دوشنبه 10 اسفندماه 83/10 خبر
نوزدهمین شب های شعر عاشورا در شیراز برگزار می شود
شیراز، خبرگزاری سینا - محمد حسین نیکوپور
دبیر مراسم "نوزدهمین شب های شعر عاشورا" گفت: این مراسم از روز دوازدهم اسفندماه جاری با حضور شاعران سراسر کشور در شیراز آغاز به کار می کند.
"احد ده بزرگی" افزود: شب های شعر عاشورا حرکتی مردمی است که از سوی عده ای مخلص و ارداتمند به خاندان عصمت و طهارت پایه ریزی شده است.
وی موضوع شب های شعر عاشورای امسال را شخصیت حضرت رباب (ع)، همسر حضرت امام حسین (ع) و ام وهب عنوان کرد و افزود: جهت آشنایی شاعران با شخصیت های موفق، پیش از این کتابی با عنوان سایه نشین آفتاب آماده و به دست شاعران سراسر کشور رسیده تا آنها با زوایای مختلف زندگی و شخصیت این دو بانوی بزرگوار آشنا شوند .
دبیر نوزدهمین شب های شعر عاشورا با اشاره به آغاز این برنامه با زیارت حرم حضرت شاهچراغ (ع) و ادامه آن تا چهاردهم اسفند ماه گفت: جلسات عمومی شب های شعر عاشورا در روزهای دوازدهم و سیزدهم اسفند از ساعت 19 همراه با قرائت حدیث شریف کسا در تالار حافظ برگزار و همزمان با مراسم، عصر شعر دانشجو و طلبه در تالار فجر کوی ارم دانشگاه شیراز با حضور شاعران دانشجو و طلبه سراسر کشور برگزار می شود.
ده بزرگی از جمله ویژگی های شب های شعر عاشورا را اجرای چند برنامه هنری همزمان عنوان و تشریح کرد: بر این اساس هر روز از ساعت 30/16 در محوطه بیرونی مجموعه فرهنگی و هنری حافظ مراسم تعزیه برگزار و همزمان با شب شعر ، برای نخستین بار در کشور ، تکیه نقاشی کودک و نوجوان برپا خواهد شد.
علاوه بر این، نخستین همایش نگارش شعارهای عاشورایی با حضور خوشنویسان شیرازی برگزار می شود.
دبیر شب های شعر عاشورا خاطر نشان کرد:در کنار جلسات شعرخوانی، نشست های پژوهشی و تخصصی پیرامون عاشورا و ادبیات عاشورایی و جلسات سخنرانی و سوگواری با حضور برجستگان عرصه ادبیات و معارف شیعی و مداحان کشور برگزار می شود.
یادآور می شود : نوزدهمین شب های شعر عاشورا با همکاری حوزه هنری فارس شهرداری شیراز و اداره کل فرهنگ و ارشاد ، اسلامی برگزار می شود.
مراسم بزرگداشت"فروغ فرخزاد" با تاخيربرگزار شد/
رضا براهني: فروغ اولين زني است كه بر عليه نظام مردم سالار شوريد
پوران فرخزاد: ويژگي بارز شعرهاي فروغ صميمت عريان اوست
عنايت سميعي: شاعر عصر مدرن به آغاز فصل سرد نيز معتقد است
تهران- خبرگزاري كار ايران
مراسم بزرگداشت"فروغ فرخزاد" با دو هفته تاخير در انتشارات ايران جام با حضور تعداد بيشماري از شاعران نامدار، هنرمندان عرصه موسيقي، سينما، تئاتر و تلويزيون برگزار شد.
به گزارش خبرنگار ادبي ايلنا، مراسم بزرگداشت فروغ فرخزاد با سرود" ايايران" و پيام دكتر رضا براهني كه از كانادا به اين مراسم ارسال كرده بود آغاز شد. براهني در اين پيام تاكيد كرده: فروغ فرخزاد اولين زني است كه بر عليه نظام مرد سالار شوريد و بر مناسبات مرد سالارانه خانواده تاخت. فروغ سعي كرد كه خودش را قيد و بند روابطي كه بر جامعه مرد سالاري كه بر مبناي تاريخ مذكر شكل گرفته آزاد, و راهي مردانه براي خويش پيدا كند.
هم چنين در ادامه اين پيام براهني به تاثير فروغ فرخزاد به شعر معاصر ايران اشاره كرده و فروغ را يكي از شاعران نو پرداز معاصر دانست كه بر بسياري از شاعران هم دوران و دورههاي بعد ازخودتاثير گذاشته است. حتي او خود را نيز متاثراز فروغ دانست.
براهني در ادامه اين پيام با اشاره به اقبالي كه پس از مرگ نصيب فروغ شد, يادآور شد: فروغ تنها شاعري بود كه مرگش تاثير شگرفي در معرفي و شهرت او داشت و اين موضوع را نميتوان به هيچ وجه ناديده گرفت.
هم چنين در ادامه اين مراسم كاميار عابدي درباره تاثير خصوصيات شعري فروغ و نفوذ كلام او بر شاعران پس از خود سخن گفت و در ادامه تعدادي از سرودههاي پروين اعتصامي را با فروغ مقايسه كرد.
در ادامه اين مراسم دكتر سيما وزيرنيا زبانشناس و پژوهشگر با اشاره به زنانگي در شعر فروغ فرخزادگفت: زبان شعر فروغ بسيار ساده و روان است و او ميتواند با اين زبان به راحتي با مخاطب ارتباط برقرار كند.
وي در ادامه با اشاره به ذهن هندسي فروغ گفت: شكل هندسي ذهن او شبيه به مثلثي است كه بُعدهاي آن را"زندگي","عشق"و"مرگ" تشكيل ميدهند, عشق و زندگي در واقع مكمل هم هستند و هم چنين جاودانگي يكي ديگر از تمهاي شعر فروغ است.
در ادامه اين مراسم" غلامحسين سالمي" سوگ سروده سهراب سپهري را كه براي فروغ سردوه بود خواند و پس از آن پوران فرخزاد با اشاره به تعدادي از اشعار فروغ كه درگذر زمان مهجور ماندهاند گفت: اين شعرها بيشتر مورد توجه تعدادي از منتقدان آثار فروغ قرار گرفتهاست و براي كشف ديدگاه زندگي يك شاعر بايد به تمام ابعاد شعري او توجه كرد.
وي در ادامه افزود: فروغ شاعري است كه خودش را در شعرش عريان ميكند, ويژگي بارز شعرهاي فروغ صميمت عريان اوست. فروغ اولين زني است كه تصوير مردي را كه دوست ميداشت در شعرش ترسيم كرد .البته در تاريخ ادبيات ما مردها نيز جرات ترسيم چهره معشوق خود را در شعرشان نداشتهاند.
فرخزاد با اشاره به تاريخ ادبيات ايران كه بيشتر شاعران مرد"شاهد باز" بودهاند افزود: بيشتر شاعران مرد شاهد باز بودهاند و ردپاي معشوق زن در شعرشان كم رنگ است. شاعران عارف نيز معتقد به جنس كامل بودند و زن را شايسته ستايش و عشق ورزي نميدانستند.
وي در ادامه سخنان خود يادآور شد: شاملو نيز از ميان شاعران مرد، تنها شاعري است كه تصوير معشوقاش را در شعرش ترسيم كردهاست. از معشوق شاعران ديگر در شعرشان تنها نامي به ميان آمدهاست.
در ادامه اين مراسم" عنايت سميعي" با اشاره به شعر" ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد"گفت: شاه واژه اين شعر زمان است و فروغ در اين شعر از مقوله زمان استفاده كاركردي چند گانهاي كردهاست. زمان در شعر فروغ هم گذشته را در بر ميگيرد و هم به حال و آينده توجه دارد. زمان دروني در شعر فروغ از جهتي با بيزماني و از جهتي نيز با زمان تقويم در ارتباط است.
وي در ادامه گفت: در شعر" ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد" زمان از گذشته به آينده مرتبط ميشود, او در اين شعر جنبههاي مختلف زمان را واكاويي كردهاست. زمان را در دستهاي يگانهترين يار ويران ميكند و از دستهاي سيماني حرف ميزند.
اين پژوهشگر ويژگي ديگر شعر فروغ را نوع نگاه او دانست و گفت: در شعر فروغ نگاه از انديشه سرچشمه ميگيرد و نوع نگاه و ديدن از ديدگاه او متفاوت است. شاعر در ساعت چهار از خواب روزمرگي بيدار ميشود و اين ساعت مقارن با دستهاي يار يگانه است. زمان معشوق را به خودآگاهي رساندهاست. اما معشوق در اين لحظه تنها ميخواهد با شاعر همزاد پنداري كند.
سميعي در ادامه گفت: فروغ در اين شعر به نوعي به خودآگاهي و پيش گويي دست يافتهاست و به رغم اين كه در كنار يار يگانه لحظات خوشي را سپري كردهاست، اما از او موجودي اثيري نميسازد؛ يار شاعر مثل معشوق شاملو آيدا نيست.
وي در ادامه گفت: معشوق شاعر در اين شعر به زمان آگاهي دست نيافتهاست، پس بايد زير چرخهاي زمان له شود. شاعر عصر مدرن ديگر به جاي اين كه مانند عصر كلاسيك صرفا آتش را پاس بدارد بلكه به" آغاز فصل سرد "نيز معتقد است وآن را پاس ميدارد.
سميعي در پايان سخنان خود گفت: شعر "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد" از حيث ساختار در چهار حوزه معنايي شكل گرفته است برخي معتقدند كه شعرهاي فروغ ضد ساختار هستند ولي فروغ ساختار شعرش را از خلاف آمد متداول ميسازد.
در ادامه اين مراسم غلامحسين سالمي سوگ سرودي از "اخوان ثالث "را خواند و پس از آن ناهيد كبيري شعر بلندي را براي حاضران خواند و پس از آن "اسدالله امرايي "مترجم، شعري از فروغ را به زبان انگليسي كه توسط يكي از شاعران دو رگه ترجمه شدهبودخواند.
گفتني است در ادامه اين مراسم" فريده رازي" داستان نويس با اشاره به جنبهاي از شعر فروغ كه از نظر او تا به امروز از سوي منتقدان پنهان ماندهاست اشاره كرد وگفت: عرفان در شعر فروغ موج ميزند ولي متاسفانه روي اين موضوع تا به امروزي كاري صورت نگرفتهاست.
در ادامه اين مراسم" مريم خراساني " گفت: تعاريف كليشهاي از شعر فروغ، تاويلهاي مسلط مردانه با اين تعريف كه شخصيت هويت و شعر فروغ از مجموعههاي شعري اوليه اش "اسير"،" ديوار"،"عصيان" تا "تولدي ديگر" و "ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد "تكامل يافته و فروغ با "تولدي ديگر" از نو متولد شدهاست, آن هم تحت تاثير (معشوق مرد ادبي و فرهنگي)، مانع خوانشهاي مبتكرانه و خلاقانه و آزادي شعرهاي فروغ و دريافتها و حسهاي تازه از اشعار او ميشود.
وي در ادامه تصريح كرد: روايت صميمي زنانه از دنياي درون و بيرون، خود زندگي نوشتهايي كه از طريق آنها شاعر، نويسنده و دنياي آنان را ميشناسيم، ويژگي بسياري از آثار زمان است كه به رغم مردان نه ادبيات كه دفترچه خاطرات محسوب ميشوند.
خراساني در ادامه گفت: شعر فروغ روايت زندگي دروني و بيروني او از" اسير" تا" ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد" رمان بلند سراسر زندگياش از كودكي نوجواني تا سيسالگي اوست كه با شيوه سيال ذهن و درهم ريختن زمانها و مراكز متعدد روايتي و تكثر معناهايي روايت شدهاست.
هم چنين در ادامه اين مراسم سوگ سرودم .آزاد براي فروغ توسط غلامحسين سالمي قرائت شد و پس از آن "علي شاه مولوي" به شعر خواني پرداخت پس از ان "ايليا ديانوش" با اشاره به مرگ فروغ گفت: مرگ فروع تاثير منحصر به فردي در مطرح شدن و معرفي شعر فروغ در ميان اقشار جامعه داشته. با اينكه مرگ فروغ مثل مرگ بسياري از شاعران و نويسندگان مشكوك نيست و او مثل هدايت خودكشي نكردهاست ولي از معدود شاعراني است كه مرگش نيز در شهرتاش تاثير مثبت گذاشتهاست.
هم چنين در ادامه مراسم محمود معتقدي گفت: اصولا در چشم اندازهاي شعر، فروغ حس حادثه و فرافكني قلمروهاي واقعه را به رفتارهاي اجتماعي انسان معاصر و درگير با زمانه خود پيوند ميزد و در اين ميان تصوير سهم فرواني را دارد.
وي در ادامه با اشاره به مجموعه شعرهاي"ديوار"،" اسير"،" عصيان" كه خاستگاهي تراژيك و پر از موقعيتهاي تراژيك و گاه با صحنه رمانتيك دارند, گفت: :در اين مجموعهها بوي عشق و ناكامي به مشام ميرسد. وقوع حادثههاي انساني را به گونهاي آشنا و كمي ابتدايي مطرح ميكند كه به لحاظ سرنوشت تاريخي و زباني كه در اختيار داشت از چهارچوب شناخته شده شعر كلاسيك فراتر نميرود.
شاعر مجموعه" عشق هم چنان ميتازد" در ادامه گفت: فروغ در آن سالها كه در فضاهايي كاملا محدود و كلاسيك گام ميزد توانست با گستاخي هر چه تمام بسياري از زوايايي ذهن مخاطب را به سمت نوعي شورش و آگاهي بكشاند اما همه اين كوششها از آن جهان بيني عرصههاي واقعه به علت نگرش تاريخي دو ر و دورتر مينمود.
وي در ادامه گفت: دستمايه شعر فروغ در تولدي ديگر زندگي انسان مدرن است كه ابزار كار او قرار گرفتهاند. او در اين شعرها مرزهاي حركت را شكست و جريان جديدي را در شعرش پديد آورد.
گفتني است در پايان اين مراسم "حسين صفاري دوست" چند شعر براي شاعران قرائت كرد.
پايان پيام
اطلاعیه ای برای دومین همایش ترجمه ادبی در ایران
تهران، خبرگزاری سینا
دومین همایش ترجمه ادبی در ایران، روزهای 6 و 7 مهر ماه 1384در شهر مشهد برگزار می شود.
به گزارش سینا، دکتر علی خزاعی فر دبیر این همایش در اطلاعیه ای اهداف آن را تشریح کرد.
در این اطلاعیه آمده است: « بین ترجمه ادبی و تالیف ادبی پیوند جند جانبه وجود دارد. یکی از ابعاد اساسی این پیوند رابطه بین زبان ترجمه ادبی و زبان تالیف ادبی است. بین این دو زبان که از یکدیگر تاثیر می پذیرند، به ناچار فاصله ای وجود دارد، اما میزان این فاصله تابع عوامل مختلفی است. از جمله این عوامل عبارتند از مترجم، منتقد، پیشینیه ادبی جامعه، سواد و فرهنگ خواننده و از همه مهم تر دیدگاه های نظری نسبت به ترجمه. »
در ادامه اطلاعیه نیز آمده است: « درایران فاصله ای که بین زبان تالیف و زبان ترجمه وجود دارد تاحدی غیرعادی است زیرا مترجمان عموما از منظر متن اصلی به زبان ترجمه می نگرند و در جدال میان زبان فارسی و زبان متن مبدا که در عرصه ترجمه رخ می دهد، جانب زبان متن مبدا را می گیرند. اگر بپذیریم که ترجمه ادبی ماهیت ادبی دارد وبه زبانی دیگر و برای مخاطبی دیگر نوشته می شود، بیشتر می توانیم از قابلیت ها و توان زبان فارسی در ترجمه ادبی بهره بگریم. بدین ترتیب مسایل ترجمه ادبی نه فقط دغدغه مترجمان ادبی بلکه دغدغه کسانی است که با تالیف ادبی و از آن مهم تر با زبان فارسی سروکار دارند. »
در پایان اطلاعیه نیز آمده است: « موضوع بحث اتفاقی است که درخلال ترجمه برای زبان فارسی رخ می دهد . در دومین همایش ترجمه ادبی درایران امید داریم از نظریات مترجمان منتقدان نویسندگان و استادان زبان و ادبیات فارسی بهره مند شویم. »
این همایش را گروه زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه فردوسی مشهد با همکاری دانشگاه امام رضا برگزار می کند.
علاقه مندان به شرکت در این همایش می توانند با شماره تلفن8430730-0511 تماس حاصل نمایند.
از آسمان سبز تا دري به خانهي خورشيد، با «سلمان هراتي»
شعرهاي معترضترين شاعر و شاعرترين معترض، در بلنديهاي شهسوار فرياد ميشود سرويس: / فرهنگ و ادب - ادبيات /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
مراسم بزرگداشت سلمان هراتي ـ شاعر معاصر ـ چهارشنبهي هفتهي جاري در تنكابن برگزار ميشود.
به گزارش ايسنا، عشرت مقصودنژاد ـ معاون فرهنگي ادارهكل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان مازندران ـ در اينباره گفت: مراسم نكوداشت سلمان هراتي كه دوازدهمين برنامه از سلسله نكوداشتهاي بزرگان و اهالي فرهنگ و ادب بههمت دكتر محمدجواد حقشناس است، در نخستين روز از پنجمين جشنوارهي شعر علوي، از ساعت 15 روز چهارشنبه 12 اسفندماه جاري در مجتمع فرهنگي رشد تنكابن، زادگاه اين شاعر فقيد مازني، برگزار خواهد شد.
وي افزود: در اين برنامه، شاعران، منتقدان، مترجمان و اهالي فرهنگي از سراسر كشور، همچون قيصر امينپور، سهيل محمودي، محمدعلي محمدي ريحان، ساعد باقري، محمدرضا عبدالملكيان، عليرضا قزوه، پرويز بيگي حبيبآبادي، فاطمه راكعي، عبدالجبار كاكايي، محمدجواد محقق، مصطفي عليپور، م. مؤيد، بهروز ياسمي، محمدحسين جعفريان، حميدرضا شكارسري، عبدالرضا رضايينيا، صادق رحماني، موسي بيدج، ناصر فيض، افشين علا، محسن احمدي، اسماعيل اميني، سعيد بيابانكي، محمدسعيد ميرزايي، هادي سعيدي كياسري، محمد رمضاني فرخاني، ايرج قنبري، شهرام مقدسي، محمد وليزاده و عليرضا بهرامي حضور مييابند.
مقصودنژاد ادامه داد: در جريان اين برنامه، يادنامهي سلمان هراتي با عنوان «گل چه پايان قشنگي دارد!» ـ دوازدهمين شماره از سري ”كتاب ديگر” كه زير نظر دكتر محمدجواد حقشناس و توسط نشر داستانسرا منتشر ميشود ـ توزيع خواهد شد. در اين يادنامهي 414 صفحهيي، علاوه بر زندگينامهي سلمان هراتي از زبان خودش، داستان و مطالبي از او و گزينه شعرهايش، نوشتهها و نقدهايي از همسر سلمان هراتي، رابعه و رسول هراتي، زندهياد محمد هراتي، قيصر امينپور، زندهياد سيدحسن حسيني، سايه اقتصادينيا، اسماعيل اميني، عليرضا بهرامي، سعيد بيابانكي، پرويز بيگي حبيبآبادي، صادق رحماني، مهدي رضازاده، عبدالرضا رضايينيا، مجيد زماني اصل، ضياءالدين شفيعي، حميدرضا شكارسري، افشين علا، عليرضا قزوه، مسعود عليا، محمدكاظم عليپور، تيمور غلامي، محمدكاظم كاظمي، عبدالجبار كاكايي، محمدجواد محقق، محمدعلي محمدي ريحان، سهيل محمودي، م. مؤيد، روحالله مهديپور عمراني، اكبر ميرجعفري، سينا ميرزايي، يوسفعلي ميرشكاك و تيرداد نصري، شعرهايي از محمدحسين جعفريان، محسن احمدي و... و نيز ترجمههايي از شعرهاي سلمان هراتي به زبانهاي كردي، عربي و آذري، درج شده است.
سلمان هراتي در اول فروردينماه سال 1338 در تنكابن به دنيا آمد. شعر گفتن را از 17 سالگي، در سال 1355 آغاز كرد و دوره شاعرياش بيش از 10 سال طول نكشيد، چراكه در نهم آبانماه سال 1365 درحاليكه براي تدريس به يكي از روستاهاي اطراف ميرفت، در اثر تصادفي دلخراش، ديده از جهان فروبست.
از اين شاعر معاصر، آثاري چون ”از اين ستاره تا آن ستاره” ، ”از آسمان سبز” ، ”دري به خانهي خورشيد” ، ”گزيدهي ادبيات معاصر (2)” و ”شعرهاي سلمان هراتي” منتشر شده است.
[عكس پيوستشده به خبر (از چپ به راست: قيصر امينپور، سلمان هراتي و حسن حسيني)، توسط دكتر امينپور در اختيار ايسنا قرار گرفته است.]
انتهاي پيام
فرزانه كرمپور:
نوعي بيبندوباري و ازهمگسيختگي در شعر امروز ما ديده ميشود
بيشتر نويسندگانمان از اجتماع خود شناخت كافي ندارند سرويس: / فرهنگ و ادب - ادبيات /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
فرزانه كرمپور معتقد است: مورد استقبال قرار نگرفتن شعر در جامعه ما به ساختار جامعه ارتباطي ندارد، چنانكه رمان هم در جامعه امروز ما مورد استقبال قرار نميگيرد.
اين داستاننويس در گفتوگويي با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، درباره جايگاه رمان و شعر در جوامع مدرن و صنعتي متذكر شد: استقبال از اين هنرها و جايگاهشان در جامعه به ساختار جامعه ربطي ندارد، كما اينكه در دورهاي، شعر يك مرتبه در جامعه ما رشد كرد و در همين جامعه شهري، فروغ، اخوان و شاملو با استقبال زياد مردم مواجه شدند. پس پيدا كردن مخاطب مربوط به اين نيست كه جامعه شهري يا صنعتي است.
او در ادامه يادآور شد: در اروپا و آمريكا هم اگر از شعر اقبال نميكنند، شايد به اين خاطر است كه مضامين چندان جذابيتي برايشان ندارد، چون آنها در فرم به حد كافي پيشرفت كردهاند.
كرمپور در همين زمينه عنوان كرد: اما در كشور ما بعد از انقلاب در شعر جوانان نوعي بيبندوباري و ازهمگسيختگي - هم در فرم و هم در مضمون - ديده ميشود و يك عامل مهم اين موضوع قطع ارتباط با نسل قبل و تسلط نداشتن به ادبيات قديم است.
او با بيان اينكه شاعران امروز ما نه به لحاظ مضون و نه فرم، نميتوانند با مخاطب ارتباط برقرار كنند، گفت: خيلي از شاعران امروز فكر ميكنند كارهاي مهم و جديدي انجام ميدهند، در صورتي كه اگر كسي با كار نسل قبل آشنا باشد ميبيند كه بسياري از اينها اصلا جديد نيست.
كرم پور سپس با اشاره به اينكه ظهور رمان در جوامع شهري اتفاق افتاده است، افزود: اما اينكه در جامعه ما از رمان اقبال نميشود، شايد دليلش اين است كه ما رمانهاي خوب نمينويسيم، درحاليكه كه بايد دنبال مضامين بكري باشيم، درباره مردم خود بنويسيم و از كار خارجيها تقليد نكنيم.
نويسنده رمان «نقطهي گريز» همچنين تصريح كرد: با نگاهي به رمانهاي خارجي متوجه ميشويم كه نويسنده چقدر به اجتماعش از لحاظ فرهنگي، تاريخي و حتا روانشناختي نزديك است و تسلط دارد، در حاليكه اكثر نويسندگان ما چنين تسلطي ندارند و درنتيجه خيلي حسي، خصوصي و غريزي مينويسند و نميتوانند با آدمهاي طيف وسيعي ارتباط برقرار كنند.
او ادامه داد: مساله تبليغ مراجع دولتي و حكومتي هم ديگر عامل مطرح نشدن رمان است، درواقع انگار نويسندگان يك طرف هستند و مراجعي كه به رسانههاي گروهي دسترسي دارند در طرف ديگر.
كرمپور كه مجموعه نقد «بازتاب» را به صورت مشترك با مهري بهفر براي چاپ آماده دارد، خاطرنشان كرد: در جوامع ديگر، نويسندگان شناخت بالايي از جامعه خود دارند و اكثرا در حد اساتيد دانشگاه هستند، درحاليكه اينجا نويسنده حتا حاضر نيست كارهاي ديگران را بخواند. درنتيجه در جامعهاي كه جوانان و نسل جديد به علت ارتباط با اينترنت در حال پيشرفت هستند، چطور يك نويسنده بدون داشتن تسلط به فرهنگي كه در كل دنيا جريان دارد و بدون خواندن رمانهاي مطرح ميتواند رماني بنويسد كه با استقبال مواجه شود؟!
انتهاي پيام
فرشته ساري:
بهخاطر تفاوت ساختار، نميتوان گفت كه رمان جاي شعر را گرفته است
شعر نو فارسي عرصههاي مدرنيزم و كمال را به شكل غني و گسترده طي كرده است سرويس: / فرهنگ و ادب - ادبيات /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
فرشته ساري معتقد است: بهخاطر تفاوت ساختار شعر و رمان نميتوانيم بگوييم در جامعه امروز، رمان جاي شعر را گرفته است.
اين شاعر و داستاننويس در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در باره اين اعتقاد كه رمان را متناسب زندگي مدرن ميداند و كاركرد گذشته شعر را براي آن قايل نيست، عنوان كرد: شعر به عنوان يك ژانر هنري كمترين وجوه مشترك را با رمان دارد، بنابراين قياس شعر با رمان به نظر من اشتباه است و ريشه اين اشتباه از آن جا ميآيد كه هر دوي اين هنرها به شكل مكتوب موجوديت مييابند، ولي به هم ربطي ندارند، كه بگوييم يكي جاي ديگري را گرفته است. اما به نقش هر يك جدا از هم در روزگار كنوني ميتوان پرداخت.
او در ادامه يادآور شد: در طول تاريخ تمدن بشر، هميشه يك يا دو هنر در صحنه اجتماع نقش مؤثري داشته و غالبتر بوده است، مثل معماري و مجسمهسازي و تئاتر در دوران باستان. در طول تاريخ بعضي از هنرها بنا بر ضرورتهايي بعدا پديد آمدهاند، مثل رمان كه عمر چنداني ندارد. يعني حداكثر چهار يا پنج قرن و يا سينما كه حدود يك قرن از عمر آن ميگذرد. شعر البته از قديميترين هنرها بوده است.
او همچنين متذكر شد: رمان، هنر جواني است كه هنوز در دوران شباب خود به سر ميبرد و ضرورت وجودياش همچنان مانند آغاز پيدايش آن پابرجاست و ضرورتهاي ديگري هم به آن اضافه شده است؛ اما مهمترين دليل پيدايش رمان، يعني سرگرمي (به معناي وسيع آن) همچنان قوي و پابرجاست.
او با بيان اينكه فرم رمان اين اجازه را ميدهد كه همه آدمهاي روي زمين به آن راه يابند و به غناي تجربه خواننده بيفزايند، افزود: خواننده موقع خواندن رمان يا داستان ميتواند بگويد اين داستان بدي است يا داستان خوبي است. اما شعر با همه قدمت خود هنوز تعريفناپذير و اثيري است و خواننده موقع خواندن حس ميكند اين شعر نيست يا اين شعر هست (تا بعدا بگويد خوب هست يا نيست). گرچه شعر براي مقابله با اشباع شدگي خود را از قيد و بندهاي بسياري رها كرد و بعدها با تداخل ساير ژانرهاي هنري در خود، سعي در گسترش فرم هنري خود داشته است، اما اغلب اوقات از ماهيت شعر بودن دور ميشود، يعني خواننده ديگر حس نميكند آنچه ميخواند شعر است، بلكه بيشتر با يك متن سر و كار دارد.
ساري در عين حال خاطرنشان كرد: داستان و رمان حتا وقتي تا سرحد تخريب ساختار خود پيش ميروند، باز هم رمان و داستان باقي ميمانند، ولي شعر وقتي به سوي تخريب خود گام برميدارد، از شعر بودنش چيزي به جا نميماند؛ جز يك متن. بنابراين به نظر من شعر و داستان را نبايد با هم قياس كرد، همان طور كه شعر و سينما را با هم مقايسه نميكنند (كه اتفاقا وجوه مشترك بيشتري با شعر دارد) و مثلا نميگويند سينما جاي شعر را گرفته است.
شاعر مجموعهي «روزها و نامهها» سپس خاطرنشان كرد: سرنوشت شعر در ايران و جهان غرب از بسياري جهات مشترك است. زيرا طي نيم قرن اخير، شعر نو فارسي، عرصههاي مدرنيزم و كمال را با گوناگوني بسيار و به شكل بسيار غني و گستردهاي طي كرده است. ولي يك تفاوت بسيار مهم وجود دارد: شعر ايران از فرصتها و حمايتهايي كه شعر غربي به دلايل گوناگون از آن برخوردار ميشود، محروم است، كه فقط به يك نمونه از اين فرصتها اشاره ميكنم.
وي ادامه داد: اگر مجله poet & writer را ديده باشيد، ميبيند كه حدودا 300 فرصت و جايزه هر سال از طريق دانشگاههاي آمريكا و انتشارات اين دانشگاهها و بنيادهاي فرهنگي براي شعر عرضه ميشود و هر شاعري ميتواند دستنوشتهاش را به يكي از اين 300 مركز بدهد كه در صورت برگزيده شدن، نه تنها با جايزهاي از او حمايت مادي و معنوي ميشود، بلكه كتاب شعرش را انتشارات دانشگاه چاپ و شعر او را معرفي و توصيه ميكنند. شما خود حديث مفصل بخوانيد از اين مجمل.
انتهاي پيام
«عصر شعر عاشورايي در موزه شهداء» برگزار ميشود
خبرگزاري فارس: همزمان با سومين كنگره فرهنگ و ادبيات شهادت «عصر شعر عاشورايي» در سالن اجتماعات موزه شهداء برگزار ميشود.
به گزارش خبرگزاري فارس به همت انجمن ادبي شاهد در حاشيه برگزاري كنگره فرهنگ و ادبيات شهادت و همزمان با سوگواري سيد و سالار شهيدان، عصر شعر عاشورايي با حضور شاعران كشوري در روز دوشنبه مورخ 10/12/1383 از ساعت 17 الي 19 در سالن اجتماعات موزه شهداء واقع در خيابان طالقاني، نبش خيابان شهيد موسوي برگزار ميشود.
انتهاي پيام/
”آيا زن يك دنده كم دارد يا مرد؟“ ناهيد توسلي آماده انتشار است
ويژهنامهي جوايز ادبيات داستاني ”نافه“ منتشر ميشود سرويس: / فرهنگ و ادب - كتاب /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
ناهيد توسلي يك كتاب آماده انتشار دارد و كتاب ”چرا خواب زن چپ است”ش هم به چاپ دوم رسيده است.
توسلي در اينباره به خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) گفت: ”آيا زن يك دنده كم دارد يا مرد؟” بازخواني دوباره داستان خلقت آدم و حوا است كه در متون مقدس (تورات، انجيل، قرآن و اوستا) آمده است. همچنين تطبيقي پيشتاريخي نيز درباره خلقت انسان در اساطير هند، چين، يونان، ايران و... در اينباره آوردهام.
وي يادآوري كرد: با قرائتي كه در تورات درباره خلقت انسان آورده شده برميآيد كه در هنگام خلقت از مرد دندهاي را برداشتيم و زن را آفريديم، پس اين مرد است كه يك دنده كم دارد. اما اينكه چرا در روند و چرخش تاريخي مفاهيم قلب و خوانشها دگرگون ميشود، مورد بحث و بررسي قرار گرفته است. البته من تنها از خلقت بازخواني انجام دادهام و به اين موضوع اعتقادي ندارم. اين كتاب قرار بود براي نمايشگاه كتاب منتشر شود؛ اما گمان ميكنم به آن زمان نرسد. چراكه هنوز معلوم نيست آنرا به دست كدام ناشر بسپارم.
مديرمسؤول نشريه ادبي نافه همچنين درباره شماره جديد اين مجله عنوان كرد: اين شماره نشريه ويژهنامه بررسي جوايز ادبيات داستاني است كه در آن از 50 يا 60 نويسنده، منتقد، مترجم و ناشر كه در هياتهاي داوري بودند يا كتابشان كانديدا شده و يا جايزه گرفته بود، سؤالي پرسيديم كه نظرشان راجع به ادبيات داستاني چيست؟ كه از اين ميان تنها 30 نفر حاضر به پاسخ گويي شدند و بقيه بنا به دلايلي كه از نظر ما موجه نبود، پاسخي ندادند؛ در حالي كه اين جوايز بايد شفاف باشد. در سرمقاله نيز اشاره كردهام كه بخشي از اين جوايز رابطهيي و بخشي ضابطهيي است.
وي زمان انتشار نشريه را تا آخر هفته جاري اعلام كرد.
توسلي همچنين از انتشار يك ويژهنامه زنان و يك ويژهنامه شعر خبر داد و اظهار داشت: ويژهنامه زنان به مناسبت هشتم مارس (روز جهاني زن) منتشر ميشود كه مربوط به مسايل تئوريك، نوشتار زنان با مقالات مختلف است كه اين ويژهنامه تا آخر اسفندماه منتشر خواهد شد. ويژهنامه شعر نيز تا پيش از عيد آماده انتشار خواهد بود؛ اما بعد از نوروز آن را چاپ ميكنيم.
انتهاي پيام
مراسم بزرگداشت صادق هدايت برگزار شد
«تجليل از هدايت، تجليل از ميراث ادبي ايران و جهان است» سرويس: / فرهنگ و ادب - ادبيات /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
مراسم بزرگداشت صادق هدايت و معرفي برگزيدگان مسابقه داستان كوتاهنويسي صادق هدايت عصر ديروز در خانه هنرمندان ايران برگزار شد.
به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، رامين جهانبگلو كه اجراي اين برنامه را عهدهدار بود، متذكر شد: تجليل از صادق هدايت، تجليل از يك نويسنده نيست، بلكه تجليل از يك ميراث است، ميراث ادبي ايران و جهان.
جواند مجابي نيز در سخناني درباره موقعيت نويسنده، گفت: در دوران كلاسيك هنرمندان تحت حمايت يك حامي مقتدر پادشاه و درباريان بودند كه از قرن 9 به بعد خانقاه و مريدان هم اضافه شد. اما در دورهاي وضعيت هنرمندان به گونهاي شد كه علاوه بر اينكه مردم به خاطر كم سوادي آنان را حمايت نميكردند، حكومتها هم نظارت دايمي خود را از طريق سانسور بر هنرمندان مستولي ميساختند؛ اينجا درگيري هنرمند با ميراث گذشته، با غرب، سانسور، مقاومت فرهنگ سنتي و قبيلهيي و هجوم رسانههاي هدايت شده ورطهاي بين موقعيت هنرمند با فضاي آرمانياش پديد آورد كه هيچ وقت پر نشد.
وي ادامه داد: اما امروز در آستانه مرحله سوم هستيم كه هنرمند از مقام پيامگزار پايين ميآيد و به نيرويي بين انواع نيروها تبديل ميشود. در اين دموكراسي بي بند و بار هر كس ميتواند وارد بازار كار شود و چه بخواهيم چه نخواهيم اين وضعيت كه داراي كميت فراوان و كيفيت پايين است، حكمفرما ميشود.
مجابي با بيان اينكه موقعيت نويسنده از مشروطه تا امروز چندان تغيير نكرده است، به خواندن بخشهايي از 82 نامه هدايت به شهيدنورايي پرداخت كه در آن، نويسنده به ترسيم موقعيت و روزگار خود پرداخته بود.
در ادامه ابوالحسن تهامي - دوبلور - بخشهايي از داستان «حاجي آقا»ي هدايت را براي حاضران خواند و گفت: اگر هدايت را آيينهدار جامعهاش بدانيم، كتاب «حاجيآقا» را بايد يكي از برجستهترين آثاري بدانيم كه به انعكاس وضعيت آن دوره و ايران در جنگ جهاني دوم ميپردازند.
در بخش معرفي برگزيدگان سومين دوره مسابقه داستان كوتاهنويسي صادق هدايت كه داوري آن را در مرحله اول ناهيد كبيري و هوشنگ عاشورزاده و در مرحله دوم اميرحسن چهلتن و محمد صنعتي بر عهده داشتند، چهلتن بيانيه هيات داوران را خواند. به گزارش ايسنا در اين بيانيه آمده بود: چند سالي است همه ما از افزايش چشمگير عناوين منتشر شده در عرصه داستان، از حضور مؤثر نسل تازهاي از نويسندگان و از تسهيل اخذ مجوز انتشار كتاب سخن ميگوييم، با اين همه ادبيات داستاني ما جز همان حاشيه باريك و ناامن بر زندگي انسان ايراني چيز ديگري نيست.
