنگ نيست ناله مي‌گردم به هر رنگي كه گرداني مرا<BR>ناله‌واري سر ز جيب دل برون آورده‌ام شعلة شوقم، مباد اي يأس! بنشاني مرا<BR>احتياج خود‌شناسي جوهر آيينه نيست<BR>من اگر خود را نمي‌دانم، تو مي‌داني مرا<BR>بيدل! افسون جنون شد صيقل آيينه‌ام آب داد آخر به رنگ اشك، عرياني مرا<BR>(1/403)<BR>يك‌ بار ديگر سه گزارة تولد، زندگي و مرگ در زير ارائه مي‌گردد:<BR>گزارة الف: جهان و پديده‌هايش همگي شكوفا مي‌شوند و گل مي‌كنند.<BR>گزارة ب: جهان و پديده‌هايش همگي در حركت خود به عجز و يأس و در نتيجه به حيرت و بي‌كاري مي‌رسند.<BR>گزارة ج: جهان و پديده‌هايش همگي براي رهايي (رسيدن به آرامش) وحشت‌زده مي‌رمند.<BR>بيدل با توجه به سه گزارة بالا جهاني را رقم مي‌زند كه همة پديده‌ها در كنش خود به وحدتي سازمند مي‌رسند؛ همگي مي‌رويند، جلوه مي‌كنند، به عجز و يأس مي‌رسند، آيينه مي‌شوند، چشمِ نظّاره مي‌گردند، حيران‌اند، وحشت‌زده مي‌رمند و در جنونِ عرياني از كثرتِ رنگ به وحدت بي‌رنگي پرواز مي‌كنند. در نتيجه هر چيزي مي‌تواند گل، آيينه، چشم، حيرت، جنون‌زده، رمنده و‌... باشد. عكس اين مطلب نيز صدق مي‌كند، يعني گل مي‌تواند هر چيزي باشد و يا آيينه، چشم، حيرت، شكست، رم، جنون و ... در هر چيزي يافت مي‌شود. حال اگر در شعر بيدل نگاهمان به «آيينه» افتاد، ديگر طبق قراردادهاي معمول نمي‌توان استعارة آن دريافت، بلكه آيينه مي‌تواند استعاره از هر چيزي يا مفهومي باشد. زيرا بيدل استعارة آيينه را به مدلولي خاص مقيد نكرده است. اين موضوع دربارة گل و چشم و حيرت و‌... نيز مي‌تواند صدق كند. به عبارت ديگر، استعاره‌ها در شعر بيدل مطلق نيستند و حتي محدود به چند مدلول خاص نيز نمي‌شوند، بلكه در سيّاليتي رؤياگونه هر لحظه به مدلولي ديگر اشاره مي‌كنند. اين‌گونه استعاره‌ها را «استعارة سيال» ناميده‌ايم.<BR>كمتر غزلي از بيدل مي‌توان يافت كه در آن آيينه، چشم، حيرت، اشك، گل، شبنم، پر، پرواز، رنگ، شكست، جنون، وحشت و مترادف‌هاي آن‌ها يا طيف‌هاي تصويري‌شان وجود نداشته باشد و در سيّاليتي لغزنده به يكديگر تبديل نشوند. مطلق نبودن استعاره‌ها و سيّاليت آن‌ها علاوه بر اينكه شعر بيدل را چند‌معنايي و تأويل‌بَردار مي‌كند، گاه در تزاحم ديگر استعاره‌ها و صور خيال متعدد وي چنان ابهامي را بر شعر تحميل مي‌كند كه خواننده‌ مات و مبهوت مي‌ماند و حتي گاه آشنايان شعر بيدل را دچار حيرت مي‌سازد.<BR>كارآمدترين رمز ورود به دنياي شعر بيدل اين است كه بدانيم سيّاليت واژه‌ها و استعاره‌ها دستِ بيدل را در جايگزيني واژه‌ها (محور جانشيني كلمات) چنان باز كرده كه واژه‌هاي شعر وي به‌راحتي از‌ آشيان و تصاوير كليشه‌اي خود مي‌گريزند و در تداعي آزاد و رويا‌گونة ذهن بيدل، آزادانه در پروازي راز‌آلود و پُر‌ابهام در آشيانة همسايگان خود مي‌نشينند تا تصاويري نو و غير‌معمول را به نمايش گذارند. چنان كه در شعر وي با آيينه‌هايي روبه‌رو مي‌شويم كه مي‌خندند، گل مي‌كنند، مي‌دمند، به راه مي‌افتند، پايشان آبله مي‌زند، به عجز مي‌رسند، يأس را تجربه مي‌كنند، مي‌گريند، آتش مي‌گيرند، آب مي‌شوند، موج بر‌مي‌دارند، طوفاني مي‌شوند، وحشت‌زده مي‌رمند، گريبان چاك مي‌دهند، پرواز مي‌كنند، رنگشان مي‌شكند و در سراغ بي‌نشان، بي‌نشان مي‌شوند. عجيب‌تر آنكه گل، شبنم، اشك، چشم و‌... نيز همچون آيينه مي‌خندند، گل مي‌كنند، مي‌دمند، به راه مي‌افتند،... گويي شخصيت اشيا، هويّت فردي خود را از دست داده و تبديل به ذرات و قطره‌هايي همسان شده كه در همسوييِ سفري مشابه مدام در محمل همديگر مي‌نشينند. همين امر موجب گرديده كه سرايش ناخود‌آگاه و جريان سيّال ذهن به‌راحتي در شعرش تحقق يابد و غزلش را سرشار از آشنايي‌زدايي سازد. سيّاليت استعاره‌ها و واژگان به همراه ذهن وحدت‌گرا و تخيّل پوياي بيدل فضايي سوررئاليستي و فرا‌واقع ايجاد كرده كه براي درك شعر وي بايد به آسماني در دور‌د‌َست‌هاي جهانِ فراواقع پرواز كرد تا معاني و تصاوير آن را دريافت. تصاوير سوررئاليستي بيدل ضمن آنكه بيانگر نگاه استعاري و ويرانگر وي نسبت به جهانِ واقع است، لطفي خاص به شعر وي داده كه براي نمونه ابياتي چند ارائه مي‌شود:2<BR>طوفانْ‌نَفَس، نهنگِ محيطِ تحيريم<BR>آفاق را چو آينه در‌مي‌كشيم ما<BR>(1/434/4)<BR>سَحَر كيفيتِ ديدار از آيينه پرسيدم<BR>به حيرت رفت چنداني كه من هم محو گرديدم<BR>(2/522/13)<BR>طاووسِ رنگِ ما ز نگاه كه مي‌كش است؟<BR>پرواز را به جلوه قدح نوش كرده‌ايم<BR>(2/611/4)<BR>بس كه ياران در همين ويرانه‌ها گم گشته‌اند<BR>مي‌چكد اشكم ز چشم و خاك را بو مي‌كند<BR>(2/151/5)<BR>نيست غير از بوي گل زنجير پاي عندليب<BR>(1/504/5)<BR>شب خيال پرتو حسن تو زد بر انجمن<BR>شمع چندان آب شد كز ديدة پروانه ريخت<BR>(1/681/8)<BR>سحر ز شرم رخت مطلعي به تاب رساندم زمينِ خانة خورشيد را به آب رساندم<BR>(2/552/1)<BR>به شوخي گردشي از چشم تصويرم نمي‌آيد<BR>كه من در خانة نقاش پيش از رنگ گرديدم<BR>(2/552/19)<BR>كباب شد عدم ما ز تهمت هستي<BR>بر آتشي كه نداريم آب مي‌بافند<BR>(2/153/3)<BR>به كارگاه سَحَر آفتاب مي‌بافند<BR>(2/152/17)<BR>به رنگ غنچه امشب ديده‌ام خواب پريشاني<BR>ز چاك سينه يك آه سَحَرْ تعبير مي‌خواهم<BR>(2/561/7)<BR>از خامشي مپرس و زگفتار عندليب<BR>صد غنچه و گل است به منقار عندليب<BR>(1/487/17)<BR>زمينْ‌گيرم به افسون دل بي‌مدعا بيدل!<BR>در آن وادي كه منزل نيز مي‌افتد به راه آنجا<BR>(1/319/12)<BR>از كبك مي‌رمد چو صدا كوهسار ما<BR>(1/323/5)<BR>خميازه هم قدح نكشيد از خمار ما<BR>(1/323/6)<BR>گر به اين گرمي‌ست آه شعله‌زاي عندليب شمع روشن مي‌توان كرد از صداي عندليب<BR>(1/507/18)<BR>رفتم اما همه‌جا تا نرسيدن رفتم<BR>(2/589/12)<BR>صد بيابانِ جنون آن‌طرفِ هوشِ خودم<BR>(2/570/7)<BR>اين‌قَدَر اشك به ديدار كه حيران گل كرد؟ كه هزار آينه‌ام بر سر مژگان گل كرد<BR>(1/814/13)<BR>حيرت ديدار و سامان سفر داريم ما<BR>دامن آيينه امشب بر كمر داريم ما<BR>(1/395/7)<BR>رشك آن بِرهَمَنَم سوخت كه در فكر وصال<BR>گم شد از خويش و ز جَيبِ صنمي پيدا شد<BR>(2/7/7)<BR>تا حيرتِ خرام تو سامانِ ديده است<BR>چندين قيامت از مژه‌ام قد كشيده است<BR>(1/575/16)<BR>حيرت گداخت، شبنمِ اشكي بهار كرد باري در اين چمن نَفَسي زد نگاه ما<BR>(1/457/3)<BR>كند يوسف صدا گر بو كني پيراهن ما را<BR>(1/464/17)<BR>به رنگي‌ست بيدل! پريشاني‌ام كه از سايه‌ام طرح سنبل كنيد<BR>(1/800/22)<BR>شايد آيينه‌اي به بار آيد تخم اشكي به ياد جلوه بكار<BR>(2/263/14)</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>پي‌نوشت‌<BR>1. در اين مقاله اشعار بيدل از نسخة مصحح اكبر بهداروند و پرويز عباسي داكاني نقل شده كه شماره‌ها به ترتيب از سمت راست، شمارة جلد، صفحه و بيت را مشخص مي‌كند.<BR>2. همچنين رك: حسيني، سيد ‌حسن (1368). بيدل، سپهري و سبك هندي، چاپ دوم، تهران، سروش، صص 68 ـ 89.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;منبع: مجله شعر</P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>غزل جدی امروزnew</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000995.php" />
    <modified>2008-06-04T09:44:45Z</modified>
    <issued>2008-06-04T14:14:45+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.995</id>
    <created>2008-06-04T09:44:45Z</created>
    <summary type="text/plain"></summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>مقالات</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6600>چه كساني از غزل جدي امروز مي‌گويند؟</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#33ff00>مريم جعفري</FONT><BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;به جاي مقدمه:<BR>«پذيرفتن نيما به اين معني نيست كه شاعر، خود را مقيد كند كه در قالب نيمايي شعر بنويسد، چه اين خود قيد ديگري است و نيما هرگز چنين نمي‌خواست. ارج كار نيما در اين است كه ارزشهاي نيكوي گذشته، در شعرش نفي نشد. نيما دريچه‌اي ديگر به روي شعر فارسي گشود و گرچه، اين دريچه در لحظه‌اي گشوده شد كه شعر فارسي، به راستي خناق گرفته بود، اما اين هرگز به آن معني نبود كه بايد همة دريچه‌هاي ديگر بسته شود. مگر نه اينكه شعر، آزادي است و مگر نه اينكه مقيد كردن شاعر در يك قالب، گيرم، قالب آزاد، خود به نوعي ديگر، سلب آزادي از شعر است؟»1<BR>در ويژه‌نامة غزل مجلة شعر شمارة 46 «گفت‌وگويي با پانزده شاعر نوپرداز پيرامون غزل اكنون» تحت عنوان «از بيرون به درون» منتشر شد. توضيح و عنوان مطلب، نكته‌سنجانه است به ويژه اينكه به جاي «دربارة» از «پيرامون» استفاده شده است. اما با توجه به پيش‌گفتار مطلب، چند سؤال مطرح مي‌شود: آيا تمام اين شاعران مطرح و شناخته‌شده و مهم‌تر از آن نوپرداز هستند؟ آيا به صرف اينكه كسي شعر آزاد مي‌گويد، نوپرداز هم هست؟ ضرورت وجودي غزل را آفريننده و مخاطب آن مشخص مي‌كنند يا ديگراني كه بدون دليل روشني، ناآگاهانه آن را نفي مي‌كنند؟<BR>در اين گفت‌وگوها بعضي جانب انصاف را رعايت كرده‌اند و جاي بحثي نيست اما بعضي ديگر، مورد بحث بودند كه به آنها اشاره مي‌كنم:<BR>آقاي محمد آزرم گفته است: «غزل به عنوان يك قالب شعري، ضرورت خود را از دست‌ داده اما تغزل به عنوان مفهومي كه مدام در حال تغيير و تحول است و با مفاهيم ديگر دچار آميختگي و اختلاط مي‌شود همچنان يكي از محدوده‌ها و فضاهاي شعرساز شعر فارسي باقي مانده است»…<BR>اينكه غزل، ضرورت خود را از دست داده حرف تازه‌اي نيست و پيش از اين از زبان شاعراني تأثيرگذار، به شكل افراطي‌اش شنيده شده است اما بعد از آن غزل‌سراياني آمده‌اند كه توانسته‌اند در اين قالب، شعرهايي بگويند كه براي ادبيات امروز، ضروري بوده است و اگر در قالب غزل سروده نمي‌شد، ضرورتي نداشت. براي مثال مطلع غزلي از حسين منزوي را بررسي مي‌كنم:<BR>نام من عشق است آيا مي‌شناسيدم؟<BR>زخمي‌ام، ‌زخمي سراپا، مي‌شناسيدم؟<BR>در اينكه اين بيت، حرف تازه‌اي زده است ترديدي نيست زيرا دست كم دريچه‌اي ديگر به توصيف عشق (كه از هر زبان كه مي‌شنوم نامكرر است)‌گشوده است. يادآوري مي‌كنم كه تمام اين حرفها را مي‌شد در قالب ديگري هم گفت اما با شرحي كه خواهم داد، بهترين قالب براي درون‌مايه و حتي زبان اين شعر، قالب غزل است چرا كه قواعد شعر كلاسيك، ضرورت اين شعر را افزايش داده است:<BR>قالب را از آن سلب مي‌كنيم:<BR>مثلاً: نام من عشق است آيا مرا مي‌شناسيد؟<BR>سراپايم زخمي زخمي است مرا مي‌شناسيد؟<BR>و حتي آزادتر:<BR>نام من عشق است و سراپايم زخمي زخمي است آيا مرا مي‌شناسيد؟<BR>و به هر شكلي كه مي‌توانيد اين شعر را از بند!! عروض و قافيه و رديف آزادتر كنيد، چه باقي مي‌ماند؟ ضرورتش چيست؟ اما در اين شعر، رمز ضرورت، دقيقاً رديف و قافيه و وزن است؛ رديف در اين شعر، پرسشي است كه در پايان دو مصرع اول و بيتهاي بعدي تكرار مي‌شود اگرچه در بعضي بيتها به خبري و تعجبي تبديل مي‌شود.<BR>«مي‌شناسيدم؟» در واقع مركز اين شعر است كه تمام كلمات را به سمت خود مي‌كشد و آيا عشق همان شناختن نيست كه در جهان امروزي مورد ترديد است؟ و اينكه آخر قافيه، صداي «آ» است و تداعي‌گر دردي‌ است كه در شناختن است. دلايل ديگر بماند … در اين شعر، قالب، نه تنها شاعر را در بند خود گرفتار نكرده است حتي به كمك او نيز آمده است.<BR>نكتة مهم دربارة غزل و تغزل اين است كه بسياري اوقات در قالب غزل، تغزلي وجود ندارد:<BR>شعاع درد مرا ضربدر عذاب كنيد<BR>مگر مساحت رنج مرا حساب كنيد2<BR>يا:<BR>يك متر و هفتاد صدم افراشت قامت سخنم<BR>يك متر و هفتاد صدم از شعر اين خانه‌ منم3<BR>در ادامة به دوستان غزل‌سرايي اشاره و آنان را به دو گروه تقسيم كرده است؛ يكي گروهي كه به قواعد كلاسيك و روح تغزل وفادار مانده‌اند و گروه دوم كساني كه با رعايت قواعد كلاسيك، پشت سر شعر آوانگارد حركت مي‌كنند و با فاصله‌اي بعيد …<BR>اما بايد از ايشان پرسيد كه با چه معياري اين تقسيم‌بندي را انجام داده است؟<BR>غزل امروز، بيشتر در زبان مخاطبان جريان دارد و لزوماً در كتاب‌فروشيها يافت نمي‌شود. شاهد اين هستيم كه حجم عظيمي از فضاي مطبوعات تخصصي شعر، به وسيلة آزادنويسان قرق شده است؛ فضايي كه در حاشية آن از غزل‌سرا دعوت مي‌شود كه براي بالا بردن ارزش ادبي جلسه، پشت تريبون، غزل بخواند و بعد از خواندن، از او مي‌خواهند كه غزلهايش را براي انتشار در مجله، به آنان تقديم كند و وقتي كه منتشر نمي‌كنند، بدون آنكه غزل‌سرا شكايتي داشته باشد، جواب سؤال نپرسيده را اين‌گونه مي‌دهند: «با انتشار غزلهاي شما در مجله، تمام حرفهاي نيما زير سؤال مي‌رود». از اين‌گونه براي بعضي غزل‌سرايان، بسيار اتفاق افتاده است. پس قضاوت آقاي آزرم بر اساس نخواندن و نشنيدن است و اين نمي‌تواند قضاوت عاقلانه‌اي باشد.<BR>در ادامه اين سؤال مطرح مي‌شود كه منظورشان از شعر آوانگارد (پيشرو!) چيست؟ آيا اگر شاعري همة قواعد را در هم بشكند و سالها اين شيوه را تكرار كند لزوماً پيش‌رو است؟‌ آيا به شعرهايي كه از روي تئوريهاي‌!! ترجمه‌شده، نوشته مي‌شود (سروده نمي‌شود) و فقط كلماتش از دايرة لغات زبان فارسي است مي‌توان شعر پيش‌رو گفت؟ و جالب اينجاست كه تمام قواعد و تكنيكها و شيوه‌هاي نحوي… (البته شيوه‌هاي آگاهانه)‌ كه ظاهراً تازه كشف شده‌اند بدون استثنا (تأكيد مي‌كنم)، در آثار غزل‌سرايان ادبيات كلاسيك و غزل‌سرايان امروزي موجود است و بايد زحمت كشيد و خواند. بسياري از آزادنويسان از ادبيات كلاسيك جز اندكي نمي‌دانند پس چطور مي‌توانند از چيزي كه خوب نمي‌دانند پيش‌ر‌َوي كنند؟‌ اگرچه پس از آنكه آموزش شعر پيش‌رو به پايان رسيد، تازه دريافتند كه خواندن ادبيات كلاسيك، ضروري است، اما كاش استادانشان قبل از راه‌اندازي، بر سر در كارگاهشان مي‌نوشتند: «هر كس كلاسيك نمي‌داند وارد نشود!» اما غزل‌سرا از نخست با ادبيات كلاسيك آميخته است و البته كه فاصله‌اش از كلاسيك نخوانده‌ها بايد خيلي بعيد باشد!<BR>ايشان در ادامه اشاره كرده‌اند كه غزل امروز به يك سيستم رمزگشايي تبديل شده است … (اميدوارم منظور ايشان از غزل امروز، ‌نوع نامشروع آن نباشد كه بيشتر در دنياي مجازي اينترنت ديده مي‌شود و تبديل به يك وسيله شده است تا هر كسي را كه از عروض و قافيه چيزي مي‌داند وارد غزل كند!!) تا رمزگشايي را چگونه تعريف كنند! آيا نمي‌بينيم كه پس از قرنها از شعر حافظ و مولانا و… رمز جديدي گشوده مي‌شود؟ اگر در غزل امروز مجبور به رمزگشايي هستيم آيا نشان‌دهندة موفقيت غزل‌سرايان روزگار ما نيست؟<BR>ايشان همچنين از بحران مخاطبي گفته است كه غزل امروز دارد كه مي‌تواند با وارد شدن قواعد كلاسيك به ترانه برطرف شود…<BR>نخست بايد گفت كه شعر و ترانه، دو حوزة جدا از هم هستند اگرچه گاهي در هم مي‌آميزند اما اگر فرض كنيم كه ايشان قصد كوچك‌نمايي و بازاري كردن غزل را نداشته‌اند و منظورشان شعر و موسيقي ناب بوده است، پرسشهاي زير مطرح مي‌شود: بحران مخاطب را چه كساني ايجاد كرده‌اند؟ كساني كه ناآگاهانه نحو را مي‌شكنند بدون آنكه به بهاي شعر بيفزايند و چه‌بسا از آن مي‌كاهند.<BR>كساني كه شعر را در قالب جدول به مخاطب مي‌دهند و مخاطب درمانده، بعد از حل جدول برايش هيچ رمزي گشوده نمي‌شود. كساني كه با انتشار مجموعه‌هايي كه حتي يك شعر ضروري هم نداشته، شاعران ديگر را نيز كه شعرهايي ضروري دارند قرباني همان بحران مخاطب كرده‌اند. بحراني كه بعضي آزادنويسان كه اصلاً شاعر نبوده‌اند، به سر ادبيات آوردند. بحراني كه با تأسيس كارگاهها و به كارگيري كارگران ناشي و هدر كردن، ‌‌غير مستقيم، ‌بسياري از استعدادهاي شعري،‌ دامن زده شد و حاصلش ناگفته پيداست.<BR>ايشان در انتها از غزلي موسوم به پست‌مدرن! صحبت كرده است كه چندان جاي بحث ندارد و بهتر است دربارة آن در حيطه‌هاي روان‌شناسي و جامعه‌شناسي و تكنولوژي بحث شود.<BR>خانم پگاه احمدي گفته است كه از خواندن خيلي از غزلها به عنوان تفنن شاعرانه لذت مي‌برد …<BR>در اين مورد بايد بگويم كه اگر خواندن غزل براي ايشان تفنن است براي غزل‌سراي جدي امروزي، يك شيوة سرودن است كه احتياج به كاغذ و خودكار و گوشه‌اي دنج دارد و همچنين نيازمند تسلط بر ادبيات كلاسيك فارسي است و به هيچ‌وجه تفنن نيست. كسي كه به شهادت خودش «بر ديوار خانگي تحشيه» مي‌نويسد و مادرش «فردوسي ا‌ست و ادبيات فارسي درس مي‌دهد» بعيد است كه شعر را تفنن بداند حتي اگر در حد خواندن باشد!<BR>آقاي شمس لنگرودي در آوردن مثال از غزل نو، غزل فروغ را مثال زده است با اين مطلع:<BR>چون سنگها صداي مرا گوش مي‌كني<BR>سنگي و ناشنيده فراموش مي‌كني<BR>آوردن اين مثال، مرا ناچار كرد تا تصور كنم كه يا ايشان خواسته‌اند صرفاً از فروغ ياد كنند يا نام هوشنگ ابتهاج (سايه) را فراموش كرده‌اند و يا اينكه اصلاً غزلهاي بعد از نيما را نخوانده‌اند. اما از آنجا كه ايشان تاريخ تحليلي مي‌نويسند پس بهتر از همه مي‌دانند كه ماجراي غزل سايه چيست.<BR>آقاي ضيا موحد گفته است: ‌«گاهي تفنني غزل مي‌گويم اما اگر بخواهم كار جدي بگويم شعر نو مي‌گويم.»<BR>در پاسخ بايد بگويم كه غزل‌سراياني هستند كه جدي‌جدي، غزل مي‌سرايند و بعضي‌شان حتي گاهي،‌ جدي‌جدي شعر آزاد مي‌گويند پس بهتر است كه آقاي موحد از تفنن دست بردارند و كاري جدي براي شعر نو صورت دهند تا از ورطة بحراني كه براي مخاطب ايجادشده بيرون بيايد.<BR>ايشان در ادامه غزل را به اسب تشبيه كرده است كه با وجود زيبايي‌اش در جهان پ‍ُرسرعت امروزي كاربردي ندارد…<BR>البته اينكه در آوردن مثل براي غزل، از اسم حيوان استفاده مي‌كنند، موضوع ناشنيده‌اي نيست اما در واقع اين مقايسه، چه منطقي دارد؟ در اين مثال، وجه تشابه چيست؟ سرعت؟ يعني غزل را نمي‌شود با سرعت خواند يا نوشت؟! يا شعر آزاد،‌ مثل يك اتومبيل پيشرفته يا هواپيما، پ‍ُرسرعت است؟! واقعاً وجه تشابه بين كدام «دو چيز» است؟ اگرچه جهان امروز پ‍ُرسرعت است ولي دليل نمي‌شود كه لزوماً شاعر، شعرش را مثلاً در مترو بنويسد! يا اينكه بين ساعات اداري آن را تايپ كند! تنها منطقي كه اين مثال مي‌تواند داشته باشد اين است كه امروزه به خاطر سرعت زندگي روزمره،‌ امكان سرودن يا خواندن شعرهاي بلند و بسيار پيچيده، كم است. پ‍ُرسرعت بودن جهان امروز، دليلي بر نسرودن يا جدي نگرفتن غزل نيست. اما اگر فرض كنم كه اسب، مثال مناسبي است و هيچ غرض ديگري در مثال نبوده است بايد اضافه كنم كه ممكن است ما از ديدن كسي كه سوار بر اسب در خيابان مي‌رود تعجب كنيم اما نمي‌توانيم انكارش كنيم مگر آنكه چشمهايش را ببنديم! ضمناً اسب، ‌غير از زيبا بودن، سمبل نجابت نيز هست و ديگر اينكه بعضي از اسبهاي امروزي بسيار گران‌تر از اتومبيل هستند! و چرا باور نكنيم كه اسب پرنده هم وجود دارد!؟<BR>آقاي هيوا مسيح، گرچه از غزل سيمين بهبهاني صحبت كرده‌اند اما با اين حال پرسيده‌اند كه غزل امروز چه كرده است؟ و چه چيز تازه‌اي توانسته به جهان غزل اضافه كند؟<BR>ما نمي‌توانيم منكر آن شويم كه سيمين بهبهاني افقهاي جديدي در غزل گشود بگذريم از اينكه آقاي مسيح، گويي حسين منزوي را نمي‌شناسند يا از آوردن اسم ايشان امساك مي‌ورزند. اما جالب است كه از غزل‌سراياني نام برده‌اند كه با هيچ معياري در كنار يكديگر قرار نمي‌گيرند! مثلاً آقاي قيصر امين‌پور و آقاي قزوه!<BR>آقاي شاپور جوركش گفته است «در آن دسته از شعرهاي امروز كه در قالب سنتي سروده شده‌اند، تا به حال نديده‌ام كه مضموني بلند و انساني بتواند مجال بروز داشته باشد. البته كارهاي كوتاه و كارگاهي و گاه تهييجي در حد شركت در جشنواره‌ها و كنگره‌ها صورت گرفته و به نظر نمي‌رسد افق روشني را به سوي آينده باز كند.»<BR>بايد بگويم كه نديدن دليل بر نبودن نيست. بديهي است دست كم در سي سال اخير غزل‌سرايان قدرتمندي به ظهور رسيده‌اند و برخي نيز به ظهور خواهند رسيد و شعرهايي كه از اين غزل‌سرايان بر سر زبانها افتاده است داراي مفاهيم بلند و انساني است. زيرا غزل، مخاطبان سختگيري دارد و سختگيري آنها به اين دليل است كه پيشينية غزل فارسي بسيار عظيم و عميق است.<BR>اگر غزلي در جشنواره‌اي مقامي به دست مي‌آورد و به مدد رسانه‌ها! به سمع و نظر ايشان مي‌رسد، لزوماً دليلي نيست بر اينكه آن غزل، معيار شناخت غزل جوان امروز است، بگذريم از اينكه صلاحيت داوران اين جشنواره‌ها در مواردي، ‌مورد ترديد است.<BR>از اينها كه بگذريم …<BR>در اينكه از نيما و بعد از نيما شعرهاي ضروري و ارزشمند به ادبيات افزوده شد شكي نيست اما اين سؤال مطرح مي‌شود و كسي بايد به آن پاسخ دهد كه آيا به مدد ترجمه‌هاي شعرها و رمانهاي غربي نيست كه جرقة شعر نو زده شد؟ و به مدد تئوريهاي غربي، جرقة شعرهاي حتي آزادتر؟<BR>نيما و شاملو برگهاي مهمي از ادبيات امروز هستند. اما در قالب كلاسيك هم نوشته‌اند كه هيچ ‌كدام آثار برجسته‌اي نيست. قصد من از بيان اين مطلب به هيچ‌وجه اين نيست كه معيار شاعر بودن توانايي سرودن در قالب كلاسيك است:<BR>بعضي از شاعران نوپرداز، در قالب كلاسيك نيز موفق بوده‌اند (فروغ و اخوان و… ) ‌و اگرچه در شعر امروز بسيار تأثيرگذار بودند اما هيچ‌گاه درصدد نفي بي چون و چرا برنيامدند. اما سؤال اين است كه چرا بسياري از جريانهاي نو را شاعراني كه ناتوان از سرودن به شيوة كلاسيك (البته از نوع ضروري‌اش) هستند پايه‌گذاري كرده‌اند؟<BR>نكتة مهم اين است كه: غزل‌سرا، شاعري‌ است كه غالباً (نه قالباً) غزل مي‌سرايد و درصدد انكار قالبهاي ديگر شعر نيست اما بعضي آزادنويسان همچنان آب در هاون مي‌كوبند …</P><br />
<P dir=rtl align=justify>به جاي مؤخره:<BR>سعدي در كتاب گلستان حكايتي دارد كه در آن با دوستانش راهي حجاز مي‌شوند در راه با هم بيتهايي را زمزمه مي‌كنند. اما عابدي در مقام انكار برمي‌آيد و منكر حال درويشان مي‌شود تا اينكه به جايي مي‌رسند كه كودكي را مي‌بينند كه آوازي مي‌خواند. با شنيدن آن شتر عابد به رقص درمي‌آيد و عابد را مي‌اندازد …<BR>سعدي خطاب به عابد، عباراتي مي‌گويد كه يكي از آنها اين است:<BR>اشتر به شعر عرب در حالت‌ است و طرب<BR>گر ذوق نيست تو را كژ طبع جانوري</P><br />
<P dir=rtl align=justify>پي‌نوشت:<BR>1. حسين منزوي، مجلة تماشا، سال دوم شماره 66، 8 تيرماه 1351.<BR>2. بيتي از قيصر امين‌پور.<BR>3. بيتي از سيمين بهبهاني.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>كاووس حسن ليnew</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000994.php" />
    <modified>2008-06-04T09:41:05Z</modified>
    <issued>2008-06-04T14:11:05+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.994</id>
    <created>2008-06-04T09:41:05Z</created>
    <summary type="text/plain"></summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>گفتگو</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff0099>هنوز نقد نداريم</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#33ff00>علی محمد مودب</FONT><BR><FONT color=#ff3300>&nbsp;گفتگو با دكتر كاووس حسن لي</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>در ابتدا تشكر مي‌كنم به خاطر فرصتي كه به فصلنامه شعر داديد براي اين مصاحبه شما يكي از پركارترين شاعران و محققان امروز ايران هستيد و طبعا‌ً با گسترة وسيع فعاليتهاي شما در دانشگاه شيراز، مركز حافظ‌شناسي و ... فرصت گفت‌وگو با شما براي فصلنامة شعر فرصت مغتنمي است، ان‌شاءالله كه علاقه‌مندان ادبيات و شعر ايران مختصري با شما و فعاليتهاي شما آشنا شوند. براي آغاز گفت‌وگو از زادگاه خودتان و حال و هواي سالهاي كودكي و نوجواني‌تان بگوييد؟<BR>كودكي من در جايي گذشت كه الان به اسم شهرستان «خرم‌بيد» يا «صفاشهر» نام برآورده، من اهل يكي از روستاهاي آنجا هستم كه قبلا‌ً زيرمجموعة شهرستان «آباده» بود؛ يك زندگي سختي را در شرايط بحراني آن سالها ما گذرانديم. خوشبختانه فضاي خانواده به شدت مرا به سمت خواندن و مطالعه هدايت كرد و توانستم به‌رغم همة مشكلاتي كه موجود بود و آن فضاي زندگي دشواري كه اشاره كردم، كار خواندن را و توجه به كتاب را به عنوان يكي از اصلي‌ترين برنامه‌هاي خودم هميشه داشته باشم. بالاخره در فضاي راهنمايي و دبيرستان بود كه من آرام‌آرام چيزهايي را كه ديگران فكر مي‌كردند باارزش است و ... در هر حال يك سخنان موزون ريتميكي بود كه نوشته مي‌شد و اطرافيان تشويق مي‌كردند و ريزه‌ريزه من علاقه‌مند شدم به كار شعر و شاعري. البته ادبيات را، هميشه علاقه‌مند بودم، اما اينكه چيزي را به اسم شعر بنويسم اينها در همان دوران جواني و نوجواني بود كه در من جرقه و جوانه زد و آرام‌آرام به دليل تشويقهايي كه در محيط مدرسه و خانواده صورت مي‌گرفت، اين جريان در وجود من تقويت شد و بعدها هم كم‌كم به روزنامه‌ها و مجله‌ها كشيده شد و البته هيچ‌وقت هم شعر موفقي نبود ... فقط زمزمه‌هاي دل خود من بود، بيشتر از اين هم نبود.<BR>در مورد فضاي فرهنگي آن سالها كمي برايمان توضيح دهيد، مثلا‌ً در آن دوره در بين شخصيتهاي روحاني و دانشگاهي استاد مطهري و دكتر شريعتي برجستگي خاصي داشتند كه همين شخصيتها هم حلقه‌هاي واسط جريان انديشه ديني و ادبيات ايران بودند. در منطقه شما فضا چگونه بود؟<BR>جايي كه ما زندگي مي‌كرديم، روستاي محرومي بود، هم از نظر اقتصادي، هم از نظر فرهنگي، شهر هم همچنان، آن اوايل، آغاز كار را شايد بشود گفت هيچ‌كس مرا تأييد نكرد و به قول معروف تأثير نگذاشت كه بگوييم حالا كسي و هدايت كرده باشد و من تحت تأثير او مطالعه ادبي خودم را شروع كرده باشم، در خانوادة ما هم كسي نبود كه از قبل به شعر و شاعري مشغول باشد يا كاري كرده باشد. اما من هم از نسل دورة شريعتي هستم، به دليل اينكه چند سال پيش از انقلاب درگير مسائل سياسي شدم.<BR>در چند سالگي حدودا‌ً؟<BR>من دبيرستاني بودم، از اول دبيرستان به دليل ارتباطاتي كه با بعضي از نزديكان خودمان در دانشگاه داشتيم، از جمله برادرم كه در دانشگاه شيراز بود،‌ آرام‌آرام وارد مسائل سياسي شدم. سه سال، چهار سال پيش از انقلاب بود كه من وارد مسائل سياسي شدم و من هم به شريعتي به عنوان صاحب يك تفكر ديني روشن و روشنفكرانه علاقه‌مند بودم.<BR>يك نقدهايي بر جريان انقلاب اسلامي وارد مي‌شود، كه به نظر من ناشي از نبودن در آن زمان است، حرفهايي با اين مضمون كه انقلاب اسلامي حركتي حسي بود كه تحت تأثير كاريزماها و شخصيتهاي قدر فرهنگي مثل خود حضرت امام (ره) و آدمهايي مثل مطهري و بهشتي و ... شكل گرفت و عموم مردم دركي از آن ماجرا نداشتند. در فضايي كه خود من در زادگاهم تجربه كردم در سالهاي كودكي شاهد كتابخانه‌اي چند هزار جلدي بودم در روستاي دورافتاده‌اي در حوالي مرز افغانستان كه در آن همه‌جور كتابهاي جدي بحثهاي فكري بود و مراجعان زيادي هم داشت و اصلا‌ً در خود تربت‌جام كه شهر دورافتاده‌اي است جدالها و جدلهاي جدي فكري جريان داشت و... در اطراف شما چطور بود؟ در فضاي شما آيا چنين تجربه‌اي اتفاق افتاد؟<BR>بود اما كم بود. يك كتابخانه‌اي خود من راه انداخته بودم، كتابخانه خيلي كوچكي كه در مسجد بود و تعداد كمي كتاب داشت ولي خيلي كتاب‌خوان داشت. تقريبا‌ً هيچ كتابي نبود كه هر روز برده نشود و خوانده نشود، فضاي خاصي بود براي مطالعه، با وجودي كه كتابخانه كوچكي بود كه با تلاش يك دانش‌آموز فراهم شده بود. ولي خواننده زياد داشت، بچه‌هاي آن دوره الان خيلي خاطره دارند از همان كتابها و همان كتابخانه، خيلي از كتابهايي كه آن دوره خيلي خواننده داشت در جاهاي رسمي مثل مدرسه‌ها و اين‌طور جاها نمي‌شد نگه داشت، ولي غير رسمي توي خانه‌ها بود.<BR>در مورد خانواده نگفتيد؟<BR>ما كسي در خانواده‌مان اصلا‌ً نبود كه من بگويم ايشان ادبيات مي‌دانست و شعر مي‌دانست. من افتخار مي‌كنم به چنين آبا و اجدادي، اما هيچ‌كس را نداشتيم، فضاي روستايي و كار كشاورزي و اين چيزها بود و كسي توي اين مايه‌ها نبود.<BR>يك مسئله مهم، مسئله بينش اسلامي است، آن جوهره ساده‌اي از نگرش كه شما در آن زندگي دشوار روستايي به دست آورديد، آيا الان كه نگاه مي‌كنيد جوهره درستي است؟ شما از چه طريقي به بينش كنوني‌تان رسيديد؟<BR>اصلا‌ً نمي‌دانم، اصلا‌ً نمي‌توانم بفهمم كه آيا اين چيزي كه الان من فكر مي‌كنم حاصل آن شرايط است، من حافظه‌ام متأسفانه اين‌قدر به من كمك نمي‌كند كه آنچه كه الان من فكر مي‌كنم چقدرش برخاسته از آن فضاست. معني ديگر حرفهاي من اين است كه به عبارت ديگر اگر من در فضاي ديگري به دنيا مي‌‌آمدم، در شرايط ديگري بزرگ مي‌شدم، آيا مثل الان فكر مي‌كردم، نمي‌دانم، اما اين را خيلي مطمئنم، نگاهي كه امروز كه روزي از روزهاي آبان‌ماه 1385 است، به دين دارم نگاهي كه به هستي دارم، نگاهي كه به خدا دارم، نگاهي است كه به شدت از مطالعاتم در حوزة ادبيات رنگ و بو گرفته است، بي‌گمان اين را خيلي مطمئنم. سالها پيش، يعني بيست، بيست و پنج سال پيش، خداي ديگري را مي‌پرستيدم، امام حسين (ع) جور ديگري بود در نظر من، دين يك گونة ديگري بود، الان امروز به يك دين خيلي شيرين معتقدم و همه اينها را از ادبيات به دست آورده‌ام. آن ديني كه در گذشته داشتم، دين خيلي ساده‌اي بود كه همه چيزش روشن بود، كي به بهشت مي‌رود، كي به جهنم، همه چيزش مشخص بود، بدون اينكه خيلي سؤال پيش بيايد. امروز يك خداي بسيار مهرباني را مي‌شناسم كه رحمتش بر غضبش سبقت دارد و يك دين بسيار شيريني كه مي‌توان در هر شرايطي دين‌ورز بود و به دين عمل كرد و خودم با آن دين زندگي خيلي شيريني دارم كه در آن اصلا‌ً سخت‌گيري متعصبانه نيست.<BR>شما به عنوان يك محقق برجسته و مدير مركز علمي حافظ‌شناسي اگر بخواهيد قفسه كتابهاي ديني حافظ را بازسازي كنيد، از چه كتابهايي نام مي‌بريد؟<BR>به نظرم بحث دارد پراكنده مي‌شود، از گذشته من صحبت كرديم و ... .<BR>نه، اين دنباله همان سؤال است، ما در آن سؤال به دنبال زمينه و بستر شكل‌گيري شخصيت و انديشه شما بوديم و در اين سؤال همين را در مورد حافظ پي‌گيري مي‌كنيم. مي‌خواهيم ببينيم كه به تعبيري قدرترين شخصيت ادبيات ما منابع و استادانش چه و كه بوده‌اند؟<BR>مسلما‌ً آنچه كه ما خيلي روشن مي‌توانيم باور كنيم، اين است كه نه تنها حافظ، بلكه همه شاعران ما كه اهل معرفت بوده‌اند، كليدي‌ترين و اصلي‌ترين منبع فكري‌شان، قرآن مجيد است. حافظ خودش مكرر و مكرر روي اين قضيه تأكيد دارد. تفسيرهايي كه حافظ مي‌خوانده، جز منابع مهم فكري اوست، من در كتاب چشمة خورشيد، در بخشي به اين مسئله رابطه عميق حافظ و قرآن كريم اشاره كرده‌ام، اصلا‌ً چرا مردم ما اين همه حافظ را مي‌شناسند و به حافظ علاقه‌مندند و با آن ارتباط دارند.<BR>در اين‌باره بحث فراوان شده است، واقعيت اين است كه اصلي‌ترين كتاب حافظ به گمان من قرآن كريم بوده است و تفسيرهايي كه در آن زمان وجود داشته است، به اضافة منابع ادبي پيش از حافظ كه حافظ با آنها مأنوس بوده است. شاعران ما عمدتا‌ً تحت تأثير همديگر هستند، كساني مثل سعدي، مثل خاقاني، مثل نظامي، مثل فردوسي و هزاران كس ديگر به شكل آشكار بر حافظ تأثير داشته‌اند و اينها كتابهاي ادبي حافظ بوده است، آنها هم كتابهاي ديني حافظ بوده است، اينها همه از ديدگاه ما شاعران اهل معرفت هستند كه درد دين دارند. ديني كه اينها معرفي مي‌كنند، يك دين شيرين است، يك دين روشن است، يك دين زلال و جاري و ...<BR>نكته‌اي كه اشاره كرديد، نكته خيلي دقيق و مهمي است كه قرآن «‌محور» است. از همين‌جا ناگهان بحث را به حوزة ادبيات معاصر مي‌كشانم، پس از ماجراي شعر نو ايران و پس از آن جريانهاي ترجمه، ادبيات فارسي به شدت از قرآن دور شد. يعني كساني كه به نوعي ابرقدرتهاي دورة خودشان بودند و شايد هنوز هم برخي‌شان چهره‌هاي برجسته و تأثيرگذاري هستند، شعرشان خيلي كم نشانه‌هاي فرهنگ اسلامي را دارد و اگر هم از اين نشانه‌ها استفاده مي‌كنند، اينها به نوعي مسلمان فرهنگي‌اند، مثل كافري كه در بحث خودش مي‌گويد: حالا ما ان‌شاءالله در جلسه بعد ثابت مي‌كنيم كه خدا نيست! الان ماجراي جدي ادبيات ما اين است كه بالاخره ميراث نسل پيش از خودش را گرفته است و آنها چون در حوزة زبان و تكنيك برجستگيهايي داشتند، خيلي روي نسل بعد تأثير گذاشتند. به نظر شما آيا انقلاب اسلامي توانست ادبيات را به سوي قرآن بازگرداند و به بستر مطالعات قرآني؟ و چقدر جاي كار هست؟<BR>مجبورم قدري به عقب برگردم، دورة بيداري ما در دوره قاجار و دورة مشروطه هم‌زمان بود با به بار نشستن دورة بيداري اروپا. نويسنده‌‌هاي ما خيلي تحت تأثير فرهنگ غربي بودند و تحت تأثير فرهنگ بيدارشدة اروپا. اروپا بعد از آن جريان قرون وسطي و بعد رنسانس و اينها كم‌كم به دليل رفتاري كه در كليسا شده بود و رفتاري كه از سوي صاحبان دين شده بود، ذات روشنفكري‌شان ضد ديني بود.<BR>براي اينكه مي‌خواستند با آن سابقه سالها حكومت كليسا مبارزه كنند، بسياري از آثاري كه به وجود آمده بود، آثاري ضد آن فرهنگ تعصب‌آميز كليسا بود، براي بسياري امر مشتبه شد كه روشنفكري يعني همين مبارزه با دين، وقتي كه اين اتفاق مي‌افتد، بسياري از نويسنده‌هاي روشنفكر و يا به اصطلاح منورالفكرهاي ما در دورة اولية بيداري، آثارشان حتي اگر دين‌ستيز و دين‌گريز نيست، نمي‌شود گفت آثاري ديني است. يعني براي بسياري از روشنفكران ما اين اتفاق افتاد كه گمان كردند روشنفكري يكي از اصولش دين‌ستيزي است، بعدها نسل بعدي در دورة پهلوي هم دچار همين اشتباه شدند. البته از سويي هم دين سنتي دين غير كارآمدي بود كه در بسياري از حوزه‌هاي ديني ما رواج داشت. يعني ديني كه پاسخي به روز براي بسياري از مسائل امروز بشر نداشت و همه را ارجاع مي‌داد به گذشته، آدمي مثل دكتر شريعتي‌، كسي بود كه مي‌خواست دين را براي امروز تفسير كند و دين را براي امروز مي‌خواست، به‌خصوص در كتاب «پدر، مادر ما متهميم» خيلي تأكيد مي‌كند كه آن ديني كه شما بر آن اصرار داريد، ديني است كه امروز در جامعه امروز، ما نمي‌توانيم بپذيريم، اصلا‌ً با ساختارها و با فنارها و رفتارهاي امروز جامعه، سازگاري و تناسب ندارد. پس بخشي از روشنفكري ما به دليل اينكه آن دين را سازگار با شرايط تازه جهان معاصر نمي‌دانست، دلخور بود، از يك طرف ديگر، امر بر او مشتبه شده بود به دليل اينكه آثاري كه در اروپا و در دورة بيداري پديد آمد و مايه روشنفكري داشت، بيشتر ماهيت ضد ديني داشت، اين گمان بود در بسياري از شاعران و داستان‌نويسان ما كه تصور مي‌كردند دين نمي‌تواند انسان را در جامعه امروز، مطابق رويدادها و پديده‌هاي اين نوع زندگي راهنمايي كند، دين مانعي است براي آزادي، دين مانعي است براي روشنفكري، درحالي‌كه واقعيت اين است كه دو طرف در اشتباه بودند، به‌خصوص در تشيع كه به اصطلاح امروزي هميشه اصرار بر به روز كردن دين هست. تمام آن دستورات ديني، مي‌توانند در بستر جامعه امروز به‌راحتي بازخواني شوند. به شرط آنكه نگاهمان نگاهي ديني باشد و نخواهيم شرايط امروز جامعه را حمل بر دين كنيم.<BR>نه، باور كنيم كه دين اسلام كه خاتم دينهاست و كامل‌ترين دين هست و آمده است كه دينها را كامل كند، ديني براي هميشه است، اگر از اين زاويه نگاه كنيم، به‌راحتي مي‌توانيم در جامعة امروز اين دين را مطابق با سليقه‌ها و اتفاقات دنياي امروز تفسير كنيم. يك مشكلي كه در شعر كودك ما وجود دارد، اين است كه بسيار اصرار بر اين هست كه آدمها را ببرند به گذشته، در بسياري از اين آثار تبليغ جدي روستا، درخت، دريا، دشت، كوه، وجود دارد، و ماشين، كامپيوتر، برق، هواپيما و ... اينها انگار دشمن آدمي است، درحالي‌كه اصلا‌ً اين‌طوري نيست. كودكي كه امروز تا چشم باز مي‌كند با كامپيوتر سر و كار دارد، از طريق كامپيوتر بسياري از آموزه‌ها به او منتقل مي‌شود، با برق سر و كار دارد، با ماشين سر و كار دارد، ماشينها او را به مدرسه مي‌برند و مي‌آورند. نبايد مرتب در معرض اين تبليغات باشد كه اينها دشمن تو هستند و تو بايد به روستا برگردي، هرچه شعرهاي كودك را مي‌خوانيم، مواجه مي‌شويم با جهان ديگري كه اصلا‌ً بچه تجربه آن را ندارد.<BR>و هيچ‌وقت هم تجربه نخواهد كرد، چون الان وضعيت روستاها هم همين است. در دورترين روستاها هم، قصه به آن شكل قديم نيست و آنجا هم ما با همين پديده‌ها مواجه هستيم.<BR>به نظر مي‌رسد كه نبايد اين‌جوري نگاه كنيم كه واقعيتهاي موجود جامعه خودمان را نديده بگيريم و انكار كنيم، همين باعث شده كه آدمها را به سمت غير واقعي زندگي راهنمايي كنيم و در بحث ايمان هم همين كار را كرديم و دچار مشكلاتي از همين سنخ شديم. درحالي‌كه ما معتقديم همين دين، همين ديني كه ما به آن اعتقاد داريم، درباره كامپيوتر ايده دارد، دربارة ماشين ايده دارد. دربارة برق ايده دارد، ما بايد خودمان استخراج كنيم ...<BR>يعني در واقع عقلانيت متعبد و شريعت‌مدار مي‌تواند با اين نوع زندگي هم سازگار باشد، لزومي ندارد كه شما به يك نوع و يك گونه از زندگي پايبند باشيد.<BR>خطري كه آن نوع نگاه در ادبيات و آن نوع نگاه در دين دارد كه همه چيز را مي‌خواهد به زندگي سنتي گذشته ارجاع بدهد اين است كه بسياري از كساني كه در متن دين به معني درستش وارد نشده‌اند و حقيقت دين براي آنها ظهور درست پيدا نكرده است، اين اشتباه برايشان به وجود مي‌‌آيد كه گمان مي‌كنند اين دين مال روزگار ديگري است، اين ادبيات مال جامعه ديگري است. نه اين ادبيات مال همين‌جاست. در انقلاب اسلامي اين اتفاق افتاد كه بخشي از ادبيات گذشتة ما كه اصرار بر دين‌گريزي داشت كم‌رنگ شد و بسياري از شاعران ما به دليل فراهم بودن زمينه‌هاي لازم به سمت منابع ديني آمدند و با مسائل دين ارتباط برقرار كردند، اما باز دوباره به دليل همين كه بعضي از آموزه‌هاي ما در همين دوره، آموزه‌هاي مناسب با شرايط اجتماعي نبودند، در نسلي از جامعة ما دين‌گريزي همچنان باقي ماند.<BR>شايد يك بعدي هم ناشي از بعضي ناكارآمديهاي دولتها باشد كه اين گروه آن را به پاي معرفت ديني مي‌گذارند كه اگر واكاوي كنيم مي‌بينيم اتفاقا‌ً آن ناكارآمديها ناشي از اين است كه معارف اسلامي و آموزه‌‌‌ها در ريز رفتار و برنامه‌هاي سازمانها، به عناصر قابل اجرا و قابل انتقال تبديل نشده است و ما مدلهاي بيگانه را كپي كرده‌ايم.<BR>همين‌طور است، متأسفانه ناكارآمديها به پاي معرفت ديني گذاشته مي‌شود، از يك طرف ممكن است ما خيلي ساده‌انگارانه بگوييم، آمار آدمهايي كه در فلان تظاهر ديني شركت مي‌كنند خيلي زياد است، اما بايد ببينيم اين تظاهر ديني كه در شكلهاي مختلف جلوه مي‌كند يك حقيقت ديني هم دارد، يا اينكه نه، مي‌شود به‌راحتي با تلنگري بشكند و مثال كوچكش را براي شما مي‌زنم، اينها سليقه‌اي است، ممكن است عده‌اي نپسندند، ولي در گمان من اعتكاف يكي از قشنگ‌ترين، معنوي‌ترين و زيباترين آيينهاي ديني ماست، يعني كسي در تاريكي، در تنهايي، بدون اينكه كسي او را ببيند برود با خداي خودش خلوت كند، از همه چيز فاصله بگيرد و به فطرت خودش برگردد و با حقيقت خودش و با درون خودش ارتباط برقرار كند و شنا كند در درياي معنوي اعتكاف تا وقتي كه اين آدم به اين كار تظاهر نكرده، پر از معنويت است، چند سال است كه ما مي‌بينيم مرتب دارند تبليغ مي‌كنند، به در و ديوار مي‌زنند، عكس مي‌گيرند، در تلويزيون نشان مي‌دهند كه يكي در حال ملكوتي اعتكاف است و بعد حتي بعضي اوقات جايزه مي‌دهند. يعني متأسفانه يك رفتاري كه كاملا‌ً به معنا توجه داشت، الان دارد كم‌كم تبديل به يك صورت مي‌شود.<BR>قبلا‌‌ً يك معناي بي‌صورت بود و الان دارد يك صورت بي‌معنا مي‌شود. از آن‌طرف ما خيلي خوشحاليم كه ما قبلا‌ً چنين چيزي نمي‌ديديم، پنجاه سال پيش نمي‌ديديم اين همه آدم توي اعتكاف نشسته باشند، نمي‌ديديم ظاهرا‌ً. الان خيلي خوشحاليم كه ببينيد چقدر آدم آمده‌اند، نشسته‌اند. ما كه تظاهرات ديني اين روزها خيلي داريم، چرا ديگر اعتكاف را تبديلش مي‌كنيم به يك صورتي كه كم‌كم از معني دارد تهي مي‌شود؟ من يك روز داشتم فكر مي‌كردم كه اي كاش اعتكاف مثل همان گذشته مانده بود و آدمها در خلوت خودشان از اين آيين ارزشمند ديني بهره مي‌بردند، بعد ديدم كه يكي از اين آقايان در تلويزيون داشت صحبت مي‌كرد و دقيقا‌ً مقابل من داشت فكر مي‌كرد، دقيقا‌ً جمله‌شان اين بود كه اعتكاف يكي از آيينهاي ديني ما بود كه سالها روي زمين مانده بود و ما آن را احيا كرديم. مي‌خواهم بگويم اين تفاوت در نگاه است و وقتي كه ما به سمت پ‍ُررنگ كردن صورت دين برويم ممكن است به همان اندازه، معناي حقيقي دين كه آدم را زلال مي‌كند و باعث مي‌شود كه نشانه‌هاي خليفة‌اللهي در آدم نمود جدي‌تري پيدا كند كم‌رنگ مي‌شود و اين است كه خطرناك است.<BR>از اين بحث كمي فاصله بگيريم، و سؤالي در حوزة ادبيات و نقد مطرح كنيم كه شما بحمدالله در اين قسمت بسيار فعال هستيد. شما چند نوع جريان نقد ادبي در حوزة نقد ادبيات انقلاب اسلامي مي‌شناسيد؟ آيا اساساً چنين جريانهايي داريم، چه كساني دارند خوب كار مي‌كنند و ...<BR>نمي‌دانم چرا دلم مي‌خواهد كه اين‌قدر ادبيات انقلاب اسلامي را انحصاري نكنيم. بگوييم ادبيات معاصر، درست است كه مجموعة آثاري را كه به نوعي در پيوند با انقلاب اسلامي و دفاع مقدس و شبيه به اينها هست، اينها را در حوزه ادبيات انقلاب اسلامي مي‌دانيم و چيزهاي ديگري را بيرون از اين سيستم. اما بهتر است كمتر ادبيات را با عنوان انقلاب اسلامي محدود كنيم چون الان بسياري از آثاري پديد آمده‌اند كه شايد ما نتوانيم در عنوان ادبيات انقلاب اسلامي بگنجانيم و از آن‌طرف اگر درست نگاه كنيم خيلي هم اينها «غير انقلاب اسلامي» نيستند.<BR>يعني اينها محصول اين دوران‌اند.<BR>بله، ما مي‌توانيم بگوييم در سي سال گذشته، آثاري پديد آمده‌اند كه بعضيهايش را ممكن است قطعا‌ً نتوانيم را در حوزه ادبيات انقلاب وارد بدانيم، ولي بسياري از آنها را كه خيليها در تقسيم‌بندي ادبيات انقلاب نمي‌گنجانند، من فكر مي‌كنم جزء اين حوزه‌اند، نگاهها متفاوت است براي اينكه همين الان هم نگاه به انقلاب اسلامي متفاوت است براي اينكه همين الان هم بسياري از جريانهاي فكري سياسي در كشور ما هستند كه گاهي بسيار هم متفاوت و متناقض فكر مي‌كنند. همين الان هم نگاه به انقلاب اسلامي و تعريف از انقلاب اسلامي متفاوت است ولي همه در يك حوزه مي‌گنجند. اينها در ادبيات هم ظهور پيدا مي‌كنند.<BR>يكي ممكن است بسياري مسائل مربوط به جنگ را به چالش بكشد، نقد كند ولي باز هم جزء ادبيات انقلاب اسلامي است. در هر حال اوايل انقلاب اكثر نقدهايي كه در حوزة ادبيات انقلاب صورت مي‌گرفت، نقدهاي محتوايي بود. به دليل شرايط اجتماعي، آثاري هم كه پديد آمده بود اين‌جوري بود، بيشتر توجه به محتوا بود، بيش از اينكه بخواهد به «چگونه گفتن» فكر كند به «چه چيز گفتن» فكر مي‌كرد و در نتيجه نقدها هم بيشتر به همين سمت و سو متمايل مي‌شد. اما آرام كه آن تلاطم ويژة انقلاب، آن موجهاي شتابان فرونشست و آرام‌تر شد، هم شاعران ما، هم داستان‌نويسان ما، كم‌كم يا تصميم گرفتند يا به اين سمت هدايت شدند، به هر صورت آرام‌آرام به اين باور رسيدند كه بيشتر هنر بايد به خود «چگونه گفتن» بپردازد و بيشتر بايد به شيوه‌هاي هنري بيان فكر كنند و به اين سمت بروند، خوشبختانه اين اتفاق افتاد. امروزه كه به آثار چند سال گذشته نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم مؤلفاني را كه مي‌شود اينها را به روشني در حوزه ادبيات انقلاب اسلامي به حساب آورد. دارند با مدرن‌ترين شيوه‌هاي مرسوم كار مي‌كنند. برخي البته با اين شيوه‌هاي مدرن مخالف‌‌اند و معتقدند كه ادبيات بايد مثل همان گذشته باشد. به‌خصوص اينها روي شعر خيلي حساسيت دارند. درحالي‌كه اصلا‌ً اين‌جوري نيست، به نظر مي‌رسد شيوه‌هاي بيان بسته به فرمان هيچ‌كس نيست، دورة مدرنيسم، دوره پست‌مدرنيسم، دورة تكنولوژي، دورة ارتباطات، اينها به همه مربوط است، به بچه‌مسلمانها مربوط است، به انقلابيها مربوط است، اين‌جور نيست كه بگوييم اينها در انحصار كساني است كه آن‌جوري باشند، نه بچه‌هاي ما هم مي‌توانند با اين امكانات بياني سخن بگويند.<BR>مي‌خواهم بگويم شرايطي كه الان وجود دارد كه شايد خوب نباشد بگوييم وضعيت پست‌مدرن، ولي وضعيت ويژه‌اي است، از يك طرف بچه‌هاي ما از طريق اينترنت و ماهواره و تكنولوژيهاي مختلف مي‌توانند در آن‌ِ واحد با همه دنيا مرتبط باشند و جديدترين تئوريها و محصولات هنري را از سراسر دنيا به دست بياورند، ببينند، بخوانند و از يك طرف ديگر ما سنتي‌ترين شكل رفتارها را در جامعه‌مان داريم كه مثلا‌ً در روستاهايمان مي‌بينيم كه مادري دارد شير گاوي مي‌دوشد و پسرش يا دخترش هم لب‌تاپي گذاشته و دارد چت مي‌كند. يعني اين‌قدر سنت و مدرنيسم هم‌زمان حضور و بروز دارند. چنين شرايطي قرار نيست فقط براي قشر خاصي از جامعه ما باعث ايجاد آثار متفاوتي بشود، اين پديده جاري است در تمام جامعه ما و هركسي با هر شرايطي مي‌تواند متأثر باشد از شرايط تازه زندگي نبايد بپنداريم اين شعر متفاوت، شعري كه مثلا‌ً ممكن است بيشتر به فرم و ساختار توجه داشته باشد، اينها مخصوص كساني است كه دين‌گريز يا دين‌ستيز باشند و انقلاب اسلامي را قبول نداشته باشند. اصلا‌ً من اين گمانها را ندارم. قرار نيست كسي كه معتقد به دين است، معتقد به انقلاب اسلامي است حتما‌ً هميشه، راجع به حضرت اباالفضل شعر بگويد، راجع به حضرت امام عصر (عج) شعر بگويد و راجع به انقلاب اسلامي شعر بگويد. نه مي‌تواند همه چيز بگويد، مي‌تواند امروز يك شعري راجع به مثلا‌ً حضرت پيامبر بگويد، فردا هم يك شعري بگويد كه در آن ظاهرا‌ً هيچ نشانه ديني نيست.<BR>كسي كه زندگي ديني دارد كه همة رفتارهايش ظهورات ديني ندارد، دارد زندگي مي‌كند، اين در آثارش هم هست. بعضيها آثاري مي‌نويسند كه آثار بسيار زيبايي است كه فقط در فرم كار كرده است و بعضيها نقد مي‌نويسند كه آقا محتوا كجا رفت؟ چه شد؟ مگر مي‌شود در جامعه‌اي كه مثلاً فلسطين دارد چه‌جور مي‌شود ... چه ربطي دارد؟ مگر كسي كه معتقد به مبارزة با اسرائيل است نمي‌تواند يك شعر صرفاً زبان‌گرا بگويد كه حاصل لحظه‌هاي خاص هنري‌اش باشد؟ محدود كردن آدمها، دسته‌بندي كردن آدمها و تحميل كردن سليقه‌ها بر آدمها به نظر من جلوي آزادي آدمها را مي‌گيرد و باعث مي‌شود كه خيليها محدود شوند، احساس محدوديت كنند و از بعضي جريانها فاصله بگيرند. بايد اجازه بدهيم همه آزاد باشند، آزاد فكر كنند و بعد باور كنيم كه شيوه‌هاي بيان لزوماً ارتباطي به انديشه‌هاي ديني ما ندارند، مي‌توانند داشته باشند، مي‌توانند نداشته باشند، لزوماً ندارند و لزوماً براي شعر ديني گفتن ما نبايد حتماً از قالب مثنوي و قصيده و غزل استفاده كنيم. همان‌طوري كه در سينما هم همين‌جوري است. در تئاتر هم همين‌جوري است، در همه هنرها همين‌جوري است، ما مي‌توانيم از شيوه‌هاي بسيار مدرن استفاده كنيم. نبايد كساني را كه علاقه‌مند به هنر مدرن و ادبيات هستند از معاني ديني محروم كنيم و بگوييم اينها مخصوص كسان ديگر است و بگوييم هركس كه بخواهد نگاه نوتري به مفاهيم ديني داشته باشد، اين آدم هرچه بخواهد ببيند، غير ديني مي‌بيند.<BR>به نظر شما در نقد اين دورة سي‌ساله كه ذكر شد، چقدر كار شده و چقدر غفلت شده است؟<BR>هنوز ما نقد نداريم، ما معمولاً تعارف داريم. نقد به معني يك جريان جدي كه چشم و گوش شاعر و نويسنده و هنرمند باشد، در جامعه‌مان نداريم، يعني من الان نمي‌توانم واقعاً كتابهاي موفقي را در اين حوزه كه شما مي‌پرسيد به عنوان نقد معرفي كنم، نقد به معني درستش كه واقعاً مباحث ادبي و هنري جامعه را به چالش كشيده باشد. آنچه هست، چيزهايي خيلي سطحي است، بيشتر معرفي است، بيشتر جريان‌شناسي است. ما نياز داريم به يك نقد تند. در ادبياتي كه شايد بعضيها اينها را در حوزة ادبيات انقلاب اسلامي به حساب نياورند، نقد قدري جدي‌تر است ولي در حوزه شاعران و نويسندگان انقلاب اسلامي، نقد به معني فني قضيه، قدري كم‌رنگ است و ضعيف است، يعني به اندازة حجم آثاري كه به وجود مي‌آيد. نقد وجود ندارد و متناسب با آن نقد وجود ندارد.<BR>به نظر شما كجاها بايد اين جريان آغاز شود و شكل بگيرد؟ آيا دانشگاه ما خيلي دور نيست از ادبيات زنده روزگار ما، و به‌خصوص از شعر زندة روزگار ما؟