در ادامه تصريح شده بود: يك جريان همسطحسازي به شكل فعالانهاي در كار است تا ادبياتي كه براي دو مقوله زبان و مضمون - دوشادوش و مرتبط با هم - اهميت قايل است، با سكوت و اگر دستش رسيد يا جرات پيدا كرد، با تخطئه روبهرو شود و اين به چند شيوه و از چند سو در حال اجراست. مضمون را نبايد و نميتوان از داستان كنار گذاشت، همچنانكه نبايد زبان را به مايهاي براي تفنن تبديل كرد. آنان كه با زبان تفنن ميكنند، درحقيقت با داستان تفنن كردهاند و آنان كه به مضمون بياعتنايي نشان ميدهند، درحقيقت به داستان بياعتنايي نشان دادهاند و وقتي اين تفنن و بياعتنايي با سياستهاي رسمي فرهنگي همسو باشد، نتيجه البته روشن است.
در اين بيانيه همچنين با بيان اينكه اگر ادبيات ما را با واقعيت ترسناك خود، جامعه و جهان آشنا نكند، دروغ پيش پا افتادهاي بيش نيست، اضافه شده بود: برخي از رماننويسان خوب ما چنان شيفته شگردهاي اين تفنن زبانياند كه متوجه ضعف بزرگ تاليف آثارشان نميشوند. اگر نگاهها به آنسو است، اگر گرايشات ادبي غرب را تكيهگاه توجيهات خود ميكنيم، از شيوه برجستهترين نويسندگان زنده جهان، يعني يوسا، ماركز، كوندرا، گونترگراس، كوئتسيا، ساراماگو، توني ماريسون، ايزابل آلنده و ديگران ميانگين بگيريد و ببينيد به ميانگين رمانهايي كه در سالهاي اخير در حوزه زبان فارسي بر آن تاكيد كردهايم چقدر نزديك است؟
در عين تاكيد بر افت نسبي داستانها نسبت به دوره قبل، داوران اين نكات را نيز برشمرده بودند: داوران نهايي به علت ضعف كلي داستانهاي ارسالي فقط يك داستان را شايسته دريافت تنديس تشخيص دادهاند. نويسنده 70 درصد از داستانها آقايان و نويسنده 30 درصد بقيه خانمها بودهاند. صرف نظر از داستانهايي كه از افغانستان و تاجيكستان به مسابقه رسيد، 50 درصد داستانها از تهران و بقيه از ساير نقاط ايران به مسابقه ارسال شدهاند.
در 80 درصد از داستانهاي ارسالي، از مرگ، جدايي، ناكامي و نگونبختي صحبت به ميان آمده است.
به گزارش ايسنا، داستانهاي كوتاه «بنيآدم» نوشته حسن سلماني، «چند صفحه داستان بيضرر» نوشته افسانه نوري و «باز باران اگر ميباريد» نوشته بانوي افغان حميرا قادري لوح تقدير دريافت كردند و داستان كوتاه
« عبور و مرور» نوشته امير تاجالدين رياضي تنديس صادق هدايت را به خود اختصاص داد.
ميهن بهرامي كه به همراه جهانگير هدايت اهداي جوايز را بر عهده داشت، هدايت را از بزرگترين نويسندگان تاريخ ادبيات جهان دانست و افزود: هدايت منحصر به ما نيست، هر كس كه صاحب انديشه بزرگي باشد و بتواند آن را به بزرگ و فخامت عرضه كند متعلق به جامعه جهاني است.
او همچنين پيشنهاد ايجاد رشتهاي را داد كه هدايتشناسي بخشي از آن باشد و افزود: خوب است فردوسي و حافظشناسي ادامه پيدا كند تا نسلها طريق سعادتمند زيستن را ياد بگيرند.
جهانگير هدايت نيز در سخناني به ارايه گزارشي از فعاليتهاي دفتر صادق هدايت پرداخت و به پيگيري قضايي چاپ آثار نامعتبر هدايت توسط ديگر ناشران اشاره كرد.
در اين برنامه كه توسط خانواده هدايت و سايت سخن برگزار ميشد، افرادي چون سيمين بهبهاني، سيدعلي صالحي، عمران صلاحي، پرويز كلانتري و صديق تعريف نيز حضور داشتند.
انتهاي پيام
سومين دوره جايزه ادبی هدايت برگزار شد
بی بی سی
جايزه هدايت در دوره های قبلی در حوزه نقد، بررسی کتاب و مرور کتاب هم برگزيدگانی داشت، اما در اين دوره فقط به داستان کوتاه پرداخته شد
سومين دوره جايزه ادبی صادق هدايت با حضور بازماندگان او و جمعی از اهل ادب و فرهنگ عصر هشتم اسفند در تالار بتهوون خانه هنرمندان برگزار شد.
اين مراسم که در دو سال گذشته در سالروز تولد هدايت در بيست و هشتم بهمن برگزار می شد، امسال به دليل تقارن با عزاداری ماه محرم به اسفند ماه موکول شد.
رامين جهانبگلو، مجری مراسم در آغاز، آن را نه تجليل از يک نويسنده، بلکه تجليل از يک تفکر و جهان بينی دانست که "ما همه وارثان آنيم."
سپس جواد مجابی، نويسنده، سخنان کوتاهی درباره موقعيت صادق هدايت با نگاهی به نامه های او ادا کرد.
بعد ابوالحسن تهامی، دوبلور سرشناس، پس از سخنان کوتاهی درباره داستان حاج آقای هدايت، قسمت هايی از آن را اجرا کرد.
در اين مراسم امير حسن چهل تن يکی از داوران مرحله نهايی، بيانيه را قرائت و برگزيدگان را معرفی کرد.
امير تاج الدين رياضی برای داستان کوتاه عبور و مرور برنده تنديس صادق هدايت شد و حسن سلمانی برای داستان بنی آدم، افسانه نوری برای داستان کوتاه چند صفحه داستان بی ضرر و بانوی افغان حميرا قادری برای داستان باز باران اگر می باريد لوح تقدير دريافت داشتند.
داوران مرحله نخست ناهيد کبيری و هوشنگ عاشورزاده و داوران مرحله نهايی دکتر محمد صنعتی و امير حسن چهل تن بودند.
امير تاج الدين رياضی برای داستان کوتاه "عبور و مرور" برنده تنديس صادق هدايت شد
موقعيت نويسنده
دکتر مجابی در سخنان خود موقعيت نويسنده در ادبيات ايران را در سه مرحله بررسی کرد. او گفت در مرحله کلاسيک نويسنده و شاعر به دنبال حامی مقتدر بودند تا بتوانند کارشان را ادامه بدهند و اين حاميان معمولا شاه و درباريان بودند و از قرن ششم به بعد مريدان خانقاه ها هم به آنها اضافه شدند.
"مرحله دوم بعد از مشروطيت است که موقعيت جديدی با نويسندگانی مثل دهخدا، جمالزاده و هدايت و... پديد می آيد و ديگر حامی وجود ندارد و مخاطب وجود دارد. مردم از درون يک جامعه بسته سعی در حمايت هنرمند دارند، ولی به دليل نارسايی های اين جامعه، اين حمايت به طور درست انجام نمی گيرد. در اين مرحله، حکومت ها به عنوان کفيل مردم و کشور نظارت دايمی خود را از قبيل سانسور و سياست فرهنگی بر هنرمندان مستولی می کنند.
دکتر مجابی مرحله سوم را با نگاهی به وضعيت نويسنده و هنرمند در غرب، فرود هنرمند از جايگاه پيامگذار به سطح مردم و رسيدن به جايگاه يک توليد کننده دانست و گفت: تصور می کنم که چه ما بخواهيم و چه نخواهيم اين موقعيت جديد که کميت فراوان و کيفيت اندک و متلاشی شده در آن وجود دارد، بر فرهنگ ما چيره خواهد شد و قضيه بيشتر به طرف نوعی ابزارهای مدرن سمعی بصری پيش می رود تا امور مکتوب.
دکتر مجابی گفت که به گمان او از دوران مشروطيت به بعد موقعيت نويسنده و هنرمند ايرانی تغيير چندانی نکرده است و سپس قسمت هايی از نامه های صادق هدايت به شهيد نورايی را که در دهه بيست نوشته شده اند را برای اثبات اين تصور خود را خواند.
حميرا قادری، اهل افغانستان، از جمله سه نفری بود که لوح تقدير دريافت کرد
هدايت آينه دار زمانه خود
ابوالحسن تهامی نيز گفت اگر هدايت را آينه دار اجتماع روزگارش بدانيم، کتاب حاجی آقا را بايد يکی از نوشته های برجسته او به شمار آوريم.
اين کتاب بسياری از اجزای موزائيک اجتماع ايران در جنگ جهانی دوم را به زيبايی بازتاب می دهد. او قهرمان کتاب حاجی آقا را ضد قهرمانی که به هيچيک از صفات انسانی آراسته نيست، معرفی کرد و گفت هدايت در اين اثر نه به مثابه يک نويسنده، بلکه در جايگاه يک اصلاح طلب خير انديش ظاهر می شود.
بيانيه داوران نهايی
در بيانيه داوران نهايی آمده بود که از پانصد و ده داستان رسيده، بيست داستان به دور دوم راه يافت و قرار شد به نويسندگان دو داستان بهترين، تنديس هدايت و به نويسندگان سه داستان بعدی لوح تقدير اهدا شود؛ اما داوران نهايی به علت ضعف کلی داستان های ارسالی فقط يک داستان را شايسته دريافت تنديس تشخيص داده اند.
در بيانيه، داوران نهايی وضعيت موجود ادبيات و افزايش کمی نويسندگان و کتاب های منتشر شده را ناشی از حمايت های هدايت شده دولتی دانسته و تنها ادبيات را قادر به ادامه حيات کلمات دانسته و از مقابله وسايل ارتباط جمعی با تقويت شکل ابزاری - اداری زبان سخن گفته شده بود.
ابوالحسن تهامی بخش هايی از داستان حاجی آقای هدايت را اجرا کرد
در اين بيانيه به جريان همسطح سازی فعالی که بر عليه دو مقوله زبان و مضمون در حال اجراست اشاره شده و آمده است: ادبياتی که رسما بر آن تاکيد می شود دو جنس بيشتر ندارد. يا ادبياتی است که با رفتاری متفنن با زبان در خود بسته و محدود می ماند و ديگر ادبياتی که با زبانی ابتدايی و ساده و لاجرم قديمی قادر نيست عرصه داستان را از آشپزخانه يا دکان به درون فرد و از آنجا به اجتماع ببرد و ما را در درک پيچيدگی های انسان اين دوران و موقعيت او ياری کند.
داوران آثار اين دوره را در مقايسه با سال قبل دارای افت نسبی دانسته و نبود شايستگی های حرفه ای را از عوامل ضعف آنها عنوان کردند.
به گفته داوران، نويسنده هفتاد درصد از داستان ها مردان و سی درصد بقيه زنان بودند و در هشتاد درصد داستان های دريافت شده از مرگ و جدايی و ناکامی و نگون بختی سخن گفته شده بود.
جوايز توسط ميهن بهرامی به برگزيدگان اهدا شد. خانم بهرامی پس از اهدای جوايز گفت هرکس بتواند انديشه اش را به زيبايی بيان کند، متعلق به جهان است و براين اساس صادق هدايت به تاريخ ادبيات جهانيان تعلق دارد.
او گفت نعمتی بالاتر از تفکر وسيع نيست. انسان متفکر ممکن است زندگی راحت را تجربه نکند و استعداد و نيروی خلاقه اش تحت تاثير شرايط مجال بروز نيابد، اما سعادت داشتن فکر بزرگ را کسی نمی تواند از او بگيرد.
سپس جهانگير هدايت، برادرزاده و نماينده خانواده هدايت گزارشی کوتاه درباره اقدامات انجام شده دفتر هدايت به حاضران ارائه کرد و برای چندمين بار به انتشار آثار تحريف شده يا تغيير يافته هدايت اعتراض کرد و از انتشار تعدادی از آثار هدايت که نسخه های خطی آن در نزد خانواده هدايت است، خبر داد و اعلام کرد اين آثار از روی نسخه های دستنويس هدايت منتشر خواهد شد و کامل ترين نوشته های اوست.
البته او به تفاوت های احتمالی اين دستنويس ها با آثار موجود هدايت که در زمان زنده بودن او منتشر شده و تغييراتی که احتمالا هدايت در مرحله چاپ در نوشته هايش داده است، اشاره ای نکرد.
جايزه هدايت در صدمين سالگرد تولد او در سال ۸۱ توسط برادر زاده هدايت، جهانگير هدايت بنيان گذاشته شد. اين جايزه در دوره های قبلی در حوزه نقد، بررسی کتاب و مرور کتاب هم برگزيدگانی داشت، اما در اين دوره فقط به داستان کوتاه پرداخته شد.
اين مراسم با حمايت سايت سخن و حمايت مالی انتشارات معين برگزار شد.
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 08:30 PM | نظر بدين(0)
يکشنبه9 اسفند ماه 83/10 خبر
دكتر ميرجلالالدين كزازي در «پژواك» تاريخ ادب فارسي را مرور ميكند سرويس: / فرهنگ و هنر - راديو و تلويزيون /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و هنر - راديو و تلويزيون
«پژواك» برنامه ادبي از گروه ادبيات شبكهي راديويي فرهنگ است كه هر هفته به مدت 6 شب پخش ميشود.
به گزارش سرويس راديو ـ تلويزيون ايسنا ، اين برنامه هر شب به مدت 30 دقيقه از ساعت 21 از شبكهي راديويي فرهنگ پخش ميشود.
برنامهي «پژواك» به طور كلي مروري بر تاريخ ادب فارسي از آغاز تا دورهي بازگشت ادبي دارد و براي اين كه شنوندگان فرهيختهي اين برنامه استفاده كامل از اين برنامه ببرند شنبه شبها و دوشنبه شبها اختصاص به سيروتحول شعر فارسي داده شده است.
همچنين يكشنبه شبها مروري بر آثار منثور و جاودان ادب فارسي دارد، سهشنبه شبها از حماسه و حماسهسرايي و كلا از شاهنامهي فردوسي سخن گفته ميشود.
چهارشنبه شبها به موضوعي انتخابي در ادبيات فارسي اختصاص دارد و پنجشنبه شبها هم از عرفان و پيشتازان عرفان اسلامي سخن، به ميان ميآيد.
ضمنا علاوه بر كارشناسان مختلف، دكتر ميرجلالالدين كزازي استاد محقق تواناي كشورمان كارشناس ثابت برنامههاي ادبي پژواك هستند.
برنامه پژواك با توجه به مناسبتهاي گوناگون، برنامههاي ويژه نيز تهيه و تقديم شنوندگان با ذوق اين برنامه ميكند. از جمله اين كه در نظر دارد براي تعطيلات نوروزي برنامههاي ويژهاي را تهيه و پخش كند كه در اين برنامهها از نوروز در ادب فارسي و همچنين شاعران و نويسندگاني كه به نحوي دربارهي نوروز باستاني آثاري دارند و شعرهاي سرودهاند سخن گفته شود.
به گزارش ايسنا، تهيهكننده، نويسنده و سردبير اين برنامه سيد اسماعيل ميرنژاد است و فاطمه ركني،معصومه روح بخش، فرزان رابعي و حميدرضا مقدس همكاران ديگر اين برنامه هستند.
انتهاي پيام
فتحالله بينياز:
مسؤولان تصميمگيرنده به تبليغ و اشاعهي رمان گرايش ندارند
برخلاف اعتقاد بسياري از خارجيها، شعر همچنان جايگاه خود را دارد سرويس: / فرهنگ و ادب - ادبيات /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
به اعتقاد فتحالله بينياز، رمان هنوز نميتواند در جامعه ما جايگاه خود را داشته باشد.
اين منتقد و نويسنده در گفت و گويي با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، عنوان كرد: هر مكتوبي اگر با مؤلفههاي زبان خودش سازگاري داشته باشد، ميتواند در ميان مردم برد داشته باشد، از رويكرد افسانهيي در داستان گرفته تا رمانهاي پستمدرنيستي، مشروط بر اينكه خود جامعه به مرحلهي مدرنيستي رسيده باشد.
او مدرن شدن توامان حكومت و مردم را مستلزم مدرن شدن جامعه دانست و افزود: در جامعه خودمان اين گرايش را نميبينم و همچنان به رمانهاي عامه پسند با پايان بندي دلخوش كننده گرايش وجود دارد و از آن طرف هم خود مسؤولان تصميمگيرنده به تبليغ و اشاعه رمان گرايش ندارد.
او در ادامه متذكر شد: امروز مردم و حتا روشنفكران راهي به جز راه خود را قبول ندارند و حتا وقتي كتاب نويسندهاي نقد ميشود، به جاي تشكر، به منتقدش ميپرد. در اين جامعه اگر رمان در تيراژ دوهزارتايي متوقف ميشود، عادي است، اگر هم رمانهايي به چاپ بالا ميرسد، به خاطر اين است كه دلخوشي ميدهد و شخصيتي مطابق ميل عامه ميسازد. البته رمانهاي عامه پسند معيار نيستند و نميتوان با آنها گرايش جامعه به رمان را ارزيابي كرد.
بينياز سپس درباره جايگاه شعر در زندگي امروز و جامعه مدرن گفت: اعتقاد ندارم شعر نميتواند جايگاهي داشته باشد، البته بسياري از خارجيها ميگويند كه دوران شعر به سرآمده است، ولي ميبينيم شعر همچنان گفته و خوانده ميشود. وضعيت تئاتر هم به اين صورت است و سينما يا بازي فوتبال نميتواند جاي آن را پركند.
او در عين حال خاطرنشان كرد: در جوامع غربي، توجه به شعر خودشان كمتر است؛ ولي از اشعاري كه متضمن نوعي تفكر، غير از تفكر خودشان است، زياد استقبال ميشود. مثلا مولوي با چهار ترجمه در آمريكا با تيراژهاي چهارصد، پانصد هزارتايي يا خيام و عطار با تيراژهاي بالا چاپ ميشود و درواقع شعرهايي كه متضمن حالتي از عرفان و حقيقت جويي باشد، براي آنها جاذبه دارد.
بينياز سپس با اشاره به مخاطبان زياد رمان در جوامع غربي گفت: با ورق زدن مجلات غربي به مطرح بودن رمان در اين جوامع پي ميبريم، منتها باز توجه به رمانهاي پيچيده با لايههاي متعدد و بازي زباني كم است و به عنوان مثال جويس و وولف در مقايسه با همينگوي و كوندرا كمتر مخاطب دارند.
نويسنده رمان «اندوه رهگذران مرده» با تاكيد بر اينكه رمان روايت فرديت است، گفت: مدرنيسم دورهاي از تاريخ بشر است كه به فرديت از هر حيث بها ميدهد و به اين دليل خواننده امروز در زندگي مدرن شهري با علاقه به خواندن رمان ميپردازد كه حديث فرد است.
انتهاي پيام
مرتضي كاخي ـ داور بخش شعر جايزه كتاب سال:
سيستم جايزه دادن و كتاب سال انتخاب كردن سيستم نادرستي است سرويس: / فرهنگ و ادب - كتاب /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
حكايت حذف تكراري شعر در انتخاب كتاب سال، در دورهي بيستودوم، از حكايت حذف تكراري ادبيات داستاني اين انتخاب هم بدتر بود؛ گويا در مرحلهي يكچهارم نهايي داوري، آثاري از عمران صلاحي، منصور اوجي، نوذر پرنگ، محمدعلي بهمني، تقي پورنامداريان، حسين منزوي، محمدعلي سپانلو، مشفق كاشاني و پروين دولتآبادي حضور داشتهاند كه هيچكدام حتا به مرحلهي نيمهنهايي هم نرسيدند؛ چه رسد به آنكه در فهرست نهايي برگزيدگان، منتخبي داشته باشند.
مرتضي كاخي ـ يكي از داوران بخش شعر اين دوره جايزه كتاب سال ـ در اين زمينه به خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران گفت: در مرحله اول داوريها تعدادي از كتابهاي پرت و پلا كنار گذاشته شدند. به ما گفتند براي اينكه وقت داورها كمتر گرفته شود، اين كتابها را كنار گذاشتهايم؛ اما در عين حال گفتند كه اگر مايل باشيم آنها را ميتوانيم ببينيم.
وي ادامه داد: من در ميان داورها نهايي بودم؛ اما اينكه بعد از من هم توسط ارشاد بازبيني شده باشد را ديگر خودشان ميدانند.
او افزود: معتقدم سيستم جايزه دادن و كتاب سال انتخاب كردن سيستم نادرستي است. چون اگر كسي هم انتخاب شود، به حقش صدمه وارد شده است.
كاخي ادامه داد: در كتابهايي كه براي داوري به من دادند، وقتي دقت كردم، كتابي بود در حدود 40 يا 50 صفحه كه آخرين شعرهاي حسين منزوي را شامل ميشد كه چاپ نشده بودند و در سال 82 منتشر شدهاند. پيش خودم به عنوان يك فارسيزبان فكر كردم چطور ممكن است در زمينه شعر فارسي، يعني بالاترين و قديميترين هنرمان كه برجستهترين افراد را براي ما به ارمغان آورده است، چنين كتابي را كه تهمانده كارهاي منزوي است بهعنوان كتاب برگزيده شعر سال در كشوري مثل ايران با اين سابقه ادبيات و چند شاعر بزرگ جهاني معرفي كنم؟
وي با تاكيد بر اينكه سيستم انتخاب كتاب سال و جايزه دادن غلط است، يادآور شد: در يك سال فرض كنيد سايه يا شفيعي كدكني و بهبهاني و دولتآبادي و ديگران كتاب منتشر كنند كه در ميان آنها به طور تصادفي چند كتاب خوب پيدا ميشود كه يكي دو تايش شايسته است؛ اما حال در يك سال اين اتفاق نميافتد و هيچ كتابي چاپ نميشود و همانطور هم كه ميدانيد چند سال است كه ديگر ناشران كتاب شعر در نميآورند و بازار شعر سالهاست كساد شده است. ممكن است در اين ميان شاعران جواني با آثار خوبي هم باشند كه كسي مطلع نخواهد شد. پس نظام انتخاب كردن كتاب به اين شكل غلط است.
كاخي با بيان اينكه نظام جايزه كتاب سال چند اشكال دارد، گفت: اول اينكه مثلا جايزه نوبل را به يك كتاب نميدهند؛ بلكه آن كتاب موضوع قرار ميگيرد و هدف جايزه دادن به مجموعه آثار آن نويسنده يا شاعر است كه شامل آثار خوب مؤلف هم ميشود. اما اگر من به اين كتاب منزوي راي بدهم، يعني به ضعيفترين اثر منزوي راي دادهام و چطور ميتوان اينگونه روش را پذيرفت؟ پس جايزه ندادن به مجموعه آثار يك اشكال عمده دارد و اشكال مهمتر اينكه برخيها در اين جايزه يا شركت نميكنند، يا وزارت ارشاد اثرشان را وارد داوري نميكند.
به عنوان مثال شما كي در كتاب سال ديدهايد كه به هـ. الف سايه كه حداقل بهترين غزلسراي معاصر ماست و يا شفيعي كدكني با اثر «هزاره دوم آهوي كوهي» جايزه بدهند؟ ما هم در ميان آن آثار ناچاريم به عنوان بهترين كتاب، انتخابي كنيم. اشكال ديگر اين است كه شعري كه امروز بيشتر مورد توجه بخشي از جوانهاست، آن شعري نيست كه اگر يك داور بينظر شعر در يك نگاه جامعالاطراف براي تمام شعر معاصر فارسي بخواهد انتخاب كند، واقعا چنگي به دلش بزند.
وي يادآور شد: ولي متاسفانه به گونه زيادي اين افراد سر زبانها افتادهاند؛ چه توسط خودشان و چه مجامع ادبي و يا روزنامهنويسها.
داور جايزه كتاب سال در بخش شعر متذكر شد: بسياري از كساني كه نقد ادبي و كتاب يا شعر مينويسند برخيها را بيجهت بالا ميبرند و بيجهت برخيها را بر زمين ميزنند كه بيغرض هم نيستند. داور بايستي آدم شجاع و بيغرض بينظر و بينياز باشد و هر كدام از آن موارد وجود داشته باشد، داوري تحت تاثير قرار ميگيرد.
كاخي با اشاره به وضعيت نامطلوب معرفي شعر و ادبيات فارسي معاصر در برنامههاي راديويي و تلويزيوني خاطرنشان ساخت: وقتي اوضاع ادبي چنين باشد كه مجري برنامهاي كه مربوط به نيماست شعر نيما را اشتباه بخواند و همين افراد كه از نقد ادبي ادبيات باستان يا گذشته و معاصر فارسي نميدانند و فقط دنبال هياهوي مطبوعاتي هستند، عدهاي از جوانهاي بيگناه را هم به اشتباه مياندازند، چطور ميتوان يك كتاب شعر مناسب انتخاب كرد؟
مرتضي كاخي به ايسنا گفت: با وجود اين اوضاع يك كتاب را انتخاب كردم و آن كتاب خانم دولتآبادي بود. البته شعرهاي نويش چيزي نبود، چون اين كاره نيست؛ اما غزلهايش بهتر بود. پس پيش خودم گفتم كسي كه 80 سال عمر دارد و غزل هم ميگويد و غزلسراياني مثل بهبهاني و اخوان همه او را ميشناختهاند و برايش حرمت قايل بودهاند، ممكن است در گذشته بهتر از اين غزل گفته باشد؛ و الان كه آمده و كتابش را براي شركت در مسابقه گذاشتهاند ميشود لااقل براي گذشتهاش او را انتخاب كرد و مجموعه آثارش را در نظر داشت. پس حداقل بايد كتابي انتخاب شود كه اگر بينظير نيست، كمنظير باشد.
وي گفت: پس همان بهتر كه بگويند كتابي كه در خور باشد نبود. چه اشكال دارد؟ حداقل از اين بهتر است كه مثلا كتاب «سواحلي» اخوان را كه تهماندههاي شعر اوست انتخاب كنيم، بعد 50 سال ديگر ما را مسخره كنند كه چرا از «زمستان» و «آخر شاهنامه» گذشتهايم و به اين كتاب اخوان جايزه دادهايم؟! پس اگر بگوييم امسال قابل نبود، خب اين قابل فهمتر است. محمدعلي بهمني هم متاسفانه امسال شعرهاي نواش بود كه من نميپسنديدم؛ در حاليكه او غزلسراي درجه يكي است، حالا اين كتابش را داده بودند به دبيرخانه. يا خانمي به نام افسانه يغمايي كه غزلهاي خوبي داشت؛ اما اگر كساني مثل سايه در اين رده بودند، من به كتابي كه گفتم، نمره نميدادم.
اين پژوهشگر و سرويراستار گفت: وضع شعرمان مناسب نيست؛ چون شعر نو از سي و چند سال پيش به اين طرف پيشرفتي نكرده است. بعد از انقلاب هم چون انقلاب بهنوعي بازگشت به هويت ايراني و فرهنگ ملي بود، بنابراين توجه به شعر كلاسيك بيشتر ارايه شد؛ تا شعرهاي نو. بهنوعي شعر امروزي چون چندان صاحب انديشه نيست، زياد مورد توجه نيست و حالات عاطفي و شخصي در آن هست. بنابراين اگر جايزه نميبرد، به علت اين است كه شعر پريروزي و ديروزي ايران آمده و جايش را گرفته است.
انتهاي پيام
محمد قاسمزاده:
به حاشيه رفتن شعر در جامعهي امروز به نوع شعرهاي ارايهشده برميگردد
براي تفكر و رويايي با حقيقت زندگي، شعر را نميتوان كنار گذاشت سرويس: / فرهنگ و ادب - ادبيات /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
محمد قاسمزاده معتقد است: به حاشيه رفتن شعر در جوامع غربي در مقايسه با رمان به كليت شعر برنميگردد؛ بلكه به نوع شعرهايي كه عرضه ميشود مربوط است.
اين داستاننويس در گفتوگويي با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، درباره جايگاه رمان و شعر در زندگي مدرن و شهري متذكر شد: در فرانسه 40،50 سال قبل كه ساختار جامعه مدرن بود، اشعار شاعراني مثل آراگون و پرور با استقبال عام روبهرو ميشد، تا آنجا كه بر زبان مردم تاثير ميگذاشت؛ درواقع در آن جامعه كه حتا از جامعه امروز ما مدرنتر بود، شعر كاركرد و جايگاه بالايي داشت و علت اين بود كه شاعران ناگهان به سخنگويان عصر خود تبديل شدند، زبان و بيان متناسب با مسائل را پيدا كردند و توانستند با مخاطبان ارتباط برقرار كنند؛ درواقع مدرن بودن با شعر تناقضي نداشت.
او در ادامه تصريح كرد: اما شاعر امروز ما ميخواهد براساس نظريات ادبي شعر بگويد و از آنجا كه اين نظريات بر تفكر حاكم است، شعر به حاشيه رانده ميشود.
او همچنين درباره اعتقادي كه رمان را قالب متناسب زندگي امروز در جوامع صنعتي ميداند، گفت: كساني كه اين اعتقاد را مطرح ميكنند، به اين تعريف از رمان نظر دارند كه اساس واقعيت زندگي را مبناي كار خود قرار ميدهد و به زندگي خيلي نزديك است كه اين تعريف خيلي قديمي و متعلق به زماني است كه رمان ميخواست از رمانس جدا شود. در جامعه ايران هم اين تعريف به زماني برميگردد كه ميخواهيم از اميرارسلان نامدار وارد كتابهاي طالبوف و جمالزاده شويم كه به زندگي نزديكترند و خود به خود، رمان، زبان و بياني پيدا ميكند كه به درد زندگي امروز ميخورد؛ ولي آيا تمام رمانهاي دنيا اين گونهاند؟
قاسمزاده همچنين عنوان كرد: بعضي رمانها آن قدر حالت شعرگونه پيدا ميكنند كه از اين تعريف فرق بين رمان و رمانس فاصله ميگيرند. در كل اين طور نيست كه تمام رمانها به مسائل امروز بپردازد و شعر از زندگي امروز جدا باشد، چراكه مثلا شعري مانند «مرغ آمين» نيما خيلي به زندگي نزديك است
قاسمزاده جنبه سرگرمكنندگي رمان را از دلايل استنبال گستردهتر مخاطبان از آن دانست و تاكيد كرد: براي تفكر و رويارويي با حقيقت زندگي، شعر را نميتوان كنار گذاشت.
نويسنده رمان «شهر هشتم» همچنين يادآور شد: توجه به شعر دورهيي است. مثلا در قرن 18 به شعر توجه زيادي ميشود، در حاليكه از اواسط قرن 19 شعرمون بيتوجهي قرار ميگيرد و مجددا در اوايل و اواسط قرن 20 مطرح ميشود.
در ايران هم زماني كسروي ميگفت شعر مزخرف است و در دوره رضاشاه مردم به آن توجهي نداشتند، اما در دهه 40 و 50 شعر اوج گرفت و در دهه 60 فروكش كرد. حالا هم معتقدم شعر دوباره مورد توجه قرار خواهد گرفت، اما نه اين شعري كه اين روزها مطرح است.
قاسمزاده كه رمان «رقص در تاريكي» را زير چاپ دارد، افزود: ديد انتزاعي شاعران اروپايي كه بر شاعران ما هم تاثير گذاشت، شعر را به اين وضعيت كشانده و به حاشيه رانده است.
انتهاي پيام
محمد بهارلو:
شعر فارسي جايگاه محوري خود را در ادب و فرهنگ ايراني از دست داده است
به حاشيه رفتن شعر، به ناتواني آن در برابر الزامات زندگي معاصر مربوط است سرويس: / فرهنگ و ادب - ادبيات /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
محمد بهارلو معتقد است: در يكصد سال گذشته شعر فارسي جايگاه محوري يا مركزي خود را در ادب و فرهنگ ايراني از دست داده و اين فقدان يا شكست را قبل از هر چيز بايد در ناتواني شعر در برابر الزامات زندگي معاصر جستوجو كرد.
اين داستاننويس و منتقد در گفتوگويي با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، عنوان كرد: واقعيت اين است كه نگاه شاعران ما به جهان، الزاما به طرز برداشت آن شاعران از جهان - آنچه انسان در اين جهان ميبيند يا تجربه ميكند - مربوط نميشود، يا دست بالا، به بخشي از تجربههاي كلي - تجربههاي ازلي و ابدي و انساني - مربوط ميشود. درحقيقت، شاعر كلاسيك آنقدر كه به خود شعر، مغازله و معركهگيري با زبان و كاوش در مقدورات ذاتي آن، به عنوان يك بينش غير متعارف توجه نشان ميدهد، به هستي انساني و به زندگي خود شاعر نميپردازد.
او در ادامه متذكر شد: البته اين معنا در شعر امروز، بهويژه در شعر پارهاي از شاعران ما كه خود را به سنتهاي شعري گذشته وابسته ميدانند، كم و بيش ديده ميشود، اما شاعران ديگري هم هستند كه دريافت جديدي از شعر در آثار خود به دست ميدهند، يعني مبناي شعر آنان نه صرفا تركيب و نحوه ترتيب كلمات و طلاقت كلام، بلكه ارايه تصويري مبتني بر تجربههاي عاطفي يا بينش فردي خود شاعر است.
او همچنين يادآور شد: به گمان من شعر اين دسته از شاعران، نه با قلمرو شعر كلاسيك، بلكه به مقدار فراوان با بينش حاكم بر ادبيات داستاني هماهنگي نشان ميدهند. منظور من از اين هماهنگي تمايل يا گرايش شاعران به جريان ادبيات داستاني، از يك طرف شورش در برابر انحطاط و ابتذال شعر گذشته و از طرف ديگر ضبط تجربه انساني به زلالترين و طبيعيترين زبان ممكن است؛ امري كه در نوشتن رمان كاملا به چشم ميخورد يا بايد به چشم بخورد.
بهارلو در عين حال خاطرنشان كرد: البته منظور اين نيست كه شعر ما به اين قاعده كلي وابسته شده يا همه شاعران از آن تبعيت ميكنند، بلكه منظور اين است كه جهت شعر ما به اين سمت گرايش پيدا كرده است.
او سپس به ارايه تاريخچهاي از جايگاه شعر و نثر در ادب فارسي پرداخت و گفت: ادب رسمي ما كه به زبان دري است، در دو رشته يا دو ژانر اصلي شعر و نثر فعال بوده است. ژانر شعر، در طول بيش از هزار سال حيات ادب و فرهنگ فارسي وجه غالب يا محوري را داشته است. اين ظاهرا به آن معناست كه قابليتها و ظرفيتهاي زبان فارسي عموما در شعر تجلي يافته است.
او ادامه داد: اما به گمان من، به رغم آنچه اغلب گفته ميشود اين قابليتها و ظرفيتها با وجود جنبههاي خيرهكننده بسيار آن، فقط بخشي از تواناييهاي ذاتي زبان فارسي را نشان ميدهد. درواقع زبان فارسي، بهويژه زبان زنده گفتاري ما، در طول سدههاي بسيار، عموما بيرون از قلمرو شعر و حتا نثر گذشتگان به شكوفايي و تحول وقفهناپذير و رنگين خود ادامه داده است و آنچه به صورت مكتوب، خواه شعر و خواه نثر درآمده است، برش ناچيزي از درياي پهناور و بيكرانه زبان زنده، زباني كه تودههاي مردم با آن تكلم ميكنند، را تشكيل ميدهد.
نويسنده رمان «بانوي ليل» افزود: چنانكه ميدانيم زبان توده مردم و زبان اقوام ايراني، دري نبوده است؛ يا شايد مناسبتر و محتاطانهتر اين باشد كه بگوييم منحصر به زبان رسمي دري نبوده است. اين موضوع شايد به خودي خود چندان اهميتي نداشته باشد، اما از لحاظ نشان دادن تفاوتها و امتيازهاي «نثر رسمي» و «نثر عوام» واجد اهميت است كه بيان كردن اين تفاوتها و امتيازها گريز مختصري را لازم ميآورد.
بهارلو ادامه داد: آنچه در اصطلاح ادب فارسي نثر ناميده ميشود، با آنچه اروپاييان، بهويژه فرانسويان بهعنوان نثر ميشناسند، تفاوت دارد. وقتي ما از نثر سخن ميگوييم، درواقع هرگونه نوشته غير شعري را از آن اراده ميكنيم؛ خواه اين نثر گلستان سعدي باشد يا تاريخ بيهقي و خواه سفرنامه ناصرالدين شاه باشد يا روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه يا حتا متني درباره نجوم و پزشكي و جز اينها. به اين معنا ما هيچ مرزي براي نثر جز رعايت نكردن وزن و قافيه در آن قايل نيستيم؛ حال آنكه منظور اروپاييان از نثر، نثر محض يا نثر ادبي است كه صرفا براي آفرينش هنري - نوشتن رمان يا داستان يا نمايشنامه ـ به كار ميرود. درحقيقت نثرنويس از نظر آنها مترادف نويسنده و داستاننويس و نمايشنامهنويس است.
بهارلو ادامه داد: اما تفاوت آشكاري ميان نثر رسمي يا همان نثر گذشتگان با نثر توده مردم يا نثر عوام وجود دارد. منظور از نثر عوام به طور مشخص آن چيزي است كه قصههاي عاميانه و شفاهي ما را ميسازد و چنانكه ميدانيم، جنبه عاطفي و تخيلي آنها اغلب خيرهكننده است. اما در نثر گذشته ما جنبه هنري صرفا به صنايع بديعي و لفظي محدود ميماند و مقاصد اخلاقي، تربيتي و تاريخي معمولا جايي براي ذوقورزيهاي عاطفي و تخيلي باقي نميگذارد.