<BR>حتماً دور است، متأسفانه خيلي هم دور است، بارها و بارها خيليها گفته‌اند و من هم گفته‌ام، بارها گفته‌ام، شايد اگر كسي نوشته‌ها و گفته‌هاي مرا جمع كند، يك كتابي شود در موضوع دردهايي كه ما در دانشگاهها داريم، در فاصله‌اي كه دانشگاهها با جريانهاي زندة ادبي روز دارند، خيليها دلشان مي‌خواهد رشته ادبيات فارسي متولي اين نوع كارها باشد چون تخصصش ادبيات فارسي است، ولي امروز رشتة ادبيات فارسي ما به شدت ناكارآمد است. برنامه آن برنامه‌اي است كه خيلي وقت پيش نوشته شده است و آنهايي هم كه نوشته‌اند آدمهايي بوده‌اند كه به شدت مال خيلي وقت پيش بوده‌اند!<BR>سنتي فكر مي‌كرده‌اند و در نتيجه بسياري از جريانهاي جدي نقد ادبي و به اصطلاح ادبيات معاصر در دانشگاههاي ما نيست. عمدة برنامه‌هاي دانشگاهها تا آخر دورة عراقي، تمام مي‌شود. بعد از حافظ تا دورة معاصر، كلاً دو سه تا درس، بچه‌هاي ادبيات مي‌خوانند. تنها جايي كه براي اولين بار يك اتفاق مهمي در دانشگاهها افتاده، دانشگاه شيراز است. خوشبختانه ما نزديك ده سال پي‌گيري مدام داشتيم و مبارزه كرديم و توانستيم يك برنامة جديد بنويسيم، در برنامة جديد ما كه الان داريم اجرا مي‌كنيم، براي اولين بار در طول تاريخ كشور ما، دورة دكترا با سه گرايش، دانشجو مي‌پذيرد ولي هنوز گرايشهاي ما سنتي است، گرايش ادبيات غنايي، گرايش ادبيات عرفاني و گرايش ادبيات حماسي، اما همين اندازه كه در دانشگاه دارند باور مي‌كنند كه طرف بايد بيايد در يك موضوع تخصص پيدا كند و از پراكندگي بيرون بيايد، خودش خيلي كار است. ما در دورة ليسانس، بسياري از درسهاي جديد را تعريف كرديم، 48 واحد درس اختياري براي دورة كارشناسي تعريف كرديم. مثلاً درس نظريه‌هاي ادبي معاصر، مقاله‌نويسي، مكتبهاي ادبي جهان، ادبيات كودك، نمايشنامه‌نويسي، چندين درس براي نقد گذاشتيم، ارتباط سينما با ادبيات ... و خيلي از درسهاي جديدي كه در دورة كارشناسي نبود ما ايجاد كرديم در دانشگاه شيراز و الان خوشبختانه دارد اجرا مي‌شود.<BR>نه اينكه فقط درس را تعريف كرده باشيم. درس را تعريف كرديم و تصويب كرديم و الان دارد اجرا مي‌شود اما اين برنامه‌اي كه در دانشگاه شيراز دارد اجرا مي‌شود و به نظر بسياري در ميان برنامه‌هاي درسي دانشگاهها، برنامه خيلي آوانگارد و تندروانه‌اي است، در ديدگاه شخص من، بسيار محافظه‌كارانه است، يعني من معتقدم كه شايد سي درصد از خواستها و آمال ما به عنوان طراحان اين برنامه در اين برنامه اعمال شده است. هفتاد درصد چيزهايي كه ما مي‌خواهيم هنوز در اين برنامه نيست، من خودم معتقدم بايد براي تغيير اين برنامه، انقلابي‌تر از اينها عمل كرد. من بعضي اوقات سؤال مي‌كنم پس كي بايد ادبيات كودك در كشور ما خوانده شده؟ اين حجمي كه ادبيات كودك در كشور ما در سي چهل سال توليد شده است، متأسفانه دانشگاهيهاي ما كاملاً از اينها بي‌خبرند، براي اينكه فرصت خواندن اينها را ندارند. اين‌همه گونه‌هاي تازه‌اي كه در شكلهاي مختلف شعر و قصه در ادبيات معاصر ما پديد آمده‌اند، اينها را كي بايد بررسي كنند؟ واكاوي كنند، معرفي كنند، بشناسند و بشناسانند؟<BR>به دليل همين سنتي بودن برنامه، به ادبيات امروز پرداخته نمي‌شود. اما با همة اين حرفها مي‌خواهم عرض كنم كه خيلي هم نااميد نيستيم، نسل جديدي كه دارد در دانشگاهها روي كار مي‌آيد، نسلي است كه به اين حوزه دارد نزديك مي‌شود. الان در خيلي از دانشگاهها كساني هستند كه در اين حوزه كار مي‌كنند، الان ما در خيلي از موضوعهاي تازه كتابهايي را نوشته‌ايم، الان در مشهد كتاب «چشم‌انداز شعر نو فارسي» كتاب مفصلي است كه آقاي دكتر زرقاني نوشته‌اند، آقاي دكتر امين‌پور در تهران كتاب «سنت و نوآوري در شعر معاصر» را نوشته‌اند كه پايان‌نامة دكتراي ايشان بوده و دارند كار مي‌كنند. خود من كتاب «گونه‌هاي نوآوري در شعر معاصر ايران» را نوشته‌ام. آقاي دكتر محمدرضا روزبه در بروجرد، چند كار در حوزه نثر و شعر معاصر كرده‌اند و كتاب نوشته‌اند. در گيلان دوستان ما چند كتاب در حوزة شعر و نثر معاصر نوشته‌اند.<BR>آيا با هم رابطة گروهي هم دارند؟<BR>ندارند، نه، اصلاً ندارند، با اينكه براي مثال آقاي امين‌پور دوست نزديك من است، آقاي روزبه دوست نزديك من است، آقاي زرقاني دوست نزديك من است ولي ما با هم هيچ ارتباط دانشگاهي نداريم. اما دارد يك اتفاقاتي مي‌افتد در نسل جديد، البته اين را هم بگويم كه ادبيات هم، همه‌اش ادبيات معاصر نيست. بعضي اوقات، دانشجوهاي ما، آنهايي كه قدري علاقه‌مند به فضاهاي نو هستند، آن‌قدر غرق در فضاهاي نو مي‌شوند كه از هرچه سنت است فاصله مي‌گيرند و اصلاً بدشان مي‌آيد. درحالي‌كه اصلاً اين‌جوري نبايد باشد. در همين دانشگاه شيراز به من خيلي انگ ادبيات معاصر خورده و در همه بحثهاي ادبيات معاصر، سعي مي‌كنند به من رجوع كنند و پايان‌نامه‌ها را با من مي‌گيرند. بعضي از دانشجوياني كه به من مراجعه مي‌كنند، جوري صحبت مي‌كنند كه انگار نوانديشي، يعني حتماً در حوزة ادبيات معاصر كار كردن و اين يك اشتباه جدي است. ما بايد معاصر فكر كنيم، نه اينكه حتماً در شعر معاصر تحقيق كنيم. نگاه ما بايد معاصر باشد، نه اينكه حتماً در داستان معاصر تحقيق كنيم و خود من كه اين‌همه منتسب به شعر معاصر مي‌شوم، هفت كتاب دربارة سعدي كار كرده‌ام. پايان‌نامه فوق ليسانسم خاقاني بوده، الان دارم راجع به خيام كار مي‌كنم. بايد تلاش كنيم امروزي فكر كنيم، ادبيات گذشته‌مان را هم در بستر جامعة امروز بازخواني كنيم.»<BR>مؤلفه‌هاي اين نگاه معاصر چيست؟ اگر بخواهيم ويژگيهاي نگاه معاصر را برشماريم، به چه مؤلفه‌هايي مي‌رسيم؟<BR>در حوزة ادبيات ما نگاهمان به متن، هميشه يك نگاه سنتي بوده است در دانشكده‌هاي ما هميشه وقتي كه مي‌خواهند حافظ بخوانند، سعدي بخوانند يا خاقاني بخوانند، هر كدام از اين شاعران را وقتي كه مي‌خواهند بخوانند. در كلاسها يك كتابي را معرفي مي‌كنند، يك قصيده‌اي را انتخاب مي‌كنند و شروع مي‌كنند به شرح و معني و اينكه اين كلمه تلميح به كدام قصه دارد و ... تمام. هيچ‌كس نمي‌آيد ساختار فكري خاقاني را بررسي كند. آيا شاعران گذشته ما واقعاً بيت‌انديش بوده‌اند، يعني رابطة عمودي بين اين آثار رابطة پريشان و گسسته‌اي است يا نه ساختارهاي ديگري هم حاكميت داشته است؟ خيلي كم كسي مي‌آيد روي اين موضوعات كار كند، مثال ديگر اينكه هر وقت ما مي‌آييم حافظ را بخوانيم، عمدتاً مي‌آييم توجه مي‌كنيم كه اين عرفاني است، غير عرفاني است، اجتماعي است يا ... نمي‌گويم اين نگاه سنتي، امروز نبايد باشد، اما اين يكي از نگاههايي است كه به متن مي‌توانيم داشته باشيم. ما مي‌توانيم حافظ را فارغ از همة اينها بخوانيم، مي‌توانيم ساختار كار حافظ و فرم آن را بررسي كنيم، نگاه متفاوت و تازه‌اي داشته باشيم. يك نگاه مدرن انتقادي به بسياري از آموزه‌هاي ادبيات گذشته‌مان داشته باشيم، اگر سعدي براي ما شاعر بلندمرتبه‌اي است خيلي جدي بايد تحليل كنيم كه كجاهاي انديشه سعدي، اشتباهاتي ممكن است داشته باشد. مثلاً ما كمتر در رشتة ادبيات تحليل كرده‌ايم كه چرا مي‌توانيم بگوييم خيام، خاتم‌المتفكرين است، چرا يك دوره‌اي، دورة عقلانيت بود. كساني مثل خيام و مثل ابن سينا و مثل فارابي و مثل فردوسي و اينها بودند، بعد ما رفتيم به سمت عرفان. چرا خيام در حوزة تصوف و خانقاه و اينها نيفتاد؟ اين تفكر خانقاهي و تصوف و بعد عرفان ما كه محصولات ارزشمندي مثل مولوي و عطار و حافظ و اينها داشته، اينها چه آفتهايي براي فرهنگ ما داشته‌اند؟ آيا همه وجوه اينها مثبت است. آيا انديشه مريد و مرادي و تسليم بودن و تعطيل عقلانيت كه در برخي آموزه‌هاي تصوف هست، انديشه صحيحي است، ببينيد، اينها بايد بالاخره بحث شود. ولي متأسفانه دانشجويان ادبيات فارسي ما خيلي از اين فضا دورند، ما مي‌توانيم نگاه تازه‌اي به خيلي از اين آثار داشته باشيم، ما مي‌توانيم خيلي از اينها را با نقد نو بخوانيم، مثلاً مي‌توانيم از ديدگاه روان‌شناسي بررسي و روانكاوي و ساختارشكني كنيم.<BR>مثلاً چيزي مثل مقاله‌اي از آقاي دكتر شفيعي كه تخلصهاي بيمارگونه را در فكر مي‌كنم سبك هندي پي‌گيري كرده بودند يا يك نوعي پي‌گيري يك مفهوم يا يك عنصر در شعر يك شاعر. اينها خيلي از كارهاي تازه‌اي است كه مي‌شود خيلي از ناگفته‌هاي تاريخ تمدن را اين‌طوري استخراج كرد.<BR>من دو تا كار سنگين دربارة شعر خيام دارم كه بحثش مفصل است. بماند براي بعد، زماني يك چيزي نوشتم دربارة خيام، دو مقاله بود، يكي قرينه‌گرايي در رباعيات خيام، يكي هم زيبايي‌شناسي. در آن مقاله‌ها گفتيم كه تمام آنچه كه راجع به خيام است را ما ديده‌ايم، كلمه به كلمه خوانده‌ايم، هنوز هيچ‌كس دربارة زيباشناسي شعر خيام بحث نكرده است، خود ما هم اشتباه كرده بوديم، فكر مي‌كرديم رباعيات خيام از ديدگاه زيبايي‌شناسي، چندان چيزي ندارد، ساختار هنري ندارد، بعدها كه خودمان بررسي مي‌كرديم، ديديم كه نه اشتباه است. رباعيات خيام، يك پديده‌هاي هنري هستند، ويژگيهايي دارند كه بايد مورد بحث قرار گيرند، ما در تحقيقات ادبي‌مان خيلي تكرار داريم، تكرار، تكرار، تكرار، مدام مي‌آييم يك‌سري كارها را هي تكرار مي‌كنيم. نمي‌آييم به آثار، نگاههاي جديدي داشته باشيم. آنچه بسيار مهم است، نگاه تازه است، اگر بايد بسياري از متنهاي گذشته را ساخت‌شكني كنيم، معاني بسيار زيادي از دل متن درمي‌آيد كه ما اصلاً انتظار آن را نداشته‌ايم.<BR>نكته مهمي است كه نگاه ما معطوف به يك جنبه‌هاي تكراري از آثار ادبي شده است، فقط لذت ترجمه لغات، اگر كمي دقيق باشم بخش مهمي از تاريخ را مي‌توانيم از دل ادبيات به دست بياوريم، ما دقيقاً مي‌توانيم مصاحبه كنيم با حافظ و در اين مصاحبه برسيم به زمينه‌هاي اجتماعي، زمينه‌هاي سياسي و ... زمانه حافظ، خيام، خاقاني، ... ، چنين مصاحبه‌اي ممكن است، اما دقيقاً بايد ويژگيهاي نگاه نو را، نگاه ما داشته باشد.<BR>البته يك چيز را يادآوري كنم كه در آثار ادبي، مسئلة اصلي همان لذت است كه شما نگرانش بوديد.<BR>منظور من اين نيست كه التذاذ ادبي نديده گرفته شود، بلكه مي‌خواهم عرض كنم كه با نگاه متفاوت، مي‌توان در كنار همة اينها به بخش مهمي از گم‌شده‌هاي پازل تاريخ تفكر و تاريخ تمدن رسيد.<BR>حتماً، حتماً خيلي مؤثر است، اما اگر از من بپرسيد كه چه چيز از حافظ از ديدگاه شما برجسته‌تر است، چه چيزي امتيازي است كه حافظ دارد و ديگري ندارد، همان قدرت هنري حافظ در معماري واژگان و در كلام است، وگرنه حافظ هيچ حرف تازه‌اي ندارد كه ديگري نزده باشد. شما هر چيزي در حافظ مي‌بينيد، قبل از حافظ هم بالاخره مولوي اين حرف را زده، سنايي اين حرف را زده، نظامي اين حرف را زده، عطار زده، ... امتياز حافظ اين است كه حافظ به زيباترين شكل، بيان كرده است، اين هميشه مد نظرمان باشد كه از ادبيات، آن زيباييهاي بياني مهم‌تر از همه چيز است. اما بي‌گمان به قول شما مي‌شود در حافظ تاريخ اجتماعي را بررسي كرد، خود من يك بحثي دارم كه حالا يادم آمد نوشته‌ام «در سراسر دوران پ‍ُرتلاطم حافظ اگرچه پريشانيها و نابه‌سامانيهاي فراوان ديده مي‌شد اما يك جريان ماندگار، همواره حكم‌فرمايي مي‌كرد و آن حاكميت ريا و تظاهر و تزوير بود. در اجتماع زمان حافظ دو گروه با همة لوازم و اسباب خود و با همة توش و توان خود در كنار هم حكم‌فرمايي مي‌كردند يكي زاهدان ريايي كه بازرگانان شريعت بودند، ديگري صوفيان خانقاهي كه دكانداران طريقت بودند، حافظ در جايگاه يك هنرمند حساس و هوشيار، هرگز از رخدادهاي رنگارنگ روزگار خويش غافل نبوده است و اين رويدادهاي رنگارنگ به شيوه‌هاي گوناگون در سروده‌هاي حافظ بازتابيده است. فرياد هميشگي حافظ در سراسر ديوانش عليه واعظ، زاهد، شيخ، صوفي، نشان‌دهندة هوشياري اجتماعي اوست، با آنكه به گواهي برخي از سروده‌هاي حافظ، فريادهاي اجتماعي او در دوره‌هايي از زندگي‌اش، آرام‌تر شده و به نظر مي‌رسد كه در آن دوره‌ها دامن فراهم چيده و به درون خويش فرورفته بوده اما هيچ‌گاه اين كناره‌روي و حاشيه‌گزيني، دائمي نبوده است ...<BR>در واقع مي‌خواهم عرض كنم در تأييد فرمايش شما، كه در ادبيات مي‌شود بسياري از جريانهاي تاريخي را ديد. حافظي كه مثلاً اين‌همه مأنوس با قرآن و معارف ديني است، چرا اين‌همه هم با اصطلاحات و لوازم ظاهري دين مبارزه مي‌كند بايد بررسي كنيم كه چرا حافظ مبارزه مي‌كند، با تسبيح، با سجاده، با شيخ، با منبر، با محراب ... بايد ببينيم در چه شرايطي است؟ كي‌ها دكاندار اين لوازم شده بودند؟ در دوره حافظ و چگونه اينها در دست كساني افتاده بود كه هرگز درد دين نداشتند؟ حافظ كه درد دين دارد و اهل دين است، مسلم است كه با چنين انديشه‌ها و رفتارهايي مبارزه مي‌كند<BR>در حوزة فعاليتهاي شخصي‌تان و گروههايي كه مرتبط هستيد، قدري توضيح بدهيد كه چه كارهايي را داريد انجام مي‌دهيد، برنامه خود شما و دوستان مرتبط با شما چيست؟<BR>يكي از چيزهايي كه شما هم قبل از اين سؤال كرديد و بحث شد، كه مي‌توانيم نگاه نو داشته باشيم. در تحقيقات ادبي ما جاي بعضي از كارها به شدت خالي است. مثلاً سعدي با اين عظمتي كه دارد و با اين‌همه تأثيري كه در زبان و فرهنگ ما دارد، ما حتي يك كتاب‌شناسي ساده از سعدي نداشتيم، كسي باورش نمي‌شود اين‌همه ما راجع به سعدي كم كار كرده باشيم.<BR>پايان‌نامة خود من يك كار تطبيقي بود بين نهج‌البلاغه و سعدي. من خودم بعينه اين كمبود منابع را لمس كردم و متوجه مي‌شوم كه فرمايش شما كاملاً متين است. مي‌فهمم چه مي‌فرماييد.<BR>بله، شما همان موقع در جست‌وجوهايتان لابد مي‌ديديد كه هيچ كتاب‌شناسي راجع به سعدي نداريم و يك كتاب‌شناسي توصيفي تحليلي كه بتواند آثار را معرفي كند و بگويد كه اين آثار از كجا اثر گرفته‌اند و بعد از خودشان در كجاها تأثير گذاشتند. جدا از اطلاعات اصلي كتاب، مضامين اصلي كتاب هم ذكر شده باشد. مثلاً كتاب قلمرو سعدي كه 440 صفحه بود، اين مضامين اصلي‌اش در حدود چهار صفحه قطع رحلي ذكر شده است، ‌بعد منابع اصلي‌اش هم ذكر شده است، همه كتابها همين‌جوري بحث شده‌اند. بعد رويكرد به آثار سعدي هم در اين كتاب پي‌جويي شده است يعني اينكه ما شمرده‌ايم كه آقاي دشتي در كتاب قلمرو سعدي، چند بار از غزليات، چند بار از بوستان، چند بار از گلستان ... استفاده كرده است، بعد در قسمت اشاره ما نقد و بررسي كرده‌ايم كه اين كتاب چه ارزشي دارد، چه مشكلاتي دارد، كجا اشتباه كرده، چه نقصي دارد، چه عيبي دارد ... قسمت بعدي‌اش تأثيرات و پاسخهاست، يعني در اينجا اين كتاب قلمرو سعدي در هر جا بعد از خودش تأثير گذاشته نام منبع با شمارة صفحه ذكر شده است، اينها تمام آدرس مقاله‌ها و كتابهايي است كه ارجاعي به كتاب قلمرو سعدي داشته است، خب كار خيلي سختي است، اين اولين بار است كه چنين كتابي در ايران كار مي‌شود. به همين‌خاطر بود كه اين كتاب هم جايزة كتاب سال سعدي را گرفت، هم ...<BR>همين كار در مورد خيام هم دارد اتفاق مي‌افتد، يعني كار راهنماي موضوعي، به صورت موضوعي اينها كليدواژه شده‌اند و دارد كار مي‌شوند.<BR>مثل اينكه در مورد نيما هم همين كار دارد انجام مي‌شود.<BR>بله در مورد نيما يوشيج هم همين كار را داريم انجام مي‌دهيم، يعني فرهنگ نيماپژوهي دارد نوشته مي‌شود. راهنماي موضوعي نيماشناسي، يعني تمام مقاله‌ها و كتابهايي كه در مورد نيما نوشته شده است به شكل ريزموضوعي اينها كليدواژه شده‌اند و فهرست موضوعي شده‌اند كه هركس، هرچه به خيالش مي‌رسد كه ببيند راجع به نيما، كار شده است يا نشده، آنجا مي‌تواند پي‌جويي كند. البته در اين كتاب متن نداريم، فقط آدرس مي‌دهيم، اينها نوع كارهايي است كه در حوزة تحقيقات ادبي ما به شدت جايش خالي است. يعني ما الان كه داريم اين نوع كارها را انجام مي‌دهيم، مي‌بينيم كه در يك موضوعي شايد سي چهل تا مقاله همانند نوشته شده است و مطمئنيم كه خيلي از اينها، مقاله‌هاي قبلي را نديده‌اند يعني نه اينكه واقعاً خواسته باشند رونويسي كنند، نمي‌دانسته‌اند، طرف فكر كرده واقعاً براي اولين بار دارد اين حرف را مي‌زند. بعد از انتشار اين كتاب ديگر كسي حق ندارد بگويد من خبر نداشته‌ام. در همين كتاب فرهنگ سعدي‌پژوهي بسياري از كارهاي تكراري را فهرست كرده‌ايم و توضيح داده‌ايم كه اين كار چقدر تكرار شده و چقدر مثل هم كار شده است، مثلاً دربارة مثلثات سعدي دكتر مؤيد شيرازي، كريم سنجابي، واجد شيرازي كار كرده‌اند، پيش از همة اينها و كامل‌تر از همة اينها آقاي اديب توسي كار كرده، فنوتيك را داده، آواشناسي كرده، معني را داده، ريشه‌شناسي كرده ... و بعديها كه كار كرده‌اند ضعيف‌تر كار كرده‌اند و عمدتاً هم اينها آن منبع قبلي را نديده‌اند. اين كارها البته طاقت‌فرساست، منتها ضرورت دارد كه اين كارها انجام شود.<BR>در حوزة دانشگاه و تنظيم برنامه درسي دانشگاه چه مي‌كنيد؟<BR>اينها در حوزة كتاب بود، كه چهار پروژه بزرگ است يكي راهنماي موضوعي حافظ‌شناسي است كه صد و ده پانزده هزار فيش تهيه شده است كه دارد وارد كامپيوتر مي‌شود و حدود شش سال مشغول بوده‌ام، همين كار را در مورد خيام و نيما داريم انجام مي‌دهيم. اما در دانشگاه ما يك كاري را چند سالي است به طور جدي داريم انجام مي‌دهيم و آن بازنگري برنامه‌هاي آموزشي و گرايشي شدن رشته ادبيات فارسي است، مي‌دانيد همه دانشجوها مي‌توانند در رشته‌هاي علوم انساني در هر رشته‌اي دلشان مي‌خواهد بروند شركت كنند دانشجويي كه مي‌آيد امتحان دكترا بدهد، همه‌چيز مي‌خواهيم از او بپرسيم، عرفان بپرسيم، ادبيات معاصر بپرسيم، فردوسي بپرسيم، غنايي بپرسيم، ... اين ممكن نيست، نمي‌شود يك نفر همه‌چيز را بداند. در چنين شرايطي، وقتي دانشجو گزينش مي‌كنيم، طرف ليسانس زبان و ادبيات فارسي دارد، فوق ليسانس زبان و ادبيات فارسي و دكتراي زبان و ادبيات فارسي، چنين آدمي به نظرش مي‌رسيد كه بايد همه‌چيز را بلد باشد،‌ از قديمي‌ترين متون نثر و شعر ما تا جديدترينش و در كنار آن عرفان و حماسه و ...<BR>در چنين احوالي دانشجو گمان مي‌كند هر پرسشي مي‌تواند از استاد داشته باشد و استاد گمان مي‌كند بايد به هر پرسشي جواب بدهد. هيچ راهي جز گرايشي شدن ادبيات وجود ندارد براي اينكه بحثهاي تحقيقات ادبي سامان پيدا كند. به همين‌خاطر الان نزديك ده سال است كه كار مي‌كنيم، مبارزه مي‌كنيم، دو تا سمينار ملي در شيراز برگزار كرديم، برنامه را مفصل نوشتيم، تمام درسها را از نو تعريف كرديم</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>باغ بي‌برگيnew</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000992.php" />
    <modified>2008-05-30T22:31:20Z</modified>
    <issued>2008-05-31T03:01:20+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.992</id>
    <created>2008-05-30T22:31:20Z</created>
    <summary type="text/plain"></summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>نقد</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><FONT color=#33ff00>&nbsp;نقد و بررسي شعر «باغ من» از اخوان ثالث</FONT> </P><br />
<P dir=rtl align=justify>دکتر&nbsp; حسین&nbsp; خسروی</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ffcc00>مقدمه<BR>مهدي اخوان ثالث (م. اميد) شاعر پ‍ُرآوازة معاصر (1369ـ1307هـ .ش.) اولين مجموعة شعر خود را با نام «ارغنون» در سال 1330 شمسي منتشر كرد و پس از قريب چهار دهه فعاليت ادبي، با دفتر «تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم» كارنامة ادبي خود را بست و يك سال پس از آن براي هميشه خاموش شد.<BR>آنچه اخوان را به عنوان شاعري نوگرا و در نوگرايي صاحب سبك معرفي كرد آثاري بود كه در فاصلة زماني بين اين دو دفتر و به‌خصوص در دهه‌هاي سي و چهل شمسي پديد آورد. آثاري كه در بين آن‌ها «زمستان» (‌1335)، «آخر شاهنامه» (1338) و «از اين اوستا» ( 1344) از همه مشهورترند و بايد قله‌هاي شعر اخوان را در اين سلسله جبال جست‌وجو كرد.<BR>در سه دفتر ياد‌شده، اخوان به پيروي از نيما در راهي نو و پ‍ُر فراز و نشيب قدم نهاد و با شناختي عميق و همه‌ سويه كه نسبت به اين شيوة تازه پيدا كرده بود در جهت تعالي آن كوشيد و حتي در ساليان بعد با دو اثر بدعت‌ها و بدايع نيما يوشيج (1357) و عطا و لقاي نيما (1361) به تبيين ديدگاه‌هاي نيما و دفاع از شعر نو فارسي پرداخت. طلايه‌داري و تلاش اخوان در گسترش شعر نو فارسي و رسالت سنگيني كه در دفاع از آن بردوش گرفته بود باعث شد تا در زمان حيات شاعر و هم پس از خاموشي او آثار فراواني در معرفي شعر و شخصيت او نوشته شود. بيشترينة اين آثار در سال‌مرگ او ( 1369) در قالب مقاله و در سال‌هاي پس از آن در قالب كتاب نوشته و منتشر شد. (نك 15، صص 460 ـ 444)<BR>اخوان ثالث در طول زندگي خود مجموعاً ده دفتر شعر سرود (15، ص 440) كه هر كدام نمايانگر گوشه‌هايي از زندگي او و برش‌هايي از تاريخ معاصر ايران هستند و از اين ميان شهرت و شناسنامة شاعر بيش‌تر به دفتر «زمستان» گره خورده است. اين دفتر يك «زمستان» مشهور دارد و يك «پاييز» كه تحت‌الشعاع شهرت «زمستان» كمتر مورد توجه قرار‌ گرفته، اگرچه به لحاظ تركيب‌سازي و تصويرآفريني بر «زمستان» برتري دارد و شاعرانه‌تر از آن است.<BR>موضوع اين نوشتار شرح و تفسير شعر پاييزي اخوان است كه «باغ من» نام دارد و در بررسي آن‌، به مناسبت، نگاهي هم به «زمستان» خواهيم داشت. ابتدا متن شعر آورده مي‌شود سپس از زواياي گوناگون به تحليل و تفسير آن مي‌پردازيم:</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>آسمانش را گرفته تنگ در آغوش<BR>ابر با آن پوستين سرد نمناكش<BR>باغ بي‌برگي، روز و شب تنهاست،<BR>با سكوت پاك غمناكش.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>ساز او باران‌، سرودش باد<BR>جامه‌اش شولاي عرياني‌ست<BR>ور جز اينش جامه‌اي بايد،<BR>بافته بس شعلة زر تار پودش باد</P><br />
<P dir=rtl align=justify>گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي‌خواهد،<BR>باغبان و رهگذاري نيست<BR>باغ نوميدان،<BR>چشم در راه بهاري نيست</P><br />
<P dir=rtl align=justify>گر ز چشمش پرتوِ گرمي نمي‌تابد،<BR>ور به رويش برگِ لبخندي نمي‌رويد؛<BR>باغ بي‌برگي كه مي‌گويد كه زيبا نيست؟<BR>داستان از ميوه‌هاي سر به گردون‌سايِ اينك خفته در تابوت پست خاك مي‌گويد</P><br />
<P dir=rtl align=justify>باغ بي‌برگي<BR>خنده‌‌اش خوني است اشك‌آميز<BR>جاودان بر اسبِ يال‌‌افشانِ زردش مي‌چمد در آن<BR>پادشاه فصل‌ها، پاييز.<BR>1‌. قافية شعر<BR>شعر چندان طولاني نيست و تنها در پنج بند چهار مصراعي سروده شده و از اين جهت كوتاه‌تر از «زمستان» است «زمستان 38 مصراع دارد و «باغ من» بيست مصراع)1‌. تفاوت ديگر آن با «زمستان» در اين است كه «باغ من» قافية اصلي ندارد و هيچ واژه‌اي بندهاي پنجگانة شعر را به لحاظ موسيقايي به هم مرتبط نمي‌سازد. تنها رابط بندها موضوع شعر و ارتباط معنوي اجزاي آن است.<BR>گذشته از تفاوت‌هاي ذكر‌شده، در اين شعر شباهت جالبي نيز با «زمستان» ديده مي شود كه اتفاقاً آن هم در قافيه شعر است‌: در «زمستان» موضوع شعر فصل چهارم سال است‌؛ شاعر صبحگاهي سرد از آن روزهاي سرد دي‌ماه از خانه بيرون مي‌زند. ناگهان بادي سرد و گزنده به صورتش مي‌خورد . بي‌اختيار با خود مي‌گويد: زمستان است. سپس طرحي مي‌ريزد براي سرودن شعري زمستاني‌. در اين طراحي هوشمندانه قافية شعر از موضوع آن گرفته مي‌شود. موضوع شعر زمستان است، ضرب‌آ‌هنگ قافيه‌ها را هم زمستان تعيين مي‌كند:<BR>سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت<BR>سرها در گريبان است...<BR>و بعد : لغزان است / سوزان است /.... دندان است/ پنهان است / يكسان است/ زمستان است.<BR>بدين ترتيب آخرين مصراع شعر هم قافيه‌ي اصلي شعر است و هم موضوع آن و چه پايان‌بندي زيبايي!<BR>در شعر «باغ من» نيز انتخاب قافيه روندي مشابه داشته است. موضوع شعر توصيف باغي است در پاييز؛ فصلي كه همة دوستان باغ آن را ترك كرده‌اند و تنهايش گذاشته‌اند اما اين شاعر جوانمردانه به سراغش مي‌رود و يادش را جاودان مي‌سازد. در طرحي كاملاً شبيه به «زمستان» آخرين مصراع شعر (پادشاه فصل‌ها پاييز) هم موضوع شعر است و هم قافية آن. اگر شعر «باغ من» قافية اصلي هم مي‌داشت بي‌گمان واژة پاييز الگوي قافيه قرار مي‌گرفت و كلماتي چون‌: لبريز، پاليز، انگيز و امثال آن‌ها در جايگاه قافيه قرار مي‌گرفتند.<BR>شعر «باغ من» قافية اصلي(بيروني، كناري) ندارد اما در هر بند قافية اختصاصي ديده مي‌شود. اين قوافي فرعي (دروني، مياني) چنين‌اند:<BR>بند اول‌: نمناكش / غمناكش ( در مصراع‌هاي دوم و چهارم)<BR>بند دوم‌: سرودش باد/ پودش باد (در مصراع‌هاي اول و چهارم)<BR>بند سوم‌: رهگذاري نيست / بهاري نيست (در مصراع‌هاي دوم و چهارم)<BR>بند چهارم: نمي‌رويد/ مي‌گويد ( در مصراع‌هاي دوم و چهارم)<BR>بند پنجم‌: اشك‌آميز/ پاييز (در مصراع‌هاي دوم و چهارم)2<BR>انتخاب قافيه بر اساس موضوع3 و تم اصلي شعر در ادب كلاسيك فارسي هم سابقه دارد كه ذيلاً به دو مورد از آن اشاره مي‌شود:<BR>حافظ (792 ـ‌ ؟ هـ.ق.) در غزلي كه از نظر پيوستگي در محور عمودي از غزليات مثال‌زدني اوست به توصيف مجلس بزم حاجي قوام4 از رجال عهد شاه شيخ ابواسحاق پرداخته و قافية غزل را بر واژگاني قرار داده كه در پايان آن بتواند نام حاجي قوام را بياورد. مطلع غزل چنين است:<BR>عشق‌بازيّ و جـــوانيّ و شراب لعل فام مجلس انس و حريف هم‌دم و شرب مدام <BR>(ديوان حافظ، 1367: 258)<BR>و قوافي ابيات بعد‌: نيك‌نام / ماه تمام / دارالسلام/ دوست‌كام/ خام / دام؛ تا اينكه در پايان غزل مي‌رسيم به بيت زير:<BR>نكته‌داني بذله‌گو چون حافظ شيرين‌سخن <BR>بخشش‌آموزي جهان‌‌ افروز چون حاجي قوام<BR>نيز در همين زمينه نگاه كنيد به غزلي ديگر به مطلع:<BR>ساقي به نور باده بر افروز جــــام مـــــا <BR>مطرب بگو، كه كار جهان شد به كام ما<BR>(همان‌: 102)<BR>خاقاني شرواني ( 595 ـ‌ 520 هـ . ق. ) قصيده‌اي دارد در سوگ امام محمد‌بن يحيي، فقيه شافعي‌مذهب نيشابور، كه در فتنة غز كشته شد. غزها براي كشتن مخالفان خود خاك در دهان آن‌ها مي‌ريختند تا خفه شوند. محمد يحيي هم به همين شكل كشته شد. خاقاني در اين سوگ‌سرود واژة خاك را از متن حادثة قتل محمد يحيي برگزيده و به عنوان رديف در كنار قافية قصيدة خود نشانده است. مطلع قصيده چنين است:<BR>ناورد5 محنت است در اين تنگناي خاك <BR>محنـت براي مردم و مردم براي خـــــاك<BR>(ديوان خاقاني، 1368‌: 237 )<BR>در ابيات 28 و 29 قصيده مي‌گويد:<BR>ديد آسمان كه در دهنش خـاك مـي‌كنند <BR>و آگاه بُد كه نيست دهانش سزاي خاك<BR>اي خاك بر سرِ فـلك‌! آخر چـرا نگفـت اين چشمة حيات مسازيد جاي خاك <BR>منوچهري دامغاني (432 ـ ؟ هـ . ق.) در اين زمينه دقت و مهارت كم‌نظيري دارد و شايد اخوان اين شگرد را از او آموخته باشد.<BR>2‌. موضوع شعر و تأثيرپذيري اخوان در اين زمينه <BR>در شعر كلاسيك فارسي شاعران بيشتر به توصيف بهار پرداخته‌اند و وصف پاييز يا زمستان و حتي تابستان در اشعار آنان نمونه‌هاي كم‌تري دارد و در اين ميان منوچهري در سرودن خزانيه چهرة برجسته و صدا‌ي متمايز آن دوران‌هاست و بعيد نيست كه اخوان از اين جهت نيز وامدار او باشد.<BR>شاعر ديگري كه مي‌توان در اين زمينه او را الهام‌بخش اخوان شمرد، سياوش كسرايي (1375 ـ‌ 1305 هـ ش.) است. كسرايي شعري دارد در قالب آزاد (نيمايي) به نام «پاييزِ درو» كه در دي‌ماه سال 1333 سروده شده، يك سال پيش از «زمستان» اخوان و دو سال پيش از «باغ من»؛ و جالب اينجاست كه «پاييز» كسرايي چند هفته پس از پايان فصل پاييز سروده شده ولي پاييز اخوان (باغِ من) در خرداد‌ماه سال 1335‌، يعني زماني كه هيچ‌گونه مناسبت فصلي ندارد. مگر اينكه بگوييم اخوان طرح شعر خود را در پاييز 1334 ريخته و در بهار سال بعد آن را كامل كرده است.<BR>كسرايي در «پاييز درو» واژه‌هايي به كار برده كه موسيقي آن‌ها تداعي‌كننده و يادآور پاييز است. واژگان و تركيباتي از قبيل: برگ‌ريز، گريز، واريز، برف‌ريز، آويز ، عزيز و غم‌انگيز. <BR>پاييز برگ‌ريزِ گريزان ز ماه و سال (كسرايي، 1378: 28)<BR>واريزِ ابرهاي تو در شامگاه سرخ (پيشين: 28)<BR>فرداي برف‌ريز (همان‌: 28)<BR>آويزهاي غمزدة برگ‌هاي خيس (همان: 30)<BR>...ليكن در اين زمان<BR>بي‌مرد مانده‌اي پاييز<BR>اي بيوة عزيز غم‌انگيزِ مهربان (همان‌: 31)<BR>اخوان از اين عناصر موسيقايي شعر كسرايي چشم‌پوشي كرده ولي تركيبات و تعبيراتي از آن را در هر دو شعر خود يعني «زمستان» و «باغ من» به كار برده است:<BR>I‌. كسرايي در «پاييز درو» از «تابوت‌هاي گل» سخن مي‌گويد و اخوان از «تابوت پستِ خاك» كه مرگ‌جاي ميوه‌هاست و «تابوت ستبرِ ظلمت‌» كه در شعر «زمستان»، مدفن خورشيد است.<BR>II‌. تابوت‌هاي گل....<BR>با رنگ سرخ خون<BR>بر خاك خشك ريخت. (كسرايي : 29)<BR>باغ بي‌برگي <BR>خنده‌اش خوني است اشك‌آميز (‌ اخوان‌: 153)<BR>آيا اين «خونِ اشك‌آميز» در شعر اخوان، همان گلبرگ‌هاي سرخ و خون‌رنگي نيست كه پاييز بر خاكِ خشكِ باغ ريخته است؟<BR>.III قنديل‌هاي يخ ( كسرايي: 29)<BR>قنديلِ سپهرِ تنگ‌ميدان (‌اخوان‌: 99)<BR>IV. در اين شب سياه كه غم بسته راهِ ديد. (كسرايي: 30)<BR>نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك<BR>چو ديوار ايستد در پيش چشمانت‌. (اخوان: 97)<BR>V. چون شد كه دست هست و كسي نيست دسترس؟ (كسرايي: 30)<BR>و گر دست محبت سوي كس يازي<BR>به اكراه آورد دست از بغل بيرون<BR>كه سرما سخت سوزان است. (‌اخوان‌: 97)<BR>VI‌. باغ ما (‌كسرايي: 30)<BR>باغ من (اخوان‌: 152)<BR>VII. دم‌سردي نسيم تو در باغ‌هاي لخت (كسرايي: 29)<BR>ساز او باران، سرودش باد<BR>جامه‌اش شولاي عرياني‌ست. (اخوان‌: 152)<BR>VIII. كسرايي در «پاييز درو» سه بار واژة «اميد» را به كار برده است:<BR>ـ واريزِ قصرهاي ابرِ تو در شامگاه سرخ<BR>نقش اميدهاي به آتش نشسته است.<BR>ـ كو كهكشان سنگ‌فرش تا مشرق اميد؟<BR>ـ چوگان فتح را اميد بُرد هست.<BR>شايد براي عموم خوانندگان‌، اميد‌، واژه‌اي باشد همچون هزاران واژة ديگر، معمولي و بي حس و حال؛ اما براي اخوان كه «اميد» نام هنري و شعري اوست اين واژه رايحه‌اي آشنا، جذاب و دلنشين دارد، به‌خصوص كه او مي‌تواند «اميدهاي به آتش نشسته» را، به يك اعتبار، تصويري از خودش بپندارد. اگر چنين باشد، شايد اخوان بارها و بارها «پاييز درو» را خوانده باشد، آن‌قدر كه از آن متأثر و ملهم شده است و البته حاصل كار او از نظر انسجام و پختگي بر پاييز كسرايي برتري دارد.<BR>در مقايسه بين پاييز كسرايي و دو سرودة اخوان (زمستان و باغِ من) حقيقتي ديگر هم روشن مي‌شود و آن تفاوتي است كه در بيانِ حماسي اخوان و سبك تغزلي كسرايي ديده مي‌شود. كسرايي حتي وقتي مي‌خواهد شعر حماسي بسرايد به سوي تغزل مي‌لغزد و بر عكس او، اخوان در تغزل‌هايش هم حماسه‌سرا است. كسرايي در پايان «پاييز درو» چنين تصويري از پاييز ارائه مي‌دهد:<BR>بي‌مرد مانده‌اي پاييز<BR>اي بيوة عزيزِ غم‌انگيزِ مهربان<BR>و اخوان مي‌سرايد:<BR>جاودان بر اسب يال‌افشان زردش مي‌چمد در آن<BR>پادشاه فصل‌ها، پاييز.<BR>كسرايي: چون شد كه بوسه هست و لب بوسه‌خواه نيست؟<BR>اخوان: كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.<BR>3‌. تصاوير و جنبه‌هاي بلاغي شعر<BR>در دو مصراع آغازين شعر تشخيص (personification) به شكل بازري جلب توجه مي‌كند: ابر... آسمان ... را در ‌آغوش گرفته است. ابري كه در فصل سرما پوستيني هم به تن دارد.<BR>در بند اول به جز انسان انگاشتن ابر، از سكوت باغ هم به گونه‌اي سخن مي‌رود كه انگار باغ نيز شخصيت انساني دارد. صفت «غمناك» اين تصور را تقويت مي‌كند.<BR>در بند دوم باران به ساز باغ و باد به سرود او تشبيه شده است. هر دو تشبيه مجمل و مؤكّدند. برخورد قطره‌هاي باران با شاخه‌هاي درختان و برگ‌هاي كف باغ به صداي ساز مانند شده و صداي زوزه‌مانندي كه با عبور باد از لابه‌لاي شاخه‌ها ايجاد مي‌شود، سرودخواني پنداشته شده است. در ادامه‌، تصوير ارائه‌شده از باغ دقيق‌تر و كامل‌تر مي‌شود: باغ چه لباسي پوشيده و اين لباس چه رنگ است؟ شولاي عرياني.<BR>تركيب «‌شولاي عرياني‌» از نظر گزينش واژه ساختة اخوان است اما به لحاظ معنايي و نحوي تركيبي است كهن با كاربرد فراوان‌، به ويژه در متون عرفاني و ظاهرا‌ً نخستين بار سنايي (529 ـ 467 هـ .