محمد بهارلو در همين زمينه خاطرنشان كرد: چنانكه اشاره كردم، نثر عوام بيش از همه در خلق قصه تجلي پيدا ميكند كه هدف از آن به هيجان درآوردن و به شگفت واداشتن مخاطب است. در كهنترين نمونههاي اين نثر از جمله سمك عيار و ترجمه تاريخ طبري و سپس در آثاري نظير هزار و يكشب و امير ارسلان نامدار، بهرغم پارهاي از ناتراشيدگيها و ناپروردگيهاي ساختاري، هدف برانگيختن و تحت تاثير قراردان عواطف دروني خوانندگان است. اين كيفيتي است كه در نثرهاي رسمي ما ديده نميشود يا بهندرت ديده ميشود.
بهارلو به خبرنگار ايسنا گفت: درواقع نثر جديد ما، يعني نثر داستاني يا نثر رماني، بيش از هر چيز از تواناييهاي نثر عوامها - يعني همان قصهها - تاثير پذيرفته است، نه از نثر رسمي - نثر خشك و عقيم - گذشتگان. به گمان من شعر گذشته ما را هم بهرغم آنچه گاه گفته ميشود، نميتوان به عنوان منبع الهام اصلي نثر جديد برشمرد؛ اگرچه به هيچ وجه نميتوان ديني را كه زبان فارسي و به طريق اولي نويسندگان و شاعران با قريحه و نامآور ما در يكصد سال اخير از شعر كهن فارسي به گردن دارند، ناديده گرفت يا ناچيز شمرد.
او تاكيد كرد: اين واقعيت يا حقيقت را كه شعر كهن ما نماينده اصلي و اعلاي زبان فارسي به حساب ميآيد و به مقدار فراوان معينكننده هويت ايراني ماست، نبايد به اين معنا گرفت كه هر آنچه به زبان فارسي مربوط ميشود - از جمله نثر داستاني - صرفا يا الزاما مديون شعر كهن ماست.
انتهاي پيام
ضياء موحد ـ از داوران بخش شعر جايزه كتاب سال:
نسبت به تمام جوايز اعتراض دارم
تقديريها را در كتاب سال امسال بايد اعلام ميكردند سرويس: / فرهنگ و ادب - كتاب /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
حكايت حذف تكراري شعر در انتخاب كتاب سال، در دورهي بيستودوم، از حكايت حذف تكراري ادبيات داستاني اين انتخاب هم بدتر بود؛ گويا در مرحلهي يكچهارم نهايي داوري، آثاري از عمران صلاحي، منصور اوجي، نوذر پرنگ، محمدعلي بهمني، تقي پورنامداريان، حسين منزوي، محمدعلي سپانلو، مشفق كاشاني و پروين دولتآبادي حضور داشتهاند كه هيچكدام حتا به مرحلهي نيمهنهايي هم نرسيدند؛ چه رسد به آنكه در فهرست نهايي برگزيدگان، منتخبي داشته باشند.
ضياء موحد درباره برگزيده نشدن كتابهاي شعر در جايزه كتاب سال گفت: من نسبت به تمام جوايزي كه در داخل كشور ميدهند و آنهايي هم كه نهادهاي خصوصي دارند ـ كه اينهمه به آنها اميدوار بودم ـ اعترض دارم.
اين شاعر و پژوهشگر فلسفه در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران اظهار كرد: چه به جايزه كارنامه و چه جايي كه به شعر رؤيايي و بقيه هم جايزه دادند، معترضم. من معتقد نيستم كه انتخابهايشان دقيق بوده است. حالا هم مهم نيست؛ براي اينكه سليقههاي مختلف وجود دارد.
موحد يادآور شد: اما مشكل كتاب سال اين است كه تقديريها را اعلام نميكند. من به آنها گفتم كه منصور اوجي امسال اثرش جزو تقديريهاست و بايد اين را اعلام ميكردند.
وي گفت: اينها تبليغتشان اشتباه است و تا جايي كه به من مربوط ميشود و ميتوانم اظهار نظر كنم، پيشنهادم اين بود كه به خانم بهبهاني كتاب سال داده شود و آقاي اوجي هم به عنوان تقديري معرفي شود. براي اينكه بهبهاني مقامش در شعر معاصر مشخص است و نميشود كه ما دو تا كتاب سال داشته باشيم. حالا چرا حتا تقديريها را اعلام نكردند، من نميدانم.
وي افزود: من در دوره اول داور بودهام؛ اما در مرحلهاي كه فرم داوري در اختيار داوران قرار ميگرفت، نبودهام و آن فرمها را دريافت نكردهام؛ ولي نظرم اين بود كه يكي كتاب سال شود و يكي هم تقديري. خانم بهبهاني را لابد به دلايل سياسي نميتوانند انتخاب كنند، خب به من چه؟ من هميشه از اول به آنها گفتهام كه آقا جان شما از فكر جايزه دادن به شعر و ادبيات بياييد بيرون، شما مشكلات سياسي داريد، ما چه كار كنيم؟
وي درباره راي ساير داوران گفت: من اصلا آنها را نديدهام و اصلا نميدانم چه كساني در بخش شعر داور بودهاند كه بدانم چه نظري داشتهاند. ظاهرا برگزاركنندگان چون نظر مرا ميدانستند، در مراحل ديگر داوري به من كاري نداشتند؛ چون كتاب خانم بهبهاني را كه نميتوانستند انتخاب كنند و كتاب اوجي را هم لابد بقيه همين نظر را دادهاند.
انتهاي پيام
دوره دكتراي «زبان و ادبيات فارسي» در دانشگاه اروميه راهاندازي شد سرويس: / آموزشي /
خبرگزاري دانشجويان ايران - اروميه
سرويس: آموزشي
دوره دكتراي « زبان و ادبيات فارسي» در دانشگاه اروميه راهاندازي شد.
دكتر اسماعيل آين، معاون آموزشي دانشگاه اروميه در گفتوگو با خبرنگار آموزشي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، با اعلام اين خبر گفت: با توجه به بررسي شوراي گسترش وزارت علوم مبني بر كفايت تخصصي گروه ادبيات فارسي دانشگاه تقاضاي تاسيس دوره دكترا پذيرفته شد.
وي افزود: در اين گروه در حال حاضر يك نفر با درجه استادي فعال است و استادياران گروه نيز در حدي هستند كه در زمان كوتاه بتوانند به درجه دانشياري ارتقا يابند و چون سابقه خدمات آموزشي آنها طولاني است و ميزان مقالات و پژوهشهاي آنها چشمگير بوده است، وزارت علوم آنها را به عنوان مدرس دوره دكترا پذيرفته است.
آين ادامه داد: در موارد كمي كه نياز به همكاري اساتيد از دانشگاههاي ديگر باشد، از آنها كمك خواهيم خواست چنانكه در حال حاضر با دانشگاه تبريز براي اين كار مذاكره شده است.
معاون آموزشي دانشگاه اروميه در ادامه گفت: گروه ادبيات و زبان فارسي به تعدادي مجله و كتاب نياز دارد كه بايد با توجه به برقراري دوره دكترا بودجه لازم را در نظر گرفت و نيازهاي آموزشي گروه را تامين كرد.
دكتر آين ادامه داد: هنوز تعداد دانشجويان دوره دكترا مشخص نشده است و احتمالا از مهرماه سال 84 پذيرش دانشجو در اين دوره آغاز خواهد شد.
او گفت: براي دوره دكتراي ادبيات فارسي در تلاش هستيم كه دانشجوي خوبي جذب كنيم كه از آنها به صورت ارزي، شهريه دريافت خواهيم كرد و اين شهريه چيزي بين 3 تا 6 هزار دلار خواهد بود.
انتهاي پيام
سمينار «بررسي ميراث مشترك ادبي ايران و پاكستان» در دانشگاه پنجاب برگزار شد سرويس: / فرهنگ و ادب - ادبيات /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
سمينار «بررسي ميراث مشترك ايران و پاكستان»، با حضور استادان زبان و ادبيات فارسي، صبح امروز
در تالار سناي دانشگاه پنجاب پاكستان برگزار شد.
به گزارش گروه دريافت خبر ايسنا، جنرال ارشد محمود ـ رييس دانشگاه پنجاب ـ در اين سمينار درباره مشتركات فرهنگي و تاريخي دو كشور مطالبي بيان كرد.
وي با قدرداني از سفر استادان زبان و ادب فارسي كشورمان به لاهور، از آنان خواست كه براي حفظ ميراث مشترك ايران و پاكستان تلاش و از نسخ خطي فارسي بسيار گرانبهايي كه در پاكستان وجود دارد، استفاده كنند.
همچنين در جريان برگزاري اين سمينار كه سركنسول و رييس خانه فرهنگ كشورمان در لاهور نيز شركت داشتند، از خدمات اكبر ايراني رييس مركز نشر ميراث مكتوب، دكتر محمود عابدي مصحح كشف المحجوب عارف بزرگ قرن پنجم، علي هجوري و استاد حسن انوشه مؤلف دانشنامه ادب فارسي در شبه قاره قدرداني شد.
اين سمينار يكروزه به همت خانه فرهنگ جمهوري اسلامي ايران در لاهور برگزار شد.
انتهاي پيام
حميد هنرجو:
جشنوارههاي بينالمللي ادبي بايد به تعامل ادبيات ايران و جهان بيانديشند سرويس: / فرهنگ و ادب - ادبيات /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
متاسفانه تعريف مسؤولان فرهنگي دولتي و غيردولتي از جشنوارههاي بينالمللي درست نيست و اغلب تصور ميكنند كه منظور صرفا مهماني رفتن يا آمدن از كشوري به كشور ديگر است.
حميد هنرجو ـ شاعر و نويسنده كودكان و نوجوانان ـ در گفتوگو با ايسنا تصريح كرد: تعريف اغلب ما از جشنوارههاي بينالمللي اين است كه مهمان يا مهماناني از كشوري به كشور ديگر بروند. بر همين اساس در پارهاي از مواقع، مهماناني صرفا از كشورهاي همجوار به سمينار يا كنگرهاي دعوت ميشوند و ما به آن جشنواره عنوان بينالمللي اطلاق ميكنيم.
وي گفت: اين رويكرد بعضا سبب شده و ميشود كه در بسياري از مواقع از حضور نمايندگاني از كشورهايي كه روي موضوع خاصي كار ميكنند و به يافتههاي تازهاي دست يافتهاند، عمدا محروم ميشويم.
هنرجو با تاكيد بر اينكه تعريف ما از جشنوارههاي بينالمللي بايد كاملا مشخص شود، گفت: صرف حضور ميهمانان از كشورهاي عمدتا همسايه نميتواند جشنواره بينالمللي قلمداد شود. بايد افرادي دعوت شوند كه واقعا عامل فرهنگ و ادبيات و هنر كشور خود باشند؛ تا در اين آمد و شد و رايزني فرهنگي، يكسري بحثها باز شود.
شاعر كتاب دوزبانه ”پيتر نگو چه نازه، تو قلب اون يه رازه” تاكيد كرد: جشنوارهها چه بينالمللي باشند، چه داخلي، اگر طي سالياني نتوانند اثر خود را بر جامعه فرهنگي، هنري و ادبي بگذارند و كارآمد باشند، باز هم نبايد به تعطيلي آنها فكر كنيم.
وي گفت: به سياستگذاريهاي جديد و مشاوره با افراد متخصصتر و فهيمتر در حوزههاي خاص كه بناست جشنواره برگزار شود، ميتوان انديشيد.
هنرجو با اشاره به جشنواره ادبيات كودك اروپايي در ايران گفت: با وجود اينكه لازم بود تا اين اتفاق فرهنگي در مملكت رخ دهد و عدهاي نماينده و سفراي فرهنگي اروپا با فعاليتهاي كودكان ما آشنا شدند، اما نتيجهي اين فعاليت مثبت نبود. مثلا خود من نميدانم در اين جشنواره چه شد و چه گذشت و كدام نويسنده و شاعر ما اين فرصت را پيدا كرد كه با ادباي همطراز خود ملاقات كند. كاش اين جشنواره در خلال خود اين سياست را ميگنجاند كه غربت و مظلوميت آثار خوب ما در ايران با تقويت ترجمه برطرف شود.
حميد هنرجو گفت: اينكه ما چند نفر را از كشورهاي ديگر دعوت كنيم و احساس كنيم كه همهي كار انجام شده است، شايد توهم باشد. آيا بهتر نيست به جاي انديشيدن درباره ارتباط چند آدم خاص از ايران با چند آدم خاص از اروپا، به فكر تعامل بيشتر ادبيات ايران و اروپا باشيم؟ چراكه همهي ما به خاطر ادبيات، هنر و فرهنگ تلاش ميكنيم.
اين شاعر تصريح كرد: بايد شرايطي ايجاد شود كه امضاي افراد مهم نباشد، تا ما بخواهيم بدانيم چه كسي كار كرد، كدام سازمان حمايت كرد، كدام مقام مسؤول حضور داشت، بلكه بايد در بدنه فرهنگ اتفاقي رخ دهد كه فارغ از همهي اين بحث و حديث ها، صرفا به ادبيات و ارتقاي آن در شرايط جهاني بيانديشيم.
انتهاي پيام
مدير حوزه هنري استان آذربايجان شرقي:
صراف تبريزي يكي از قلههاي مرتفع شعر شيعي در زبان آذري است
تبريز- خبرگزاري كار ايران
مدير حوزه هنري استان آذربايجان شرقي و دبير همايش بينالمللي گراميداشت يكصدمين سالگرد درگذشت حاج رضاصراف تبريزي شاعر اهل بيت (ع) و غزلسراي بلند آوازه آذربايجان برگزاري اين همايش را فتح بابي براي شناخت ساير شعرا و ادباي گمنام اين خطه دانست.
به گزارش ايلنا, مصطفي قليزاده كه برنامههاي اين همايش بينالمللي در يك مصاحبه مطبوعاتي براي خبرنگاران تشريح ميكرد, افزود: بسياري از شعرا و ادباي اين خطه به دليل نبود زمينههاي فرهنگي مناسب گمنام ماندهاند و حوزه هنري با توجه به استقبال اديبان و نويسندگان از برگزاري اين همايش درصدد برنامهريزي براي برگزاري همايشهايي براي ساير شعراي گمنام نظير دخيل مراغهاي، قمري دربندي و راجي تبريزي كه بهعنوان شاعران مردمي جايگاه خاصي در ميان اقشار مختلف جامعه دارند, است و در تلاش است همه ساله در ماه محرم شعراي بزرگ شيعي را با برپايي همايش و چاپ و نشر آثار اين شعرا گرامي بدارد.
به گفته وي اين همايش بينالمللي كه روزهاي 12 اسفند در تبريز و 19 و 20 اسفندماه در شهر باكو برگزار خواهد شد.
وي گفت: براي اين همايش 35 مقاله واصل شده, تعداد 24 مقاله انتخابي كه 5 مورد از آنها توسط ادبا و نويسندگان خارجي نگاشته شده در يك مجموعه به نام صراف سخن چاپ خواهد شد.افزون بر آن نزديك به 10 شاعر در اداي احترام به صراف تبريزي اشعاري سرودهاند.
مصطفي قليزاده از چاپ و انتشار همزمان كتاب صراف سخن و ديوان شعر وي در تبريز و باكوو خبر داد و گفت: صراف تبريزي يكي از قلههاي مرتفع شعر شيعي در زبان آذري است اين شاعر توانمند علاوه بر آن بهعنوان يكي از شعراي اجتماعي و در زمده شاعران عصر بيداري قلمداد ميشود.
وي صراف تبريزي همچنين" شاعر تاجر" و يا "تاجر شاعر" ناميد و گفت: كمتر شاعري را ميتوان سراغ داشت كه در كنار شعر به فعاليت ديگري اشتغال داشته باشد اما صراف تبريزي اين ويژگي منحصر به فرد را دارا بود.
مصطفي قيلزاده با ابراز تاسف از اينكه حجره و محل زندگاني اين شاعر بزرگ در سالهاي گذشته در اثر بيتوجهي از بين رفته است, افزود: در حالي كه در ديگر كشورها حتي دست نوشتهها و يادداشتهاي شخصي يك نويسنده به شدت حفاظت ميشود ولي متاسفانه در كشورهاي شرقي و از جمله ايران توجه چنداني به اين موضوع نميشود و بايد اهميت اين موضوع را در نظر داشتهباشيم.
مصطفي قليزاده همچنين از حضور تعدادي از نويسندگان شعراي كشور باكو و جمهوري آذربايجان براي شركت در همايش تبريز خبر داد و گفت: بكير نبي اف رييس انيستيتو ادبيات آكادمي علوم آذربايجان و چند نويسنده و شاعر جمهوري آذربايجان از جمله حافظ ابياف در تبريز حضور خواهند داشت.
وي گفت: همزمان با برگزاري اين همايش در تبريز نمايشگاه نقاشي رنگ عاشورا با موضوع محرم و نمايشگاه خوشنويسي از اشعار صراف تبريزي كه به خط شكسته نستعليق نگاشته شدهاست در مقبره الشعرا تبريز به مدت يك هفته از يازدهم تا هيجدهم اسفندماه داير خواهد بود.
لازم به ذكر اين همايش روز 12 اسفندماه در تبريز و 19 و 20 اسفندماه در شهر باكو برگزار خواهد شد.
پايان پيام
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 08:21 PM | نظر بدين(0)
SHANBE 8 ESFAND
http://www.iranpoetry.com/archives/000553.php
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 07:36 PM | نظر بدين(0)
شنبه8 اسفند ماه 83/14 خبر
معرفی برگزیدگان نمایشنامه نویسی و ادبیات داستان فارس
شیراز، خبرگزاری سینا _ محمد حسین نیکوپور
برگزیدگان مسابقه نمایشنامه نویسی "خبر آفتاب" همزمان با همایش تخصصی ادبیات داستانی فارس، "ماه و مهر" معرفی شدند.
در آیین مشترکی که در تالار فجر کوی ارم دانشگاه شیراز برگزار شد، هیات داوران نخستین دوره مسابقه نمایشنامه نویسی فجر آفتاب به دلیل فعالیت مستمر در حوزه نمایشنامه نوسی و اقدام به چاپ متون نمایشی در قالب دو مجله "فصل بهار نارنج" و "خوابیدن زیر صفحه حوادث" روزنامه لوح یاد بود و جایزه ویژه مسابقه به "محمود ناظری" اهدا شد.
در بخش "کربلا منتظر ماست" جایزه متن برگزیده به نمایشنامه "ناقوس کاروان" نوشته "محمد صدری" اهدا و به ترتیب از نمایشنامه های "بعد از واقعه" نوشته "عباس چهل تنان"، " در سایه سار سوگ سکوت" نوشته "میلاد اکبر نژاد" و "تو از اول شهید بوده ای" نوشته "عباس حسینی" تقدیر شد.
در بخش "انقلاب و نسل سوم"، هیات داوران به علت لزوم توجه و دیدی عمیق و موشکفانه به انقلاب اسلامی و نسل سوم انقلاب هیچ یک از متون نمایشی را حائز دریافت جایزه ندانست و تنها از "جواد آقایی"، نویسنده نمایشنامه "انقلاب، ایمان، شرف، آزادی" تقدیر شفاهی به عمل آورد.
لوح یاد بود و مقام نخست بخش "آسیب های اجتماعی" این مسابقه به "محمدجواد صفایی"، نویسنده "می بوسمت با چشمانی خیس" و لوح یادبود و مقام دوم به "علی اکبر جعفری" برای نمایشنامه "زمزمه های روی نیمکت" اختصاص یافت.
بخش آزاد مسابقه نمایشنامه نویسی فجر آفتاب سه برگزیده داشت که لوح یادبود و مقام اول آن به "سید مهدی فرجامی" برای اثر نمایشی "بیات بیژن"، لوح یاد بود و مقام دوم به "پادافره" نوشته "عباس حسینی" و لوح یاد بود و مقام سوم مشترکا به نویسندگان نمایشنامه های "قصه های لنگه به لنگه" و "بازگشت" نوشته "محمدجواد صفایی" و "فاطمه حسینی" اهدا شد.
هیات داوران نخستین مسابقه نمایشنامه نویسی فجر آفتاب متشکل از احمد سیاسدار، علی افشار بهمن سلیمانی بود.
همایش تخصصی ادبیات داستان استان فارس نیز با عنوان ماه و مهر در دو زمینه داستان و مقاله ادبی برگزار شد که در قسمت داستان شرکت کنندگان در چهار موضوع خلیج فارس، فلسطین، ادبیات پایداری و آزاد به رقابت پرداختند. در موضوع "خلیج فارس" هیچ اثری مقام نخست و دوم را کسب ننمود و مقام سوم این بخش "به سرود خواندن خلیج" نوشته "پری چهره سهیلی" اختصاص یافت.
در موضوع "فلسطین" نیز مقام دوم و سوم معذفی نشد و تنها داستان "کارهایی که ما مردان برای انجام دادن داریم" نوشته "محبوبه شریف" به مقام نخست دست یافت.
در بخش ادبیات پایداری مقام اول به "5/8 صبح" نوشته "مرجان ریاحی" اختصاص یافت. مقام دوم انتخاب نشد و مقام سوم به "ماست و خیار" نوشته "محمدامین جعفری" اهدا شد.
در بخش آزاد نیز "بوسه گندمی" از "فاطمه زارع" اول شد. "چشمان تمام باز" از "محمدجواد صفایی" عنوان دوم را به دست آورد و مقام سوم نیز انتخاب نشد.
همچنین در همایش ادبی ماه و مهر که در آن 60 اثر از 46 نویسنده ادائه شده بود، کارگاه داستان شامل داستان خوانی، نقد داستان و سخنرانی توسط "رضا امیرخانی"، نویسنده انقلاب اسلامی و دبیر ترجمه و اینترنت واحد ادبیات حوزه هنری کشور و سردبیر نشریه الکترونیکی لوح برپا شد.
صفدر تقی زاده و فضای ادبی آبادان دهه 30
تهران، خبرگزاری سینا
صفدر تقی زاده در همایش ادبیات داستانی خوزستان به ایراد سخنرانی خواهد پرداخت.
این سخنرانی درباره فضای ادبی شهر آبادان در دهه 1330 است که تقی زاده خود آن را تجربه کرده.
صفدر تقی زاده، مترجم آبادانی به خبرنگار سینا می گوید: « به نوعی می توانم فعالیت های ادبی در آن سال های آبادان را مرهون شرکت نفت بدانم. فعالیت های ادبی در آن زمان بیشتر در مجامع شرکت نفت رواج داشت. شب ها جمع می شدیم در باشگاه ایران شرکت نفت و داستان می خواندیم و نقد می کردیم. نجف دریابندری داستان های کوتاه جذابی آن زمان نوشت که همچنان ارزشمند هستند. »
وی می افزاید: « از طرف کارمندان شرکت نفت سخنرانی هایی درباره آثار کلاسیک و همین طور موضوعات روز ادبی انجام می شد. نمونه این که، بحث های زیادی روی داستان های " خیمه شب بازی "، اثر صادق چوبک کردیم. »
تقی زاده همچنین می گوید: « ابراهیم گلستان هم به واسطه شرکت نفت در آبادان زندگی می کرد که همان زمان کتاب " آذر ماه آخر پاییز " را نوشت. بسیاری از اتفاقاتی که در این اثر روایت می شود، در جنوب ایران و شهر آبادان رخ می دهد. چند سال بعد هم ناصر تقوایی در آبادان مجموعه " تابستان آن سال " را نوشت که مشتمل بر چند داستان جذاب این نویسنده بود. »
صفدر تقی زاده در پایان سخنان خود می گوید: « به این ترتیب نطفه داستان نویسی بومی در جنوب ایران به این شکل بسته شد. »
هر سال با همایش ادبیات داستانی خوزستان
تهران، خبرگزاری سینا
همایش ادبیات داستانی خوزستان به صورت سالانه برگزار می شود.
به گزارش سینا، این همایش برای اولین بار با حضور جمعی از چهره های شناخته شده ادبی چون عدنان غریفی، حسن میرعابدینی، صالح حسینی، احمد غلامی، فتح الله بی نیاز، صفدر تقی زاده و... روز 15 اسفند ماه در شهر اهواز برگزار می شود.
دبیرخانه همایش ادبیات داستانی خوزستان اطلاعیه ای در این زمینه صادر کرده است. در این اطلاعیه آمده است:
« جنوب ایران سرزمین بکر و پرباری است. هم از جنبه های طبیعی، مثل داشتن منابع نفت و زمین های حاصلخیز فراوان و هم از جنبه های معنوی و انسانی، مثل پرورش ورزشکاران برجسته و استعدادهای هنری و قریحه های نویسندگی. »
در ادامه اطلاعیه آمده است: « طی همین سال های اخیر، چند چهره از نویسندگان تازه در بنیادهای گزینش داستان های کوتاه برتر انتخاب شدندو آثار آنها مورد توجه منتقدان و داوران قرار گرفت. با توجه به این منابع معنوی و فرهنگی چند تن از جوانان و دانشجویان جنوب و از جمله شهرستان اهواز در صدد برآمدند در بنیاد خوزستان شناسی همایشی به نام همایش ادبیات داستانی جنوب برگزار کنند. »
در ادامه اطلاعیه می خوانیم: « قرار است این همایش به صورت مرتب و سالانه برگزار شود و به فعالیت های پراکنده ای از این دست نوعی مرکزیت ببخشد. این کار با کمک و استفاده از امکانات دانشگاه اهواز صورت خواهد گرفت. »
جواد مجابي:
گسترش رمان به ركود شعر نخواهد انجاميد
توجه مردم به درك حقيقت زندگي استقبال بيشتر را از رمان موجب شده است سرويس: / فرهنگ و ادب - ادبيات /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
جواد مجابي معتقد است: گسترش رمان به ركود شعر نخواهد انجاميد و شعر همواره به عنوان هنر اساسي و ملي ما خواهد ماند.
اين شاعر و داستاننويس درباره جايگاه رمان و شعر در زندگي مدرن و شهري و اين اعتقاد كه رمان قالب مورد نظر زندگي امروز است و شعر جايگاه گذشته خود را نميتواند داشته باشد، به خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران گفت: شعر هميشه در تاريخ ايران متعلق به خواص بوده و هميشه براي برگزيدگان فكري يك عصر گفته ميشده و در طول زمان به قشرهاي ديگر منتقل ميشده است. در تمام دنيا هم همين طور است و شعر - مخصوصا شعر عميق و پيشرو - مخاطبان اندكي دارد.
او در عين حال رمان را يكي از دستاوردهاي عالي بشري دانست و گفت: رمان در دوره تكامل شهرنشيني مسائل جوامع انساني و در عين حال مسائل دروني آدمها را در تلفيق هوشمندانهاي عرضه ميكند و مسائل سياسي، اجتماعي و احساس در رمانها به شكل گستردهتري با امكانات چندصدايي مطرح ميشود و طبيعتا مخاطبان گستردهتري دارد.
مجابي ادامه داد: در ايران هم بعد از انقلاب و جنگ، توجه مردم به درك حقيقت زندگي و اينكه كجا هستند بيشتر شده كه رمانها پاسخهاي سرراست و دقيقتري به اين موضوع ميدهند و درنتيجه شكي نيست كه اين حوزه مخاطبان گسترهتري خواهد داشت و اين به شعر ربطي ندارد.
او با تاكيد بر اينكه هيچ رسانهاي رسانه ديگر را نفي نميكند يا از بين نميبرد، گفت: در ايران ايدههاي عالي نخست در شعر مطرح ميشود و بعد به هنرهاي ديگر تسري پيدا ميكند، چراكه ما ملتي هستيم كه حرفهايمان را در شعر ميزنيم.
مجابي همچنين خاطرنشان كرد: جدا از مساله شعر و رمان، امر مكتوب در ايران در حال تضعيف است و تيراژ آنقدر كم است كه نوعي بيرغبتي به نوشتن پديد ميآورد، ما امروز به نوعي به دوران سمعي - بصري بازگشتهايم و با اينرتنت و ماهواره تغذيه ميشويم و كساني كه به فرهنگ ميانديشند بايد اين بيرغبتي به امر مكتوب را بررسي كنند.
شاعر مجموعه «سالهاي شاعرانه» با بيان اينكه به ركود و بحران شاعر در جامعه امروز اعتقادي ندارد، گفت: نميتوان گفت توجه ما به شعر كم شده است. شعر در ايران جايگاهي دارد كه هيچ هنري از آن برخوردار نيست، چراكه حامل تفكر ايراني است. اما رمان در ايران در آغاز تجربههاي تازه است كه رشد اين دو البته با هم هيچ منافاتي ندارد.
مجابي درباره جايگاه اين دو هنر در غرب نيز متذكر شد: آنجا هم شعر خوب حمايت ميشود؛ ولي باز هم در حوزه محدودتري هست و قابل رقابت با رمان نيست، ولي شاعران مطرح آنجا هم ميگويند حرفي را كه ميزنند فقط از طريق شعر قابل طرح است و نه از طريق «هيچ هنر ديگري».
اين منتقد همچنين يادآور شد: شعر در جامعه ما همچنان مطرح است و البته اين بازار مغشوش كه تعدادي شاعرنما و هياهوگر آن را به راه انداختهاند، فرو خواهد نشست و ذوق تاريخي مردم انتخاب خود را انجام خواهد داد، ضمن اينكه شاعران ناگزير از سرودن شعرهاي خوب هستند.
فتحالله بينياز:
مسؤولان تصميمگيرنده به تبليغ و اشاعهي رمان گرايش ندارند
برخلاف اعتقاد بسياري از خارجيها، شعر همچنان جايگاه خود را دارد سرويس: / فرهنگ و ادب - ادبيات /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
به اعتقاد فتحالله بينياز، رمان هنوز نميتواند در جامعه ما جايگاه خود را داشته باشد.
اين منتقد و نويسنده در گفت و گويي با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، عنوان كرد: هر مكتوبي اگر با مؤلفههاي زبان خودش سازگاري داشته باشد، ميتواند در ميان مردم برد داشته باشد، از رويكرد افسانهيي در داستان گرفته تا رمانهاي پستمدرنيستي، مشروط بر اينكه خود جامعه به مرحلهي مدرنيستي رسيده باشد.
او مدرن شدن توامان حكومت و مردم را مستلزم مدرن شدن جامعه دانست و افزود: در جامعه خودمان اين گرايش را نميبينم و همچنان به رمانهاي عامه پسند با پايان بندي دلخوش كننده گرايش وجود دارد و از آن طرف هم خود مسؤولان تصميمگيرنده به تبليغ و اشاعه رمان گرايش ندارد.
او در ادامه متذكر شد: امروز مردم و حتا روشنفكران راهي به جز راه خود را قبول ندارند و حتا وقتي كتاب نويسندهاي نقد ميشود، به جاي تشكر، به منتقدش ميپرد. در اين جامعه اگر رمان در تيراژ دوهزارتايي متوقف ميشود، عادي است، اگر هم رمانهايي به چاپ بالا ميرسد، به خاطر اين است كه دلخوشي ميدهد و شخصيتي مطابق ميل عامه ميسازد. البته رمانهاي عامه پسند معيار نيستند و نميتوان با آنها گرايش جامعه به رمان را ارزيابي كرد.
بينياز سپس درباره جايگاه شعر در زندگي امروز و جامعه مدرن گفت: اعتقاد ندارم شعر نميتواند جايگاهي داشته باشد، البته بسياري از خارجيها ميگويند كه دوران شعر به سرآمده است، ولي ميبينيم شعر همچنان گفته و خوانده ميشود. وضعيت تئاتر هم به اين صورت است و سينما يا بازي فوتبال نميتواند جاي آن را پركند.
او در عين حال خاطرنشان كرد: در جوامع غربي، توجه به شعر خودشان كمتر است؛ ولي از اشعاري كه متضمن نوعي تفكر، غير از تفكر خودشان است، زياد استقبال ميشود. مثلا مولوي با چهار ترجمه در آمريكا با تيراژهاي چهارصد، پانصد هزارتايي يا خيام و عطار با تيراژهاي بالا چاپ ميشود و درواقع شعرهايي كه متضمن حالتي از عرفان و حقيقت جويي باشد، براي آنها جاذبه دارد.
بينياز سپس با اشاره به مخاطبان زياد رمان در جوامع غربي گفت: با ورق زدن مجلات غربي به مطرح بودن رمان در اين جوامع پي ميبريم، منتها باز توجه به رمانهاي پيچيده با لايههاي متعدد و بازي زباني كم است و به عنوان مثال جويس و وولف در مقايسه با همينگوي و كوندرا كمتر مخاطب دارند.
نويسنده رمان «اندوه رهگذران مرده» با تاكيد بر اينكه رمان روايت فرديت است، گفت: مدرنيسم دورهاي از تاريخ بشر است كه به فرديت از هر حيث بها ميدهد و به اين دليل خواننده امروز در زندگي مدرن شهري با علاقه به خواندن رمان ميپردازد كه حديث فرد است.
انتهاي پيام
محمدعلي سپانلو:
برخلاف غرب، شعر در زندگي ملي ما همچنان مطرح است
كم خواندهشدن كتابهاي شعر بهخاطر مدي است كه گرفتار آنيم سرويس: / فرهنگ و ادب - ادبيات /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
به اعتقاد محمدعلي سپانلو شعر در زندگي ملي ما همچنان مطرح است و برخلاف غرب، رونق خود را دارد.
اين شاعر و منتقد درباره اين اعتقاد كه رمان مقتضاي زندگي شهري و مدرن امروز است و شعر جايگاه گذشته خود را از دست داده است، به خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: اين موضوع به تعريف ما از شعر بستگي دارد؛ چنانكه امروزه در غرب شعر نقش قديمي خود را از دست داده است و به اين سو ميرود كه در جهان مدرن ميگويند شعر تكصدايي بايد در خلوت نوشته شود، در اين صورت شاعراني كه با خواننده ارتباط وسيع داشتند، به تجربههاي كلامي باز ميگردند و تماس خاصي با مردم نخواهند داشت.
او با بيان اينكه حداقل در غرب شعر به كنجي رانده شده و اين خطر براي رمان هم وجود دارد، افزود: رمان هم در غرب، ويژگي سرگرم كنندگي خود در قرن 19 را دارد از دست ميدهد و در حال تبديل شدن به تجربه خصوصي آدمي بازبان است كه اگر اين طور پيش برود، رمان هم مثل شعر خواهد شد.
سپانلو در ادامه تصريح كرد: شعر ايران ميتواند با جمعيت ارتباط برقرار كند و اين تجربه را داشته است و مگر اين شعر متعلق به عصر مدرن نيست؟ شعر تا وقتي جنبه خطابي داشته باشد، همچنان ميتواند با مردم ارتباط برقرار كند و براي همين است كه در ايران بيشتر و بهتر خوانده ميشود؛ تا غرب، كه اين بلا بر سر آن آمده است.
سپانلو همچنين متذكر شد: امروزه در غرب مردم ترجيح ميدهند رمان بخوانند، چون شعر آنقدر گرفتار بازيهاي كلامي است كه فقط براي متخصصان، منتقدان و همكاران شاعر جذابيت دارد كه البته رمان هم ديگر به سبك جويس و استاندال نوشته نميشود و بايد با آن درگير شد؛ اما آيا نقش شعر و رمان اين است كه فقط به زبان بپردازد و كاري به ارتباط نداشته باشد؟
او با بيان اينكه اگر نفس شاعر سخي و غني باشد و خود را گرفتار تئوريها نكند، همچنان ميتواند ارتباط برقرار كند، گفت: ميتوانيم همه دريافتهاي مدرنيته را با نفس سخي بيان كنيم، چراكه مدرنيته امكانات است، نه زندان و نبايد همه چيز را كنار بگذاريم و معما درست كنيم.
شاعر مجموعه «پاييز در بزرگراه» سپس در مقايسه جايگاه رمان و شعر در ايران گفت: شعر ما بهخاطر برخورداري از ميراث غني درجه يك است و ميتوان شعر نيما را در كنار شعر اليوت قرار داد، درحاليكه بهترين رمان ايراني با كار ماركز برابري نميكند. اما اگر كتاب شعر خوانده نميشود و ملالآور شده، بهخاطر مدي است كه گرفتار آنيم و امثال بنده و آتشي را به خاطر روگرداني از آن، مرتجع ميدانند. اين عده مدرنيته را نوعي محبس ميدانند كه شعر هم بايد در قفسههاي آن بماند.
او با اشاره به اينكه امكان فريبكاري در اين نوع شعر زياد است، افزود: اين نوع شعر هيچ نوع لذت و ارتباطي ايجاد نميكند.
سپانلو همچنين متذكر شد: تمام مجلات ما بخش ثابت شعر دارند، درحاليكه مجلات ادبي دنيا گهگاه به شعر ميپردازند و اين نشان ميدهد شعر در ايران همچنان مورد توجه است؛ هر چند اگر اين روند ادامه پيدا كند، ممكن است شعر ما هم به وضعيت شعر در غرب دچار شود، ضمن اينكه كساني كه كتابهايشان فروش نميرود، خود را عمدا محروم ميكنند.