ق ) آن را به كار برده است:<BR>عشق، گوينـــدة نهان سخن است عشـــــق پوشندة برهنه تن است<BR>(سنايي، 1359: 323)<BR>تركيبات متناقض(paradoxical) در شعر اخوان بسامد قابل توجهي دارد و شايد اخوان در اين زمينه از ادبيات عرفاني فارسي و به‌خصوص شعر سنايي تأثير پذيرفته باشد‌. چون سنايي در ساخت تركيبات متناقض، مثل بسياري شيوه‌هاي شعري ديگر، پيشتاز و آغازگر است و اين مقوله از ويژگي‌هاي مهم سبك وي محسوب مي‌شود. البته تأثير‌پذيري‌اخوان از ناصر‌خسرو(481 ـ 394 هـ .ق‌) هم محتمل است، چون هموست كه ستيز ناسازها را به عنوان يك اصل در ادبيات تعليمي فارسي به يادگار گذاشته است.<BR>«‌تصويرهاي پارادوكسي را در شعر فارسي‌، در همة ادوار‌، مي‌توان يافت‌. در دوره‌هاي نخستين اندك و ساده است و در دورة گسترش عرفان به ويژه در ادبيات مغانه (‌شطحيات صوفيه چه در نظم و چه در نثر‌) نمونه‌هاي بسيار دارد و با اين همه در شعر سبك هندي بسامد اين نوع تصوير از آن هم بالاتر مي‌رود و در ميان شاعران سبك هندي‌، بيدل بيشترين نمونه‌هاي اين‌گونه تصويرها را ارائه مي‌كند:<BR>ـ غير عرياني لباسي نيست تا پوشد كسي<BR>از خجالت چون صدا در خويش پنهانيم ما ...<BR>ـ جامة عرياني ما را گريبان دار كرد ...<BR>ـ‌ شعله، جامه‌اي دارد از برهنه‌دوشي‌ها ...<BR>ـ‌ ز تشريف جهان ، بيدل‌! به عرياني قناعت كن...<BR>(شفيعي كدكني‌، 1368، ص 58 ـ‌ 57 ) <BR>در زير چند نمونه از تركيبات پارادوكسي اخوان نقل مي‌شود:<BR>ـ از تهي سرشار/ جويبار لحظه‌ها جاري است‌. (آخر شاهنامه، ص31)<BR>ـ‌ ... با شبان روشنش چون روز<BR>روزهاي تنگ و تارش چون شب اندر قعر افسانه. (پيشين: 80) <BR>ـ‌ عريانيِ انبوه (همان: 107)<BR>ـ‌ باد ، چونان آمري مأمور و ناپيدا ( همان : 109)<BR>ـ‌ دوزخ اما سرد<BR>آيا باغ به جز اين برهنگي كه فعلاً پوشش اوست جامة ديگري هم دارد؟ آري «شعلة زر تار پود»‌: برگ‌هاي زرد پاييزي يا انوار طلايي خورشيد؛ پوششي كه خود عين عرياني است.<BR>در بند سوم در عبارت «باغ ... چشم در راه ... نيست» مجاز عقلي به كار رفته است چون فعل چشم در (به) راه بودن به فاعل غيرحقيقي نسبت داده شده‌. اين مورد به تشخيص هم البته نزديك است.<BR>«برگ لبخند» در بند چهارم تشبيه بليغ است (مجمل و مؤكّد). اينجا هم با تشخيص رو‌به‌رو هستيم‌: باغ چشم دارد، در چهره‌اش خبري از لبخند نيست و داستان .... مي‌گويد.<BR>در بند پنجم تعبير «خنده‌اش خوني است اشك‌آميز» كنايه‌اي است كه نهايت غمگيني و درماندگي باغ را مي‌رساند. اخوان به جاي تعبير معمول اشك خون‌آلود، خون اشك‌آميز به كار برده تا تأكيد بيشتري بر خونين بودن بشود. در اين تعبير پارادوكس هم هست، چون خنديدن و خون گريستن به طور منطقي و طبيعي قابل جمع نيستند.<BR>در همين بند در تصويري بسيار بديع برگ‌هاي زردي كه با باد به اين‌سو و آن‌سو حركت مي‌كنند به اسبي زرد با يال‌هاي بلند تشبيه شده است. وجه شبه تركيبي است از رنگ و حركت و تشبيه، مركب است‌. البته شاعر با حذف مشبه، تشبيه را به استعاره تبديل كرده است.<BR>آخرين تصوير، تشبيه پاييز است به پادشاه؛ پادشاهي كه سوار بر اسبش آرام‌آرام و به طور دائم در باغ حركت مي‌كند (تشبيه بليغ و مركب‌). نيز «چميدن» كنايه است از راه رفتن با ناز و تبختر يا كبر و غرور شاهانه.<BR>4‌. زبان<BR>در بررسي شعر از منظر زباني وجود و حضور تركيبات نو جلب توجه مي‌كند:<BR>پوستين سرد نمناك‌/ باغ بي برگي/ سكوت پاك غمناك‌/ شولاي عرياني‌/ شعلة زر تار پود/ باغ نوميدان / تابوت پست خاك / پادشاه فصل‌ها<BR>از همين منظر، آركائيسم (باستان‌گرايي) زباني شعر نيز از دو جنبة واژگاني و نحوي بررسي مي‌شود:<BR>الف) باستانگرايي نحوي (استفاده از ساختارهاي دستوري كهن):<BR>مصراع «ور جز اينش جامه‌اي بايد» ساختاري قديمي دارد؛ اضافه كردن «ش» به ضمير اشاره «اين» كه در اصل مضاف‌اليه «جامه» است و استعمال «بايد» در نقش فعل سوم شخص مفرد از مصدر بايستن، هر دو از كاربردهاي متداول در شعر سبك خراساني است.<BR>ب) باستان‌گرايي واژگاني(كاربرد واژه‌هاي كهن و خارج از نُرم زبان امروزي):<BR>جامه، شولا، گو( به جاي بگو)، ور(واگر)، سر به گردون‌ساي، اينك‌، پست (به معني پايين) و مي‌چمد از مصدر چميدن به معناي راه رفتن به آرامي.<BR>5. انسجام در محور عمودي<BR>در ابتداي سخن، در بحث از قافية اين شعر و نيز شعر «زمستان» گفته شد كه شاعر در طرحي هوشمندانه بين موضوع شعر و قافية آن وحدت و انسجام ايجاد كرده است. اين سخن بدين معناست كه در شعر اخوان قافيه بر كلام تحميل نشده و بربسته نيست، بررُسته و بر‌آمده از متن شعر و بلكه خودِ شعر است. اين اتحاد و انسجام بين فرم و محتوا به قافية شعر منحصر نمي‌شود و در صورت‌هاي خيالي اثر نيز ديده مي‌شود. شاعر در هر پاره از شعر تصويري تازه پيش روي خواننده قرار مي‌دهد و اين تصاوير ‌به‌رغم تنوّع و تكثّري كه دارند در نهايت پيكره‌ا‌ي واحد را، كه همان باغ بي‌برگي است، به تماشا مي‌گذارند‌.<BR>از طرفي رويكرد شاعر در استخدام واژگان و ساختارهاي دستوري كهن در كنار تركيبات نو و امروزين يعني تلفيق كهنه و نو، كه در اغلب اشعار او ديده مي‌شود، در شعر «باغ من» علاوه بر آشنايي‌زدايي، نمودِ زيبا‌شناختي ديگري هم پيدا كرده است، چون همان‌طور كه شعر «باغ من» تلفيقي است از واژگان كهنه و نو، باغ خزان‌زده هم تركيبي است از برگ‌هاي كهنه و رنگ‌هاي نو.<BR>6‌. گزارش شعر<BR>اكنون در اين بخش پس از نقل هر بند از شعر به گزارش آن مي‌پردازيم: <BR>بند اول:<BR>آسمانش را گرفته تنگ در آغوش<BR>ابر با آن پوستين سرد نمناكش<BR>باغ بي‌برگي، روز و شب تنهاست‌،<BR>با سكوت پاك غمناكش.<BR>ابر با آن پوستين سرد و نمناكي كه پوشيده، آسمان باغ را تنگ در آغوش گرفته است. باغ بي‌برگي با سكوت پاك و غمگينانة خود روز و شب تنهاست.<BR>بند دوم:<BR>ساز او باران ، سرودش باد<BR>جامه‌اش شولاي عرياني‌ست<BR>ور جز اينش جامه‌اي بايد،<BR>بافته بس شعلة زر تار پودش باد.<BR>(در بهار و تابستان مهمانان زيادي براي تفريح و تفرّج به باغ مي‌آمدند. ساز مي‌زدند و سرود مي‌خواندند و پرندگان نيز نغمه‌هاي شاد و دل‌انگيز سر مي‌دادند. ولي حالا هيچ كدام نيستند؛) در پاييز باران در باغ ساز مي‌زند و باد سرود مي‌خواند.<BR>(در بهار باغ جامه‌اي سبز با نقش‌هاي رنگارنگ و شاد پوشيده بود ولي) اكنون در پاييز باغ كاملا‌ً برهنه است و اگر جز برهنگي لباس ديگري لازم داشته باشد، باد از اشعه‌هاي زرين خورشيد (يا برگ‌هاي زرد) جامه‌اي زربافت بر قامت او پوشانده است.<BR>بند سوم:<BR>گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي‌خواهد،<BR>باغبان و رهگذاري نيست<BR>باغ نوميدان،<BR>چشم در راه بهاري نيست.<BR>هر گونه گل و گياه در هر جاي باغ برويد يا نرويد ديگر مهم نيست چون نه باغباني هست كه به آن‌ها رسيدگي كند و نه كسي براي تماشاي آن‌ها به باغ مي‌آيد. اين باغ را آن‌قدر نوميدي فرا گرفته كه ديگر حتي منتظر آمدن بهار هم نيست. (ديگر اميدي به آمدن بهار ندارد، چشم به راه بهار نيست.)<BR>بند چهارم: <BR>گر ز چشمش پرتوِ گرمي نمي‌تابد،<BR>ور به رويش برگِ لبخندي نمي‌رويد؛<BR>باغ بي‌برگي كه مي‌گويد كه زيبا نيست؟<BR>داستان از ميوه‌هاي سر به ‌گردون‌سايِ اينك خفته درتابوت پست خاك مي‌گويد.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>اگر چشمان باغ نور و فروغ و گرمايي ندارد و اگر برگ‌ها مثل لبخندي بر چهره‌ي باغ جلوه‌گر نمي‌شوند، با اين همه باغ بي‌برگي زيباست. او از سر‌گذشت ميوه‌هايي سخن مي‌گويد كه در تابستان بر بلنداي درختان سر به آسمان مي‌ساييدند ولي اكنون در اين پايين (‌در كف باغ) زير خاك آرميده‌اند.<BR>بند پنجم‌:<BR>باغ‌بي برگي<BR>خنده اش خوني است اشك‌آميز<BR>جاودان بر اسبِ يال‌افشانِ زردش مي‌چمد در آن<BR>پادشاه فصل‌ها، پاييز.<BR>باغ خزان‌زده به جاي آن لبخندهاي شاد و شيرين، اشك و خون بر چهره دارد و پاييز پادشاه فصل‌ها در حالي كه بر اسب يال‌افشان زردش سوار است به آرامي و به طور پيوسته در باغ مي‌گردد.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>7 . نمادهاي شعر<BR>بحث پيرامون عوامل اجتماعي‌، سياسي و فرهنگي عصر شاعر كه او را در خزان و زمستان روحي فرو برده مجال ديگري مي‌طلبد، اما عجالتاً به اين نكته اشاره مي‌شود كه شاعر اين باغ را رمز و نمادي از كل كشور گرفته و عنوان شعر را «باغ من» گذاشته تا سر‌نخ و كليدي باشد براي خوانندة هوشمندي كه از پوستة شعر به مغز آن راه مي‌يابد. از اين زاويه فضاي مملو از غم‌، نا‌اميدي، تنهايي و حسرتي كه در باغ سايه افكنده بيانگر اوضاع كشور در دو سه سالي است كه از كودتا مي‌گذرد6. بر اين اساس رمز‌گشايي شعر به قرار زير است:<BR>باغ‌: كشور‌، شهر و ديار، خانه <BR>باغبان‌: حامي‌، راهنما<BR>رهگذار‌: همراه، يار و ياور، هم‌رزم <BR>بهار‌: شكست استبداد‌، سقوط سلطنت، آزادي <BR>ميوه‌ها‌: مبارزان شهيد، آزادي‌خواهان زنداني<BR>پاييز‌: حكومت مستبد‌، خفقان‌، كشتار و خون‌ريزي<BR>اسب زرد‌: ارتش<BR>در متون سمبليك همواره دو يا چند طيف معنايي در كنار هم حضور دارند و هر چند اين حضورِ هم‌زمان با شدت و ضعف كم و بيش همراه است اما هيچ‌گاه اراده كردن يك معنا مستلزم نفي و طرد معاني ديگر نيست‌. در حقيقت دو عامل شرايط زماني و پسندِ خوانندگان باعث تقديم يا ترجيح يك معنا در دوره‌اي خاص مي‌شود و چون اين دو عامل پايدار نيستند، همواره و براي همگان دريافت‌هاي متفاوت از يك متن ادبي ممكن و متصور است.<BR>در شعر «باغ من» اخوان پاييز را در چند نما يا چند لاية معنايي7 به تماشا مي‌گذارد: <BR>اول پاييز با تمام زيبايي‌هايي كه به وسيلة تغيير رنگ و فضا در باغ مي‌آفريند‌؛ ابر پاييزي آسمان باغ را پوشانده است و در زمينش خلوتي پاك و معصومانه جريان دارد. تنهايي و سكوتش غم‌انگيز است. سكوتي كه گه‌گاه با بارش باران و يا وزش باد در هم مي‌ريزد. گويي باد و باران براي باغ ساز مي‌زنند و سرود مي‌خوانند تا در اين ايام عسرت اندكي از اندوه او بكاهند.<BR>نماي دوم پاييزي است كه باغ را از آنچه داشته محروم مي‌كند، برگ و بار و بهارش را مي‌گيرد‌، رهگذرانش را مي‌راند، ميوه‌هايش را مي‌ريزد وخنده‌اي تلخ، آميخته با اشك و خون بر چهره‌اش مي‌نشاند‌.<BR>سوم حكومت استبداد‌پيشه‌اي كه شادي و آزادي را از مردم گرفته و اصحاب فكر و قلم را به حبس‌، هجرت و هلاكت كشانده است‌. جامعه در سيطرة اين پاييز، كه هميشگي مي‌نمايد8 ، نشاط و بالندگي خود را از دست داده ‌است و در حسرت و حرمان روزگار مي‌گذراند.<BR>و نماي چهارم قابي است خالي كه تصويرش را خوانندگان ديگر ترسيم مي‌كنند... .<BR>در خاتمه و در نگاهي كلي مي‌توان گفت كه «باغ من» توصيف يك باغ خزان‌زده است كه دوران شكوه و شادماني آن به سر آمده و اكنون در سكوت معصومانة خويش «ياد ايام شكوه و فخر و عصمت‌» را كم‌كم از خاطر مي‌برد. «‌باغ بي‌برگي‌» حكايتي است درد‌ناك از پاييزي كه نمي‌رود و بهاري كه نمي‌آيد.</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>پي‌نوشت<BR>٭ عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي شهركرد.<BR>1 . هر سطر صرف نظر از تعداد واژگان آن يك مصراع محسوب شده.<BR>2. اين روش به اسلوب قافيه‌بندي چهار‌پاره شبيه است اگر چه ساختار كلي شعر چهار‌پاره نيست.<BR>3. انتخاب قافيه بر اساس نام شخص يا موضوعي خاص در كتب قدما «‌توسيم‌» خوانده شده و اخوان در « تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم‌» به مناسبتي به آن اشاره كرده است.<BR>4‌. حاجي قوام الدين حسن تمغاجي در دوران فرمانروايي خاندان اينجو محصل ماليات فارس و مدتي هم وزير شاه شيخ بود. حافظ ارادت تام و تمامي به او دارد.<BR>5. ناورد‌: نبرد<BR>6. «باغ‌ من» درخرداد 1335‌ سروده‌ شده؛ سه سال پس از كودتاي 28 مرداد‌. رخداد كودتا و شكست مخالفانِ سلطنت، يأس و بدبيني نسبت به آينده ‌را در اخوان و بسياري ديگر ايجاد كرد. «آخر شاهنامه» محصول همين سال‌هاي پس از كودتاست و روحية يأس و بدبيني در اكثر اشعار اين دفتر ديده مي‌شود. براي نمونه نگاه ‌‌‌كنيد به:<BR>پيغام (آبان 1336)، برف (1337)، قصيده (1337)، سركوه بلند (خرداد 1337)، مرثيه (مرداد 1337)، گفت‌وگو (شهريور1337)، جراحت (آذر 1337)، ساعت بزرگ (1337) و قاصدك (1338).<BR>7. در سال‌هاي پس از كودتا كه سركوب مخالفان شدت مي‌گيرد‌، اخوان و ديگر سرايندگان شعر نو حماسي به جاي زبان صريح سياسي از زباني سمبليك و نمادين بهره مي‌گيرند. اشعار زير حاصل اين تغيير تاكتيك است: زمستان (دي 1334)، چون‌سبوي‌تشنه (تير1335)، ميراث (تير 1335)، خزاني (آبان 1335)، بازگشت زاغان (بهمن1335) و آخرشاهنامه (مهر 1336) از دفترهاي زمستان و آخر شاهنامه، نيز قصيده تسلي و سلام (فروردين 1335 ) از دفتر ارغنون‌.<BR>8 . ... ليك بي‌مرگ است دقيانوس<BR>واي، واي، افسوس. (1/ ص 86)</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><FONT color=#33cc66>منابع:<BR>اخوان ثالث، مهدي. 1370‌، آخر شاهنامه، چ 10، تهران: مرواريد. <BR>ــــــــــــــــــ ، 1375‌، ارغنون، چ 10، تهران‌: مرواريد.<BR>ــــــــــــــــــ ، 1362، از اين اوستا، چ 6، تهران‌: مرواريد‌.<BR>‌ـــــــــــــــــ ، 1369، بدايع و بدعت‌ها‌، تهران‌: بزرگمهر. <BR>ـــــــــــــــــ ، 1370، زمستان‌، تهران‌: مرواريد‌.<BR>براهني، رضا. 1371. طلا در مس‌، تهران‌: ناشر نويسنده. <BR>حافظ، شمس‌الدين محمد. 1367، ديوان‌، به تصحيح محمد قزويني و قاسم غني، چ1، تهران : اساطير.<BR>خاقاني، افضل‌الدين بديل. 1368‌، ديوان‌، به تصحيح ضياء‌الدين سجادي، چ3 ، تهران : زوار‌. <BR>دستغيب‌، عبدالعلي. 1373، نگاهي به مهدي اخوان ثالث، تهران‌: مرواريد.<BR>سنايي، مجدود بن آدم. 1359‌‌، حديقه الحقيقه، به تصحيح محمد‌تقي مدرس رضوي، انتشارات دانشگاه تهران. <BR>شفيعي كدكني، محمدرضا. 1368‌، شاعر آينه‌ها ، چ 2‌، تهران‌: آگاه. <BR>قرايي‌، يدالله. 1370‌، چهل و چند سال با اميد‌، تهران‌: بزرگمهر. <BR>كاخي‌، مرتضي. 1370‌، باغ بي برگي‌، تهران‌: نشر ناشران.<BR>كسرايي، سياوش. 1378، از خونِ سياوش‌، تهران: سخن.<BR>محمدي آملي‌، محمد‌رضا. 1377‌، آواز چگور، تهران : نشر ثالث.</FONT> </P><br />
<P dir=ltr align=justify><BR><FONT color=#cccc00>In the Name of God<BR>The Garden of Leaflessness<BR>Hossein Khosravi Ph.D<BR>Abstract</FONT></P><br />
<P dir=ltr align=justify><FONT color=#cccc00>In this article one of the poems of Mehdi Akhavan Salles (1928-1990) titled as “My Garden “ is interpreted. This poem is one of the most eloquent pieces of works composed by Akhavan as far as novelty of images, new literary compounds, firm relationships between form and content ,and paradigmatic cohesiveness are concerned. It is perhaps the best memorial of the contemporary poetry in Iran.</FONT></P><br />
<P dir=ltr align=justify><FONT color=#cccc00>In this poem, "fall" is either the theme of the poem or the selective pattern of rhyme, the same as what is seen in "The Winter " the other work of Akhavan. From another view, the poem is full of simile, metaphor and new compounds which the poet has composed them with archaic terms that do not match today's language standards. The combination of old and new is the properties of poet's significant style.</FONT></P><br />