انتهاي پيام
داستانهاي تازه و داغ علياشرف درويشيان مجوز چاپ نگرفت
«اگر مجوز چاپ ندهند، در خارج از كشور منتشر ميكنم» سرويس: / فرهنگ و ادب - كتاب /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
هشت داستان از 15 داستان مجموعهي “داستانهاي تازه داغ” آخرين اثر “علياشرف درويشيان” بعد از چهار ماه انتظار، مجوز چاپ نگرفتهاند.
درويشيان ـ نويسندهي رمان چهار جلدي “سالهاي ابري” و گردآورندهي مجموعهي 20 جلدي ”افسانههاي مردم ايران” با اعلام اين خبر گفت: “داستانهاي تازهي داغ” چهار ماه پيش براي اخذ مجوز به وزارت ارشاد رفته است، ولي متاسفانه بعد از اين مدت، گفته شد كه بايد هشت داستان از اين مجموعه، بدون هيچ قيد و شرطي حذف شود.
وي افزود: من البته، به هيچ عنوان اين هشت داستان را از مجموعهام حذف نخواهم كرد و نسبت به چنين اقدامي از سوي وزارت ارشاد معترضتم.
او همچنين تصريح كرد: از آن جا كه با هفت داستان باقي مانده هم نميشود اين مجموعه را چاپ كرد، مدتي منتظر ميمانم، بعد از آن جوابي در اعتراض عليه اين موضوع و عملكرد مينويسم و منتشر خواهم كرد.
درويشيان در گفتوگو با خبرنگار ايسنا عنوان كرد: ناشران خارجي بارها از من خواستهاند اگر كتابي از من در ايران مجوز چاپ نگرفت، آن را براي چاپ به آنها بسپارم كه تا كنون اين كار را نكردهام؛ اما اگر به اين كتابم مجوز چاپ ندهند، ناچارم در تصميمم تجديد نظر كنم.
مجموعهي “داستانهاي تازه داغ” قرار است از سوي نشر چشمه منتشر شود و دربرگيرندهي آخرين و تازهترين داستانهاي اين نويسنده است.
انتهاي پيام
سومین ترجمه " همنام " در بازار کتاب
رمان " همنام "، نوشته جامپا لاهیری سه بار به زبان فارسی ترجمه شد.
به گزارش سینا، ترجمه سوم از این رمان را امیر مهدی حقیقت انجام داده که حاصل آن در روزهای اخیر وارد بازار کتاب شد.
امیر مهدی حقیقت مترجم جوانی است که سابقه ترجمه اثر دیگری از جامپا لاهیری، نویسنده هندی الاصل آمریکایی را هم دارد؛ مجموعه داستان " مترجم دردها " که به چاپ سوم رسید.
دو ترجمه دیگر رمان " همنام " به زبان فارسی را هم گیتا گرکانی و فریده اشرفی انجام داده اند.
بر اساس این رمان همچنین قرار است فیلمی هم در آمریکا ساخته شود.
معرفی برگزیدگان نمایشنامه نویسی و ادبیات داستان فارس
شیراز، خبرگزاری سینا _ محمد حسین نیکوپور
برگزیدگان مسابقه نمایشنامه نویسی "خبر آفتاب" همزمان با همایش تخصصی ادبیات داستانی فارس، "ماه و مهر" معرفی شدند.
در آیین مشترکی که در تالار فجر کوی ارم دانشگاه شیراز برگزار شد، هیات داوران نخستین دوره مسابقه نمایشنامه نویسی فجر آفتاب به دلیل فعالیت مستمر در حوزه نمایشنامه نوسی و اقدام به چاپ متون نمایشی در قالب دو مجله "فصل بهار نارنج" و "خوابیدن زیر صفحه حوادث" روزنامه لوح یاد بود و جایزه ویژه مسابقه به "محمود ناظری" اهدا شد.
در بخش "کربلا منتظر ماست" جایزه متن برگزیده به نمایشنامه "ناقوس کاروان" نوشته "محمد صدری" اهدا و به ترتیب از نمایشنامه های "بعد از واقعه" نوشته "عباس چهل تنان"، " در سایه سار سوگ سکوت" نوشته "میلاد اکبر نژاد" و "تو از اول شهید بوده ای" نوشته "عباس حسینی" تقدیر شد.
در بخش "انقلاب و نسل سوم"، هیات داوران به علت لزوم توجه و دیدی عمیق و موشکفانه به انقلاب اسلامی و نسل سوم انقلاب هیچ یک از متون نمایشی را حائز دریافت جایزه ندانست و تنها از "جواد آقایی"، نویسنده نمایشنامه "انقلاب، ایمان، شرف، آزادی" تقدیر شفاهی به عمل آورد.
لوح یاد بود و مقام نخست بخش "آسیب های اجتماعی" این مسابقه به "محمدجواد صفایی"، نویسنده "می بوسمت با چشمانی خیس" و لوح یادبود و مقام دوم به "علی اکبر جعفری" برای نمایشنامه "زمزمه های روی نیمکت" اختصاص یافت.
بخش آزاد مسابقه نمایشنامه نویسی فجر آفتاب سه برگزیده داشت که لوح یادبود و مقام اول آن به "سید مهدی فرجامی" برای اثر نمایشی "بیات بیژن"، لوح یاد بود و مقام دوم به "پادافره" نوشته "عباس حسینی" و لوح یاد بود و مقام سوم مشترکا به نویسندگان نمایشنامه های "قصه های لنگه به لنگه" و "بازگشت" نوشته "محمدجواد صفایی" و "فاطمه حسینی" اهدا شد.
هیات داوران نخستین مسابقه نمایشنامه نویسی فجر آفتاب متشکل از احمد سیاسدار، علی افشار بهمن سلیمانی بود.
همایش تخصصی ادبیات داستان استان فارس نیز با عنوان ماه و مهر در دو زمینه داستان و مقاله ادبی برگزار شد که در قسمت داستان شرکت کنندگان در چهار موضوع خلیج فارس، فلسطین، ادبیات پایداری و آزاد به رقابت پرداختند. در موضوع "خلیج فارس" هیچ اثری مقام نخست و دوم را کسب ننمود و مقام سوم این بخش "به سرود خواندن خلیج" نوشته "پری چهره سهیلی" اختصاص یافت.
در موضوع "فلسطین" نیز مقام دوم و سوم معذفی نشد و تنها داستان "کارهایی که ما مردان برای انجام دادن داریم" نوشته "محبوبه شریف" به مقام نخست دست یافت.
در بخش ادبیات پایداری مقام اول به "5/8 صبح" نوشته "مرجان ریاحی" اختصاص یافت. مقام دوم انتخاب نشد و مقام سوم به "ماست و خیار" نوشته "محمدامین جعفری" اهدا شد.
در بخش آزاد نیز "بوسه گندمی" از "فاطمه زارع" اول شد. "چشمان تمام باز" از "محمدجواد صفایی" عنوان دوم را به دست آورد و مقام سوم نیز انتخاب نشد.
همچنین در همایش ادبی ماه و مهر که در آن 60 اثر از 46 نویسنده ادائه شده بود، کارگاه داستان شامل داستان خوانی، نقد داستان و سخنرانی توسط "رضا امیرخانی"، نویسنده انقلاب اسلامی و دبیر ترجمه و اینترنت واحد ادبیات حوزه هنری کشور و سردبیر نشریه الکترونیکی لوح برپا شد.
دفتر ادبیات و هنر پایداری شیراز افتتاح شد
شیراز، خبرگزاری سینا – محمدحسین نیکپور
دفتر ادبیات و هنر پایداری شیراز با برگزاری آئین ویژه ای افتتاح شد.
"غلامرضا کافی"، مدیر حوزه هنری فارس در مراسم گشایش این دفتر اظهار داشت: ادبیات و هنر پایداری از تاثیرگذاری خاصی در جامعه برخوردار است به همین دلیل به جاست که حوزه هنری فارس نیز توجه خاصی به این مسئله مبذول دارد.
وی اضافه کرد: ادبیات وهنر دفاع مقدس دارای توانایی ها و قابلیت های فراوانی است که برای شکوفایی آن باید تمام امکانانت موجود را به کار بگیریم.
در بخش دیگری از این مراسم، "مرتضی سرهنگی" ، مسوول دفتر ادبیات و هنر پایداری حوزه هنری کشوربا نقل گوشه هایی از ادبیات دوران جنگ، از این دفتر به عنوان محلی برای نقل خاطرات دفاع مقدس نام برد و تأکید کرد: دفتر ادبیات و هنر پایداری ضمن کمک به درک دفاع مقدس و جنگ ، ابعاد مختلف آن را در زمان صلح تبیین می کند.
وی خواستار احداث کتابخانه تخصصی دفاع مقدس در فارس شد و تصریح کرد: درباره دوران دفاع مقدس بیش از پنج هزار کتاب منتشر شد، که می تواند دامنه گسترده این دوران را بصورت کامل تشریح کند.
در مراسم گشایش دفتر ادبیات و هنر پایداری شیراز، "علیرضا قزوه"، شاعر و پژوهشگر دفاع مقدس، سرهنگ "لطف الله حقیقی" ، معاون فرهنگی ارشد سپاه استان فارس و جمعی از شاعران و نویسندگان استان حضور داشتند.
این دفتر برای حمایت از هنرمندان و بررسی کامل ادبیات و هنر پایداری توسط حوزه هنری راه اندازی شده است.
غبرایی و ترجمههای جدید
هموطن
مهدی غبرایی یکی از مترجمان پرکار و خلاق است که در این سالها نویسندگان زیادی را به جامعه ادبی ایران معرفی کرده است.
غبرایی بزودی نویسنده جدیدی به نام کوبه آبه از ژاپن را معرفی خواهد کرد. این رمان «ریگ روان» نام دارد و قرار است بزودی از سوی نشر نیلوفر روانه بازار شود. کوبه آبه یکی از نویسندگان مطرح ژاپنی است که آثارش در اروپا و آمریکا طرفداران زیادی دارد.
علاوه بر این غبرایی بزودی رمان حجیمی با عنوان «بادبادک باز» را روانه بازار میکند.
بادبادکباز سال 2001 یکی از پرفروشترینهای اروپا بود. این رمان توسط خالد حسینی نویسنده افغانی نوشته شده است. بادبادکباز تاریخ 25 ساله اخیر کشور افغانستان و حوادث و رویدادهای آن را دربر میگیرد.
راوی پسر افغانی است که در 19 سالگی روانه آمریکا میشود.
همچنین غبرایی مجموعه شعری از لانگستن هیوز شاعر آفریقایی را به فارسی ترجمه کرده است. همچنین رمان موجها نوشته ویرجینیا وولف از کارهایی است که همین روزها به همین قلم منتشر میشود.
سالها قبل این رمان با نام «خیزابها» با ترجمه مرحوم پرویز داریوش منتشر شده بود که بخشی از آن حذف شده بود.
غبرایی پیش از این خانم رالودی را هم از این نویسنده ترجمه کرده بود.
فرشته ساري» و ترجمههايي در زمينهي ادبيات كودك و نوجوان
«ادبيات كودك در ايران به يك مافيا تبديل شده است» سرويس: / فرهنگ و ادب - كتاب /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
فرشته ساري در زمينه ادبيات كودك و نوجوان يك كار جديد و دو تجديد چاپي منتشر ميكند.
به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «جادوگر حواسپرت»، سه داستان رئاليسم جادويي از يك نويسنده روس است كه توسط نشر ققنوس منتشر خواهد شد.
همچنين تجديد چاپ «هيچكجا و هيچوقت» از يك نويسنده روس و «بنفشهاي در قطب» از يك نويسنده ايتاليايي كه ساري آن را از زبان روسي به فارسي برگردانده است، به ترتيب توسط انتشارات ققنوس و چشمه ارايه خواهد شد.
اين شاعر و داستاننويس، پيش از اين، به جز داستان تاليفي «دخترك سه چشم»، ترجمه ديگري با عنوان «آدم آهني و پروانه» را نيز براي كودكان و نوجوانان منتشر كرده بود.
فرشته ساري با بيان اينكه خود را در اين زمينه متخصص نميداند، در عين حال درباره وضعيت ادبيات كودك و نوجوان در ايران اظهار كرد: واقعيت اين است كه پس از انقلاب اين ادبيات در ايران به يك مافيا تبديل شد كه اين امر بر كارهاي خوب خلاق تاثير منفي گذاشت.
او با اشاره به حمايت ناشران بزرگ دولتي از اين نوع ادبيات افزود: اين موضوع باعث ارايه آثاري با كميت بالا و كيفيت پايين شد و تيراژهاي 30،40 هزارتايي با پشتوانههاي عجيب و غريب، ادبيات كودك و نوجوان را به نوعي تجارت تبديل كرد، در حاليكه كه اين ادبيات بخاطر ارتباط با روح حساس كودكان و نوجوانان بيشترين مسؤوليت را ميطلبد.
نويسنده رمان «پريسا» ادامه داد: حتا ناشران كوچك هم در اين حوزه نميتوانند كار كنند، در حاليكه كافي بود آموزش و پرورش از كارهاي خوب حمايت واقعي به عمل آورد.
ساري همچنين درباره انگيزهاش از پرداختن به ادبيات كودك به خبرنگار ايسنا گفت: كودك در كل ادبيات من نقش بسيار مهمي دارد و چه در شعر، چه در درمان و حتا داستان كوتاه هاي من، كودك نقش خيلي بزرگي داشته است.
او با اشاره به نزديكي وادي شعر و ادبيات كودك عنوان كرد: كسي كه كار شعر ميكند اصلا به ادبيات كودك كشيده مي شود و اگر اين وضعيت نااميدكننده نشر وجود نداشت، شايد در اين زمينه بهتر كار كرده بودم.
او در عين حال يادآور شد: برخلاف آنكه به نظر ميآيد ادبيات كودك ادبياتي دم دستي است، ولي اين ادبيات حس مسؤوليت را دوچندان ميكند و با آنكه كماكان به كار در اين زمينه علاقهمندم، ولي وسواسهايي باعث ميشود به طرفش نروم.
ساري از كارهاي دارل، سوفيا تروكووايا و سيلوراستاين و همچنين داستانهاي هريپاتر به عنوان ادبيات كودك و نوجوان درخور تامل ياد كرد و گفت: اين نوع كارهاي عميق، هم ميتواند با كودكان ارتباط بگيرد، هم با بزرگسالان.
انتهاي پيام
برترينهاي چهارمين جايزه ادبي شهيد غنيپور معرفي ميشوند
خبرگزاري فارس: اميرحسين فردي گفت: چهارمين جايزه ادبي شهيد غنيپور، پنجشنبه سيزدهم اسفند ماه از ساعت 19 در شبستان مسجد جوادالائمه(ع) و با حضور نويسندگان و خانودههاي شهدا برگزار ميشود.
فردي كه دبير چهارمين دوره جايزه ادبي شهيد غنيپور است، در گفتوگو با خبرگزاري فارس ادامه داد: داوري اين دوره از جايزه در دو حوزه ادبيات نوجوان و بزرگسال دنبال شد، به طوري كه در بخش نوجوان موضوع كتابهاي انتخابي آزاد بود؛ اما در حوزه بزرگسال به ادبيات دفاع مقدس پرداختيم و در نهايت كتابهاي برتر را در دو حوزه زندگينامه داستاني و داستان و رمان انتخاب كرديم.
وي افزود: در بخش نوجوان، دوران چهار كتاب را به عنوان نامزدان دريافت جايزه برتر معرفي كردند كه «كوچه سمسام» حميدرضا نجفي، «شبي كه جرباسك نخواند» جمشيد خانيان، «هزار و يك سال» شهريار مندنيپور و «آوازهاي نارنجي» عبدالمجيد نجفي در اين ليست قرار دارند.
فردي در ادامه به معرفي آثار برگزيده در حوزه بزرگسال پرداخته و ادامه داد: در بخش داستان خلاقه دفاع مقدس، از ميان كتابهاي «سرپيچي از پيچهاي هزار چم» از محمد بكايي، «كفشهاي شيطان را نپوش» از احمد غلامي، «حيات خلوت» از فرهاد حسن زاده و «شمايل مانا» از مختار پاكي برنده نهايي اعلام ميشود. همچنين در بخش زندگينامه داستاني، كتابهاي «مرغهاي دريايي» محمدرضا بايرامي، «ميتوان تنها رفت» داوود بختياري، «قله شمالي» محمدرضا محمدي پاشاك، «روزي، روزگاري مردي» حسين فتاحي، «يادگار» محسن جعفريمطلق و «سال بازگشت» احمد دهقان برگزيده شدهاند.
مسجد جوادالائمه(ع) در خيابان قزوين، خيابان شانزده متري اميري، خيابان سيزده متري حاجيان واقع شده است.
انتهاي پيام/
حدادعادل: مرداني شعر را تا يک قدمي فلسفه برد
جام جم
رئيس مجلس شوراي اسلامي ، نصرالله مرداني را غزلسرايي خواند که غزلهايش ترکيب سبک فردوسي و حافظ را با مايه هايي ملايم و دلنشين از سبک هندي به همراه داشت.
دکتر غلامعلي حداد عادل در همايش «نصرالله مرداني ، غزلسراي حماسه و عشق» در دانشگاه آزاد کازرون فارس با اعلام اين مطلب گفت : مفاهيم شعر مرداني برخاسته از ايمان و درک عرفاني نيرومند و مدرک فلسفي او از عالم و آدم بود و بارقه هاي فلسفي و عرفاني از علوم و اشعار او قابل مشاهده است به گونه اي که شعر از تا نزديک ترين فاصله فلسفي پيش برده است.
وي افزود: مجموعه اشعار مرداني در شعر را ديني و شيعي ما زبان ويژه اي دارد تا آنجا که شعرش را به ذلت نمي آلايد و به دور از ابتذال و کهنگي شعر مي سرايد ، شعري که در عين حال اديبانه ، سطح بالا ، صميمي عاشقانه و ارادتمندانه به اهل بيت (ع) است.
رئيس مجلس شوراي اسلامي گفت : با آغاز پيروزي انقلاب اسلامي ، شرايط آن زمان ، شاعر خودش را مي خواست ، چرا که ادامه سبک گذشته ممکن نبود و مرداني غزل را برگزيد. او افزود: غزل مرداني ، غزل تکرار نبود، غزل رخوت و سستي نبود ، غزل او غزل ميدان رزم و انقلاب بود و از تغزل روايت تازه اي به دست داد و لطف غزل را با تپش و خيزش حماسه آميخت و گويي نوع جديدي از غزل را تجربه کرد. به گزارش ايسنا ، حداد عادل ، کتاب ادبي ستيغ کوه مرداني را حاصل تتبع گسترده او در تاريخ ادبيات ايران و تلاش شاعرانه موفق او خواند. در اين همايش ، استاندار فارس نيز مرداني را شاعري خواند که اگرچه پيش از انقلاب به سرايش شعر پرداخته ، اما هويت شعري و ادبي او به انقلاب اسلامي برمي گردد. ابراهيم انصاري لاري گفت : شخصيت ادبي مرداني بشدت از انقلاب اسلامي و سالهاي به ياد ماندني دفاع مقدس تاثير پذيرفته و از اين جهت شايد مرداني ، نمونه ممتاز تربيت شده در فرهنگ و هنر انقلاب اسلامي باشد.
رحمان بابا: شاعر پشتونها
بی بی سی در پيشاور
فرهنگ و ادبيات پشتون در طول چند سال گذشته و به خصوص بدليل عملکرد طالبان و اسامه بن لادن، رهبر شبکه القاعده، صدمات زيادی خورده است.
اما با تلاش دو معلم انگليسی به نظر می رسد که صدمات وارده شده به فرهنگ و ادبيات پشتون تا حد زيادی برطرف شود.
اين دو معلم زبان انگليسی "رابرت سامپسون" و "معين خان" هستند که در ايالت سرحد پاکستان که پشتون نشين است، ساکنند.
آقای سامپسون و آقای خان در چهار سال گذشته تلاش کرده اند تا آثار شاعر برجسته پشتون يعنی "رحمان بابا" را به انگليسی ترجمه کنند.
و جالب آنکه موضوعی که در اشعار ترجمه شده وجود ندارد موضوع "جهاد" است.
افتخار پشتونها
اين کتاب که نام آن "اشعار رحمان بابا، شاعر پشتونها" نام دارد 900 صفحه است و مولفان آن تلاش کرده اند تا علاقه وافر پشتونها به صلح، عشق را به خوانندگان ارايه دهند.
اين موضوعات تقريبا در تمامی اشعار رحمان بابا ديده می شوند.
تقريبا تمامی پشتونها با نام رحمان بابا آشنا هستند و بسياری از اشعار او را حفظ هستند.
روشنفکران پشتون می گويند اشعار رحمان بابا برای آن دسته از افرادی که بخوبی وی را می فهمند بسيار بالاتر از شعر است.
اهميت رحمان بابا و اشعار وی به حدی است که به گفته اين روشنفکران پس از قرآن، پشتونها آن را بيشتر از هر کتاب ديگری می خوانند.
اشعار رحمان بابا برای بيش از 300 سال فقط و بدليل زبانی که اشعار به آن سروده شده است فقط برای آنهايی که پشتو می دانستند قابل خواندن بود.
مولفان کتاب اميدوارند که با ترجمه آن به انگليسی اکنون اشعار رحمان بابا برای بسياری در جهان قابل خواندن باشد.
در کتاب اشعار رحمان بابا چهار فصل نيز به زندگی و فعاليتهای رحمان بابا و موضوعات اشعار وی اختصاص يافته است.
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 07:02 PM | نظر بدين(0)
محبوبه/مسعود ملك ياري
«امشب ميفهمم چرا وقتي كسي جون ميده، زندهها براش گريه ميكنند. آدما تا وقتي زندهاند، تأكيد ميكنم «آدمها» و باز هم تأكيد ميكنم: «تا وقتي زندهاند»، وجودشان رو بين همة اونهايي كه دوستشون دارن، تقسيم ميكنن. اونها هم به قسمتشون عادت ميكنن. وقتي مرگ سرو كلهاش پيدا ميشه، اوني كه بايد بره سفر، ميره و سراغ تك تك آشناها و اون قسمت از دلشو كه تقسيم كرده بود، پس ميگيره. براي همين
زندهها بعد از مرگ يك نفر، توي خودشون احساس خلاء ميكنن.»
اينها رو امروز توي يه تيكه روزنامة باطله خوندم. راستش ميدوني، تازه امشب ميفهمم گريه كنار قبر چه معني ميده! تازه امشب ميفهمم «طرف بعد از مردن زنش، بچهاش يا مادرش، يك ماه بيشتر زنده نموند» يعني چه. امشب ميفهمم چرا بيست سال پيش وقتي بيبي مُرد، دست بابام روي كمرش بود. امشب ميفهمم پنج سال پيش توي اون جادة لعنتي چي به سر من و تو اومد. امشب....
و صداي بوق خشن ماشين به خودش آورد. دوباره احساس كرد كه او ـ همراهش ـ دستش را رها كرده است و رفته است. پروندهاي كه همراه داشت را به دست رها شده سپرد و سيگارش را بالا آورد تا پكي بزند. خاموش شده بود. به كناري انداختش. از چهار راه گذشت. به اين ميانديشيد كه آيا براي هميشه تنها شده است؟ از پنج سال پيش به خاطر آن اتفاق لعنتي در جاده ؟ آيا همة آنچه احساس ميكرد، به تنهايي توهم بود؟ كه دوباره صدايي آشنا شنيد:
- «منو ميشناسي؟»
نگاهش كرد مرد و لبخند زد و گفت: - « هه... ! باز هم اومدي مثل هميشه»
- «گفتم منو ميشناسي؟» و اين بار خيره در چشمهاي مرد شد. جواب ميخواست.
- «تو هيچوقت سؤالهاي احمقانه نميپرسيدي. لااقل تا قبل از مرگت. من هر روز با تو زندگي ميكنم. اينو خودت هم ميدوني... »
- «دروغ ميگي !» و روي از مرد گرفت.
- « اون دكتره هم امروز توي مطبش مثل تو فكر ميكرد كه الآن اين پرونده زير بغلمه»
سكوتي كوتاه ميانشان ايستاد و زن دوباره پرسيد: -« منو ميشناسي؟!»
و اين بار غمي پنج ساله از دوري از حسرت، از عشق، در چشمهايش بود. مرد خواست تا چيزي بگويد، اما غمي كه به سينه داشت، سنگين بود.
- «نميدونم ميشناسمت يا نه. چون امروز نتوانستم واسه اون دكتره توضيحت بدم. من از اين وضع خسته شدم. از اين بودنها و در عين حال نبودنها.»
- «از كدومش خسته شدي؟ ! بودن يا نبودن؟»
- «شكسپير ميخوني ؟» و سكوتي تلخ و اين بار طولاني ميانشان ايستاد. كم كم به چهارراه بعدي ميرسيدند. مرد آخرين سيگار را از پاكت درآورد و آتش زد. نيمياز دودش را بلعيد و با نيمي ديگر گفت:
- « تو مردي، ولي وجود داري. چطور ميشه اينو واسه دكتر روي كاغذ نوشت؟»
- « من وجود دارم چون تو ميخواي.»
- « دكتر هم وقتي از مطب بيرون مياومدم، همينو گفت (مردهها تا وقتي كه زندهها
مرگشونو باور نكردن، وجود دارن)!»
- «تو مرگ منو باور كردي؟» و بدون اينكه منتظر جواب بماند، چند قدمي جلوتر رفت.
مرد اين بار چيزي نگفت و تنها به پروندهاي كه زير بغل داشت نگاه كرد. بوق خشن ماشين به خودش آورد. سرش را بالا آورد و صحنهاي ديد كه ديگر برايش تازگي نداشت. ماشين از جلويش، از روي جسم محبوبه گذشت و لهش كرد و خونابة كف خيابان را به بدن مرد پاشيد. پرونده از دستش رها شد. كاغذها در هوا رقصيدند و روي زمين، لاي خونها سنگين شدند.
همة چشمهاي زنده در چهارراه، روي بدن خيس مرد خيره ماند. وجود خلائي را در خود حس ميكرد. ناخودآگاه دست به كمرش گرفت و گريه كرد و مردم بياعتنا و معتاد به اين امر از كنارش گذشتند، ديگر هيچ چيز نميشنيد.
از خيابان گذشت. دو دست را در جيب پالتو كرد. احساس سبكي ميكرد. ديگر نيازي به پروندة جنونش نداشت به اين فكر ميكرد كه مردم پيرامونش همگي از اين پروندهها دارند و يا خواهند داشت و اينها اين كاغذهاي هويت، روزي تمام شهر را مدفون خواهند ساخت. از پسرك سبزه و كثيف، بستهاي سيگار خريد. اولي را گيراند و صدايي آشنا شنيد :
- «منو ميشناسي؟!»
به نقل از مجله الفبا
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 09:22 PM | نظر بدين(0)
اورهان ولي

اورهان ولي
به نقل از كتاب: رنگ قايقها مال شما، ترجمة شهرام شيدايي
اورهان ولي كانيك، در 1914ميلادي، در استانبول متولد شد. پدرش نوازنده و مادرش از خانوادهاي اشرافزاده بود. اورهان كودكيهايش را در استانبول گذراند و بعد از آن به آنكارا رفت. در دبيرستان با «اكتاي رفعت» و «مليح جودت آنداي» آشنا شد كه بعدها با هم جريان شعري با نام «غريب» به راه انداختند. او بعد از دبيرستان در دانشگاه وارد رشتة فلسفه شد، اما تحصيلاتش را ناتمام رها كرد. بعد از خدمت سربازي، در ادارة ترجمة آموزش و پرورش مشغول به كار شد. اما آن را نيز رها كرد و نشريهاي ادبي به نام “yaprak” به معني برگ را درآورد. نخستين شمارة اين نشريه با شعر معروف
“Alis – Veris” (خريد و فروش) از صباح الدين ايوب اوغلو آغاز شد و آخرين شمارة آن (شمارة 29) با نام “son yaprak” (آخرين برگ) ويژهنامة اورهان ولي بود كه به همت صباح الدينايوب اوغلو و ديگر دوستانش، بعد از مرگ اورهان ولي به چاپ رسيد.
اورهان ولي پس از 1937م به همراه «اكتاي رفعت و مليح جودت آنداي» سبك و شيوة جديد و غير آشنايي در ادبيات تركيه پديد آورد. وي كوشيد شعر را از نقاشي جدا كند و از عادتهاي مرسوم در شعر بپرهيزد. درسال 1941 م كتاب « غريب» كه شامل شعرهاي اين سه شاعر بود چاپ شد. اورهان ولي در مقدمة اين كتاب نوشت: « تمام ويژگي شعر در نوع كاربرد آن است ….
[شعر] هنري زباني است كه نه پنج حس انسان، بلكه مغز انسان را مورد خطاب قرار ميدهد.اين هنر، نه ذوق طبقات مرفه را، كه اقليت را تشكيل ميدهند، بلكه ذوق اكثريت را بايد بتواند مورد خطاب قرار دهد و راه آن اين است كه شعر را از صنايع لفظي (كه ديگر باري بر آن شده است) از تصورات «شاعرانه» و از خصيصههاي محدود كنندة قالبي نجات داد و آن را با زباني ساده و روزمره، كه زبان عمدة مردم است، نوشت...»
براي درك ارزشهاي واقعي اورهان ولي، ابتدا بايد مراتب تحول و تكامل شعر وي را در نظر گرفت. او تنها شعر نسرود، بلكه بيوقفه جستوجو و بررسي كرد، تغيير كرد و سرنوشت بزرگ شعر را زيست. به اعتقاد اكتاي رفعت: «اورهان ولي سرگذشت شعر چندين نسل از شاعران فرانسه را در عمر كوتاهش گذراند. شعر تركيه، زير ساية قلم او، هم سنگ شعر اروپا شد … » گفتني است كه اورهان ولي، از نخستين مترجماني بود كه نمونههايي از هايكوي ژاپني را به تركي ترجمه كرد.
و اينكه برخي از شعرهايش را با نام مستعار« محمد علي سل» به چاپ ميرساند. وي در سال 1950 م درگذشت. آثار او عبارتند از:
1- غريب (Garip) ، شعرهاي اكتاي رفعت، مليح جودت آنداي و اورهان ولي
2- آنچه نتوانستم از آن بگذرم (Vazge Gemedig im)، مجموعه شعر، 1945
3- يك نوع ديگر (yenisi)، مجموعه شعر، 1946
4- همچون حماسه (Destan Gibi)، مجموعه شعر، 1947
5- در برابر (karsl)، مجموعه شعر، 1949
6- حكايتهاي ملانصرالدين (Nasrettin Hoca Hikayeleri)، 1949
و مجموعههايي كه پس از مرگ او به چاپ رسيد
اينك چند شعر از اورهان ولي:
كاسهاي زير نيم كاسه است
هر روز اين دريا اين قدر زيباست؟
هميشه اينطور ديده ميشود آسمان ؟
هميشه اينقدر زيباست،
اين اشيا، اين پنجره ؟
نه،
به خدا نه،
كاسهاي زير نيم كاسه است.
مجاني
مجاني داريم زندگيميكنيم؛
هوا مجاني، ابر مجاني
دره و تپه مجاني
باران و گل مجاني
بيرون اتومبيلها
درِ سينماها
ويترينها مجاني
نان و پنير اما نه، آب خالي مجاني
آزادي به قيمت سر
اسارت مجاني
مجاني داريم زندگيميكنيم، مجاني.
پرچم
آي همنوع بيجان افتادة من
در ميدان جنگ!
كف دستهايت پر از خون من.
سرت زير بدنم،
پايت روي بازويم،
نه نامت را ميدانم،
نه گناهت را.
احتمال دارد از نفرات يك لشگر باشيم،
احتمال دارد دشمن باشيم.
شايد هم مرا بشناسي.
من همانم كه در استانبول آواز ميخواند،
با طياره بر هامبورگ فرو ميريزد،
در ماجينو زخمي ميشود،
در آتن از گرسنگي ميميرد،
و در سنگاپور به اسارت درميآيد.
اما كساني را كه آن را تعيين كردهاند،
همان قدر ميشناسم
كه مزة بستني توت فرنگي را،
شادي موسيقي جَز را،
شكوه شهرت را.
ميدانم كه تو هم، جز چاي و پيراشكي و پالتويي ضخيم،
لذات ديگري را ميشناسي
كنگر آغشته به روغن زيتون كبك آغشته به خامه،...
جامهاي سرخ و راه راه فاخر و شاهانه،
نصيب بيست سال جان كندن،
تنها يك گلوله بود، كه در سرزمين خاركوف
به زندگي شليك شود.
مهم نيست.
ما پرچمي را تا به اينجا آورديم؛
آن را جلوتر هم خواهند برد.
در اين دنيا ما فقط دوميليارد نفريم
و حسابي همديگر را ميشناسيم.
غرق در
درياهايي داريم، غرق در خورشيد.
درختهايي داريم. غرق در برگ
شب و روز در حال آمد و رفتيم
از ميان درياها و درختهامان
غرق در نيستي
سفر
بيد مجنون زيباست
اما قطارمان
وقتي به آخرين ايستگاه ميرسد.
ترجيح ميدهم
رودخانهاي كوچك باشم
تا بيد مجنون!
فروردين
غير ممكن است
شعر نوشتن،
اگر عاشق باشي،
و نتونستن،
اگر فروردين باشد!
به نقل از مجله الفبا
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 08:59 PM | نظر بدين(0)
گفت و گو با بهاءالدين خرمشاهي

دربارة قرآن و تأثير آن بر شعر و ادبيات
عباس يکرنگي
- جايگاه شعر و شاعري را در قرآن چگونه ميبينيد؟ شعر و شاعري در جهان عرب پيش از نزول قرآن چه جايگاهي داشت؟
- در قرآن كريم چندين اشارة منفي به شعر هست. مثلاً نسبت شاعري را از پيامبر دور ميفرمايد مانند آية «و ما انت بنعمت ربك كاهن و لا مجنون»، يا جاي ديگري ميفرمايد تو شاعر نيستي «و ما علمناه شعر ولا ينبغي له» به او شعر نياموختيم و سزاوار او نيست شاعر باشد. شاعران در جهان عرب پيش از نزول قرآن آدمهايي بودند كه در آخر سورة شعرا به دو دسته توصيف ميشوند: گروهي كه سرگشتة هر وادي هستند و به وعدههايي كه ميدهند عمل نميكنند، البته وعدههاي كارهاي نيك و خداوند به خاطر همين وعدهشكني سرزنششان ميكند و «يتبعهم الغاوون» آدمهايي كه فكر منسجمي ندارند و رهيافته نيستند، اينها جزو آن دسته از شعرا هستند. گروه دوم با «الا» جدا ميشوند. يعني شعرايي كه هم ايمان ميآورند و هم كارهاي شايسته انجام ميدهند «الا الذين آمنو و عملوا الصالحات». حتي من چيز شگفتآوري را كه شايد كمتر كسي در اين باره سخن گفته باشد، ميگويم كه خود قرآن، آن بخشي كه در مكه نازل شده بسيار شعرگونه است.
- اگر ممكن است در اين باره بيشتر صحبت كنيد.
يعني الآن با معيارهاي جهاني شعر، خيلي شعرگونه است. يعني احساسات والا، لحن پرشور و پرحماسه، اينها خودش شايد جزو بهترين شعرها باشد. قافيه هم دارد كه در نثر، سجع ميشود كه در قرآن، سجع را هم حتي علماي ما قبول نكردند و گفتند كه فاصله است. فاصله در واقع همان پايانبندي آيات است. اگر اسمش فرق كند مصداقش فرقي
نميكند؛ يعني يك نوع قافيه دروني در بسياري از آيات قرآن هست كه بيشتر در سورههاي مدني اسمي و القاب خداوند است. آياتي كه به: «عظيم و قدير» يا «غفور كريم» و نظير اينها (زوجهاي اسماء الله) ختم ميشود. اما در سورههاي مكي به سجع ختم ميشود. «و شمس وضحيها و القمر اذا تليها» خوانندگان فرهيختة اين بحث آن انس و آشنايي را شايد بيشتر از خود بنده با قرآن كريم دارند. به اين ترتيب و توصيف ما ميبينيم كه حضرت ختمي مرتبت ميفرمايد «ان من الشعر الحكمه و ان من الشعر والسحرا» يعني در نفوس انساني خيلي نفوذ دارد و بسيار هست كه در شعر نكتههاي حكمتآميز ميبينيم و حسان بن ثابت انصاري هم شاعري بودند كه حضرت را مدح ميگفتند، منقبت ميگفتند و ضمناً شاعران هجا و هجوكنندگان ديگر هم از ميان منافقان يا مشركان قريش بودند و حضرت را هجو ميكردند، حسان پاسخشان را ميداد. از خود حضرت شعري نقل شده است. اخيراً حدود يك سالي است كه اشعاري منصوب به 13 معصوم (منهاي خود حضرت ختمي مرتبت كه منصوب به آنها باشد، حالا صحيح الصدور يا غير صحيح الصدور مسلم الصدور باشد، يا نباشد) فراهم آوردند. جمعها و تدوينهاي مختلفي از اين ديوان به عمل آمد كه بهترين آنها هماني است كه در آن همكار دانشيار قرآنشناس و مترجم قرآن و مترجم تاريخ دكتر ابوالقاسم امامي از متون قديم گرد آوردهاند و ترجمة بسيار شيوايي هم از آن بهدست دادهاند. از عبدالعزيز الاحلب به ياد دارم كه ديواني از حضرت مولاالموحدين فراهم آورده و چاپ كرده است. در عين اينكه در قرآن نگاه و بيان منفي از شعر وجود دارد ولي شعر و شعرا را قرآن به دو دسته تقسيم كرده است. از انتهاي سورة شعرا كه اشاره شد «ان الذين آمنو و عملوا الصالحات» استثنا را درآورند. يعني مؤمناني كه شعرهايي سرودهاند مثل مثنوي مولوي كه نه تنها اشكالي ندارد بلكه بسيار آموزش دهنده است و عرفان و اخلاق و حكمت را منتقل ميكند. مثل فردوسي كه تاريخ يك قوم را منتقل ميكند. اساطير و قصص باستاني ما را منتقل ميكند.