<P dir=ltr align=justify><FONT color=#cccc00>The writer, through the analysis of "My Garden" has also focused on the symbolic aspect of the poem. In this way, he has tried to explain various levels of meaning or numerous concepts existing in the poem.<BR>Key Words: rhyme, personification, simile, paradox, archaism, symbol</FONT> </P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff3300>چكيده<BR>در اين مقاله يكي از اشعار مهدي اخوان ثالث(1369ـ1307هـ .ش) به نام «باغ من» شرح و تفسير شده است. اين شعر از نظر تازگي تصاوير، تركيبات نو، پيوند استوار فرم و محتوا و انسجام در محور عمودي از شيواترين سروده‌هاي اخوان و بلكه از بهترين يادگارهاي شعر معاصر ايران است.<BR>در اين شعر پاييز هم موضوع شعر است و هم الگوي انتخاب قافيه؛ شبيه به آنچه در «زمستان» سرودة ديگر اخوان نيز ديده مي‌شود. از منظري ديگر اين شعر سرشار است از تشبيهات، استعارات و تركيبات تازه كه شاعر آن‌ها را با واژگان كهن و خارج از نُرم زبان امروزي در هم آميخته و اين آميزش نو و كهنه از ويژگي‌هاي سبك شخصي او به شمار مي‌رود.<BR>نگارنده در تحليل شعر «باغ من» به جنبة نمادين شعر اخوان هم توجه داشته و كوشيده است تا لايه‌هاي چندگانة معنايي يا مفاهيم متعددي را كه در اين شعر نهفته است آشكار سازد.<BR>واژگان كليدي:<BR>قافيه (كناري، مياني) تشخيص‌، تشبيه‌، پارادوكس‌، باستان‌گرايي‌، نماد</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>منبع:&nbsp; مجله شعر</P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>زيباترين شاخه براي پرندهnew</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000991.php" />
    <modified>2008-05-30T22:06:29Z</modified>
    <issued>2008-05-31T02:36:29+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.991</id>
    <created>2008-05-30T22:06:29Z</created>
    <summary type="text/plain"></summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>مقالات</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><FONT color=#33ff00>&nbsp;سيامك بهرام پرور</FONT>&nbsp;<BR>&nbsp;&nbsp;<BR>برای کشیدن یک پرنده1</P><br />
<P dir=rtl align=justify>باید اول قفسی کشید <BR>با دری باز <BR>و بعد <BR>چیزی ساده <BR>چیزی قشنگ <BR>چیزی به دردخور<BR>برای پرنده کشید<BR>و سپس <BR>بوم را به درخت تکیه باید داد <BR>در باغی <BR>در بیشه‌ای <BR>یا در جنگلی <BR>و پشت درخت پنهان باید شد <BR>چیزی نباید گفت <BR>حرکتی نباید کرد...<BR>گاه پرنده زود می‌آید <BR>و گاه سال‌ها به درازا می‌کشد <BR>تا پرنده تصمیم به آمدن بگیرد<BR>نومید نباید شد <BR>صبر باید کرد <BR>اگر لازم باشد سال‌ها صبر باید کرد<BR>دیر یا زود آمدن پرنده <BR>هیچ ربطی ندارد <BR>به اینکه تابلو خوب از آب درآید<BR>و زمانی که پرنده می‌رسد <BR>ـ اگر برسد ـ <BR>ژرف‌ترین سکوت را اختیار باید کرد <BR>صبر باید کرد که پرنده وارد قفس شود <BR>و وقتی وارد شد <BR>باید آرام <BR>با قلم‌مو در را بست<BR>و سپس <BR>میله‌ها را یکی‌یکی پاک باید کرد <BR>و مراقب بود <BR>که هیچ‌یک از پرهای پرنده دست نخورد<BR>آن‌گاه درختی باید کشید <BR>و زیباترین شاخه را <BR>برای پرنده برگزید <BR>و سبزی شاخسار و طراوت نسیم<BR>و طراوت آفتاب را باید کشید<BR>و نیز صدای جانوران علفزار را در گرمای تابستان<BR>و صبر باید کرد تا پرنده تصمیم به خواندن بگیرد <BR>اگر پرنده نخواند <BR>نشانه بدی‌ست <BR>نشانه آنکه تابلو بد است <BR>اما اگر بخواند نشانه خوبی‌ست <BR>نشانه آنکه می‌توانید تابلو را امضا کنید <BR>آن‌گاه آرام پری از پرنده می‌کنید <BR>و نامتان را در گوشه تابلو می‌نویسید.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>بی‌شک شعر نمادگرا و اصولاً هر پدیدة هنری نمادین قابلیت تأویل‌های بسیار دارد. بارها گفته شده است که اثر نمادین به آینه‌ای می‌ماند که هرکس تصویر خویش را در آن می‌بیند و لاجرم به تعداد خوانندگان، خوانش وجود خواهد داشت. این مسأله همان تأویل‌پذیری متن است که در هنر نمادگرا به بهترین وجه نمودار می‌شود. <BR>بدیهی‌ست که شعر «برای کشیدن یک پرنده» یک اثر نمادین است. در خوانشی که از این شعر دارم به هیچ‌وجه مدعی این نیستم که تمام آنچه می‌گویم درست همان است که شاعر می‌خواسته بگوید و اصولاً چنین ادعایی به همان اندازه که بی‌مبناست، بی‌فایده هم هست! در این نوشته قصد دارم خوانشی از این شعر ارائه کنم که اولاً توانایی تعمیم به کلیت واژگان شعر را داشته باشد و از سوی دیگر با آنچه از رویکردهای شاعرانه پره‌ور می‌شناسیم، در تضاد نباشد. به گفته دیگر بر این گمانم که خوانش ارائه‌شده، وحدت ارگانیک اثر را حفظ می‌کند و از سوی دیگر با کلیت آثار پره‌ور نیز همخوانی دارد.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>به گمان نگارنده، شعر «برای کشیدن یک پرنده» شرح ساخت یک اثر هنری و، اختصاصاً، شعر است. شاعر با استفاده از نمادهای کاملاً مرتبط و با خلق تصویر اولیه‌ای ساده که در ادامه آن را بسط می‌دهد، به شعری یکپارچه می‌رسد که علاوه بر زیبایی‌های بسیار، نگاه او را به مقوله هنر و اختصاصاً شعر آشکار می‌کند. <BR>بیایید شعر را دوباره و این بار سطربه‌سطر بخوانیم، با این توضیح که تأکید تحلیل من بر «شعر» خواهد بود درحالی‌که می‌شود این اثر را به تمامی هنرها، از ادبیات داستانی و موسیقی گرفته تا نقاشی و سینما، تعمیم داد.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>نخست اینکه به جای «پرنده» از این پس می‌گذاریم «شاعرانگی»؛ یا به عبارت آشناتر همان «آن» که حافظ نیز می‌گوید؛ و در نتیجه عنوان شعر این‌چنین قابل بازخوانی‌ست: <BR>شیوه سرایش یک شعر خوب یا فراچنگ آوری شعری که دارای «آن» شاعرانه باشد.</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR><BR>باید اول قفسی کشید <BR>با دری باز </P><br />
<P dir=rtl align=justify>قدم اول برای کسی که می‌خواهد شعر بگوید این است که تکلیفش را با قالب شعرش مشخص کند و آن را کاملاً بشناسد. بی‌شک قالب تنها این نیست که وزن داریم یا نداریم، غزل می‌گوییم یا مثنوی، سپید می‌گوییم یا نیمایی و...!<BR>اینجا مقصود همه آن چیزی‌ست که در زیر عنوان «فرم» یا «ساختار» قابل بررسی‌اند؛ اعم از ساختار درونی و بیرونی.<BR>نکته جالب اینجاست که این ساختار هرچند برای فراچنگ آوردن پرنده ناگزیر است اما قفس است!... محدودکننده است... و اصولاً خیلی چیز دلچسبی نیست... اما ناگزیر است!<BR>از طرف دیگر در قفس باید باز باشد تا پرنده توان داخل شدن را داشته باشد!... یعنی اینکه ساختار باید امکان ورود شاعرانگی مورد نظر را داشته باشد. هر لحظه شاعرانه‌ای، قفس و نیز دری درخور خود را می‌طلبد و آن‌کس که با قفس دربسته‌ای که اجازه ورود به پرنده نمی‌دهد به شکار بنشیند، لاجرم دست خالی باز خواهد گشت!<BR>و بعد: </P><br />
<P dir=rtl align=justify>...و بعد <BR>چیزی ساده <BR>چیزی قشنگ <BR>چیزی به دردخور<BR>برای پرنده کشید...</P><br />
<P dir=rtl align=justify>نکته دوم بعد از دام، دانه است!... باید چیزی باشد که این پرنده را هوایی ِ قفس کند!... چیزی که خوراک شاعرانگی باشد!... و این یعنی «مضمون» مناسب، «درون‌مایه درخور»، «کشفی هدفمند و اندیشمند» و... خلاصه حرفی، سخنی، چیزی، که به گفتنش بیرزد!!... یعنی اگر حرفی نداری، بی‌خیال شکار شو!... پرنده‌ها هیچ‌گاه به سمت تورهای خالی از خوراک، گیرم زیباترین و خوش‌بافت‌ترین و ابریشمین‌ترین تورهای جهان، نخواهند آمد!<BR>و جالب اینجاست که این خوراک هم، باید به درد پرنده بخورد نه کس دیگر!... مضمون هم باید به خلق شعر کمک کند نه اینکه «اصل» باشد!.... مضمون باید کمک کند تا به شکار شاعرانگی برویم نه اینکه چاله‌ای بشود تا شاعر در چاه بیفتد و پرنده را از یاد ببرد!...<BR>و سپس: </P><br />
<P dir=rtl align=justify>....و سپس <BR>بوم را به درخت تکیه باید داد <BR>در باغی <BR>در بیشه‌ای <BR>یا در جنگلی <BR>و پشت درخت پنهان باید شد...</P><br />
<P dir=rtl align=justify>این بند در حقیقت قدم سوم را در خود مستتر دارد. بوم، که عرصه خلق شاعرانگی‌ست و می‌شود آن را معادل ذوق و قریحه یا ذهن شاعر و چیزهایی از این دست گرفت، تکیه به درخت دارد و باغ و جنگل... یعنی طبیعت!... طبیعت تکیه‌گاه ذوق شاعر است و جایی که می‌توان در آن به شکار پرنده رفت!</P><br />
<P dir=rtl align=justify>... چیزی نباید گفت <BR>حرکتی نباید کرد...<BR>گاه پرنده زود می‌آید <BR>و گاه سال‌ها به درازا می‌کشد <BR>تا پرنده تصمیم به آمدن بگیرد ...</P><br />
<P dir=rtl align=justify>این بند آشکارا تأکید بر جوششی بودن هنر است و نه کوششی بودن آن، لااقل در زمینه الهام شاعرانه.... «اگر بخواهی چیزی بگویی» یا «حرکتی کنی» همه‌چیز خراب می‌شود و پرنده بی‌پرنده!... تلاش و جنب‌وجوش اینجا کاری از پیش نمی‌برد که اینجا صبر تنها راه چاره است... صبری که تا پایان شعر بسیار به آن اشاره می شود... صبری که بی‌پشتوانه نیست... ذوق هست، محتوا و درون‌مایه و اندیشه مناسب هست، توان ساختن ساختار درست هست، اما صبر هم باید باشد!... آمدن پرنده دست خودش است!... لحظه الهام شاعرانه را هیچ‌کس نمی‌داند!... ممکن است روزی پنج بار بیاید و گاه ممکن است پنج سال پیدایش نشود!!... صبر باید کرد! </P><br />
<P dir=rtl align=justify>نومید نباید شد <BR>صبر باید کرد <BR>اگر لازم باشد سال‌ها صبر باید کرد.<BR>دیر یا زود آمدن پرنده <BR>هیچ ربطی ندارد <BR>به اینکه تابلو خوب از آب درآید.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>چون همه پیش‌زمینه‌ها چنان‌که گفتیم درست است، نومیدی معنایی ندارد... جالب‌تر اینکه دیر و زود آمدن پرنده، ربطی به اعتبارش ندارد... می‌شود سال‌ها شعر نگفت و ناگهان با شکار سیمرغی، به شاهکار رسید!... و بدیهی‌ست که شکار یک سیمرغ به شکار هزار پرنده کاغذی بی‌آواز می‌ارزد! </P><br />
<P dir=rtl align=justify>... و زمانی که پرنده می‌رسد <BR>ـ اگر برسد ـ <BR>ژرف‌ترین سکوت را اختیار باید کرد <BR>صبر باید کرد که پرنده وارد قفس شود <BR>و وقتی وارد شد <BR>باید آرام <BR>با قلم‌مو در را بست...</P><br />
<P dir=rtl align=justify>و این بند چقدر ظریف و زیباست! «اگر برسد» چقدر هوشیارانه است!... یعنی اینکه آمدن این پرنده، شاعرانگی، دیر و زود دارد و البته سوخت و سوز هم!... یعنی اینکه حضور همه اسباب شاعری هم، اگرچه لازم است، اما، برای شکار شاعرانگی کافی نیست!... <BR>و حال که پرنده رسید «ژرف‌ترین سکوت» لازم است... تا حالا هم باید، ساکت می‌بودی و بی‌حرکت!... از اینجا به بعد هم! ... اگر دامت مناسب باشد و دانه‌ات، پرنده زیباترین و درست‌ترین ترانه‌ها را خواهد خواند!... هرگونه تلاش تو برای گفتن چیزی، سبب خواهد شد که پرنده را از دست بدهی و تمام!...<BR>و وقتی پرنده فراچنگ آمد تنها باید در قفس را بست... همین!... یعنی اینکه ساختارت را بر اندام شاعرانگی‌ات تراز باید کنی!... و این اولین حرکت پس از آن‌همه سکوت و سکون و صبر است!... از زمانی که پرنده به چنگ آمد فرایند کوششی شعر آغاز می‌شود و اولین قدم نیز ایجاد ساختار مناسب، یا حتی تغییرات ساختاری مناسب، برای حفظ پرنده، شاعرانگی‌ست. </P><br />
<P dir=rtl align=justify>و سپس <BR>میله‌ها را یکی‌یکی پاک باید کرد <BR>و مراقب بود <BR>که هیچ‌یک از پرهای پرنده دست نخورد. </P><br />
<P dir=rtl align=justify>این بند هم خیلی زیبا و در عین حال کاربردی‌ست... شاعر تأکید دارد که اینجا اصالت با پرنده است نه با قفس! ... میله‌ها، اجزای سازنده فرم، نباید دیده شوند!... فرم تنها باید پرنده را حفظ کند نه آنکه تصویر اسیری از آن ارائه دهد!... این پیرایش ساختار، تلاشی جدی‌ست برای اینکه نمود پرنده، شاعرانگی، افزون شود و در این راستا باید اکیداً مراقب بود که این تعدیل و تغییر و ایجاز و پیرایش، به ماهیت پرنده و پرهایش آسیبی نرساند.... تصحیح هرگز نباید شاعرانگی را دچار چالش کند.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>آن‌گاه درختی باید کشید <BR>و زیباترین شاخه را <BR>برای پرنده برگزید <BR>و سبزی شاخسار و طراوت نسیم،<BR>و طراوت آفتاب را باید کشید؛ <BR>و نیز صدای جانوران علفزار را در گرمای تابستان.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>قدم سوم در کوشش‌های پس از جوشش شعر، تصویرپردازی، رنگ‌آمیزی، خیال بخشی و زیباسازی‌ست!... جالب اینجاست که باز هم این تصاویر تکیه کامل به طبیعت دارد و به دنیایی که پرنده متعلق به آنجاست!... برای پرنده باید محیطی فراهم آورد که قفس برایش مثل بیرون از آن باشد تا بتواند به نغمه درآید...</P><br />
<P dir=rtl align=justify>و صبر باید کرد تا پرنده تصمیم به خواندن بگیرد <BR>اگر پرنده نخواند <BR>نشانه بدی‌ست <BR>نشانه آنکه تابلو بد است </P><br />
<P dir=rtl align=justify>و باز هم صبر!... و این بار چه صبری! که بار شکست کامل و پیروزی بی‌گفت‌وگو را به دوش می‌کشد!... پرنده باید بخواند و خواندنش این بار، لااقل فقط، به تصمیم خودش بستگی ندارد!... به این بستگی دارد که شما تصویرسازی مناسب کرده‌اید؟... ساختار خوب طراحی کرده‌اید؟!... آیا فضا را برای ظهور شاعرانگی مناسب کرده‌اید؟!... این تأکیدی مجدد بر این نکته است که اصالت با «شاعرانگی»ست نه هیچ‌چیز دیگر!... اگر دنیادنیا تصویر زیبا بسازی، اگر زیباترین و نامریی‌ترین قفس دنیا را خلق کنی، و هزارهزار اگر دیگر، و پرنده لالمانی بگیرد و جیک هم نزند یعنی کارت اشکال دارد!... نغمه‌خوانی پرنده را هم، مثل بسیاری از مدعیان، نمی‌شود بگویی فقط خودم شنیدم و همین بس است!!... نمی‌شود لاپوشانی کنی که: «ببین عجب قفسی ساختم! عجب دانه‌ای گذاشتم!...»، چون پرنده با نخواندنش تو را رسوا خواهد کرد!... و تازه همه این‌ها مال زمانی‌ست که پرنده اصولاً آمده باشد!... كه اگر نیامده باشد که... هیچ!!</P><br />
<P dir=rtl align=justify>اما اگر بخواند نشانه خوبی‌ست <BR>نشانه آنکه می‌توانید تابلو را امضا کنید <BR>آن‌گاه آرام پری از پرنده می‌کنید <BR>و نامتان را در گوشه تابلو می‌نویسید.</P><br />
<P dir=rtl align=justify><BR>و این یعنی تمام لذت سرایش برای یک شاعر!... آوازهای پرنده کوچک خوشبختی، به دنیای او هزار رنگ می‌زند و این یعنی موفقیت کامل!... و باز نکته‌ای اساسی و جالب!... فقط زحمت امضای کاری را به خود بدهید که همه این شرایط را دارد!... قفسی خوب، غذایی خوب، رنگ‌آمیزی خوب و مهم‌تر از همه پرنده‌ای که هست و، باز مهم‌تر از آن، می‌خواند!<BR>شیوه این امضای شاعرانه نیز حکایت جالبی دارد!... با پری از پرنده می‌توانید نامتان را بنویسید بر حاشیه اثر!... یعنی تنها و تنها به یمن حضور پرنده است که نام شما جاودانه خواهد شد!<BR>در پایان این تحلیل، یک نکته کلی دیگر نیز شایان ذکر است. هیچ پرنده‌ای، هیچ‌گاه و در هیچ قفسی و با هیچ آب و دانه‌ای، به زیبایی و زیباخوانی ِ پرندة آزاد نیست!... اما شنیدن صدای پرندة آزاد نه برای همه ممکن است، که گوش شکارچی/شاعری تیزگوش و تیزهوش را می‌خواهد، و نه همیشه امکان‌پذیر است.... لاجرم پرنده‌های قفسی محبوب‌اند... و این یعنی همان سخن هایدگر که می‌گوید: هر شاعری یک شعر ناسروده دارد که تمام زندگی‌اش وقف سرودن آن شعر ناسروده می‌شود و هر شعرش تلاشی‌ست برای رسیدن به آن شعر که همیشه ناسروده خواهد ماند... هر شعری که به شعر ناسروده نزدیک‌تر باشد اثری موفق‌تر خواهد بود.<BR>لذا این پرنده نیز در قفس شاعران کارآزموده‌تر و تواناتر و شاعرتر، به نغمه‌خوانی طبیعی خود نزدیک‌تر است هرچند هیچ‌گاه کاملاً منطبق با کمال نیست! که شعر مطلق، همیشه ناسروده خواهد ماند!</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;منبع:&nbsp; مجله شعر<BR></P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>نقد ساختگرا بر یک غزل حافظnew</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000990.php" />
    <modified>2008-05-30T20:53:49Z</modified>
    <issued>2008-05-31T01:23:49+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.990</id>
    <created>2008-05-30T20:53:49Z</created>
    <summary type="text/plain"></summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>نقد</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6600>‏" شورش بر خلاف گفتمان غالب "‏</FONT> </P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#33ff00>زهرا&nbsp; عبدی&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </FONT><FONT color=#33ff00>شاعر&nbsp; مجموعه شعر&nbsp;تازه&nbsp;&nbsp;چاپ شده ی&nbsp;&nbsp;&nbsp;<FONT color=#ff0000>&lt; تو&nbsp; با&nbsp; خرسِ&nbsp; سنگین تر از&nbsp; کوه رقصیده ای&gt;&nbsp;&nbsp;</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=center><IMG height=266 alt=tobakhrse.gif src="http://www.iranpoetry.com/archives/tobakhrse.gif" width=183 border=0></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#33ff00>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6699>منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن<BR>منم که دیده نیالودم به بد دیدن</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6699>وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم<BR>که در طریقت ما کافریست رنجیدن</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6699>به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات<BR>بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6699>مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست<BR>به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6699>به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب<BR>که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6699>به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه<BR>کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6699>عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس<BR>که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6699>ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب<BR>که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff6699>مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ<BR>که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>[حافظ شيرازي]</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify>متنی که پیش روست، متن شاعرانه ای است که سرشار از تقابل هاست. تقابل اصلی در متن، تقابل عشق حقیقی و زهد ریایی است که بیشتر تقابل های موجود در متن در خدمت این تقابل اصلی اند. <BR>لوی اشتراوس در مقام انسان شناسی ساختارگرا ، تخالف های دوتایی بنیادی را در بسیاری از اندیشه های بدوی کشف کرده بود؛ به عنوان مثال بلند و پست، روشن و تاریک و ... <BR>در این شعر نیز صف آرایی عجیبی از این تقابل ها می بینیم: <BR>&nbsp;صدای شاعر "منی " ست عاشق پیشه در تقابل با "تویی" که زهد ریایی را برگزیده ای : "منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن/ منم که دیده نیالودم به بد دیدن". <BR>کلماتی که در این جدول تقابل ها در ردیف "من عاشق" قرار می گیرند، عبارتند از: "وفا" که در تقابل با "بی وفایی" است. که در خدمت تقابل اصلی&nbsp; یعنی تقابل عشق و زهد ریایی قرارمی گیرد. <BR>"وفا" که از آن ِ"عشق" است و"بی وفایی" از آن ِ ریاکار:" وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم/ که در طریقت ما کافریست رنجیدن". <BR>&nbsp;"رنجیدن" در تقابل با "آسایش"، که "رنجیدن" از آن ِ عاشق است و "آسایش" حقیر زندگی روزمره از آن ِ زاهد ریاکار: <BR>" که در طریقت ما کافری ست رنجیدن" <BR>"راه نجات " در تقابل با "گمراهی"، که نتیجه ی عاشقی ِ بی چشم داشت است و "گمراهی" عاقبت زندگی ریاکارانه برگزیدن: "به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات/ بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن". <BR>"عیب پوشی" در تقابل با&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; "پرده دری "، که عاشق ِ صاحب کرامت ِ عاشقی به آن مزین است و زاهد ریاکار ، کاری جز پرده دری ندارد که در واقع تضمین زندگی حقیرش است. <BR>"خودپرستی"یا "خودخواهی" در تقابل با "فروتنی" است که زاهد ریاکار به خاطر دچار بودن به خودپرستی است که دیگری می آزارد و پرده دری می کند، اما عاشق از خود گام بیرون نهاده است،پس همه معشوق شده است و خودی نمانده است که در برابر عشق عرض اندام نماید. <BR>"میکده" در تقابل با "مجلس وعظ" است. از آنجا که "می" در محور جانشینی ، استعاره از عشق است و وجه شبه که در هر دو "ازخود بیخود شدن" است حذف شده است. پس در محور جانشینی،"می"به جای "عشق" نشسته است، پس عاشق "میکده " را به جای "مجلس وعظ زاهد" بر می گزیند تا از خود پرستیدن رهایی یابد. که ویژگی مهم عشق رهایی از خود است و جایی در وجود برای دیگری در نظر گرفتن است. عاشق؛ ابدیت فعال است و زاهد؛ منفعل تاریخ ِ مصرف دار است. <BR>"شنیدن" در تقابل با " نشنیدن" است. عاشق به وعظ زاهد که قرار گرفتن در گفتمان مسلط و ایدئولوژی تحمیل شده است، وقعی نمی نهد. پس هرگز صدای او را نمی شنود و نمی خواهد که بشنود. <BR>چنان که ذکر شد ، تقابل اصلی در این شعر ، تقابل میان عشق ِ بی ریا و زهد ریایی است ، که این مفهوم از دل تقابل و تنش، با هماهنگی زیبایی گره خورده است. هماهنگی میان عشق و عناصرش که در تقابل با نیروی بازدارنده ی گفتمان غالب است. <BR>این تقابل حتی در وزن شعر نیز به چشم می خورد. وزن شعر از دو رکن" ت َ تن ت َ تن"و " ت َ ت َ تن تن" به تناوب تشکیل شده است که خود مفهوم تقابل میان دو مفهوم اصلی در شعر را در فضای موسیقیایی تاکید می کند. <BR>و اما اتحاد"دال" و"مدلول" را تولد نشانه در متن نامیده اند و معناآفرینی، برقراری رابطه بین نشانه هاست. <BR>تاکید بر عاشقی گزیدن، نشانه ای است در متن که از اتحاد دال هایی چون :"وفا"،"رنجش"،"راه نجات"، "کشش"،"عارض خوبان" ، " جام می" و ... با مدلول هایی چون: "در راه عشق صبوری کردن" ، "ایمان به پایان خوش عشق داشتن" ،&nbsp; "جاذبه ی راه و روش عاشقی" ، "دریافتن زیبایی هستی" ، گره می خورد. <BR>&nbsp;متن با کنار هم نشاندن این نشانه ها بر" شیوه ی عاشقی برگزیدن " تاکید می ورزد. <BR>کارکرد نشانه ها در متن همه تقبیح زهد عوام فریبانه و تشویق عشق ورزیدن است."جام می"، "میکده"، "ساقی" در محور هم نشینی، مجاز از شراب نابی است که این شراب نادر در محور جانشینی، استعاره ازعشق است.عشقی که در تقابل اصلی با گفتمان غالب و مسلط جامعه است و مهم ترین نشانه ای است که در متن از اتحاد دال ها و مدلول ها حاصل شده است. <BR>اما وزن شعر که ریتمیک و از ارکان متناوب&nbsp; تشکیل شده است بر فضای غنایی اثر تاثیر دلنشینی نهاده است. <BR>از نظر ساختاری قافیه که در آن اختلاف معنا بر پایه ی همسانی آوایی، شکل گرفته است، بسیار هوشمندانه به کار گرفته شده است. قافیه مصدر فعل است که وجه امری در ان مستتر است. <BR>&nbsp;در این متن، شاعر از ده کلمه در قافیه استفاده کرده است که نیمی از آن ها امر به انجام کار و نیمی دیگر به انجام ندادن کاری است... که قافیه نیزدراین متن شاعرانه در خدمت مفهوم تقابل اصلی در متن است. <BR>تمامی افعال امر مثبت، در خدمت مفهوم توصیه به تجربه عاشقی است: "عشق ورزیدن"، "گردیدن گرد رخ زیبای یار" و ...&nbsp; و افعال بازدارنده نیز نشانه هایی هستند که کارکرد آن ها "نفی طریقی جز عشق برگزیدن" و "نفی ریاکاری " است: <BR>"خراب کردن نقش خود پرستیدن"،"کافری ست رنجیدن"،"وعظ بی عملان را نشنیدن"،"دست زهد فروشان را نبوسیدن" و... <BR>چنان که گفته آمد ساختار اصلی در این متن بر اساس تقابل میان عشق ناب و بی ریای انسانی با نفاق و ریای زهد فروشانه است که در واقع الگوی تکرارشونده در متن است. <BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;</P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>مهرداد فلاح</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000955.php" />
    <modified>2008-05-12T04:38:37Z</modified>
    <issued>2008-05-12T09:08:37+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.955</id>
    <created>2008-05-12T04:38:37Z</created>
    <summary type="text/plain">
مهرداد فلاح</summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>معرفي شاعر</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P><IMG height=337 alt=falah.jpg src="http://www.iranpoetry.com/archives/falah.jpg" width=244 border=0></P><br />
<P><FONT color=#ff3300>مهرداد فلاح</FONT></P><br />
<P>&nbsp;و زبانم مي‌سوزد<BR>&nbsp;<BR>نمي‌شود كه شكستن چيزي را ببيني و دم نزني<BR>البته كسي را بدنام نمي‌كنم<BR>و به هر كه بخواهد راست بگويد گوش مي‌دهم<BR>و زبانم مي‌سوزد به حالِ كسي كه مي‌خواسته و نگفته<BR>و نگاهم از بگو مگوي دهان‌ها و ليوان‌ها<BR>زخم برداشته...<BR>&nbsp;<BR>مي‌دانم!<BR>اين لقمه<BR>گلوگير است<BR>&nbsp;<BR>&nbsp;<BR>2) مسلخ<BR>&nbsp;<BR>چه آسان<BR>چه بي خيال<BR>تو را از پا مي‌اندازند<BR>&nbsp;<BR>چاله‌هايي كه دهان به دهان<BR>عميق‌تر و<BR>خياباني كه چراغ به چراغ<BR>پيچ به پيچ<BR>ميدان به ميدان<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بيشتر كج مي‌شود<BR>&nbsp;<BR>نق نق نان و تيك تاك دم به دم كوب ثانيه‌ها<BR>حباب واژه‌ها و تيله‌ي درون چشم‌ها<BR>و زباني كه دروغ است اما<BR>تيغه اي برّا دارد<BR>&nbsp;<BR>آري<BR>چه ساده<BR>چه تلخ&nbsp; تورا پوست مي‌كنند<BR>&nbsp;<BR>&nbsp;<BR>3) حالا كه نمي توانيد...<BR>&nbsp;<BR>&nbsp;<BR>حالا كه نمي‌توانيد آسمان را پايين بياوريد<BR>نمي‌گويم دست برداريد<BR>لطف كنيد كمي آرام‌تر<BR>&nbsp;<BR>آن بالا<BR>پژواكِ عجيبي دارد<BR>و در اين جا<BR>مي‌دانيد كه<BR>كافي‌ست يكي به خشم بيايد<BR>عربده‌اي بكشد<BR>و زبانم لال<BR>اين نردبان بلند را <BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بياندازد<BR>&nbsp;<BR>&nbsp;<BR>4) همين است<BR>&nbsp;<BR>سر آخر بايد بپذيريم كه فرشته‌ي مطرود<BR>همان تبعيدي قديمي ست<BR>كافي‌ست بگذاريم آينه هم حرفش را بزند<BR>&nbsp;<BR>همين است<BR>كسي براي عقده گشايي<BR>شعر اساطيري زيبايي سروده<BR>كه كوه‌ها<BR>دهان به دهان<BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تكرارش مي‌كنند<BR>&nbsp;<BR>يك شعر<BR>گيرم چنين بلند<BR>براي يك شاعر كافي نيست<BR>بايد سيب تازه‌اي بسرايم<BR>&nbsp;</P><br />
<P>&nbsp;</P></p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>شازده احتجابnew</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.iranpoetry.com/archives/000988.php" />
    <modified>2008-04-25T09:29:06Z</modified>
    <issued>2008-04-25T13:59:06+03:00</issued>
    <id>tag:www.iranpoetry.com,2008://9.988</id>
    <created>2008-04-25T09:29:06Z</created>
    <summary type="text/plain"></summary>
    <author>
      <name>محمدزاده</name>
      <url>www.iranpoetry.com</url>
      <email>iranpoetry@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>نقد</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.iranpoetry.com/">
      
      <![CDATA[<p><P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>نقد اسطوره ای( یونگی ) بر رمان&nbsp; " شازده احتجاب "</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#00ff00>زهرا&nbsp; عبدی</FONT></P><br />
<P dir=rtl align=justify><IMG height=338 alt=shazde.jpg src="http://www.iranpoetry.com/archives/shazde.jpg" width=200 border=0></P><br />
<P dir=rtl align=justify>&nbsp;رمان شازده احتجاب یک واکاوی&nbsp; عمیق در فرهنگ&nbsp; و تاریخ دست خورده ی این مرزوبوم است.این رمان منشور عجیبی است که از هر منظری که با آن مواجه شوی به چشم انداز جدیدی دست می یابی .</P><br />
<P dir=rtl align=justify>شاید داروی چند لایه بودن که نه ، هزار لایه بودن این فرهنگ پیچ در پیچ ما واکاوی هایی از این دست باشد. فرهنگی که در کمال شگفتی چنان متناقض عمل می کند که تو نمی دانی این عملکرد حاصل تاثیر کدام لایه ی پنهانی بود. مانند دستی که بدون اراده ی تو بر صورت کسی سیلی می زند و تو را چنان شرمنده می کند که ...</P><br />
<P dir=rtl align=justify>اما برای دیگران که در این فرهنگ زندگی نمی کنند باور این که این دست&nbsp; ازلایه ای پنهان فرمان می گیرد که ما را بدان دسترسی نیست بسیار دشوار است.این رمان از این جهت بسیار قابل تامل است که به ما فرصت می دهد تا به لایه های عمیق تری از این فرهنگ هزار تو نفوذ کنیم و طعم ناخودآگاه جمعی خود را تجربه کنیم. علت انتخاب&nbsp; منظر نقد اسطوره ای یونگی&nbsp; بر این نوشته نیز می تواند این باشد ، اگرچه این متن قابلیت های فراوانی برای بررسی های متعدد ، از نظرگاه های متعدد دارد. شاید با خواندن این متن جواب این&nbsp; سوال که در انتخابات های ما معمولا چه اتفاقی می افتد که گروه کثیری به یک باره چنین متناقض عمل می کنند ، را به دست آوریم!!؟؟؟&nbsp;&nbsp; <BR>&nbsp;</P><br />
<P dir=rtl align=justify><FONT color=#ff9900>سفر به گردش احوال</FONT> </P><br />
<P dir=rtl align=justify>رمان شازده احتجاب یک سفر است. سفر گروهی شخصیت هایی که پیچیدگی های شخصیتی و روحی آنها از رابطه ها و سنت ها و تاریخ پیچیده و هزارتوی ایرانی، ناشی می شود. آن بخشی از تاریخ که دوران بارداری اش چنان سپری می شود که به هنگام زادن ، جنین ناقص است که بر زمین می ریزد.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>اما الگوی سفر در این داستان دو جنبه دارد. بخشی از آن&nbsp; خواننده است که سهمی از آن ناخودآگاه جمعی را دارد، از یک نقطه سفر خود را شروع&nbsp; می کند و به همان نقطه باز می گردد،اما با تغییری شگرف در معرفت خویش از آن ناخودآگاه جمعی . شازده، فخرالنساء و...به نوعی بازیگران&nbsp; ناخودآگاه جمعی ما هستند. اما جنبه ی&nbsp; دیگر سفر ، به شازده و دیگر شخصیت های داستان باز می گردد. الگوی سفر شازده ، سفری است از معصومیت به تجربه و در این راه دچار “initiation” می شود. سفر از معصومیتی که از همان ابتدای کودکی مورد سوءاستفاده قرار می گیرد و منیره خاتون جزء اولین تجربه های این گذار است. این سفر قربانی نیز دارد. فخری، فخرالنساء و شازده از قربانیان این سفر هستند. قربانی تاریخ نوشته شده ای که به نوعی سرنوشت آنان را رقم می زند. فخرالنساء در کارکرد دوگانه ی خویش در داستان ، در جایی شخصیت اغواگر زیبایی است که در نهایت باعث هلاکت شازده می شود و در جایی دیگر آنیمای وجود شازده است. فخرالنسای کنونی که به نوعی در وجود فخری هم به تصویر کشیده می شود، بخش ویران گر اوست و فخرالنسای گذشته نیمه ی گمشده ی شازده است&nbsp; که سعی می کند در فخری بازسازی اش کند. سیلان ذهن و پس و پیش شدن زمان داستان هم&nbsp; به همین علت است زیرا شازده به دنبال آنیما (فخرالنسای گذشته)در حال و گذشته سفر می کند. داستان بن بست عظیمی است . هر حرکتی به نقطه ی شروع باز می گردد و دور باطلی است.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>شازده نمی تواند فخرالنسا را ترک کند، چون بخش گمشده ی وجود اوست و عاشقش است. از طرفی نمی تواند با او باشد ،چون او تبدیل به آن بخشی از تاریخ شده است که شازده از آن فراری است.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>نیمه ی تاریک (shadow) فخرالنسا و شازده ، همان تاریخی است که چون لکه ی سیاهی بر دامان توری سپید فخرالنسا نشسته است و او برای رهایی از این بخش به فرافکنی متوسل می شود و تنفر حاصل از آن را نصیب شازده می کند. او را در معرض تهمت چندزنی و صیغه و... قرار می دهد تا بتواند از شرّ آن بخش تیره خلاص شود و شازده هم همین کار را با فخری می کند.</P><br />
<P dir=rtl align=justify>اما در نماد پردازی ، لباس سفید فخرالنسا به موتیفی تبدیل می شود که شاید بتوان آنرا لباس سفید قربانی دانست . اشاره به عدد هفت و هم سن وسالی شراب و دوران نامزدی حکایت از آن دارد که این عشق دوران بلوغ خود را طی کرده ، اما به مقصد نرسیده است و چون میوه ای کال در شاخه گندیده است و تمام این داستان دست و&nbsp; پازدنی سهمناک در گردابی تیره است. گردابی که خواننده ی داستان نیز در همان بخش ناخودآگاه جمعی در سرگیجه ی حاصل از آن شریک است. <BR></P></p>]]>
    </content>
  </entry>

</feed>