- تأثير قرآن را در شعر و ادبيات ايران و جهان چگونه ارزيابي ميكنيد؟
تأثير قرآن در شعر و ادبيات جهان اسلام مثل ادبيات فارسي، عبري و تركي، وصف ناپذير است.
در شعر نو فارسي حتي ما در دانشنامه قرآن كه با كوشش بنده و 17 نفر ديگر فراهم شده، تأثير قرآن را در شعر عطار، حافظ، سعدي، فردوسي و ديگر بزرگان شعر بررسي كردهايم. در شعر نو هم گفتهايم كه چه كساني متأثر از قرآن بودهاند. مثل سهراب سپهري، خانم بهبهاني، استاد شفيعي كدكني، استاد گرمارودي و ...
- دربارة تأثير و تعامل شعر با عرفان صحبت كنيد.
شعر فارسي كه تقريباً بيشباهت به شعر عربي نيست، چند درونمايه بزرگ دارد. يكي اخلاق است. يعني همين بندهاي مرواريدگونهاي كه ما در سعدي، حافظ، مولانا و بسياري از شعراي بزرگ، همين طور قبل از شاهنامه و در خود شاهنامه ميبينيم. ديگري عشق است كه خود سه وجه دارد، يكي عشق آسماني است با معشوق ازلي يعني عشق عرفاني. يكي عشق زميني است يعني عشق انسانها به همديگر و يكي هم عشق ادبي است كه اين سومي، را من خودم ساختهام، يعني شاعر در اين عشق به فرد خاصي نظر ندارد و فقط ميخواهد عاشقانهسرايي كند، كه در كتاب قرآن پژوهي به آن اشاره شده است و در اينجا تكرار نميكنم. درونماية دوم شعر ما اخلاق است و سومين درونماية بزرگ شعر ما از همان آغاز شعر زهد است كه از تقريباً پيش از كسايي مروزي شروع ميشود و در كسايي مروزي اوج ميگيرد و بعد در شعراي بزرگي مثل ناصر خسرو به اوج ميرسد و بعد از او هم در ابن يمين و خيليهاي ديگر تا به عصر محتشم ميرسد و مرثيهسرايي از آن جدا ميشود. كتابهاي بزرگي داريم كه فقط از منقبتها و مدحهاي ائمه گفته است. ريشة زهد هم از شعر اخلاقي است.
درون ماية چهارم شعر ما عرفان است. ما در شعر رودكي نميتوانيم دنبال عرفان باشيم. عشق رودكي عشق زميني است و «مادر مي را بكرد بايد قربان». همة توصيف اين قصيده ترشيدن انگور است تا تبديل به مي شود و بسيار شاعرانه و زيبا توصيف شده است. باده در اسلام نهي شده و تحريم شده. در قرآن در چهار مرحله و چهار آيه يكي از مصداقات بين شيعه و سني است. بادهستايي و خمريهسرايي در شعر فارسي و عربي بسيار است كه دكتر مظاهر مصفا در دو دفتر چاپ كردند. حافظ خودش هم خمريهسرايي ميكرد. همانطور كه سه معشوق داريم سه باده هم داريم، بادة عرفاني، بادة انگوري و بادة ادبي. بادة ادبي مثل بادة خيام است. بادهاي كه از آن براي مضمون ساختن و شعر ساختن استفاده ميكند. عرفان يكي از مضمونها و معنا دهندههاي بزرگ شعر فارسي است. از حدود قرن 5 كمي پيش از سنايي (كه يكي از بزرگان اين فن است) شعر عرفاني رشد ميكند، اوج ميگيرد و خود سنايي هم ديوانش و هم منظومههايش مثل حديقه الحقيقه عرفاني است و كمابيش بعضي از بيتهاي عارفانه در نظامي گنجوي ميبينيم، يا يك لحن عرفاني در بعضي از آثار خاقاني ميبينم، اما آنكه راه سنايي را ادامه ميدهد عطار است. عطار يك ديوان دارد و چندين مثنوي بزرگ كه خوشبختانه استاد بزرگ ادب امروز يعني شناسندة ادب ديروز و استاد بزرگ و محقق امروز آقاي شفيعي كدكني اسنادي دريافتند و آثار ايشان را با شرح و حاشيه و تعليقات بسيار ارزنده و بسيار علمي و مفصل منتشر كردهاند كه جلد اول آن منطق الطير 220 صفحه متن است و 700 صفحه مقدمه و تعليقات. عطار مرد بسيار بزرگي بود كه داستان شيخ صنعان او و ملامتگري آن بر حافظ هم اثر گذاشته است. خيليها عارفانهسرا هستند. مولوي كه اوج عارفانهسرايي است ميگويد:
عطار روح بود و سنايي چشم
ما از پي سنايي و عطار آمديم
اين را مولانا در غزليات شمس گفته مولانا 2 تا 3 اثر عظيم دارد كه يكي مجموعه 3000 غزل است به اسم ديوان شمس. شمس يا مرشد مولانا بوده، يا بر مولانا اثر گذاشته و باعث شده كه آن همه غزلهاي پر شور و گداز و پرشور و حال براي وي بسرايد كه به اسم او، اسم ديوان شمس گذاشته شده است. در حاليكه سرودههاي شمس نيست، بلكه براي او سروده شده است. الآن روزگار خوش مثنوي است. بهترين چاپ آن چاپ قونيه است كه احتمالاً حسام الدين آن را ديده است، چون مولانا 3-4 سال قبل از كتاب مثنوي فوت كرده و در 672 نسخه يا 7-676 نسخه است كه 5-4 سال قبل از فوت مولانا آن نسخه كتابت شده، ولي احتمالاً حسام الدين مينوشت و از اين طريق
عظيمترين اثر عرفاني مولانا پديد آمد.
بعدها نحلههاي عرفاني ديگر، مكاتيب ديگر مثل مكتب عرفان نظري ابن عربي در شعر فارسي اثر ميگذارد كه اين اثر را ما در آثار “ما خاك را به نظر كيميا كنيم” ميبينيم، يا در منظومة بسيار بلند يك هزار بيتي گلشن راز شيخ محمود شبستري در شروعش ما غالباً ميبينيم كه عرفان نظري اثر كرده و اين عرفان نظري هم خيلي متأثر از قرآن كريم است و آن هم يك شاخهاي از عرفان است كه قدري فلسفيتر است و قدري با عرفان خراساني ما كه بزرگاني مثل عطار و سنايي و مولانا را از آن ياد كرديم متفاوت است. عرفان از بزرگان ما ادامه دارد تا شعر سهراب سپهري و يكي از نوسراترين شاعران روز ايران به نام آقاي هيوا مسيح كه من 50 صفحه نقد را براي شعرهاي او نوشتم كه ماية عرفاني زيادي دارد.
ـ نظرتان دربارة تأثير قرآن در فرهنگ آفريني تمدن بشري چيست؟
تأثير قرآن در فرهنگآفريني چندين تمدن فوقالعاده بوده است. ما چندين روايت از اسلام داريم كه همه اسلام است. اسلام ايراني، اسلام مصر، اسلام سوريه، اسلام اسپانيا و ... و اسلام ايراني كه مرحوم هانري كربن كه اسلامشناس و ايرانشناس و شيعه شناس بزرگ فرانسوي باب كرده است كاملاً اصطلاح درستي است. يعني اسلام ايراني كه منظور تشيع است و قبل از اينكه حتي تشيع مذهب رسمي ما بشود بسياري از ايرانيها در علوم حديث و علوم قرآن پيشروي داشتند و نيز در علوم دستور زبان و صرف و نحو تا فلسفه و كلام كه الآن از اثرات آن معلوم است كه ايرانيها چه قدر تلاش كردهاند. يعني چندان تلاش كردهاند كه او از اسلام ايراني سخن ميگويد و به حق هم سخن ميگويد. پيش از اينكه شيعه در ايران سراسري شود يعني در قرن 10 و پيش از آن هم در قرون طلايي (قرن 4) كه اوج تمدن اسلامي بوده سهم ايرانيها چه در ادارة حكومت و راه بردن اجتماع و چه در فرهنگآفريني بسيار بوده است و قرآن نقش اول را ايفا ميكرده؛ در لغتنامهها حضور داشته، همچنين در فلسفه، عرفان و فقه حضور داشته. اصول فقه پر از مثالهاي قرآني است. علم حديث بايد با قرآن سنجيده شود و علم فقه كه از آيات احكام در درجة اول استفاده ميشود. تأثير فرهنگآفريني قرآن را براي قرآنشناسان مفصلاً آوردهام كه چگونه قرآن اركان تمدن و فرهنگ ما را ساخت. چون تمدن به جنبة سختافزاري ميگويند و فرهنگ به جنبة نرم افزاري. به قول قديميها به آن نقطة زير ساخت ميگويند و به اين روساخت. مثل عرفان و شعر و فرهنگ و علم و ... . بدون تمدن فرهنگ وجود ندارد و بدون فرهنگ هم تمدن.
قرآن همچنان در همة اركان تمدن و فرهنگ ما تأثير داشته و در شعر ما هم تأثير داشته است. راجع به مولانا اخيراً كتاب مفصلي را به نام قرآن و مثنوي، بنده و آقاي مهندس مختاري حافظ قرآن كريم منتشر كرديم و در 720 صفحه نشان داديم كه در مثنوي مستقيم يا غيرمستقيم به 4500 آيه استناد شده است. در مورد حافظ نيز بنده 4-5 مقاله نوشتهام، ديگران كتابها نوشتهاند. يا در مورد ناصرخسرو ميتوان كتاب نوشت. من در روند شعر نو مثلاً، در نيما يوشيج اين تأثير را نديدم، يا مثلاً در شاملو يا آتشي.
در شاعران بعد از نيما فقط در سپهري تأثير عظيم قرآن آشكار ميشود. «سوره تماشا» را در هشت كتاب بخوانيد، درست از ساختارهاي قرآن اقتباس شده است. استاد گرمارودي شعر مذهبي را به اوج رساندند و بسياري از مضامين قرآن و حتي عبارتهاي قرآني در شعر ايشان ديده ميشود. استاد شفيعي كدكني نيز در شعرهايش از مضامين قرآني استفاده كردهاند. در شعرهاي خانم بهبهاني هم هست. خودش هم ميگويد ما در
خانوادهاي مذهبي بزرگ شدهايم. من به ايشان گفتم كه در اثر اخير شما تأثير قرآن بسيار زياد است و ميتواند در حد يك تز باشد. ايشان تأييد كردند و گفتند يك مورد و دو مورد نيست. من فكر ميكنم 150 مورد ميشود كه معني يا مضمون يا عبارت از قرآن اقتباس شده. اين تأثيرپذيري از شاعراني مثل خانم طاهره صفارزاده، تا آقايان هيوا مسيح و قيصر امينپور ادامه دارد. اگر كسي عهدهدار يك تز فوق ليسانس يا دكتري با عنوان تأثير قرآن در شعر امروز فارسي بشود من كمكش خواهم كرد.
به نقل از مجله الفبا
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 04:35 PM | نظر بدين(0)
گفت و گو با عبدالعلي دستغيب

پيرامون نقد ادبي
عباس يكرنگي
ـ نظرتان دربارة تأثير و نقش نقد ادبي در پيشرفت ادبيات و هنر چيست؟ به عبارت ديگر جايگاه نقد ادبي را در ارتقاي سطح كيفي آثار ادبي و هنري چگونه ارزيابي ميكنيد؟
طبيعي است كه آثار ادبي و هنري داراي ايهامها و دشواريهايي هستند كه خواننده و بينندة عادي ممكن است نتواند آنها را درك و دريافت كند. از طرف ديگر ممكن است كه ساختارهاي هنري داراي اشكالات معنايي يا اشكالات صوري و فرمي باشند، بنابراين اينجا نقد آثار ضرورت پيدا ميكند، يعني نقد ادبي و آثار هنري به همراه خود، نقد آن آثار را هم ميآورند و اين از لوازم و ضرورتهاي كار ادبي و هنري است. البته برخي از نويسندگان و هنرمندان كه داراي شم و ذوق نقدي بودهاند دربارة آثار خودشان هم قضاوت كردهاند و اين قضاوت آنها گاهي مربوط به ماهيت آثار بوده و تعريف از آثار و گاهي انتقاد از آن. برخي از نويسندگان از نوشتهها و آثار خود هم انتقاد ميكنند، نمونة بارز آن تولستوي نويسندة روسي است كه بعد از اينكه وارد سلوك عرفاني شد در كتاب “هنر چيست؟” از آثار بسياري از هنرمندان و نويسندگان، از جمله خودش انتقاد كرده، حتي از “جنگ و صلح” خودش كه يكي از بزرگترين رمانهاي جهان محسوب ميشود. در آثار قديمي ما هم انتقاد ادبي وجود داشته و علماي كلام و فيلسوفان و شاعران و نويسندگان از كار خود و ديگران انتقاد كردهاند و اين انتقادي كه در گذشته در آثار ادبي و هنري ما وجود داشته البته مدون نبوده و پراكنده بوده و افلاطون و ارسطو در يونان فن نقد ادبي را مدون كردند.
اما در نقد ادبي شفاهي و فلسفة ادبي كتبي وجود داشته است. يكي از بزرگان نقد ادبي به نام نتروپ فراي كه كانادايي است، مطلبي را گفته كه بسيار تازگي دارد، با اين عنوان كه: عموم هنرمندان دربارة نقد ادبي و هنري بدبين هستند و در دورة رمانتسيزم ناقد شعر و داستان را طفيلي ميدانستند و دليل آنها اين بود كه ناقد ادبي، محصول كار آنها را به صورت كتاب درميآورد و تا حدودي از آن خودش ميكند و از اين راه امرار معاش ميكند. از طرف ديگر، چيزي به هنرمند و نويسنده نميدهد. يعني فرض كنيد بسياري از آثار نقد ادبي به طوري جامع و مانع است كه خواننده لزومي به ارجاع متون نقد شده ندارد و آن را كافي ميبيند. و ناقد ادبي روي دست هنرمند و نويسنده بلند ميشود و پولي هم از اين بابت به دست ميآورد. بنابراين نويسندگان آن دوره، ناقد ادبي را طفيلي ميدانستند. “نتروپ فراي” در جايي ديگر ميگويد: متون ادبي در حاق مطلب خاموش هستند و اين ناقد ادبي است كه آنها را به صدا درميآورد، يعني آن آواي خامش وي كه در متن وجود دارد ناقد ادبي آن را آشكار و بارز ميكند و آن را با صداي بلند براي ديگران توضيح ميدهد.
اين نكته براي من بسيار قابل توجه و جالب است. البته نقد يك جهت ديگر هم دارد و آن جهت شالودهشكني آن است. برخي ناقدان، انتقادهايي كه به يك متن يا يك شعر وارد
ميكنند در واقع تا حدودي تعرضي و تخريبي است، البته اگر اين نقد همراه با راهنمايي و رعايت جوانب متن نقد شده باشد ميتواند براي نويسنده آن اثر هم مؤثر باشد و به قول سعدي:
“تا متكلم را عيب نگيرند، سخنش كمال نپذيرد”
بنابراين همانطور كه گفتم نقد ادبي صورت كار ادبي است. يعني هر اثر ادبي همراه با خودش، لزوم نقد را هم ايجاد ميكند، حالا خواننده و بينندة عادي قضاوت ذوقي دارد نه قضاوت علمي. مثلاً ميگويد اين رمان را خواندم از آن خوشم نيامد يا از فلان شعر خيلي خوشم آمد و ... ولي ناقد ادبي اين را توضيح ميدهد كه شعر شاعر A از شعر شاعر B بهتر است يا اشتراك سعدي و حافظ در غزل چيست و كداميك بهتر عمل كردهاند. اينها همه جزء وظايف ناقد ادبي است.
ـ نخستين بارقههاي جدي نقد ادبي در ايران از چه تاريخي شروع شده است؟
در ايران نقد ادبي به صورت مدون از اواسط دورة قاجار شروع شد و پيشرو نقد ادبي در ايران دو نفر بودند، يكي فتحعلي خان آخوندزاده كه كتابي در نقد نوشته و ديگري ميرزا محمد ملكخان ارمني كه او هم نقد سياسي و اجتماعي ميكرد و بر آثار شاعران و نويسندگان آن دوره هم نقدهايي نوشتهاند. در دورة مشروطه كساني مثل دهخدا، صادق هدايت، احمد كسروي، نيما يوشيج، ميرزا رضا خان كرماني و بعدها دكتر خانلري ناقدان خوبي بودند و نقدهاي ارزشمندي بر آثار تحقيقي و ادبي آن دوره نوشتند، ولي اينجا يك اشكال عمده وجود دارد و آن اينكه كساني نبودند كه كار اصلي خود را نقد ادبي قرار دهند. الآن هم اين اشكال وجود دارد، يعني فرض كنيد كسي وجود ندارد كه به غير از نوشتن نقد ادبي به كار ديگري نپردازد، مثلاً دكتر خانلري هم شعر ميگفت، هم مجلة سخن را منتشر ميكرد، هم مدير بنياد فرهنگ بود، هم مقاله مينوشت و هم ترجمه ميكرد و در كنار همة اين كارها نقد هم مينوشت. طبعاً نيروهاي كساني كه كارهاي متفاوت ميكنند، پراكنده ميشود، در حاليكه ناقد ادبي بايد همة نيرو و توان خود را صرف اين كار كند و در كار خود متخصص شود.
بعد از دكتر خانلري و دكتر زرينكوب و كساني مانند دكتر يوسفي و پرويز داريوش كه نقد ادبي هم مينوشتند و ترجمه هم ميكردند، عدهاي پيدا شدند كه حدود و مرزهاي نقد ادبي را آشفته كردند، يعني به جاي نوشتن نقد ادبي، نظريههايي از فيلسوفان غرب را اقتباس كردند و سعي كردند كه آنها را در قالب متون و شعر و قصهها بريزند، يعني در واقع آنها ايدهها و نظريههاي فيلسوفان غربي را به آثار ادبي تحميل كنند. امروز با بسط نظرية مدرنيستها و پستمدرنيستها اين غلو در نظريهپردازي كه عاريهاي است بسيار شديد شده است و در مطبوعات ما پر است از نظريهپردازيهايي كه پيدا است نويسندة آن مقاله يا كتاب، مفردات كار خود را نميداند، يعني آن را از ترجمههاي مخلوط فيلسوفان غربي اقتباس كرده و سعي ميكند به كمك مفاهيمي كه غالباً در زبان اروپايي معنايي خاص دارد در زبان فارسي بياورد و آثار ادبي ما را با اين نظريههاي عاريهاي نقد كند، كه البته تفسير و تأويل است تا نقد ادبي و در اين زمينه بايستي كساني كه وارد هستند و فلسفه و علم ميدانند وارد ميدان شوند و مسئولان هم كلاسهاي نقد ادبي بگذارند و مقدمات كار را به علاقهمندان نقد ادبي بياموزند و اگر اين كار انجام نگيرد اين نوع نظريهپردازيها و تفسير و تأويلها سبب ميشود كه مرتبه و مدارج توفيق شاعران و نويسندگان معلوم نشود و آنها (ناقدان) دچار كبر و غرور شوند و به اصطلاح در تكميل و اصلاح كار خود نكوشند و اين امر بسيار آسيبرسان است و بايد كساني كه ميخواهند نقد ادبي بنويسند مجهز به تخصصها در اين زمينه شوند و مقدمات كار را ياد بگيرند و ادبيات و تاريخ تحول آن را هم بداند، يعني يك شاعرمعمولي را برتر و بالاتر از حافظ و مولانا حساب نكنند يا ارزشگذاري بر آثار را تا زماني كه زمينههاي اين كار در ناقد نباشد نميتواند بر عهده بگيرد.
ـ نظرتان درباره احياي تفكر ديني در آثار ادبي چيست؟
دين مسئلهاي است كه به شمشير دو لبه شباهت دارد، يك لبة آن اگر به طرز صحيح استفاده شود مردم را متوجه خداشناسي و مروت و ... ميكند و لبة ديگر آن ايجاد دشمني و نفاق ميكند! من حقيقت مطلق را ميگويم و ديگران در كفر هستند و ... كه به گمراهي و ضلالت منجر ميشود. همچنين بسياري از جنگهاي مذهبي به واسطة همين تعبيرها و تفسيرها بوده، يعني مسيحيان، مسلمانان را به اسم خداشناسي ميكشتند. يهوديان، مسيحيها را و مسلمانان مسيحيان را ميكشتند كه آنها باطل هستند و ما حق. جنگهاي صليبي كه تا چند قرن طول كشيد نمونهاي از اين تعارضهاي بشري است كه اگر گسترش پيدا كند طبعاً همه در خطر هستند.
اما بعضي از آثار ديني كه بهوجود ميآيد براي تطبيق وضع موجود، يا عقيدة خاص هستند و آثار هنري و ادبي و ديني محسوب نميشوند و به قول فرهنگيان رمانتيك هستند يعني بلاغت و ترغيب و تشويق هستند و آثاري هستند كه در واقع جنبه خلاق گونه دارند و به قول يونانيان پولتيك است. مثلاً آثار ناصر خسرو، شعر نيست، بلكه به نوعي دستورالعمل است، يعني رتوريك است پولتيك نيست. در حاليكه آثار سعدي و حافظ خلاقانه و پولتيك است.
البته بين نويسندگان ديني و متعهد، عدهاي هستند كه از قالب بخشنامهها بيرون ميآيند و كارشان جنبه پولتيك و خلاقانه پيدا ميكند و البته موفق بودهاند. بيشتر اشعار و رمانهايي كه مسائل 25 سال اخير خصوصاً جنگ را بيان كردهاند، كپي و تقليدي است از آثاري كه در روسيه نوشته ميشد و مربوط به تحكيم دولت شوروي و حزب واحدي كه در آنجا وجود داشت. آثاري كه در چين و اروپاي شرقي هم بهوجود آمد، همين آسيب را دربرداشت و نويسندگان خلاق روس يا اروپاي شرقي در همان زمان هم به اين آثار معترض بودند و آنها را آثار دولتي ميدانستند.
خلاصة مطلب اينكه اگر كسي به واسطة وقوع جنگ يا چيز ديگري به هيجان بيايد و الهام را از درون خود بگيرد و احساسات خود و ديگران را دربارة آن واقعه بيان كند، اين اثر قابل توجه است و بايد مورد نقد قرار بگيرد.
ـ دربارة رمان ديني و مؤلفه هايي كه يك رمان ديني بايد دارا باشد صحبت كنيد.
بله رمان ديني داريم و اغلب رمانهايي كه نوشته ميشود عموماً مسائل زيادي در آن مطرح ميشود.
از جمله مسائل اعتقادي و ديني، ممكن است كه نويسنده اسمي از آن نبرد اما هيأت اثر نشان ميدهد كه اين متن توجه به ديانت دارد. مثلاً “بودلر” كه يكي از شاعران بدبين فرانسه است و مفاهيم دنيوي و غير مسيحي را در آثار خود بهكار برده است آنطور كه اليوت ميگويد: او ميخواست يك در مخفي به مسيحيت باز كند، يعني بايد حس ديني داشته باشد.
فرض كنيد در رمانهاي فارسي، در كتاب “نغمه در زنجير” ميثاق اميرفرد اين حس ديني وجود دارد والا قهرمانان داستان، مبارزان دورة شاه هستند كه با حكومت شاه در مبارزه و ستيز هستند تيراندازي ميكنند، به زندان ميروند، كشته ميشوند و ... در كتاب حس ديني وجود دارد.
همچنين در كتاب “مخلوق”، فيروز زنوزي جلالي دربارة پيدايش موجودات و آدميان صحبت ميكند كه در يك فضاي تخيلي پديد ميآيد و سرگرم مناظره با خودشان هستند و از خود ميپرسند كه ما براي چه به دنيا آمدهايم آيا مقصدي نيز وجود دارد و .. اين سؤال كه اين جهان آيا آفرينندهاي دارد يا نه و اگر آفريننده دارد اين بديها و ظلمها و زشتيها از كجا آمدهاند.
البته مسائل ديگر از جمله وضع خانوادهها و معيشت آنها هم در آنجا طرح شده. يك اثر ادبي مثل “برادران كارامازوف” ميتواند هم جنبههاي مادي و هم جنبههاي معنوي و ديانتي را منعكس كند. چنانچه ما در آنجا قهرماني مثل ايوان كارامازوف داريم كه ايرادي در خلقت جهان ميبيند. البته او خدا باور است و قهرمان ديگري است به نام اليوشاكارامازوف كه يك مسيحي با ايماني است و اين دو قهرمان با هم صحبت ميكنند و جدال و منازعهاي فكري و معنوي بين اين دو، كتاب را پيش ميبرد. نويسنده سعي ميكند كه نظرات هر دو را منعكس كند. كارامازوف زيباترين چهرة يك شخص متدين است كه در رمانهاي جهان ظاهر شده است. در اين كتاب اصل قضيه اين است كه ما نسبت به آفرينش جهان و نظام آن چه نظري داريم: و ميشود به اين سؤالات پاسخ داد ولي پاسخ قطعي ندارد، به همين علت است كه امروز هم ميتوانيم رمان داستايوسكي را بخوانيم.
ـ درباره نحوة استفادة رماننويسان امروز از سوژههاي ديني چه نظري داريد؟
فرض كنيد كه نويسندگاني كه در اين زمينه هستند مثل خانمها زهرا زواريان، راضيه تجار، آقاي بنيعامري، كاتب، ابراهيم بيگي، محمود اسعدي، سيد مهدي شجاعي، جلالي و ... من كتابي نوشته ام به نام “به سوي داستان نويسي بومي” كه حوزه هنري چاپ كرده و در آنجا از اين نويسندگان نام بردهام. البته پيش از آنها ما جلال آل احمد را داريم كه در دوره دوم زندگاني خود به سوي دين و ديانت برگشت و “خسي در ميقات” و “نفرين زمين” را نوشت و تز او اين بود كه در برابر سيطرة تكنيك جهاني امروز، ما بايد به سمت ديانت برگرديم و قهرمانان داستان او در دورة دوم زندگانياش عموماً اينگونه هستند و كساني هستند كه جنبة عرفاني در آثارشان است و ديانت را در معناي عرفاني ميدانند و يكي از اين اشخاص، دكتر شيرازپور پرتو است، كه در زمينة داستاننويسي فعاليت كرده ولي نامي از او برده نميشود و نويسنده خيلي قديمي است و با صادق هدايت هم همكاري داشته است.
ـ دين و هنر و تعامل اين دو مقوله در گسترش فرهنگ معنا محور چه تأثيري دارد؟
دين و هنر هيچ منافاتي با هم ندارند و ميتوانند با هم همكاري داشته باشند به شرط آنكه دين را به معناي خداشناسي در نظر بگيريم.
اگر كسي بتواند از شريعت بالاتر برود و به عرفان برسد، مسلماً ميتواند آثار هنري هم خلق كند، اما اگر در دايرة احكام شرعي باشد، نميتواند موفق باشد. مثلاً مسجد شيخ لطفا.. كه يك اثر هنري ديني است با رنگآميزي كاشيهايش و ... انسان را متوجه آفريدگار جهان و زيبايي او ميكند.
همچنين نقاشيهاي ميكل آنژ ما را به خداشناسي و آفريدگار رهنمون ميكند.
اگر دين به معناي وسيع كلمه باشد، يعني مناسب با خداشناسي باشد و اينكه انسان از يك مرحله به مرحلة ديگر برسد و در جستوجوي سلوك باشد بله درست است. مثلاً كتاب مثنوي مولانا يا نقاشيهاي كليساي سن سباستين كه ساختة ميكل آنژ است بهوجود ميآيد. اما اگر محدود باشد به همين قواعد و قوانين شرعي و شريعتي، آنجا اديان از هم جدا ميشوند و مذاهب مختلف بهوجود ميآيد و طبعاً نميتوانند حضور يكديگر را تحمل كنند و دين هم گرايش به توتاليتاريسم پيدا ميكند و انحصارطلبي كه هنر را در ميدان بروز و ظهور قرار نميدهد.
شرط اول آن همان مطلبي است كه عارفان راه گفتهاند: “الطرق الي الله بعدد ...” يعني انسان بايد آزاد باشد كه در راه سير و سلوك به سمت معرفت و خداشناسي پيش رود.
و اگر او را در چارچوب قواعد و هنجارهاي معيني محبوس كرديم او چون ديگر حق انتخاب ندارد بنابراين چيزي را هم كه بهوجود بياورد، هنر والايي محسوب نميشود و ماندني و پايدار نخواهد بود.
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 04:23 PM | نظر بدين(0)
از زخم، از درد، از عشق
نگاهي به مجموعه شعر از زبان زخمها سرودة محمدرضا رستم پور
جليل صفربيگي
تمام درد من از زخم، عشق و تنهايي است
كسي نبود در اين درد مشترك بگذر!
غزل فارسي با همة فراز و فرودهايش همچنان به عنوان قالبي پويا به حيات خويش ادامه ميدهد و با اقبال شاعران و مخاطبان شعر فارسي مواجه است.
جريانهاي شعري نيمايي و سپيد نه تنها غزل را تضعيف نكردند و به حاشيه نراندند بلكه به ظرفيتها و تواناييهاي اين قالب نيز افزوده و فضا را براي هنرنمايي بيشتر شاعران غزلسرا فراهم آوردند.
نميدانم اصطلاح غزل امروز تا چه اندازه درست است. آيا قيد امروز معنايي خاص را در پس پشت خويش دارد يا صرفاً وجه تمايزي است براي غزل ديروز و امروز، كه غزل ديروز نيز خود جاي تفسير و تأويل دارد.
غزل پست مدرن، فراغزل، غزل سپيد، غزل خودكار و ... عناويني هستند كه مدتي است مطرح شدهاند و پيروان آنها براي خود مانيفست و بيانيه نيز دارند و هر كدام مشخصات خاصي را براي غزلشان برميشمرند. اما در واقع هيچ كدامشان چيز تازهاي نياورده و گلي بر سر ادبيات فارسي نزدهاند. مجموع همة اين مانيفستها غزل امروز را تعريف ميكنند.
منوچهر نيستاني، هوشنگ ابتهاج، نوذر پرنگ، حسين منزوي، عمران صلاحي، عليرضا طبايي، محمد سلماني، سيمين بهبهاني، محمد علي بهمني، قيصر امين پور و تعدادي نامهاي آشناي ديگر در عرصة غزل امروز خودنمايي ميكنند.
غزل جوان امروز اما حكايتي ديگر دارد. از يكسو جواناني پرشور و باانگيزه در اين عرصه به فعاليت مشغولند كه آثاري درخور تأمل در كارنامة ادبي خويش دارند و از سوي ديگر تعدادي از جوانان جوياي نام نيز به خلق آثاري در قالب غزل پرداختهاند كه از غزلها تنها قالب آن را دارند.
فرمگرايي محض در آثار اين دسته از شاعران جوان مشهود است و غلبة فرم بر محتوا مهمترين نكتهاي است كه در اين ارتباط ميشود متذكر شد.
استفاده از زبان گفتار از نكات بارز و برجستة غزل امروز است كه وجههاي خاص به آن بخشيده است، اما استفادة بيش از حد و افراط در بهكارگيري تعابير و اصطلاحات كوچه بازاري گاه غزل امروز را به سطحي نازل كشانده و فخامت و استواري شعر فارسي را زير سؤال برده است.
نگاه زميني و سطحي به مقولة عشق و اروتيسم آشكار و بيپرده از آفتهاي ديگر غزل امروز جوان است كه گاه غزل را در هر دو حوزة صورت و معنا به ابتذال ميكشد.
در اين ميان نوآوريهايي كه در عرصة وزن و قافيه صورت ميگيرد در صورتي كه بر مبناي زبان فارسي و در چارچوب آن باشد قابل توجه و تقدير است، اما افتادن از آنطرف بام، زبان غزل را دچار لكنت كرده و از زيباييهاي ذاتي اين قالب كاسته است.
نكتة مهم در غزل جوان امروز سطحي بودن و شعاري بودن اغلب غزلهاي سروده شده توسط شاعران جوان است كه به آفتي براي شعر اين قشر بدل شده است.
نمونههاي بسياري در دسترس است كه به علت طولاني شدن مقال از ذكر آنها صرفنظر ميكنم.
اما مجموعة «از زبان زخمها» سرودة شاعر جوان و پوياي ايلامي، محمدرضا رستمپور، از مجموعههاي قابل اعتناي چاپ شده توسط دفتر شعر جوان است كه در اين مقال به اختصار نگاهي به غزليات اين مجموعه دارم.
رستمپور در اين مجموعه با ارائة غزلهايي زيبا و درخور تأمل مجموعهاي خواندني را پيش روي ما ميگشايد كه مهمترين مشخصة آن تفكر است.
غزلها اغلب از ساختاري قدرتمند برخوردار بوده و داراي انسجام و استحكام خاصي هستند. نو بودن زبان و نوسرايي، استفاده از تركيبات و اصطلاحات جديد و امروزين، تفكر يا محتواي برجسته و قابل توجه، غزل رستمپور را خواندني و جذاب كرده است.
غزلهاي اين مجموعه داراي شناسنامه و مشخصة خاص زباني نيستند، اما به هيچ وجه تحت تأثير زبان يا تفكري خاص سروده نشدهاند و در ساية شاعري خاص قرار
نگرفتهاند كه گواه اين مطلب است كه رستم پور حرفهايي براي گفتن دارد. مسئلهاي كه در شعر شاعران جوان ما يا به فراموشي سپرده شده و يا دستكم گرفته شده است:
گذشتم از هوس سير ديدنت اي ماه
كه كور رحم و خسيساند ابرهاي سياه
به نوشداروي چشم تو بي نيازم كرد
درنگ عمدي تقدير زيرك و خودخواه
غزل وهم وصل ـ ص 17
چرا در اين قفسآباد كس از پر نميگويد
همه ديوار هم هستيم و كس از در نميگويد
غزل ققنوسانه ـ ص27
پر از اندوه يلدايي و زخم تيغ انكاريم
ولي مردانه خاموشيم و از ناله سبكباريم
از اين اطراف بوي التيامي برنميخيزد
چرا ما بيسبب از زخمهامان پرده برداريم
در اين سو دشنة ياران در آن سو كينة دشمن
نميدانيم دلها را كدامين سوي بسپاريم
يك حنجره فرياد ـ ص 35
نويد شيهة رخشي از فراز چاه نميآيد
و هر شغاد دغلكاري مرا به گريه مياندازد
در اين فضا كه پلنگانش هزار زخم به جان دارند
غروب كاذب كفتاري مرا به گريه مياندازد
نقاب ـ ص45
عاطفه از ديگر عناصر اصلي غزل رستمپور است. عاطفهاي كه با صميميتي مثال زدني مخاطب را به سمت غزل ميكشاند و حس قوي و تأثيرگذار شاعر رنگ و بويي خاص به اين نوع غزل ميدهد.
غزلهاي اين مجموعه يا داراي بار انديشهاي هستند و يا عاشقانهاند و عاطفي. و روح غزل فارسي نيز عشق است و عشق.
عشق اما در شعر رستمپور مضموني سطحي و اينجايي نيست و اگر هم در بعضي غزلها چنين وانمود شده به عشقي مقدس تبديل شده و جنبههاي زميني آن تحت تأثير فضاسازي شاعر قرار گرفته است:
و عشق اينكه دل از او به اشتياق ميافتد
بدون آنكه بخواهيم اتفاق ميافتد
اگرچه بار گراني است گر به دوش نباشد
مسير چشمة بودن به باتلاق ميافتد
چه حكمتي است خدايا كه بيبلاي وجودش
ميان زندگي و مرگ انطباق ميافتد
هنوز هيچ دلي پي نبرده است كه اين شور
چرا بيآنكه بخواهيم اتفاق ميافتد
اتفاق ـ ص 13
گمان نميكنم اين دستها به هم برسند
دو دلشكستة در انزوا به هم برسند
ضريح و نذر رها كن بعيد ميدانم
دو دست دور به زور دعا به هم برسند
شكوه عشق به زير سؤال خواهد رفت
وگرنه ميشود آسان دو تا به هم برسند
غزل شكوه عشق ـ ص11
قبول اينكه تو هفت آسمان سري از من
ولي نبايد اينگونه بگذري از من
چه ميشود كه عليرغم اين همه دشمن
به سينهات بزني سنگ ديگري از من
غزل شوق آخر ـ ص 21
تنوع اوزان به كار گرفته شده در غزلهاي رستم پور نشان از تسلط او بر وزن دارد كه در اين مجموعه در يك وزن شاعر موفق به خلق دو فضاي مجزا و گاه متضاد ميشود. قافيه نيز در اكثر غزلها به درستي نشسته و زنگ خاص خود را دارد.
دهان زخم، درخت غزل، چشمة بودن، گوشهاي فلك، زخمهاي خيال، نوشداروي چشم، آينة درد، كوه غم، غزالان خوش لبخند، رسوم دلبري، شوق شدن، طغيان شدن، شط شگرف عشق، چنبرة دنيا، تصوير عاشقي، قفس آباد، كينة خنجر، روح خاكستر، ساز خيال و بسياري تركيبات ديگر در اين مجموعه به چشم ميخورند كه فضايي امروزين و مدرن ندارند و به تركيباتي كليشه تبديل شدهاند كه همين غزلها را در فضايي نئوكلاسيك نگه داشته است.
غزلهاي مسافر، هبوط، شيون، فرصتي آبي، يك حنجره فرياد، وسوسه و سراب از غزلهايي هستند كه فضايي قديميتر دارند و شاعر ميتوانست با صرف نظر از آنها فضاي مجموعه را يكدستتر كند.
بخش پاياني «از زبان زخمها» را شعرهاي سپيد رستمپور تشكيل ميدهند كه با غزلهاي مجموعه همخواني زيادي ندارند. قوت و ساختار مستحكم اغلب غزلها باعث شده كه شعرهاي سپيد مجموعه به چشم نيايند.
به اعتقاد نگارنده رستمپور مي تواند با جسارت بيشتر در فضاهاي جديد شعر فارسي نيز غور كند و از امكانات ساير قالبهاي شعر فارسي و نيز ساير هنرها در تقويت شعر خود بكوشد. فضاهايي كه رستمپور در غزلهاي عاشقانهاش به خوبي به آنها نزديك شده و غزلهايي به ياد ماندني سروده است.
به نقل از مجله الفبا
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 04:19 PM | نظر بدين(0)
از حال به آينده
بررسي شعر مقاومت شاعران پيشرو ايلام
محمد علي قاسمي
كلمات، كلمات آغشته به عشق، كلمات آميخته با شور اشتياق كه از گلوي خونچكان هزاران حنجرة سرخ و سبز مرتعش ميشود، ما را به ميعاد متبرك مهر پيوند ميزند. «ما»يي كه در اين سوي زمان، زنگار فراموشي به خود گرفتهايم و در حاشية اوراق كهنة روزگار رنگ باختهايم. درست مثل دلهامان. مثل دلهايي كه در زير لايههاي خاك، غرق در خلوت خاموشياند. تنها طنين كلمات است كه اشتياق دلها را به آسمان پل ميزند و فضا از عطر سبكبار سرود سرشار ميشود. آنگونه كه شعر به كلمات جان ميبخشد و متبركشان مي كند. آنگونه كه شاعر با شريعت خويش شگفتي ميآفريند. آنگونه كه نسل حال به اقتضاي آوازة اين همه سال، به عاشقدلان آينده، عروج و عشق را آواز ميدهد ... شاعر انقلاب، شاعر سود و مزد نيست. تنها آفريننده و خالق دلباختن است. شاعر انقلاب، محصور مرز و مدار خاصي نيست كه ديگران درصدد آنند تا برايش خط و مشي مشخصي تعيين كنند و خود بر مسند منزلت تكيه دهند. درست شبيه غوغاگراني كه هرازگاهي در كسوت كاهنان و كاتبان پر مدعا در انظار ظاهر ميشوند و افاضة كلام ميكنند. اين قماش همان سفسطه گويان زباني هستند كه از كلمات تنها به عنوان ابزار استفاده ميكنند و به قصد انتفاع و سود ممدوح به آن تمسك جسته و با برانداختن بنياد كلام، بناي آوازه و نام را جايگزينش ميكنند. در كشاكش چنين چپاوليست كه شاعر انقلاب نبايد زبان در كام كشد و از آوردگاه عشق اجتناب كند.
شعر انقلاب و به موازات آن شعر مقاومت به فراخور رفرمها و جريانهايي كه طي دهة شصت تا هفتاد با آن مواجه بود، برخلاف ساختارها و نوع نگاه شاعران قبل از انقلاب، وارد عرصهاي شد كه تا پيش از آن شاهد چنين صحنهاي نبود. تنها غناي اين هنر برميگشت به ادبيات حماسي ادوار گذشته و برخورداري از منظومة سترگي چون شاهنامه فردوسي و آثاري ديگر كه هنرمندان عصر معاصر با برگرفتن فاكتورهايي از اين آثار و استفاده از نامها و عناوين آنان به عنوان سمبل، خواستههاي دروني خود را در قالب اشعار سياسي – اجتماعي خلق ميكردند. اما جنگ و به دنبال آن ادبيات مقاومت با حضور در متن حوادث و رخدادهاي ملي و مذهبي خود، توانست از منظري تازه به بيان اين وقايع در قالب شعر بپردازد. چنين بود كه شاعر مقاومت ممنوعيت مرزها را در هم شكست و در گستردة فضايي باز رو به كبريايي كلام آورد و در ساية كلمات مشق مهر و مجاهدت كرد. در اين ميان شور عشق با شعور انقلابي در هم آميخته شد و شاعران با بروز احساسات و اندوختههاي هنري خود به كلمات جان دادند و با خلق آثاري ارزشمند و قابل تأمل، توانستند در غناي فرهنگ و ادبيات مقاومت نقش مهمي ايفا كنند. بر همين مبنا بود كه شعر غرب كشور و به موازات آن ادبيات مقاومت ايلام نيز به دور از هر گونه هياهويي، با جهد و كوشش صاحبان عقل و خرد، خوش درخشيد و بدون داشتن تريبوني (كه چه بسيار ديگر كسان در اختيار داشتند) به راه خود ادامه داد و بر فراز قلههاي عشق و قرابت، بيرق بليغ خويش را برافراشت. در اين ميان پيشروان جريان شعر غرب كشور، با برخورداري از دانش و هنر خود، توانستند كلمات را به لعاب جوهرة هنر بيارايند و حاصل عرقريزان روح و روان خويش را به همه هديه كنند.
شعر ايلام كه به فراخور حال خود، داراي سير و صعودي متفاوت است، بيانگر دردها و رنجهاييست كه طي دو دهة گذشته در سينه نهان داشته است. سير شكوفايي شعر ايلام به دهة چهل ميرسد كه با ظهور ايرج خالصي و چاپ آثارش در مجلهها و نشريههاي ادبيات پيشرو آن دوره به نام «خ آشنا» توانست در بين نخبگان ادب راه يابد. خالصي تا سال 1355 در ادبيات قبل از انقلاب خوش درخشيد، اما با ظهور جريانهاي مختلف ادبي و گروه گراييهاي نهچندان معقول، از ادامة چاپ آثار خود صرف نظر كرد و تا سال 1370 در هيچ نشريهاي شعري به دست چاپ نسپرد.
در اين ميان نسل جوان شعر پيشرو ايلام با ظهور چهرههايي چون: عبدالجبار كاكايي، سيروس اسدي، ظاهر سارايي، بهروز ياسمي، بهروز سپيدنامه، ميثم دادخواه و حبيب الله بخشوده در محافل ادبي و نشريههاي كشور جان تازهاي به جسم رو به زوال شعر ايلام بخشيدند. اين هفت تن با ارائه آثاري نو و قابل تأمل روند حركت شعر معاصر را به خوبي دريافتند و در كنار كساني چون: سلمان هراتي، امين پور، سهيل محمودي، مهديزاده، محمدي نيكو، نصرالله مرداني، صديقه وسمقي، حسن حسيني، قزوه و عبدالملكيان كه از چهرههاي برجستة ادبيات مقاومت به شمار ميآيند، خوش درخشيدند.
كاكايي در اولين تجربههايش با چنين شعرهايي شناخته شد:
به آن چشم بيدار در خون نشسته
مريد نگاه توأم چشم بسته
نصيب من است از بيابان چشمت
لبي سخت تشنه، تني سخت خسته
گذشتند دلبستگان نگاهت
پرستووش از بامها دسته دسته
تو آيينهاي، آتشي، آفتابي
شكوفا و شفّاف و از خويش رسته
نگاه مرا برده تا بينهايت
در آن چشم آيينهاي نقش بسته
شكوفا شد از موسم چشمهايت
بهاري كه در شاخههايم نشسته
كاكايي با تعبيري كه از شعر دارد معتقد است: «... هنگام گوش دادن به يك شعر، لذت شاعر فراتر از لذت عوام است. اين به معناي آن نيست كه شاعر بر معاني چيرهتر است. زيرا معاني موجي از بيكرانه دريايي است كه همه به يك اندازه در آن غوطهورند. شاعر، برجستگيهاي زبان و نوع تصرف در طبيعت و چگونگي معاني را ميبيند و اين حسي است كه به تجربه به دست آورده است... من فكر ميكنم براي اينكه تعريف جامعي از شعر داشته باشيم مجبوريم اين ركن، يعني تخيل را به عنوان اصيلترين ركن شعر حفظ كنيم. قدما از اين موضوع هيچگاه عقب ننشستند. نظامي عروضي ميگويد: “اتساق مقدمات موهومه” كه در روح، ايجاد قبض و بسط كند. البته هر سخني ممكن است در نفس انسان، ايجاد قبض و بسط كند. اينجاي تعريف ايراد دارد. اما آن كسي كه ميگويد “شعر كلامي مقفي است” تا اندازهاي سختگيري كرده است. طبيعت خيال، سيال و روان بودن آن است و طنين آهنگ به آن بار عاطفي ميدهد. اما نقش قافيه در درجة سوم قرار ميگيرد. قافيه تداعي معني ميكند. ذهن را به مصاريع و بندهاي پيشين ارجاع ميدهد. بنابراين همه در اين اصل متفقالقوليم كه شعر كلاميست مخيل ...»1
كاكايي با توجه به حال و هواي دهة شصت و سبك و سياق شاعران آن دوره، بيشتر آثارش رنگ و بوي شعر جنگ با خميرماية خواستههاي دروني دارد. او در قامت يك شاعر پايبند به اصول و ارزشهاي هنر مقاومت وارد اين حوزه شد و در اين راه
اندوختههايش را نمايان كرد. در همين راستا سيروس اسدي با ارائة چند كار خوب توانست گوشهاي از طراوت و زيبايي شعر ايلام را به ديگران بشناساند. اسدي با غزل «رها شده در باد» سبك و سياق شعر معاصر را به خوبي دريافت و با ارائة چند اثر طي دهة شصت تا هفتاد يكي از شاعران خوب شهرستاني شناخته شد:
هلا رها شده در باد، پير تنها گرد!
غريبواژة شبهاي بيستارة سرد
به شانههاي ستبرت عقيق زخم كه ماند
كدام حادثهات بال و پر شكست اي مرد؟
كدام واقعه در خود خراب كرد تو را
كدام صاعقه آتش به خرمنت آورد؟
سيروس اسدي اگرچه كمتر از ديگر شاعران دورة خود اقدام به چاپ آثارش كرد، اما به نظر من يكي از شاعران پيشرو غرب كشور است. اعتقاد وي در خصوص شعر چنين است: «شعر آيينة احساس شاعر است به سوي دنياي خارج او. شاعر در شعر، خود را مينماياند. در اين آيينه زشتيها، خوبيها، بديها و نيكيها متبلور است. شعر آيينهاي است كه فراروي شاعر و جهان خارج او وجود دارد. در كل بايد بگويم ويژگي مهم شعر خوب، اين است كه برانگيزانندة احساس باشد. زود فهم و قابل هضم و داراي معني ژرف و عميق باشد. و در آخر بايد گفت: شعر دريچهاي است به سوي دنياي رازها و رمزها، آن هم رمزهاي نگفتني و رازهاي دست نيافتني ...»2
و چنين است كه اسدي با شناخت اصول و قواعد اصل زيباييشناسي توانست با چند اثر خوب و جذاب، هم به عنوان شاعري خوش كلام و هم به عنوان غزلسرايي موفق خود را به ديگران بشناساند. يكي از زيباترين و ماناترين غزلهاي اسدي، شعر معروف «روزگار قطبيست» كه علاوه بر معنا و مفهوم زيبا و پرمحتواي آن، نشان از قوة تخيل اسدي دارد:
طلوع چشم تو آغاز صبح بيداريست
و در نگاه تو معناي زندگي جاريست
به زير چتر تسلاي خويش گير مرا
كه زخم دشنة ياران، نگار من كاريست
زلال عاطفه در جويبار جان خشكيد
و سينهها همه آيينة سيهكاريست
چه خسته ميگذرد روزگار قطبي من
و زندگي كه پر از لحظههاي تكراريست
دل زمانه چو سنگ است و ما پر از فرياد
سكوت نيز، در اين اضطراب دل، خواريست
در گذر چنين جريان زلالي يكي ديگر از شاعران پيشرو غرب كشور با ارائة غزلهايي ناب و زيبا، توانست در عرصة شعر معاصر گام بزرگي بردارد. ظاهر سارايي شاعر خوش قريحه و با ذوق ايلامي با زباني نو و بديع و ارائة غزلهايي سليس و زيبا توانست نظر ديگران را نسبت به جريان شعر ايلام معطوف دارد. سارايي برخلاف ديگر شاعران ايران گرچه اهل بده و بستانهاي محفلي و گروهي نبود، اما با چاپ آثار خود در نشريههاي مختلف كشور نشان داد كه شاعري است خودساخته و پويا. غزل معروف «لاجورد نگاه» (كه در دهة هفتاد سروده شده است) از زيباترين آثار شاعري است (كه در دوراني كه ميبايست تنها به دردها و ويرانيهاي جنگ بپردازد) به يادها مانده است:
به لاجورد نگاهت قسم كه بيبالم
وگرنه بيخود از اين دردها نمينالم
اگر ز بال بلندت به من پري برسد
به ارتفاع تمناي عشق ميبالم
بيا و راست بگو اي شقاوت شيرين
بجز هجوم خيالت كه كرد پامالم
غلاف دشنة خشمت اگرچه شد دل من
هزار سال گذشت و هنوز هم كالم
خطوط دست من آشفته و پرابهامند
ببين در آينه كولي! چه ميشود فالم
سارايي با برخورداري از احساس، جوهرة هنر، بلوغ فكري و لمس كردن آثار جنگ و شقاوت دشمني كه خاك سرزمينش را نشانه رفته بود، دست به تجربههاي ماندگاري زد. غزل «كوچه باغ سحر» سارايي براي سينه سرخان عاشق، يكي ديگر از آثار درخشان اين هنرمند پيشرو و متفكر است:
ز كوچههاي هميشه روشن چرا دل من گذر نكردي
چو سينه سرخان به شوق دريا از اين صحاري سفر نكردي
دلا وجودت فسرده از غم، كشيده بر خود نقاب ماتم
در اين كرانه چرا چون شبنم حديث هجرت ز بر نكردي
سرشك دردي ز ديده بفشان خدنگ آهي به سينه بنشان
دلا مگر تو در اين بيابان به نعش لاله نظر نكردي
پس از سارايي، بهروز ياسمي ديگر شاعر نامدار اين ديار با آنكه خميرماية اغلب آثارش برگرفته از جوهرة مهر و دوستي است، اما به عنوان شاعري نامآور با زبان تغزلي و عاشقانهاش آثار زيبايي خلق كرد. ياسمي در اولين تجربههايش بيشتر به دنبال گمشدهاي ميگشت كه در ناگهاني زمان محو شده بود. اين شاعر در زماني سخن از عشق به ميان آورد، كه كمتر كسي بر آن بود تا خواستههاي دروني خود را (با توجه به مقتضيات زمان) بيان كند. ياسمي با غزل «آيينة اشك» در اواخر دهة شصت توجه همگان را برانگيخت و زيبايي و طراوت شعر پيشرو ايلام را به ديگران شناساند:
تو اي چشمها محو زيباييات
بهار است و فصل شكوفاييات
مگر ميشود كند با سادگي
دل از چشمهاي تماشاييات
در آيينة اشك شفاف من
چه زيباست طرز خودآراييات
خيال سرودن چگونه نشست
در احساس رنگين رؤياييات
ز دلبستگانت كسي پي نبرد
به اسرار عشق معماييات
ياسمي در پاسخ به حالات و بيان جذبههاي شعر ميگويد: «راستي چيست اين ناگهان ناگزير كه مثل صاعقه سقف روحت را ميشكافد و لحظهاي بعد ناپديد ميشود، بيآنكه خطي و يا نشاني از خويش در تو باقي گذارده باشد. اين شهاب ثاقب كه بر صفحة وجودت خطي از نور ميكشد و محو ميشود چيست؟ اين غريبة وقتنشناس پيدا و ناپيدا كه هرگز به تو وعدة زماني و مكاني نميدهد و ديدارش برنامة خاصي ندارد، كيست؟ و اما صرف نظر از اين فلسفهچينيها و سفسطهبازيها، شعر يك نياز درونيست. تمايلي است عميق به پس دادن و باز گفتن و انعكاس و ابراز دردها، احساسها، تأثيرات، تألمات و هيجانهاي دروني با زبان واژهها و به بهترين شكل ممكن يعني شعر هيجاني است در جان، كه در زبان شكل ميگيرد و به فعليت ميرسد. به قول اكتاويوپاز: “شعر اتفاق در زبان است و زبان هم خاطرات يك قوم و حافظة تاريخي يك ملت است.” اگر اين گفته را قبول داشته باشيم، هر شاعري با توجه به بافت فرهنگي، اجتماعي، مذهبي، قومي و نژادي خود حسي را كه ممكن است در تمامي فرهنگها و سنتها مشترك باشد به تصوير ميكشد. چرا كه شعر چيزي نيست جز ارتعاش رعشههاي روحي كه در معرض يك محرك بيروني به لرزه آمده است.»
ياسمي با تجربههاي درخشاني در قالب غزل، از جمله پيشروان شعر ادبيات مقاومت به شمار ميرود. غزل عقيق زخم بيانگر اين ادعاست:
اي شبيخون خورده، اي جانانه مرد
ديدي اندوه تو با مردم چه كرد؟
رد پايت را ز ساحل ميبرند
دست شوم بادهاي هرزهگرد
بوي سهراب و سياوش ميدهد
كوچههاي شهر اين همزاد درد
ياسمي در ادامة كار خود با سرودن مثنوي معروف «خون و خاك» به بيان رخدادها و وقايعي ميپردازد كه طي دوران جنگ بر سر مرز و بومش آوردند. همان ددمنشاني كه با شقاوت تاتاريشان سرزمين سبزهها را به غباري از بلوا و باروت اندودند و هزاران كودك معصوم را به خاك و خون كشيدند. در ساية چنين آثار ماندگاريست كه ادبيات مقاومت ايلام، مرزها را در هم ميشكند و سر بر آستان اوج و افتخار مينهد. پس از ياسمي، بهروز سپيدنامه از زاويهاي ديگر جريان شعر پيشرو را به تصوير ميكشد. سپيدنامه ذاتاً شاعري اسطورهگر است. او با برخورداري از نمادها و اسطورههاي ادبيات ايران و جهان در شعر خود، به آثارش رنگ و بويي اساطيري و نمادين ميدهد. چنين حسي برميگردد به استنباط سپيدنامه از شعر. به طوري كه در يكي از مصاحبههايش در خصوص شعر چنين اظهار ميدارد: «شعر ترجمان دروني آدميان و اكسير مقدس باستان است. انسان به فراخور انديشه، حالات درونياش را در هيأت هنري كه از آن بهرهمند است؛ پيكرينه ميسازد. شاعر نيز واژههايي را براي ترجمان غوغاي درونش برميگزيند و شعر را ميآفريند. “من” دروني شاعر، مايي است كه جهاني را شامل است. “من” دروني شاعر پرتوي از نوريست كه سرچشمهاش اندوه ملتهاست. شعر جام جهانبينيست كه در آن ميتوان افقهاي ناپيدا را ديد. كلاميست مقدس كه حرمتش تا زمانيست كه ساية گرگها بر آن نيفتد. كلامي راستين تا زماني كه لبخند معصوم كودكان را به عربدههاي مستانة گزمگان نفروشد و زماني كه سرايندهاش به اتحادي جادويي برسد؛ كمال را در خويش خواهد يافت. زيرا شعر جوهر زندگيست ...» سپيدنامه با چنين استنباطي از شعر، شعر مقاومت را با لعابي از نمادها و اسطورهها در هم ميآميزد و به آن جلاي هنر و برتري ميدهد:
دليري كز ميان قصههاي شرق برميخاست
چنان ققنوس در خاكستر خود آتشين افتاد
الا اي سندباد، اي موج بيبرگشت، اميدم
ميان پنجة سيمرغ يأسي سهمگين افتاد
ميان ناي مرداني كه با او آشنا بودند
پس از آن اتفاق سرخ آوايي حزين افتاد
سپيدنامه با آن حس و احساس انساني و اسطورهاياش بر آن است تا حوزة شعر مقاومت را از تكرارها و تقليدها وارهاند و با بنيان نمادها و واژههاي ملموس نو به شعر جنگ رنگ و بويي خاص بخشد. او با چنين شيوهاي توانست نوع نگاه خود را نسبت به شعر از ديگران جدا سازد و چنين رويهاي براي شاعر نوعي تازگي به شمار ميرود:
اي دل درماندهام از ماندن خود روسياهم
ميرود تابوت سرخي موج در موج نگاهم
لحظههاي كهنه را در انتظاري تازه كردم
تا كه شايد سر زند صبح از كپرهاي سياهم
شب گره زد در ميان مويههاي بوف كوري
غربت درياچهها را با نگاه كورهراهم
باد عطر كوچههاي كهنه را ميگستراند
بر عروسكهاي شهر كودكان بي گناهم
پس از سپيدنامه ديگر شاعر پيشرو غرب كشور كه در قالب شعر نو به ادبيات مقاومت اين ديار رنگ و بويي خاص بخشيد، حبيب الله بخشوده بود. بخشوده با ساختارشكني قالب كلاسيك (كه در بين بيشتر شاعران ايلامي رواج داشت) شعر مقاومت را وارد حوزة نو و نيمايي كرد. نوع كار بخشوده در ساية جهانبيني وي از شعر است كه همواره به دنبال تولد در جهان نو، يا ظهور بر سطح سپيدناك برگي زلال است. بخشوده در خصوص شعر و نوع نگاهش به اين مقوله چنين ميگويد: «شعر، هبوط ناگهاني روح در سرزمين ناشناخته است. هبوط در بهشت، در آتش و در جنگل و كوير و دريا. گاه بر سكويي از رؤيا مينشيني، پرندهاي از روي شاخهاي ميپرد و در سرخي آسمان غروب ميكند. آنگاه چند سطر اشك بر سفيدي دفتري ميانگاري. بعد ميفهمي خون تازهاي در سر انگشتانت به جريان افتاده است. دست به قلم ميشوي و اندوهي مقدس را ميانگاري كه بعداً بايد وارسي شود. بهار كه ميرسد در كوه و پارك و صحرا قدم ميزني. باران
نم نم ميبارد. تو بر خاك گسترده ميشوي و گوش ميكني به موسيقي باد. نغمة پرنده و وزش پروانههاي رنگ كه چند لحظه پيش، گلهاي زيبايي بودند. گلهاي زنبق، شقايق، سوسن، نيلوفر. شعر همين است. تولد در جهاني نو كه خداوندگار آن نبايد عجول باشد.»3
در سايهسار چنين تفكري بود كه بخشوده شعر را از دريچهاي تازه به نظاره نشست و در خلق آثاري بديع و ماندگار، برگ زرين ديگري بر ادبيات اين مرز و بوم افزود. شعر «پروانه هاي صبح» بيانگر چنين دليل و برهانيست:
آن روزهاي سرد و كولاكي
ياران خوب من
عاشقترين بودند
آلالههاي سوخته بر شانههاي دشت
روشنترين شمع زمين بودند
آن روزها
در عمق چشم كودكان ما
فانوسي از فرياد روشن بود
باران آهن بود
آن روزها گاهي
در آسمان آبي آوازهاي من
يك دسته قو
يك دسته مرغابي
خورشيد را پرواز ميكردند
بخشوده با چنين نگرشي مدار محصور ماندن در قالبهاي كهنه و متداول آن زمان را در هم شكست و با نبوغ فكرياش هم در قالب شعر كلاسيك و هم شعر نيمايي، احساس و اندوختههاي فطري خويش را نمايان ساخت:
زير ايوانت اگر روزي كبوتر ميشدم
آن قدر پر ميزدم در خون، كه پرپر ميشدم
آتشم گل كرد و بالم سوخت با پروانهها
كاش چون پروانه در آتش شناور ميشدم
كاش در هنگام طوفان سياه نيزهها
سرخ تر از شرم بغضآلود خنجر ميشدم
بخشوده در زماني نه چندان طولاني توانست پيشاپيش ديگر شاعران نامدار، حضوري پر ثمر در ادبيات مقاومت و به موازات آن ادبيات معاصر بيابد. پس از بخشوده در كنار اين گروه پيشرو نام و آثار ميثم دادخواه كه تا ديرزماني در بينشاني و ناشناسي مانده بود آوازة ديگري دارد. اين شاعر نامآشنا با برخورداري از فخامت كلام و آشنايي تام به نظام كلمات و جايگاه آنان در شعر، توانست حركت شعري خاص خود را پيدا كند. دادخواه با تجربة اوزان كوتاه و كارهاي اوليهاش به آن چيزي كه خوش داشت، دست نيافت، اما پس از تسلط بر اوزان دوري در شعر فارسي آثار ارزشمندي خلق كرد. غزل «آغاز مبهم» كه اتفاقاً در سال 71 به عنوان بهترين غزل ماه در ايران شناخته شد، از جمله آثاريست كه دادخواه در ساية تجربه، تفكر و اندوختههاي ذهنياش توانست به آن دست يابد و ادبيات اين مرز و بوم را از چنين آثار ارزشمندي بهرهمند سازد:
با نگاه صميمياش انگار با دلم صحبتي دگر دارد
گويي از سينة شررجوشم بهتر از هر كسي خبر دارد
در قدمهاي نازكش شعريست مثل آغاز مبهم آدم
با بهشتي كه غرق در آن است باز سوي زمين نظر دارد
عطر موسيقي كلامش را كاش ميشد كه چيد اما آه
روح نامحرمي كه من دارم كي در آن آسمان گذر دارد
همنژاد من كبوتر كيش، اوست با سينهاي پر از تشويش
خواندهام از نگاه شفافش كه جهان را به زير پر دارد
من غزلناكم، آتشآلودم، جز در آشوب او نياسودم
اينكه بر شعر من فرود آمد حالتي از شب و سحر دارد
مثل امروز تلخ و تكراري مثل فرداست گنگ و سردرگم
ميروم گرچه درنمييابم از خيالي كه او به سر دارد
دادخواه در خصوص شعر و ويژگيهاي آن معتقد است:
«به تعداد تمامي شاعران، شعر دوستان، دشمنان شعر و استنباطي كه تمام اين سه طايفه از شعر دارند، در خصوص تعريف و تئوري شعر ميتوان دريافت كه [شعر] بر فرضيههاي علمي يا فلسفي استوار است. من كه خود را زير مجموعة سه طايفة فوق ميدانم، در ميان طايفة نخست به دنيا آمده و در دامان طايفة دوم زيسته و هم اينك هم در جبهة خط مقدم جنگآوران طايفة سوم هستم و از شعر ميگويم كه: 1- شعر آيينة فطرت شاعر و گهوارة روح خردسال شعر دوستان است. زيرا شعر دوستان معمولي به همان اندازه از شعر لذت ميبرند كه كودكان شيرخواره از لالايي مادر. و باز لازم به توضيح است كه شعر همزاد آدمي در تمام عصرهاست. زيرا نخستين لالايي مادر در گوش كودك، شعر است و آخرين مويههاي غمناك، هنگام به خاك شدن نيز آميزهاي از شعر است. 2- شعر پناهگاهي در مهآلودترين نقطة هستي است كه با چراغهاي سبز، زرد و قرمز واژهها، احساسها و انديشهها بر بلندترين نقطة ممكن، فاصلة روح شاعران و ادراك شعر دوستان را به فراخور خواستهها و تواناييهاي آنان با ساحل طوفان نمايان ميسازد.
3- و اما شعر! در حالي كه رندانهترين كلام هستي و بيخيالترين آنها را شعر مينامند، دشمن آسايش و بيخيالي است و من فرياد ميزنم كه شعر تودة پرفشاري است كه هميشه قارة انديشه، ادراك و اقيانوس روح و روان و جزيرة آتشفشاني تن را با هم تحت تأثير قرار ميدهد، تا شاعران راستين هر روزگاري بدبختترين زندگان و خوشبختترين مردگان باشند.»
صرف نظر از غزلهاي غنايي و اجتماعي دادخواه و شاعران پيشرو ايلام، از جمله كساني كه در جريان شعر پيشرو غرب كشور توانست خود را در زمرة شاعران موفق اين ديار بيابد، جليل صفربيگي است. صفربيگي با آنكه پس از دهة هفتاد روي به شعر آورد، اما در همان اوايل با سختكوشي خاص خود توانست با كولهباري از تجربه و اندوختههاي علمي و ادبي، به راه خويش ادامه دهد و در زمرة جريان شعر پيشرو غرب كشور قرار گيرد. ديگر شاعر نامآشناي ادبيات مقاومت عبدالحسين رحمتي است كه گرچه اغلب آثارش به هم نزديكاند، اما در زمرة شاعران موفق ادبيات مقاومت ايلام قرار دارد. با توجه به اين مباحث در اينجا ذكر برخي از ويژگيهاي ممتاز آثار شاعران شعر مقاومت ايلام ضروري است:
زبان شاعران ايلامي در شعر مقاومت
نمادها ونشانهها
اگر بپذيريم كه زبان گفتاري، القا كنندة معاني بين اشخاص است و به واسطة زبان است كه اشيا، معنا و مفهوم خاص خود را ميگيرند و در فرايندي ديگر در زبان نوشتاري، اين معنا و مفهومها ثبت و ضبط ميشوند، به خوبي درمييابيم كه در زبان شعري شاعران، به واسطة منطق شعري، نه منطق عقلي، واژهها و تركيبات انتزاعي و دور از ذهن در فرايند مخيل بودن و اغراقي كه بين معناها وجود دارد، وجه تمايز خود را از زبان روزمره نشان ميدهد. در زبان شعري شاعران مقاومت ايلامي، تركيبات و مضامين و معناها گاه برگرفته از نمادهاي بومي و محليست:
امسال
ديگر باد
عطر چوير زاگرس را
نميپراكند بر خاك
از چكاد مانشت.
و رعد و برق
پيامآور باران نيست
زيرا كه ميگها
بوي سياه باروت را
بر شهر باريدهاند
ايرج خالصي در اين قسمت از سرودهاش قضية جنگ و بازتابهاي آن را با استفاده از نمادهاي بومي و محلي بيان كرده است. «عطر چوير»، «زاگرس» و «مانشت» سه نماد و نشانهاي هستند كه شاعر با بهرهگيري از آنها مسئلة جنگ و هجوم «ميگها» و باران و «بوي سياه باروت» بر سر شهر، را به تصوير كشيده است. در اين ميان شاعري مثل بخشوده التهاب جنگ را در روزهاي سرد و بيكسي، بر شانههاي «دشت» به تصوير ميكشد:
آن روزهاي سرد و كولاكي
ياران خوب من
عاشقترين بودند
آلالههاي سوخته بر شانههاي دشت
روشنترين شمع زمين بودند
سارايي اما در غزل «كوچه باغ سحر» قضية جنگ را به زبان نمادين كه تا حدودي نمادگرايي بوميست به ميان ميكشد:
سرشك دردي ز سينه بفشان، خدنگ آهي به سينه بنشان
دلا مگر تو در اين بيابان به نعش لاله نظر نكردي
يا:
در ميان دشت پيچيدهاست بوي پيرهن
كو سواران سحر اي اسبهاي ايل من
در كنار بيشهها ديگر غريبي ميكند
آن پلنگ آشناي جنگهاي تن به تن
عبدالحسين رحمتي
كلمات ايل، بيشه، دشت، پلنگ، سوار، بيابان و لاله به نوعي تداعيكنندة نمادهاي بومي در زادگاه شاعران ايلاميست. بهروز سپيدنامه در شعر «تفنگ خونين» درست از همين نمادهاي بومي استفاده ميكند:
كنار كوه و درخت بلوط افتادهست
دلاوري كه كنارش تفنگ خونين است
ميثم دادخواه در شعر بزم رنگين اينگونه از نمادهاي طبيعت پيرامون بهره ميجويد:
از گريههاي غريبت كوهي نمك مانده بر جا
تب ريز داغ كه هستي با اين همه شورهزاري
كاكايي در شعر «زخمهاي سرخ» اينگونه ميگويد:
گردباد باش، باد باش و گرد
خاك نااميد، باز هم بگرد
لاي بوتهها، خفته يك شهيد
كوه بود، كوه مرد بود، مرد
در خوانش همين نمادها و نشانههاست كه ساختار شعر مقاومت شاعران ايلامي وجههاي خاص به خود ميگيرد. نمادهاي طبيعي را در قالب معاني نو به حرف ميآورد و آنان را در ساختار زبان شعري، سرشار از مفاهيم و معاني چند وجهي ميكند. گاه لاله مظهر سوختن است، گاه نماد گلگون شدن بر سر دلدادگي. كوه اما گاه به معناي صلابت و استواريست، همچون كوههاي زاگرس، گاه از فرط درد و رنج و گريههاي بيوقفه، شبيه كوهي از شورهزار است. اينجاست كه نمادهاي بومي، شعر شاعران اين ديار را متمايز از ديگر سرودههاي شاعران مقاومت ميكند.
بافت
بحث بر سر بافت در شعر مقاومت، مسئلهايست كه در تداعي جايگاه كلمه در شعر و موفقيت معنايياي كه ايجاد ميكند، مدنظر است. پس كلمات، با توجه به چينش و جايگاهي كه در آن قرار ميگيرند، و مفهومي كه از معنا ارائه ميدهند، بافت اثر را خاصه در شعر به ما مينمايانند. در شعر مقاومت، سراينده با توجه به موقعيتي كه براي كلمات در اثر خود فراهم ميكند و جايگاهي كه به آنها ميدهد، معنا و پيام خود را در قالب آن اثر و در بافت حماسه، مقاومت، ايثار، نوعدوستي ديني ـ انساني، فراق در رثاي مرگ عزيزي و ... ارائه ميدهد:
به شوق خلوتي دگر كه رو به راه كردهاي
تمام هستي مرا شكنجهگاه كردهاي
محلهمان به يمن رفتن تو روسفيد شد
لباس اهل خانه را، ولي سياه كردهاي
كاكايي
ز كوچه هاي هميشه روشن چرا دل من گذر نكردي
چو سينه سرخان به شوق دريا از اين صحاري سفر نكردي
دلا وجودت فسرده از غم، كشيده بر خود نقاب ماتم
در اين كرانه چرا چو شبنم، حديث هجرت ز بر نكردي
سارايي
تو را هر صبح ميجويم، نمييابم نشانت را
نشان نه! پاره پاره زخمهاي خونفشانت را
تب و توفان مرا آشفت و هر شب خواب ميبينم
كه شمشيري شكوفا ميكند زخم نهانت را
بخشوده
در تحليل معاني اين عبارات است كه در نگرش زبانشناسي درك ما از بافت شعر و كليت آن به ثبوت ميرسد. در اينجا براي تسهيل در درك مفهوم بافت، نخست بايد به «نقش» و «معنا» در كلمات توجه داشت. در ابيات بالا ما با كار ويژههاي كلمات در ارائة مفاهيمي كه نزد شنوندگان ارائه ميدهند، و با رابطهاي كه در خصوص معنا القا ميكنند، بافت ارتباطي كلام را روشن و نمودار ميسازند، سر و كار داريم. مثل:
تمام خاطرهها را نهاده گوشة اتاق
درون قاب سياهي كه عطرآگين است
زمان به نام شهيدان سرود ميخواند
زمين ز خون سواران صبح رنگين است
بهروز سپيدنامه
اي شبيخونخورده اي جانانه مرد
ديدي اندوه تو با مردم چه كرد؟
رد پايت را ز ساحل ميبرد
دست شوم بادهاي هرزهگرد
بهروز ياسمي
از من و نيلي نگاه من مانده تنها كبوتري زخمي
مينويسد تمامي خود را بر ورقهاي دفتري زخمي
بر ضريح زمان زنگاري مينويسم كه باز خوانندش
عشق يعني كبوتري بيپر، مرد يعني دلاوري زخمي
ميثم دادخواه
در حالي كه در ابيات بالا زبان شاعران ميان خود و بافت آثارشان ارتباط برقرار ميكند، به تناسب بافتي كه زبان در آن جاريست، و با توجه به ويژگيهاي مرتبط با آن بافت، اثري خلق ميشود كه حاوي معنا و مفهومي خاص در حوزة دفاع و مقاومت است. از اين رهگذر است كه يك اثر كلامي، يا يك سروده بر اساس موضوعيت و وحدت بخشيدن به عناصر، به شكل يك پيام درميآيد:
به دنبالت
ديروزهايم را ورق ميزنم
دقيق ميشوم
در لحظههايي كه بوي تو را دارند
پنج شنبهها را براي تو
جمعهها را براي خودم گريه ميكنم
جليل صفربيگي
در اينجا مشاركين زباني با توجه به القاي معاني كلمات و عبارات كه از خود ارائه
مي دهند و بافتي كه در متن شعر جريان دارد، اثر را در ذهن شنونده به يك موضوع كه حاوي و انتقالدهندة يك پيام خاص در قالب شعر است، به ما نمايان ميكند. يكي ديگر از مباحثي كه در اينجا ميتوان به آن اشاره كرد محورهاي ساختاري در شعر مقاومت شاعران ايلاميست.
در يك طبقه بندي كلي ميتوان شعر مقاومت را به چند بخش تقسيم كرد:
شعر مقاومت صرف نظر از قالب آن از محورهاي ساختارياي چون: مدح و ستايش وطن، تهييج دفاع از كشور، حمد و ثناي آزادگي و استواري، شكوه از شهادت ياران،
بي قراري حسي و نوعدوستي در رساي مرگ عزيزي، دعوت به صبر در برابر مصائب، حماسة پايداري و دفاع تشكيل شده است و از نظر محورهاي پيراموني به: ستايش شهادت، وصف ويژگيهاي شخصيتي و عمومي شهدا، همسانسازي اسطورهها، شخصيتهاي رزمنده، تداخل و همگون كردن رويدادهاي تاريخي با جنگ تحميلي تقسيم مي شود.
با توجه به اين محورهاي ساختاري و پيراموني، در شعر شاعران ايلامي، مهمترين مشخصهاي كه جلب توجه مينمايد، بيشتر ستايش شهادت و شكوه از فراق ياران و رزمندگان شهيد است:
كجايند ياران درد آشنا
جنون پيشگان به غم مبتلا
كجايند ياران ايل جنون
همان ساده مردان بيادعا
همانان كه پر بود سجادهشان
چو دلهايشان در حضور خدا
سيروس اسدي
ميچرخي
با حلقههاي آتش
آن سوي درههاي شقايق
كه شيار زخمهاي تو را يادآور ميشوند
آوردگاهت كو؟
اسبت
شمشيرت
كلاهت كو؟
حبيب الله بخشوده
كجا رفتي تو در ديروز آتش با شتابي سرخ
كجا رفتي به هنگام خطر پا در ركابي سرخ
شما رفتيد و ما در حسرت پرواز ميمرديم
نميآيد ز سمت آسمان ديگر خطابي سرخ
عبدالحسن رحمتي
در اين سرودهها و بسياري ديگر از شعرهاي شاعران مقاومت ايلامي، محور اصلي يا همان موضوع اصلي اشاره به درد و فراق، تأسف و تأثر از بيان واقعة به تصوير كشيدن مرگ شهيدي، و يا به نوعي حمد و ثناي اين جلوه از جانفشاني و ايثار است:
دوباره مرد جنونزادي لهيب فاجعه تن كرده است
و باز اين دل سودايي هواي سينهزدن كرده است
صداي دف زدني ديگر قلندرانه به گوش آمد
به ياد آنكه سماعش را ميان خون و كفن كرده است
بهروز سپيدنامه
تو رفتي بيتو روز من كدر شد
سكون در بالهايم منتشر شد
به ياد روزهاي خوب جبهه
دلم در سينه يك شب منفجر شد
جليل صفربيگي
مثل باد ميوزيد جايتان كجاست
مثل رود ميخزيد پايتان كجاست
شاخة بلند خندههايتان چه شد
ريشة عميق گريههايتان كجاست
عبدالجبار كاكايي
در سينة گنبد آيا قلبي ز كبوتر مانده است
يا نبض شهيدي آنجاست كز قمري بيسر مانده است؟
فردا كه فلق ميرويد در شط سحر ميبيند
از موج شقايق تنها هفتاد و دو پرپر مانده است
ميثم دادخواه
بيشك جانماية اين سرودهها كه تلفيقي از حس و روح نوعدوستي سرايندگان با كشتگان جنگ است، ناشي از درك فصيح و بليغ روحي و رواني هنرمندان با حادثه و رويدادهاي عظيمي چون جنگ است. شاعران مقاومت ايلام، همانند ديگر شاعران ايران با درك آثار و تبعات عظيم دوران جنگ تحميلي، و بازتاب آن در آيينة آثارشان، به چرايي و چيستي شعر جنگ، در انظار داخلي و خارجي پاسخ روشني دادهاند. به نظر من وجه تمايز شاعران مقاومت ايران با ديگر كشورها در چگونگي به وجود آمدن جنگ است. ارادة جنگ و آتشافروزي آن طي هشت سال، هيچگاه خواستة مردم نبوده است، اما دفاع در مقابل اين آتشافروزي و مقاومت پويا و پايدار در برابر آن، يكي از بارزترين و زيباترين وجوه ملت ايران نسبت به ساير ملتها و كشورهاست. با اين حال شعر ايلام آغازي اثيري و حركتي دامنهدار دارد.
در اين ميان شاعراني چون: آفاق شوهاني، مهدي خالدي، كيومرث مرادي، سالم پوراحمد، حسين شكربيگي و مهرداد محمدي از جمله شاعران ارزشمندي هستند كه در پويايي و تكامل شعر ايلام نقش داشته و دارند. من اما در عصري كه يادها را به ذهن كال و كاهنانة نوباوگان ميسپارند، و از هميان حقيرانة آنان متاع متبرك هنر ميجويند، درخشش شعر و ادبيات اين مرز و بوم را به نيلي گزارش ميدهم كه در آن سوي زمان، چشم انتظار رهآورد خنياگران حالاند. و چنين است كه بايد در برابر ادبيات مهر و مجاهدت اين نسل سر تعظيم فرود آورد و به آفتاب عشقشان سلامي دوباره داد.
پينوشتها:
1- روزنامه اطلاعات، شماره 19977، مرداد ماه 73
2- روزنامه اطلاعات، شماره 20100، بهمن ماه 73
3- روزنامه اطلاعات، شماره 20011، آذر ماه 73
به نقل از مجله الفبا
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 04:16 PM | نظر بدين(0)
در ساية غزل در ساية نقد
اسماعيل اميني
مجموعة مقالة «در سايه غزل» كه فراهم آمده از دوازده مقاله است و به همت انجمن شعر حوزه هنري گيلان سامان يافته، به گونهاي ميخواسته تأمين كنندة بخش نظري و علمي كنگرة «در سايه غزل گيلان» باشد. حالا اگر بگوييم كه از همان مقدمة كوتاه كتاب شتابزدگي و بيدقتي و بياعتنايي به اقتضائات نقد و نظر در حوزة شعر نمايان ميشود هم خيلي بدبينانه است و هم شايد غباري بر خاطر دوستان تدارك كننده اين دفتر بنشيند؛ با اين همه نميشود كه فراز و فرود نوشتههاي اين كتاب را كه از قلم دوستاني عزيز و اغلب اديب و اهل شعر پديدار شده مطالعه كني و يادداشتها و حاشيه نويسيهايي را كه براي پيرايش و ويرايش كتاب نوشتهاي كنار بگذاري و يادآوري دوستانه را درگيرودار روزمرگي به فراموشي بسپاري. اين نوشته با همين نيت تهيه شده، هم از اين رو كمتر به نام نويسندگان اشاره دارد و بيشتر صفحات كتاب را ذكر ميكند و نكتهاي و خردهاي بر دوستان ميگيرد و ... همين.
ـ ص 11 «زبان وسيلهاي است براي ارتباط و تفهيم و تفاهم. اين پديدة عجيب در مسير تاريخ دستخوش تحول و تطور بوده است. انسانهاي نخستين از اين پديده، با نشانههاي تصويري استفاده ميكردند، سپس نشانههاي وضعي و قراردادي (در متن اين كلمه قرارداري تايپ شده)، جاي آن را گرفت، مثلاً واژة مار جاي تصوير مار را گرفت و پرنده و دريا و رودخانه و كوه و درخت و همچنين ...
پس، خط و نوشتار و واژه پديد آمد و هر ملت و قومي براي بيان مفاهيم ذهني خود و بيان مقصود، واژگاني خلق كردند.»
داوري مؤلف دربارة زبان، بدون ارجاع به منابع معتبر دستخوش پريشاني است. اول اينكه زبان گفتار پيش از زبان نوشتاري پديد آمده و هنوز هم ميليونها انسانها در جهان هستند كه از زبان نوشتاري استفاده نميكنند. دوم تغيير خط تصويري به خط هجانگار و واژهنگار و واجنگار مراحلي دارد كه با مطالعهاي اجمالي در كتابهاي تاريخ زبان ميتوان آن را آموخت و مسلماً به سادگي جايگزيني واژة مار به جاي تصوير مار نيست، چرا كه لااقل اين را ميدانيم كه ساختن واژهها به ويژه دربارة پديدههاي محسوس و عيني نظير مار، پرنده، دريا، رودخانه و درخت هيچ ربطي به خط ندارد و حاصل نامگذاري طبيعي انسان است، حتي واژههاي مربوط به مفاهيم و ذهنيات (اسامي معنا) نيز پيش از اختراع خط ساخته شدهاند و در زبان گفتار رايج بودهاند. سومين و عجيبترين نكته اينكه از نظر نويسندة مقاله، گويي خلق واژگان و جدايي زبان ملل پس از اختراع خط و نوشتار صورت گرفته است !!!
از همين سياق است داوريهاي اين مقاله دربارة دستهبندي زبان به: زبان معمولي و شكسته و علمي و ادبي و هنري و از آن شگفتتر، اين ادعا كه عمر زبان ادبي و هنري هزار سال است، آنجا كه مينويسند :«زبان ادبي و هنري، خاص حوزة ادبيات (شعر و داستان) است. اين نوع زبان كه شعر نيز با آن سر و كار دارد در بيش از هزار سال عمر خود ...»
اين هم داوري نويسنده دربارة سبك خراساني: «سبك خراساني با توجه به سبكشناسي بهار و سبكشناسي دكترمحمد جعفر محجوب، ويژگي زباني خود را دارد و سبك عراقي نيز و سبك اصفهاني (هندي هم)» متشكريم بسيار آموختيم !!
اين هم چند نمونه از نقل شعر بزرگان در همان مقاله:
ص12
در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود
كان پرده نشين باشد، وين شاهد بازاري
ص13
بيا كه ما همه چشم انتظار توأيم
چو نقش پا به ره شوق خاكسار توأيم
زبان، نظام پيچيدهاي است متشكل از سه بخش: نظام آوايي، نظام دستوري و نظام معنايي. وظيفة نظام آوايي، واجشناسي است و بيان قاعدة واجي و همنشيني واجها و تكرار واجها براي القاي زيبايي موسيقيايي در شعر و نيز شناخت تنافر حروف و ...»
اين بحث البته ادامه دارد و به نظام دستوري و معنايي نيز ميپردازد و شاهد مثال هم ميآورد و دربارة واژهسازي و نقشهاي گوناگون زبان داد سخن ميدهد. اما همگي بر همان اعتبار علمي و دقت نظري كه در نمونههاي نقل شده آمد، يعني از همان سياق وظايفي كه براي نظام آوايي زبان برشمرده شده، با همان ويژگيهاي زباني دقيقي كه براي سبكهاي خراساني و عراقي و هندي با ارجاع دقيقتر به منابع ذكر شده است !!
در صفحة 19 دربارة ويژگيهاي زبان غزل امروز مينويسد:
«زبان نوجوي غزل امروز، ديگر به آن توجه ندارد كه سعدي و حافظ رحمت ا... عليها (يعني رحمت الله عليهما) چه گفتهاند، اگرچه آنها هم هر كدام در عصر خود از شاعران نوپرداز و نوآور و خلاق بودهاند.»
بعد براي اين نوآوري دليل قاطع ميآورد از ديوان حافظ:
«چنانكه در اين بيت لسان الغيب حضرت حافظ به قافيه نگاه كنيد»
صلاح كار كجا و من خراب كجا؟
ببين تفاوت ره كز كجاست تا به كجا
بعد مينويسد:
«ماياكوفسكي ميگويد: من هميشه يك لغت برجستة مشخص را در آخر بيت جا ميدهم و به هر زحمت و شكل و ترتيبي كه باشد قافيه برايش پيدا ميكنم. نتيجه اين ميشود كه قافيههاي من هميشه غيرمعمولياند.»
ملاحظه فرموديد؟! حالا اگر از مؤلف محترم بخواهيم كه پيش از نقل شعر به ديوان حافظ نگاه كنند و پس از آن به بحثهايي كه تصحيح كنندگان ديوان در اين بيت داشتهاند مراجعه كنند و آنگاه براي نمايش خلاقيت و نوآوري حافظ كمي بيشتر ديوان را ورق بزنند، آن وقت ديگر مجالي براي مطالعة نظريات ماياكوفسكي و مرتبط كردن آن به نوآوريهاي حافظ باقي نميماند.
از غلطهاي فاحش تايپي در صفحات 20 و 21 درميگذريم و ميرسيم به اين نقل قول كه نويسندة مقاله با همان دقت علمي سابق الذكر از استاد رحمت موسوي آوردهاند و سخن ايشان را اينگونه نارسا نقل كردهاند: «يكي ديگر از آفتهاي غزل امروز (= غزل گيلان) اين است كه شاعر جوان در دورة جواني به علت خامي و چشيدن سرد و گرم روزگار، واژههاي محدودي در ذهن گوينده هست و غالباً تحت تأثير سخن اين و آن ...»
با همة اين كاستيها وقتي كه نويسندة محترم از نظريهپردازي و مباحث زبان شناسي عبور كرده و به نقل نمونههايي از رويكرد زباني غزل امروز گيلان رسيده است
كارش قرين توفيق است و نشانگر اين نكته كه نويسنده در حوزة تخصصي خويش پختگي و تبحر فراوان دارد و توانمنديهايش در اين محدوده است كه مجال بروز مييايند.
مقالة بعدي كه نگاهي دارد به غزلهاي گيلكي بيش از آنكه نگاهي تحليلي و پژوهشي داشته باشد با رويكردي عاطفي و شعاري به بررسي غزلهاي گيلكي ميپردازد و در اين ميان زبان متكلف و نثر شتابزده و پر از لغزشهاي نگارشي مزيد بر علت شده است. عبارتهايي از اين دست: «متأسفانه در برابر درياي جوشان و خروشان شعر پارسي كه روز به روز هم جوشانتر و خروشانتر مي شود آثاري گيلكي كه بتوانيم به كمك آنها سرمنشأ غزليات و سرودههاي گيلكي و شرح حال سرايندگان را شناسايي كنيم، به اندازة نياز موجود نيست و در اين راستا چارهاي نداريم جز اينكه با كمك آثار اندك منظوم به جا مانده از چند شاعر بزرگ گيلان زمين به اين مهم دست يازيم.»
يا شعارهايي از اين دست: «... و چون ماية اصلي شعر توانايي ذهني و قدرت علمي و بينش وسيع را در كنار طبع و ذوق شاعري ندارند و بعضاً از مقدمات و مباني ذيربط بيبهرهاند به شاعري پرداخته و در كمال تعجب به علت عدم آگاهي بعضي از عزيزان مسئول صفحات ادبي جرايد به موازين ادبي، بسياري از سرودههاي ناموزون و بيمحتوا در جرايد چاپ و منتشر هم ميشود. اينها كساني هستند كه زهر هلاهل را بر پيكرة شعر گيلكي تزريق نموده و چون اسباب منيت فراهم است به غلط خود را در اوج ميبيند.»
اين بيتوجهي به نگارش صحيح فارسي گاهي بسيار نمايان است، به گونهاي كه تصور مي رود نه مؤلف محترم و نه ويراستار و يا حتي حروفچين كتاب مطلب را با دقت مطالعه نكردهاند كه لغزشهاي فاحشي از اين قبيل در كتاب راه يافته: «آنچه من در اين سه بيت از يك غزل نه بيتي به اين نكتة ظريف پي بردم كه شاعر به طور سمبليك و نمادين منظور خود را ابلاغ ميفرمايند»
روشن است كه اين سهلانگاري متوجه محتوا و انسجام علمي مقاله نيز هست و البته در املاي صحيح كلمات نيز بيدقتيهايي از قبيل: «آلاف و علوف!» كم نيست.
مقالة غزل و شعر گيلكي كه از صفحة 65 آغاز ميشود سير تاريخي غزل گيلكي را به خوبي و با نظمي درخور تأمل مطرح كرده است و در حد بضاعت يك مقالة كوتاه اطلاعات جامعي را به خواننده ميدهد، اما اين مقاله نيز ضعف نگارشي دارد و چنانكه بايسته است ويرايش نشده.
در مقالة غزل امروز، بيمها و اميدها، كه كوتاه و گوياست و بهره از شيوايي و طنز دارد هم سلامت زباني و هم بيپيرايگي انديشه و تحليل، خواننده را جذب ميكند. مقالة عاشورا و دفاع مقدس در شعر گيلان فارغ از لغزشهاي سادهاي نظير «و در نهايت محتشم كاشاني باده بند ! معروف عاشورايي به شورش عرفاني و عاشقانه ميرسد» آنگاه كه به جمع بندي دربارة غزل عاشورايي معاصر گيلان ميرسد داوريهايي شتابزده و غيرعلمي دارد و مينويسد:
«1- غزل معاصر گيلان و به تبع آن ادبيات عاشورايي با ساختار گوناگون به سوي شعر مدرن حركت ميكند.
2- غزلسرايان گيلاني به سبك هندي يعني نازكخيالي و مضمونآفريني بيشتر توجه دارند اگرچه سبك عراقي در جايگاه مهمتري قرار دارد.
3- غزل سرايان گيلاني در شعر عاشورايي نيز به دنبال شعر راستين يعني فرم و محتواي ايدهآل هستند و سعي دارند يك حسرت دروني از جهان ذهني به سوي عينيت يعني حضور پرطنين اجتماع داشته باشند و به قولي زبان حال مردم.»
به ظاهر نويسندة مقاله به اختلاف بنيادين تفكر فلسفي مدرنيته و زمينههاي پديداري مدرنيسم و شعر مدرن با انديشة توحيدي و آرمان گرا توجه نداشتهاند، وگرنه احكامي نظير «حركت ادبيات عاشورايي به سوي شعر مدرن» كه معجوني از تناقض است به
مقالهشان راه نمييافت و از اين قبيل است تعبيري كه از شعر راستين و جهان ذهني و عينيت دارند.
در مقالة «ردپاي اسطوره در غزل گيلان» نويسنده بياعتنا به ساماندهي مطالب و حتي رسايي جملهها و عبارتها و بدون توجه به مفهوم و كاركرد اصطلاحات ادبي آميزهاي از كلمهها و تركيبهاي رايج در فرهنگ اصطلاحات را روي كاغذ ريخته است و خواننده را در آن سوي ديوار تعقيد و آشفتگي جا گذاشته. چند جملهاي از اين مقاله را با هم ميخوانيم:
«شاعر به خصوص جوان عبور از نمادها را با بسنده كردن به بعضي اسامي نمادها و اسطورهها محدود ميكند و فرورفتن در كاوشهاي فرهنگي را در حوصلة خود نمييابد و نتيجه همان ميشود كه حتي استفادة ابزاري نمادها نيز جايگاه افقي و عمودي شعر را خدشهدار ميسازد. به عبارتي اسطوره خاص دنياي انساني است و دنياي انساني با هنر و در اينجا (مقاله) با شعر ساخت و پرداخت ميشود. شعري كه جاري است و حضور اساطير كلاسيك و كهن را در خود تبيين ميكند. حال كه شعر فعاليتي از صناعات انساني به طور اعم است، اگر لفظ تمدن را براي اين منظور به كار گيريم ميتوانيم بگوييم تلقي ما از شعر در مرحلة اسطورهاي اين است كه شعر يكي از شيوههاي تمدن است و بنابراين تمدن يا جنبة اجتماعي شعر يعني شعر به منزلة كانون جامعه سر و كار دارد. سمبول در اين مرحله واحد پيامرساني است كه نام آركي تيپ ميگيرد، يعني تصوير نوعي يا مكرر از آركي تيپ سمبولي است كه يك شعر واحد را با شعر ديگر مرتبط ميسازد و به تجربه ادبي ما وحدت ميدهد و چون آركي تيپ سمبول پيامرساني است نقد صور نوعي با ادبيات در قالب حقيقت اجتماعي و وجه پيامرساني سر و كار دارد.»
ملاحظه فرموديد؟! با اسطوره و سمبول و آركي تيپ و جايگاه افقي و عمودي شعر آشنا شديد؟! اگر هنوز ابهام داريد لطفاً بيشتر مطالعه كنيد و سواد ادبي خود را بالا ببريد.
اما در اين كتاب مقالة «غزل و تنهايي» از نوعي ديگر است. نوشتهاي جامع و هوشمندانه كه پنجرهاي جديد به آفاق دروني غزل ميگشايد. تنها اگر در شيوة نگارش مقاله دقت بيشتري اعمال ميشد و لغزشهايي نظير «اما گاهاً موجب سوء تفاهم برخي شنوندگان ميشود» در متن راه نمييافت نوشتهاي كامل و خواندني بود.
مقالة پاياني كتاب با عنوان اين تواردهاي عزيز كه به موضوع تكرار و تقليد و رونويسي در غزل شاعران جوان ميپردازد با دقت و حوصلة قابل تقديري تدوين شده است و يكي از نقاط آسيب غزل جوان را دستماية تحليل و بازنگري قرار داده است و به اقتضاي حال مخاطبان كه شاعران جوانند نثر مقاله بسيار روان و گيراست و اين همه نشانگر هوشمندي و دانش نويسندة مقاله است و با اين حسن ختام شايد بتوان نوشت كه مجموعه مقالة «در ساية غزل» برخلاف آن همه كاستيها و بي دقتيهاي حاصل از شتابزدگي، ختم به خير شده است.
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 04:11 PM | نظر بدين(0)
از ساختارگرايي تا ساختارشكني
علي اكبر شيري
مقدمه
شعر و ادبيات به عنوان محصول تفكر و خلاقيت، و دانش و هنر، همواره از جايگاه خاصي برخوردار بوده است. با پيشرفت علوم گوناگون و تكامل روزافزون انسان، شعر و ادبيات نيز تجليهاي گوناگون يافته است. اين تجليهاي گوناگون در ايجاد سبكهاي متنوع در طول تاريخ ادبيات هر قوم و جامعهاي به خوبي قابل مشاهده است.
سبكهاي گوناگون خراساني، عراقي، اصفهاني، بازگشت، واسوخت، نو و ... تنها نمونههايي بسيار اندك از تنوع و تحولي است كه در طول حيات ادبيات فارسي ديده ميشود.
هدف اين مقاله بررسي سبكهاي گذشتة شعر فارسي نيست، بلكه كوششي است براي تحليل و ريشهشناسي سبك جديدي كه در دهة هفتاد در شعر فارسي نضج گرفته است و شاعران زيادي با تمايل به اين نوع سبك، آثاري را آفريدهاند كه به علت ناسازگاري با ساختار و دستور زبان، شگفت انگيز و غيرمعمول مينمايد. در اينجا براي نمونه يكي از آثار شاعر نوگراي ايلامي ـ علي ابدالي ـ را به نام «دريدايي 3» كه در سبك مذكور سروده شده است، نقل ميكنيم:
الف:
عقاب خودش را توي آب شنا كرد و
دالهاي دريدا هوا را قفس شدن كه
زمان خودش را زير عقربهها چرخ ميداد و
شما دريدا را مدلول كرد
نكرد!
مگر نه زبان عقاب دندان را قفس شدن
حالا
آب توي ساعت آقاي دريدا شنا كرد و ...
ب:
كردي = مي داد = نكرد
همان طور كه مي بينيم، ابهام و غيردستوري بودن عبارات از ويژگيهاي عمدة اين گونه اشعار است، كه به عنوان اشعار سبك «ساختار شكني» شناخته شدهاند. بدون آنكه با عجله اين گونه سبك شعري را رد يا قبول كنيم، در اين مقاله تلاش ميشود، تئوريهايي كه پشتوانه و آبشخور چنين سبكي هستند مورد بررسي و توصيف قرار گيرد.
ساختارگرايي:
نيمة دوم قرن بيستم را نيمة خلق تئوريها دانستهاند. به عنوان مثال ميتوان از ظهور نظرية «ساختارگرايي» در زبان شناسي، نظرية «تحليل ساختاري وجود انسان» در ماركسيسم و نظرية «توصيف ضمير ناخودآگاه» در روانكاوي نام برد.
مهمترين نظريهاي كه در زبان شناسي ايجاد شد و بسياري از علوم، همچون ادبيات، جامعه شناسي، روان شناسي و ... را تحت تأثير قرار داد، نظرية ساختارگرايي است كه توسط فرديناند دو سوسور (1913-1857) زبان شناسي سوئيسي بيان شد. يكي از محصولات اين نظريه تمايز ميان زبان (Langue) و گفتار (parol) است، اما مهمترين بخش اين نظريه، توصيفي بود كه سوسور از «نشانه» ارائه داد كه خود مبناي دانش جديد «نشانهشناسي» قرار گرفت.
سوسور نشانه را رابطة ميان دال و مدلول تعريف كرد؛ دال آن بخش از نشانه است كه به صورت قراردادي در زبان به كار ميرود و هر دالي مصداقي در دنياي بيرون است كه مدلول ناميده ميشود؛ مثلاً، واژة «درخت» دالي است كه به موجودي در طبيعت دلالت ميكند كه مدلول آن است. به عقيدة سوسور، هر دالي به مدلول خاصي دلالت ميكند و در واقع ميان دالها و مدلولها رابطة يك به يك وجود دارد.
نظرية سوسور بيشترين تأثير خود را بر نقد ادبي گذاشت، به طوري كه نقد سنتي «نويسنده / شاعر بنياد» را به نقد نوين «متن بنياد» تغيير داد. بر اساس نقد متن بنياد، ناقد نميكوشد، منظور و مقصود خالق اثر را آشكار سازد، بلكه اين ساختار متن است كه معناي متن و منظور نظر خالق اثر را مشخص ميكند. و حتي از خلال متن ميتوان به انديشهها و تفكرات پنهان خالق اثر دست يافت. انديشهها و تفكراتي كه ممكن است خالق اثر خود از آنها بيخبر باشد و ريشه در تجربههاي پيشين و ناخودآگاه او داشته باشد و اغلب به صورت غير ارادي و در متن تجلي يافته باشد.
اين نظريه به پيدايش مكاتبي چون فرماليسم روسي و نئوفرماليسم در ادبيات و نقد ادبي منجر شد و نامداراني چون رومن ياكوبسون و ميخائيل باختين در رشد و تكامل آن نقش بهسزايي داشتند.
در سال 1960 جنبش ساختارگرايي در فرانسه كوشيد كه ايدههاي ماركس، فرويد و سوسور را با هم تركيب و تلفيق كند. آنها بر خلاف اگزيستانسياليستها كه ادعا ميكردند انسان موجودي است كه خود را ميسازد، عنوان كردند كه انسان ساختة عناصر جامعه شناختي، روان شناختي و ساختارهاي زباني است كه بر آنها كنترلي نيز ندارد.
پساساختارگرايي / ساختارشكني
در سال 1967 جان بارت مقالهاي بسيار جنجالي با عنوان «ادبيات فرسوده / مرگ ادبيات» (Literature of Exhaustion) منتشر كرد كه در واقع مانيفست پست مدرنيزم بود. او بيان كرد كه شيوة عرفي و رايج ادبي فرسوده شده است و در اثر كاربرد زياد جذابيت خود را از دست داده است. بارت در اين مقاله، مرگ زودرس ادبيات رايج را اعلام كرد. اين ادعا از ايجاد خط مشي جديدي در ادبيات خبر ميداد كه
پساساختارگرايي، ساختارشكني يا شالودهشكني نام گرفت.
از چهرههاي معروف مكتب ساختارشكني، ميتوان از ژاك دريدا (1930) نام برد. او با نقد نظرية سوسور، رابطة يك به يك ميان دال و مدلول را رد كرد و عنوان كرد كه دال بر مدلولي ثابت دلالت نميكند، بلكه هر دال در نزد افراد مختلف داراي مدلولهاي مختلف است. افراد گوناگون داراي تجربهها، دانش و زندگي گوناگون هستند و همين باعث ميشود كه تعبير و برداشت آنها از واژهها متفاوت باشد؛ مثلاً، واژة «آزادي» نميتواند براي همة انسانها داراي مصداق واحد و يكساني باشد.
همانطور كه نميتوانيم بگوييم كه مصداق واژة «هنر» در عبارت «هنر نزد ايرانيان است و بس» براي فردوسي دقيقاً با مصداقي كه ما از آن داريم يكسان بوده است.
كساني چون ژاك دريدا و ميشل فوكو، تعبير و معناي متن را منحصر به دالهاي موجود در متن نميدانند. بلكه عواملي چون تاريخ، سياست، جامعه شناسي و
روانشناسي را در درك معناي متن دخيل ميدانند. همچنين فوكو قائل به لايههاي متعدد معنايي است كه از يك متن واحد برداشت ميشود.
دريدا ساختارشكني را به منزلة شيوهاي براي آشكار ساختن تعبيرهاي چندگانه از متون مطرح كرد و تحت تأثير فلاسفهاي چون هايدگر و نيچه اظهار كرد كه متن به طور طبيعي داراي ابهام و كژتابي است؛ به همين خاطر رسيدن به معناي نهايي و كامل آن امري غيرممكن است. او زبان يا متون را بازتاب و انعكاس طبيعي جهان نميداند، بلكه متن را شكلدهنده و سازندة تعبير ما از جهان ميداند و معتقد است كه متون اين امكان را ايجاد ميكنند، كه ما واقعيت را بفهميم. به نظر دريدا، انسان به نقطة پاياني تعبير يك متن
نميرسد. براي او هر متن نشانگر تنوع و تفاوتهاي معنايي است و چيزي ثابت نيست؛ به همين خاطر، تحليل متن به صورت مسلم و قطعي غير ممكن است. در واقع ساختارشكني ثبات سنگ زيرين تئوري عقل گرايي را به موقعيت متزلزل و روان تعدد تعابير تغيير
ميدهد.
بسياري، نظرية دريدا را افراطي ميدانند، به طوري كه «امبراتو اكو» ميگويد كه اگر جهان مطابق قول آقاي دريدا بچرخد و هر دالي بتواند هر معنايي داشته باشد، آن وقت كافي است يك پاراگراف از «اعترافات» آگوستين قديس را دست بگيريم و از روي آن تعميركار تلويزيون خود باشيم. البته بايد منشأ ساختارشكني را در تئوري پست مدرنيزم جستوجو كرد.
پست مدرنيزم
پست مدرنيزم كه در واقع تكامل مدرنيزم محسوب ميشود، باعث تحولاتي در آن شد. مدرنيته بر پاية عقلانيت و روشنگري بنيان شده و ميكوشد كه جهان را به صورت منطقي و عقلاني توصيف كند. اين مكتب با تكيه بر تجربههاي قابل مشاهده فرض ميكند كه حقيقتي وجود دارد كه بايد كشف و آشكار شود. اما پست مدرنيزم با تمايل به
اسطورهگرايي و نمادگرايي، باور و اطمينان انسان را به تجربههاي قابل مشاهده متزلزل
ميكند و شيوة عقلاني را براي تحليل واقعيتها كافي نميداند؛ مثلاً فوكو معتقد است كه توضيحي خاص و پاسخي نهايي براي موضوع واقعيت وجود ندارد.
سخن پاياني
تأثيرپذيري شعر و ادبيات و از جمله شعر و ادبيات فارسي از مكاتب جهاني، امري طبيعي است و آگاهي شاعران از كم و كيف اين مكاتب امري ضروري است، تا هم از
نظريههاي نو و تحولات جهاني بهرهمند شوند و هم در ادبيات كهنه و فرسوده در جا نزنند، اما شيفتگي مفرط و پيروي چشم بسته و بدون تأمل از هر سبك و شيوهاي نيز پسنديده نيست. شاعر آگاه بايد بكوشد، اين گونه تئوريها را مورد نقد و تحليل قرار دهد و از آنها در جهت تكامل خود و آثارش استفاده كند.
با بررسي اصول ساختارشكني، درمييابيم كه نمونههايي از چنين تفكري در ادبيات كلاسيك فارسي ديده ميشود و كساني چون طرزي افشاري و حتي مولوي اگرچه در سطحي محدود، آن را آزمودهاند. همچنين عبارت زير از عين القضات بيان كنندة همان چيزي است كه دريدا و فوكو در نيمة دوم قرن بيستم مطرح كردهاند و اين همه مورد توجه قرار گرفته است.
«شعر چون آيينهاي است كه هر كسي نقد حال خويش را در آن ميبيند»
و يا مثلاً حسامالدين چلبي در مورد شعر مولوي چنين ميگويد:
«كلام خداوندگار ما به مثابت آيينه است، چه هر كه معنياي ميگويد و صورتي
ميبندد، صورت معني خود را ميگويد، آن معني كلام مولانا نيست.»
منابع :
1- ساختار و تأويل متن، بابك احمدي، تهران: مركز، چاپ دوم، 1372.
2- موسيقي شعر، محمدرضا شفيعي كدكني، تهران: آگاه، چاپ پنجم، 1376.
3- نقش آشنايي زدايي در آفرينش زبان ادبي، علياكبر شيري، رشد ادب فارسي، ش،59، پائيز 1380، صص 17-8
4- مرگ فيلسوف پيچيده (ژاك دريدا)، حامد يوسفي، روزنامة شرق، سه شنبه 21 مهر، 1383.
5- Structuralist poetics. Jonthan Culler. 1994. Rouledg London
6- Studying Literary theory. Roger Webster. 1990. Great Britain.
7- Postmodern Anarchism. Lanham Lewis call. 2002.. Lexington Books.
به نقل از مجله الفبا
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 04:03 PM | نظر بدين(0)
گسترش شعر فارسي در آذربايجان

گسترش شعر و ادب فارسي در جمهوري آذربايجان
علياصغر شعردوست
به قدرت رسيدن سامانيان در رواج و گسترش زبان فارسي تأثيري عظيم نهاد. بعد از اسلام، زبان عربي تا قرنها زبان دولتي ايران به شمار ميرفت. ليكن در عهد ساماني، به سعي اين خاندان ايراني زبان فارسي نيز در كنار عربي به عنوان زبان دولتي و رسمي پذيرفته شد. به تدريج حوزة نفوذ فارسي وسعت يافت، تا جايي كه در آثار ادبي و علمي هم جاي زبان عربي را گرفت. نخستين آثار منثور فارسي كه از دورة بعد از ورود اسلام به ايران در دست است، به سدة چهارم هجري مربوط ميشود. مقدمة شاهنامة ابومنصور معمري در صدر آثار منثور فارسي قرار دارد. اين اثر بعدها اساس كار حكيم توس در نظم شاهنامه قرار گرفت.
اگر چه تذكرهنويسان با ذكر ابياتي منسوب به ابوحفص سغدي، حنظله بادغيسي، فيروز مشرقي و ابوسليك گرگاني از اينان به عنوان طلايهداران شعر پارسي ياد ميكنند، ليكن اطلاعات چنداني دربارة صحت و سقم اين روايت در دست نيست. آنچه روشن است رشد و شكوفايي شعر دري نيز همچون نثر از قرن چهارم با ظهور شاعراني چون رودكي، شهيد بلخي، ابوشكور، دقيقي، كسايي و ... آغاز ميشود.
سعيد نفيسي در تاريخ نظم و نثر فارسي مينويسد: در آذربايجان محمدبن بعيثبن جليس كه در سال 235 رحلت كرده اول شعر فارسي گفته است.1
در ادامه ميافزايد كه از اشعار وي تاكنون چيزي به دست نيامده است. ميدانيم كه اغلب نمايندگان برجستة شعر پارسي در قرن چهارم و نيمة اول قرن پنجم از مشرق ايران چهره نمودهاند. بخارا در آن دوره قطب اصلي ادب پارسي بود. كمتر دورهاي از ادوار ادبي است كه اين همه شاعر استاد و بزرگ، آن هم از يك ناحية محدود، در آن زندگي كرده باشند... علت اساسي اين توسعه و رواج روزافزون شعر، تشويق بيسابقة شاهان از شاعران و نويسندگان بود.2
علاوه بر امراي ساماني، صفاريان و آل زيار نيز شاعران را تكريم مينمودند. در ميان شاعران دربار آل زيار از كفايي گنجهاي نام برده شده3، اما متأسفانه معلوماتي دربارة حيات وي و نمونههايي از آثارش در دست نيست.
در قرن سوم حاكميت برخي سلسلههاي ايراني بر نواحي مختلف آذربايجان باعث شد، تسلط اعراب بر آن منطقه به تدريج روي به ضعف نهد. از اوايل قرن پنجم زبان و ادب فارسي در شمال غربي كشور (به ويژه آذربايجان) نفوذ و گسترش يافت. اميران و حاكمان ايراني در ترويج زبان و ادب پارسي از هيچ تلاشي فروگذار نكردند. با تسلط سلاجقه بر آذربايجان اين تلاشها دو چندان شد. اكثر رجال دربار سلجوقي از دانشمندان خراسان بودند، از اين رو ترويج ادب پارسي دري در مركز توجه سلجوقيان قرار داشت. به تدريج شاعران در دربار امراي آذربايجان گرد آمدند. اسدي توسي مؤلف گرشاسبنامه و قطران تبريزي از آن جملهاند.
قطران را ميتوان نخستين چهرة برجستة پارسيگوي آذربايجان به حساب آورد. در تذكرة لبابالالباب ميخوانيم:
«قطران كه همة شعرا قطره بودند و او بحر، و جمله فضلا در بودند و او خور. اشعار او در كمال صنعت و استادي و لطايف او محض اكرام و رادي. از اهل تبريز است و بر اقران سبقت كرد و قصايد او همه لطيف و اغلب رعايت جانب تجنيس كرده است... »4
علاوه بر ديوان اشعار، كتابي موسوم به “ تفاسير فيالغه الفرس” بدو منسوب است. اين كتاب و نيز “ لغت فرس” اسدي توسي را ميتوان ديرينهترين آثاري شمرد كه به منظور آشنايي مردم آذربايجان با فارسي دري (كه خاستگاه آن خراسان بود) تأليف شده است. از اشاراتي كه ناصر خسرو در سفرنامة خود، دربارة قطران تبريزي آورده، بايستگي و ضرورت تأليف چنين كتابهايي نيك روشن است. دكتر ذبيح الله صفا در اينباره مينويسد:
«غير از رسالهاي در لغت كه به قطران شاعر نسبت ميدهند و حاج خليفه آن را “تفاسير فيالغه الفرس” ناميده است، كتاب معتبري در لغت فارسي دري داريم به نام لغت فرس از ابومنصور عليبن احمد اسدي توسي كه وفات او را در سال 465 هجري (1072 ميلادي) نوشتهاند. اين كتاب را اسدي براي آن نوشت تا شاعران معاصر او در ايران و آذربايجان بتوانند مشكلات خود را در لغات پارسي دري به وسيلة آن مرتفع سازند.5
بعدها شمس الدين محمدبن هندوشاه بن سنجر نخجواني مؤلف كتاب “دستورالكاتب في تعيين المراتب” بر اساس لغت فرس اسدي توسي، كتاب “صحاح الفرس” را ترتيب داد. نخجواني همچنين با افزايههايي به تكميل كتاب پرداخته است.
قرن ششم نيز از ادوار درخشان ادب پارسي است، همانگونه كه در قرن چهارم و نيمة اول قرن پنجم هجري، خراسان خاستگاه شاعران برجستهاي بود در سدة ششم امواج ادب پارسي تا كوههاي سر به فلك كشيدة آذربايجان رسيد، به گونهاي كه بزرگترين شاعران پارسيگوي آذربايجان در اين قرن ظهور كردند.
شروانشاهان آذربايجان كه خود را از سلسلة ساسانيان ميدانستند، بر شروان، دربند و شماخي حكومت ميكردند. شاعران برجستهاي چون مجيرالدين بيلقاني، ابوالعلاي گنجهاي، فلكي شرواني و قوامي گنجهاي هر يك به گونهاي از تشويق و حمايت شروانشاهان برخوردار بودند. حاكميت اين خاندان ايراني تا تشكيل سلسلة صفوي ادامه داشت. در برخي نواحي آذربايجان حكومتهاي محلي كوچكي مانند شداديان، رواديان و احمديليان تسلط داشت.
به شهادت تاريخ، اين حكومتها نيز مشوق شاعران و نويسندگان پارسيگوي آذربايجان بودهاند. چنانكه معروض افتاد قرن ششم درخشانترين دورة ادب پارسي در آذربايجان است. از ميان شاعران اين دوره خاقاني شرواني و نظامي گنجهاي در عداد بزرگترين نمايندگان شعر پارسي جاي دارند. شعر پارسي در قرون چهارم و پنجم در خراسان نخستين مرحله از مراحل رشد و كمال را پشت سر ميگذارد و در قرن ششم دومين مرحله را در آذربايجان سپري ميكند. ايران و هند را بايد بستر دو مرحلة بعدي تكامل و شكوفايي شعر پارسي ملحوظ داشت.
شاعران آذربايجان مبدع سبك و طراز تازه بودند كه برخي منتقدان آن را سبك آذربايجاني نام نهادهاند. با توجه به اينكه فارسي دري لهجة متداول همة نقاط ايران نبود، و در نواحي مختلف (از جمله آذربايجان) به لهجههاي محلي تكلم ميشد، واژهها و اصطلاحات بسياري از زبان آذري در فارسي دري راه يافت و آن را زير تأثير قرار داد. از سوي ديگر آذربايجان به مناطق و ولايات عربنشين نزديكتر بود. آخرين نشانههاي تسلط اعراب بر ايران همچنان در آذربايجان بر جاي بود. براي همين در شعر شاعران آذربايجان نسبت به مناطق شرقي كشور لغات تازي بسياري راه يافت. و از نظر سبك شناختي اين خود موجد طرزي ديگر شد كه قرون بعدي ادب پارسي را زير نفوذ خود گرفت. بدينسان زبان پارسي ديگرگونة هيأتي يافت و در گنجينة واژگان عربي خود، سبكي مغلق و متكلف در نظم و نثر پارسي ايجاد كرد.
محققي دلايل تمايز سبك شاعران آذربايجان از آنچه در ديگر نواحي ايارن و يا پيش از آنان بوده است را، چنين برميشمارد:
«اول به آن سبب كه تا موقع ظهور آنان شعر فارسي مراحلي از تحول را پيموده و به سبكهاي نوي منجر شده بود، و اين شاعران ميتوانستند بر اثر كساني از قبيل انوري و نظاير ايشان گام نهند. دوم از آن جهت كه زمان ظهور اين شاعران مقارن بود با عهد ظهور شاعراني در عراق كه سبك آنان با سبك شاعران خراسان متفاوت بود و از حيث لفظ و معني در طريقي ديگر سير ميكرد و طبعاً ارتباط با اين شاعران در دور ساختن شاعران آذربايجان از گويندگان خراسان اثر آشكار داشت. سوم از آن باب كه اين گويندگان از محيطي كاملاً تازه كه با محيط ادبي خراسان فاصله و اختلاف داشت پديد آمدند. اين محيط يعني آذربايجان به چند علت از محيط ادبي خراسان و ماوراءالنهر متمايز بود. نخست از آن روي كه در اين محيط لهجة آذري كه با لهجة دري مغايرتهايي داشت، متداول بود. دوم آنكه آذربايجان بر اثر ارتباط با برخي از محيطهاي غير ايراني اطراف خود كه غالباً فرهنگي متمايز از فرهنگ ايراني داشتهاند، از ساير محيطهاي اجتماعي ايران از نظر معنا ممتاز بود و آميختگي بيشتري حاصل كرده بود و پيداست كه وجود لغتها و تركيبهاي عربي در لهجة آذري لحن سخن شاعران آذربايجان را با شاعران مشرق متفاوت ميساخت. خاصه كه ظهور شاعران آذربايجان مقارن بود با نفوذ و سيطرة ادب عربي در ميان اديبان و شاعران ايران و مجاز بودن آنان در استعمال بي حد و حساب كلمات و تركيبات عربي.»6
در ميان شاعران قرن ششم آذربايجان، ابوالعلاي گنجهاي به عنوان استادي پيشكسوت جاي دارد. او كه نخست به عنوان برترين شاعر دربار شروانشاهان شناخته ميشد، استاد خاقاني بود. خاقاني با معرفي و حمايت وي، به دربار شروانشاهان راه يافت. فلكي شرواني نيز از شاگردان ابوالعلا بوده است.
افضلالدين بديل بن علي بن عثمان خاقاني شرواني يكي از بزرگترين شعراي ايران است. وي را مي توان زبدهترين چامهسراي تاريخ ادبيات پارسي شمرد. او نخست در شعر حقايقي تخلص ميكرد، اما بعد از راه يافتن به دربار خاقان اكبر، فخرالدين منوچهر بن فريدون شروانشاه به خاقاني متخلص و مشهور شد.
خاقاني در شعر پارسي از چنان مرتبتي برخوردار است كه وي را “حسان عجم” ناميدهاند. گويا نخستين بار عمويش وي را به اين لقب خوانده است. خود گويد:
چون ديد كه در سخن تمامم
حسان عجم نهاد نامم
خاقاني در ابداع تركيبات و معاني تازه يد بيضا نموده است. تسلط وي بر زبان پارسي از وسعت گنجينة لغات و تركيباتش به نيكي پيداست. خاقاني لطيفترين معاني و مضامين را به زباني ستوار و فخيم به نظم كشيده است. وي در ديوانش به توان شاعري خويش اشاره ميكند:
منصفان استاد دانندم كه در معني و لفظ
شيوة تازه نه رسم باستان آوردهام
تأثير خاقاني بر نسلهاي بعدي، به ويژه در قصيده سرايان به حدي است كه تا عصر ما نيز ادامه دارد. نتيجة تتبع قصايد خاقاني، جز تقليد و تكرار نبوده است و هيچ يك از پيروان وي نتوانستهاند به مرتبت او نايل شوند. استاد بزرگ شروان خود نيز چنين تقليدهايي را بينتيجه ميدانست:
خاقانيا خسان كه طريق تو ميروند
زاغند و زاغ را صفت بلبل آرزوست.
بس طفل كآرزوي ترازوي زر كند
نارنج از آن كند كه ترازو كند ز پوست
گيرم كه مارچوبه كند تن به شبه مار
كو زهر بهر دشمن و كومهر بهر دوست7
خاقاني شعر پارسي را اُستني است بيبديل. خاصه اينكه از بنيانگذاران شعر و ادب فارسي در آذربايجان است. اين شاعر افسونگر در قطعهاي ميگويد:
آسمان داند كه گاه نظم و نثر
بر زمين چون من مبرز كس نديد
در بيانم آب و در فكر آتش است
آبي از آتش مطرز كس نديد
ز آتش موسي برآرم آب خضر
ز آدمي اين سحر و معجز كس نديد
در دو ديوانم به تازي و دري
يك هجاي فحش هرگز نديد8
بنا به نوشتة تذكره نويسان، بعضي از شاعران آذربايجان تحصيلات ادبي خود را نزد خاقاني گذراندهاند. مجيرالدين بيلقاني از آن دسته است. وي اكثر قصايدش را به اقتفاي خاقاني سروده است و تأثير خاقاني در سرودههاي وي نمودي انكارناپذير دارد. اما مجير هرگز نميتواند در خلق معاني دقيق و بديع (حتي در تقليد) به پاي استادش برسد، او به مفردات و تركيبات پارسي چيرگي چنداني ندارد و اشعارش نسبت به خاقاني زباني سادهتر دارد. سادگي زبان شعرهاي مجير را نميتوان با سادگي و رواني زبان فلكي شرواني همسان شمرد. چه آنكه فلكي از طبعي نكتهسنج و خيالي لطيف و ظريف مايهور بود و گرايش وي به شعري شيوا و روان نه از روي ضعف و ناتواني، بلكه نتيجة انس و الفت خاص او با شعر غنايي و تغزلي بود. ديگر شاعر بزرگ اين دوره حكيم نظامي گنجوي است، كه منتقدان وي را از اركان شعر فارسي دانستهاند. وي علاوه بر ديوان اشعار، “خمسه” كه از گرانبهاترين آثار ادبي جهان است را آفريده. خمسه نظامي را ميتوان نقطة عطفي در تاريخ داستانسرايي فارسي شمرد.
پينوشتها:
1- نفيسي، س. تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان فارسي تهران: كتابفروشي فروغي، 1344، ص 19
2- صفا، ذ.تاريخ ادبيان ايران. تهران: ققنوس، 1368، ج 1،ص 94
3- نفيسي،س. تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان فارسي. (مذكور)
4- عوفي، م . لباب الالباب (به سعي ادوارد براون). تهران: فخررازي. 1361. ص 314.
5- صفا. ذ. تاريخ ادبيان ايران. تهران: ققنوس، 1368، ج 1، ص 151
6- صفا. ذ. تاريخ ادبيات ايران (مذكور)، ج 1 ص 207
7- گزيده اشعار خاقاني شرواني (به كوشش دكتر سجادي). تهران: كتابهاي جيبي، 1370، ص 380
8- گزيده اشعار خاقاني شرواني (مذكور). ص 384
به نقل از مجله الفبا
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 03:52 PM | نظر بدين(0)
جامعهشناسي شعر نظامي
دكتر رضا انزابي نژاد ـ استاد دانشگاه فردوسي مشهد
به نقل از: ماهنامه حافظ، شماره 8، آبان 1383
جوهر شعر، آميزة احساس و خيال است، احساس همچون دانهاي از برون در جان شاعر ميافتد و در نهانگاه دل با شيرة جان پرورده شده، در لحظهاي خجسته به صورت مرواريدي از درياي جان به كناره افكنده ميشود. پس شعر فرزند جان است. شعر حلالزاده، رنگ زمان خود دارد؛ شعر اصيل، آينة روزگاران خويش است. نبض شعر شاعر آگاه، در شادي مردم، شادمانه ميزند و در غم آنها غمگنانه. شاعر اگر فرزند زمان خويشتن باشد، در بزم و سور مردم پايكوبي ميكند و در عزا و سوگ آنها اشك ميريزد. اينكه گفتهاند: «شعر آينة زمان خويش است»، پژواك مغز و دل است، و هماوايي تاريخ و تخيل است. چنين شعري اگر هم در پايانش تاريخ سرايش ننشيند، كلمه كلمة شعر فرياد برميآورد كه در چه سالي، كدام سرزميني و در چه احوالي زاده و سروده شده.
توان گفت هر چند آفريدگار شعر، شاعر است، ليكن مايه و الهام بخش آن، مردم و جوهر زندگيست. پس حلالزادگي شعر بسته به پيوند شعر با مردم و زندگيست. شعر شاعر جدا از مردم و خوي كرده به برج عاج فرمانروايان، گل كاغذيست. گل كاغذي ممكن است فريبنده باشد، اما نه رايحة دلانگيز دارد و نه لطافت چشمنواز. گل بايد ريشه در خاك داشته باشد و برگ و ساقه در زير ريزش باران و تابش آفتاب گسترانيده باشد.
اين سخن، سخني راست و بهنجار است كه هيچ پديدة هنري ـ از آن جمله شعر ـ در خلأ به وجود نميآيد؛ بلكه حاصل تأثرات هنرمند و شاعر است از عوارض و عوامل بيروني. اما اين، از شگفتيست كه نويسنده و شاعر از يك سو، زير تأثير محيط و فرهنگ اجتماع است و از سوي ديگر، خود، عوامل و عوارض بيروني و محيط را زير تأثير خود دارد: دگرگون ميشود و دگرگون ميكند.
پيوند همگن ميان ساخت جامعه و اثر ادبي مقولة «جامعهشناسي ادبي» را پيش
مي كشد و محققان را بر آن ميدارد تا به رابطة اثر ادبي و جامعه پرداخته از آثار ادبي، نورتابي بهدست آورده به گذشته بنگرند و به قول پله خانف «معادل اجتماعي اثر ادبي» را پيدا كنند.
به نظر ميرسد چنانچه چراغ روشن تحقيق از يافتهها و دادههاي دانش جامعه شناختي در دست باشد، حتا از مجاملهآميزترين مدايح، و از لابهلاي تمجيدها و ستايشها و از زير نه كرسي فلك زير پاي قزل ارسلان نيز ميتوانيم به واقعيتها و حقايق تلخ و شيرين گذشته پي ببريم.
بنابراين ضمن اينكه به صراحت بايد بگوييم كه بحث در مقولههاي دستوري، گفتوگو از مباحث بديعي و بلاغي و بافت و ساخت كلام، كشف ظرايف سخن و دقايق معني در آثار ادبي و شعر شاعران هرگز نه بس است و نه بسنده، اضافه ميكنيم كه جاي آن هست كه از اين همه آثار كهن ادبي ـ چاپي و خطي ـ نورتابي به گذشته پيدا كرده، ببينيم پدران و پدربزرگان ما چه گون ميزيستند، چه سان ميگريستند و در سوگ چه ميپوشيدند و در سور چه مينوشيدند ... جامعهشناسي ادبي همين است و حرمت و اهميتش نيز آشكار.
اينك به طور گذرا به نظامي و جامعهشناسي شعر او ميپردازيم:
ناگفته معلوم است شاعري چون حكيم گنجه كه سخن را چندان ارج مينهد كه آن را نخستين آفريننده ميداند و بيسخن براي جهان آوازهاي نميبيند، او كه منطقيترين و زيباترين تعريف را از شعر بهدست داده، سخن را به كبوتري مانند ميكند كه انديشه بر پر وي بسته شده، او كه علت غايي آفرينش را سخن ميشناسد و شاعر را هزاردستان عرش الهي ميشمارد و سخنپروري را سايهاي از پاية پيغمبري ميبيند و در صف آفريدگان خداوند، شاعر را پس از پيامبران قرار ميدهد، او كه به شاعر آگاه از خويشتن خويش، پايگاهي ميبخشد كه آسمان در برابرش سر تعظيم فرود ميآورد و از اينكه آب و رونق سخن، به دست سخنسرايان سخن فروش پايمال ميشود، خروشي غماگين سر ميدهد ... به يقين، شعر چنين شاعري، لبريز از مايههاي واقعيت و بيانگر حقيقت و عينيت زندگي و منظر و مجلاي بنيادهاي ديد و شناخت جامعه خواهد بود از نوع: هستيشناسي، جهانبيني، انسانشناسي، انديشههاي ديني و اجتماعي، آداب و رسوم و اخلاقيات و سياست و اقتصاد، و در يك كلمه، هر آنچه به گونهاي زنده با آدمي بستگي و با جامعه پيوستگي دارد.
هستيشناسي ـ عصر نظامي و به تبع، خود نظامي در برابر چيستان هستي همچنان متحير است:
در اين چنبر گشايش چون نماييم
چو نگشادش كسي، ما چون گشاييم
خسرو شيرين
نظامي نيز همچون گذشتگان ميبيند كه «كس نيست كه اين گوهر تحقيق بسفت» و «زين تعبيه جان هيچكس آگه نيست» لذا به ناتواني خويش و قصور دانش انسان اعتراف كرده ميگويد:
چون وضع جهان ز ما محال است
چونيش برونتر از خيال است
در پردة راز آسماني
سريست ز چشم ما نهاني
چندان كه جنيبه رانم آنجا
پي برد نميتوانم آنجا
ليلي و مجنون، تصحيح ثروتيان، ص 42
لذا حكم اين است:
نه زين رشته سر ميتوان تافتن
نه سر رشته را ميتوان يافتن
اقبال نامه
و:
همه در كار خويش حيراناند
چاره جز خامشي نميدانند
هفت پيكر
و هر چند از جهت اين سرگشتگي و ناتواني در برابر اسرار آفرينش به خيام نزديك ميشود كه:
با عاجزي چنين كه ماييم
اسرار فلك كجا گشاييم
ليلي و مجنون
اما با اعتقاد به ذات پروردگار خود را از اين درياي تحير به پاياب تدين ميكشاند و در مقابل سامان و هنجار آفرينش و آفريدگار، سر فرود ميآورد كه:
اين هفت حصار بركشيده
بر هزل نـبـاشـد آفريده
ليلي و مجنون، ص 40
و اين تعبيريست از بيان قرآن كه: «ربنا ما خلقت هذا باطلا» و اعتقاد نظامي است كه هستي را ياوه نميبيند و آدمي را دُرّ و «گهر تاج هستي» ميشمارد و آفريده بر اصلي و هستي پذيرفته براي غايتي ميبيند و ميگويد:
كار من و تو بدين درازي
كوتاه كنم كه نيست بازي
ديباچة ما كه درنورد است
نز بهر هوي و خواب و خورد است
و زير و بم نواي اين ابيات با حرف حرف آية «افحسبتم انما خلقناكم عبثاً ...»
(115 ـ مؤمنون) همنوايي دارد.
تقدير و سرنوشت ـ نظامي از اينكه ميبيند بسيار سختكوشيها و تدبيرها، به پيروزي و فرجام خجسته نميانجامد و از سوي ديگر بسا كه رنج نابرده به گنج ميرسند به تقدير دل ميبندد و قضا را بر همه چيز حاكم ميشمارد:
گر كني صد هزار بازي چست
نخوري بيش از آنكه روزي توست
هفت پيكر
و يا:
به دريا در آن كس كه جان ميكند
هم آن كس كه در كوه كان ميكند
كس از روزي خويش درنگذرد
به اندازة خويش روزي خورد
اقبالنامه، تصحيح وحيد دستگردي، 155
اعتقاد اين است كه در روز جامبخشان، بدروزي و بهروزي بر پيشاني هر كسي رقم خورده:
چو دولت دهد بر گشايش كليد
ز سنگ سيه گوهر آيد پديد
اقبال نامه، ص 26
در مقابل سرنوشت جز تسليم راهي نيست و از سرشت گريز و گزيري نه، بيان اين عقيده گاه چندان صراحت پيدا ميكند كه بوي جبر محض شنيده ميشود:
سرشت مرا كافريدي ز خاك
سرشته تو كردي ز ناپاك و پاك
اگر نيكم و گر بدم در سرشت
قضاي تو اين نقـش در من بهشت
شرفنامه، تصحيح وحيد، 12
و:
جز اين نيستم چارهاي در سرشت
كه سر برنگردانم از سرنوشت
گر آسوده، گر ناتوان ميزيم
چنان كافريدي چنان ميزيم
شرفنامه، ص 8
و در يكجا، در مقابل سؤال مقدر، كه «گر حكم همانست كه رفته، آدمي چه ميخواهد و چه ميكند؟» با طنزي رقيق ميگويد:
به حكمي كه آن در ازل راندهاي
نگردد قلم زان چه گرداندهاي
وليكن به خواهش من حكم كش
كنم زين سخنها دل خويش خوش
شرفنامه، ص 9
ناپايداري جهان ـ نظامي دنيا را گذران و نادل بستني ميبيند:
جملة دنيا ز كهن تا به نو
چون گذرنده است نيرزد دو جو
مخزن الاسرار، 188
و:
خيز و بساط فلكي درنورد
زان كه وفا نيست در اين تخت نرد
مخزن الاسرار، 189
چون دنيا هماره، دادههايش را به سماجت باز پس ميگيرد، پس همان سان كه حضرت علي (ع) فرموده بايد اين عجوزه را كه در عقد بسي داماد است سه طلاق گفت:
آن كيست كه او ستدت نينداخت
و آن پر شده چيست كو نپرداخت
غوليست جهان فرشتهپيكر
تسبيح به دست و تيغ در بر
هان نفريبد اين عجوزت
چون خود نكند كبود و كوزت
ليلي و مجنون، 328
نظامي در اين گونه موارد به گونهاي زهد سناييوار ميگرايد و سعادت را در گسستن ميداند:
خط به جهان دركش و بيغم بزي
دور شو از دور و مسلم بزي
مخزن الاسرار، 190
و سرانجام اين بيت را ميگويد:
ما ز پي رنج پديد آمديم
نه ز پي گفت و شنيد آمديم
مخزن الاسرار، 178
كه آية «لقد خلقنا الانسان في كبد» را به ياد ميآورد؛ با اين بينش، نظامي راه فلاح و رستگاري را در سبكباري ميداند:
اي كه در اين كشتي غم جاي توست
خون تو در گردن كالاي توست
بار در افكن كه عذابت دهد
پيشترك زان كه به آبت دهد
مخزن الاسرار، 189
و :
رخت رها كن كه گران رو كسي
گر سبكي زود به منزل رسي
مخزن الاسرار، 196
و اين ابيات عبارت معروف: «نجا المخفون و هلك المثقلون» را فرا ياد ميآورد.
تأثير چرخ نظامي، گرچه گاه دست فلك را در كارسازيها و سعادتبخشيها باز گذاشته و گفته:
چون فلكت طالع مسعود داد
عاقبت كار تو محمود باد
مخزن الاسرار، ص 73
و:
فلك چون كارسازيها نمايد
نخست از پرده بازيها نمايد
خسرو و شيرين، 200
اما جاي جاي، آسمان و ستارگان و چرخ و دهر را در احوال آدمي و زمينيان بيتأثير ميداند:
دهر مگو كرد بد اي نيك مرد
دهر به جاي من و تو بد نكرد
باده تو خوردي گنه زهر چيست
جرم تو كردي خلل دهر چيست
مخزن الاسرار، ص 243
مردم و حاكميت
از وراي آثار نظامي، تصوير مردم روزگار را ـ اگر محو و مات، و اگر نه صاف و شفاف ـ ميتوان ديد. در پايان يك حكايت از مخزن الاسرار، نظامي، سفرة دل پر دردش را گسترده و از روزگار خويش كه در آن «مردمي» ناياب و «مردان ناب» گم شدهاند، چنين بيان ميكند:
صحبت نيكان ز جهان دور گشت
خوان عسل خانة زنبور گشت
دور نگر كز سر نامردمي
بر حذرند آدمي از آدمي
چون فلك از دور سليمان بريست
آدمي آنست كه اكنون پريست
با نفس هر كه درآميختم
مصلحت آن بود كه بگريختم
ساية كس فر همايي نداشت
صحبت كس بوي وفايي نداشت
مخزن الاسرار، ص 6 و 135
در چنين روزگاري كه درها بر پاشنة خبركشي و جاسوسي ميچرخد، نظامي، مصلحت انديشانه و خيرخواهانه به ياران و دوستداران خود سفارش ميكند كه راز دل و درد درون را در سينه نهفته دارند:
به خلوت نيزش از ديوار درپوش
كه پر باشد پس ديوارها گوش
خسرو و شيرين
ترديدي نيست كه در روزگار نظامي شحنه و عسس از سويي، و دور و نزديك از سوي ديگر، چراغ خبركشي به دست، و براي جستوجو، تا پستوي خانة مردم را هم ميكاويدند. و نظامي كه ساية شوم ناامني را همه جا ميديد، سفارش ميكرد:
لب مگشا گرچه در او نوشهاست
كز پس ديوار بسي گوشهاست
مخزن الاسرار، ص 241
نظامي در شعر تصوير ميكند كه در چنين حال و هوايي، هرچه بگويي بر تو وبال آيد و تو چنان باشي كه هر لحظه شلاق محتسبي بر گردة تو فرود آيد، و لذا زندگاني را خالي از لطف و شيريني مييابد و صميمانه توصيه ميكند كه مبادا ناگفتنيها را بگويي كه بسا زبان سرخ سرسبز بر باده داده:
راحت اين پند به جانها درست
كافت سرها به زبانها در است
سر طلبي تيغ زباني مكن
روز نئي رازفشاني مكن
مخزن الاسرار، ص 240
فرهنگ و اجتماع
تصوير و نمايي كه نظامي از جامعه و حاكميت روزگار خويش ميكشد نشان
ميدهد كه مانند همه جاي روزگاران گذشته، حاكميت به زور تكيه داشته و به تعبيري «هر كه را زر در ترازو، زور در بازو» بوده، لذا ميگويد:
دو شير گرسنه است و يك ران گور
كباب آن كسيست كو راست زور
در حالي كه فضيلت آدمي حكم ميكند كه آن يك ران گور ميان دو كس برابر قسمت شود تا هر دو سير يا نيم سير گردند.
وجود ناسازيها و بدفرجاميها نظامي را آزرده ميسازد، آنسان كه دم عصيان برميآورد و ميسپارد در برابر ستم و ستمپيشگان بايد به پا خاست و مبارزه كرد:
به گرگي ز گرگان توانيم رست
كه بر جهل جز جهل نارد شكست
شرفنامه، ص 107
و جاي ديگر ميگويد: «كه آهن به آهن توان نرم كرد» (شرفنامه، ص 106)
اما از سخن نظامي چنين برميآيد كه همواره حرف آخر از حلقوم قدرت و شمشير برميآمده و حق همواره با فرادستان بوده:
سر و سيم آن بنده در سر شود
كه با خواجة خود به داور شود
شرفنامه، ص 443
زنان در روزگار نظامي
تصوير و موقعيت زنان ـ اين نيمة زندة پيكرة جامعه ـ در آثار نظامي چنين توصيف شده:
الف ـ از زن، به خاطر آفرينش لطيفش، انتظار مردي و مردانگي نميرفته:
سمن نازك و خار محكم بود
كه مردانگي در زنان كم بود
شرفنامه، ص 415
ب ـ زن رازدار نيست، پس نه راز به زنان بگو و نه پند از ايشان بشنو:
ز پوشيدگان راز پوشيده دار
وز ايشان سخن نانيوشيده دار
اقبالنامه، ص 164
ج ـ زن موجوديست فريبكار:
بسا زن كو صد از پنجه نداند
عطارد را به سحر از ره براند
خسرو و شيرين، ص 347
د ـ زن بيوفاست:
زن گر نه يكي، هزار باشد
در عهد كم استوار باشد
چون نقش وفا و عهد بستند
بر نام زنان قلم شكستند
بسيار جفاي زن كشيدند
در هيچ زني وفا نديدند
ليلي و مجنون، ص 186
هـ ـ براي محكوميت زن همان زن بودن كافيست و اين البته بسي دور از انصاف و منطق است:
اگر زن خود از سنگ و آهن بود
چو زن نام دادي نه هم زن بود؟!
شرفنامه
و:
زن گر چه بود مبارزافكن
آخر چو زنست هم بود زن
ليلي و مجنون، ص 231
بدين ترتيب دانسته ميشود كه عصر نظامي، سيطرة محض مردسالاري است، زن همان به كه آرايشگر خويشتن براي دليري از شوي خويش باشد، زن را نميبرازد كه در هيچ حركت و كوشش اجتماعي شركت كند:
زن آن به كه زيور كشد پاي او
نه زن دان كه زندان بود جاي او
شرفنامه، 470
همواره مرد بر زن و پسر بر دختر برتري دارد، در عصري كه چنين نابرابري دور از منطق، سايه افكند:
ز فرزند فرخنده دادم خبر
پسر بود و باشد پسر تاج سر
اقبال نامه، ص 80
اما آن بينش حكيمانة نظامي، گاه او را واميدارد كه از سر آگاهي سخني گذرا بگويد و شايستگي و اهليت زن را تأييد كند:
نه هر كو زن بود نامرد باشد
زن آن مرد است كو بيدرد باشد
بسا رعنا زنا كو شير مرد است
بسا ديبا كه شيرين در نورد است
خسرو و شيرين، تصحيح ثروتيان، ص 691
و جايي هم زن را دوست و شريك زندگي مرد ديده، مردانه توصيه ميكند كه به يك دوست و شريك بسنده كني بهتر:
به چندين كنيزان وحشينژاد
مده خرمن عمر خود را به باد
يكي جفت همتا تو را بس بود
كه بسيار كس مرد بيكس بود
اقبالنامه، ص 59
عقايد، آداب و شيوههاي زيستي
در هر زمان و هرجا، ناايمني از نبود كالا و خورد و خوراك، مردم را به نوعي دورانديشي و عاقبتنگري واميدارد:
هر كه جهان خواهد كاسان خورد
تابستان، غم زمستان خورد
مخزن الاسرار، ص 176
نگران بودن از فردا و فرداها نه تنها ايجاب ميكرد كه آذوقة ماهها پس را گرد آورند و انبار كنند، بلكه حتا چيزهاي به دردنخور را هم نگاه ميداشتند به اميد آنكه روزي به كار آيد:
بخر كالاي كاسد تا تواني
به كار آيد يكي روزت چه داني
درستي گرچه دارد كار و باري
شكسته بسته نيز آيد به كاري
خسرو و شيرين، ص 610
و:
ميفكن كَوُل گرچه خوار آيدت
كه هنگام سرما به كار آيدت
شرفنامه
خرافات و اعتقاد به جادو و افسون
ساية شوم خرافات بر ذهن و زندگي مردم سنگيني ميكند، عقيدة مردم روزگار نظامي آن است كه «چشم بد» آسيب ميرساند:
مباش ايمن از ديدن چشم بد
نه از چشم بد بلكه از چشم خود
اقبال نامه، ص 142
و براي پرهيز از اين آسيب بايستي سپند در آتش ريخت:
به هر جا كه باشي تنومند و شاد
سپندي بر آتش فكن بامداد
شرفنامه، ص 67
و:
سپند از پي آن شد افروخته
كه آفت به آتش شود سوخته
اقبال نامه، ص 118
اين اعتقاد نيز بوده كه چون به كسي چشم زخم رسد، همان دم به خميازه ميافتد:
كسي را كه چشمي رسد ناگهان
دهن درهاش اوفتد در دهان
اقبال نامه، ص 118
جستن چشم كسي خبر از رويداد عجيب يا ديدار غيرمنتظرة شخصي ميداد:
كنونم ميجهد چشمم گهربار
چه خواهم ديد بسم الله دگر بار
خسرو و شيرين، ص 356
براي دفع ديو از آهن و بياثر ساختن افسون از گياه سداب بهره ميجستند:
چنان در ميرميد از دوست و دشمن
كه جادو از سداب و ديو از آهن
خسرو و شيرين، ص 381
و:
ز سحر آن سرا را نيابي خراب
كه دارد سفالينهاي پر سداب
نيز عقيده بر اين بوده كه حال آشفته و عاشق و صرعي، به ديدن ماه نو بتر
مي شود، «كاشفته و ماه نو سازد» (ليلي و مجنون) و:
شيفتم چون خري كه جو بيند
يا چو صرعي كه ماه نو بيند
هفت پيكر
پري زده را با ورد و افسون علاج ميخواستند:
از بهر پري زده جواني
خواهم ز شما پرينشاني
ليلي و مجنون، ص 153
خروسي را كه بيهنگام آواز خواند، صبح زود سر ميبريدند:
خروسي كه بيگه نوا بر كشيد
سرش را پگه باز بايد بريد
شرفنامه، ص 179
و:
نبيني مرغ چون بيوقت خواند
به جاي پرفشاني سر فشاند؟
خسرو و شيرين، ص 546
عاشق چون ميخواست معشوق را بر خود مهربان و او را به ديدارش بيقرار سازد، اسمي چند بر فلفل خوانده، بر آتش ميريخت. (نك: لغتنامه):
پلپلي چند را بر آتش ريز
غلغلي درفكن به آتش تيز
هفت پيكر
به نقل از مجله الفبا
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 03:48 PM | نظر بدين(0)
ترجمه و تأثير شعر فارسي در شبه قاره
دكتر ابوالقاسم رادفر
به نقل از مجله آناهيد (شمارة سوم، آبان و آذر ماه 1383)
از آنجا كه ملل جهان به مناسبتهاي گوناگون همواره در تماس رفت و آمد بوده و هستند خواهناخواه زبان و ادبيات و مسائل مختلف فرهنگي و آداب و رسوم آنان بر يكديگر تأثير ميگذارند و اين، امري طبيعي است. البته گاهي بسته به شرايط، اين اثرگذاري بيشتر و زماني كمتر است، بهويژه در كشورهايي مانند ايران و هند كه وجوه مشترك تاريخي، زباني و فرهنگي بسيار داشتهاند اين اثر كاملاً مشهود است.
تشابهات و پيوندهايي كه بين زبانهاي باستاني ايران و هند به علت منشأ واحد رابطة خويشاوندي وجود دارد با مقايسة بعضي از واژههاي دو زبان مانند كلمات پدر، مادر، برادر، دختر، سر، تن، بازو، دندان، پيل، گاوميش، جو، گندم و ... تأييد ميشود.
در زمينة ادبيات هم اگر ادبيات فارسي را با بخش مهمي از ادبيات شبهقاره مقايسه كنيم آثار بسياري را ميبينيم كه ترجمهاي از آثار فارسي هستند، يا تحت تأثير آنها پديد آمدهاند. براي نمونه در ادبيات اردو، در نظم و نثر، داستان و غير داستان اين تأثير و نفوذ زباني و ادبي كاملاً مشهود است. مانند سب رس وجهي كه تفضيل آن در كتابهاي چندي آمده است. البته اين تأثيرگذاري زبان و ادبيات فارسي فقط به زبان و ادبيات شبه قاره محدود نميشود. بسياري از زبانها و آثار ادبي جهان تحت تأثير زبان و ادبيات فارسي بودهاند و آثار بسياري تحت تأثير ترجمة آثار شاعران و نويسندگان فارسيزبان پديد آمده است كه در اينجا فقط به اختصار اشارهاي به نفوذ چند تن از بزرگان ادب فارسي ايران در شبه قاره به عنوان مشت نمونة خروار ميكنيم.
دربارة «تأثير زبان فارسي بر زبانهاي محلي شبه قاره» مقالهاي جداگانه نوشتهام كه ديگر لزومي نميبينم آن را در اينجا بياورم، تنها با ذكر نمونههايي در اين باره شما را به آن مقاله ارجاع ميدهم. همين قدر يادآور ميشوم كه كتابها و مقالات و پاياننامههاي دكتريِ چندي دربارة تأثير زبان فارسي بر زبانهاي محلي هند نوشته شده است. وجود بيش از 60 درصد واژههاي فارسي در زبان اردو و تقريباً 40 درصد در زبان هندي و حدود هشت هزار واژة فارسي و عربي در زبان بنگالي و واژههاي بسياري در زبان مراتهي (حدود 20 درصد)1 در طول 350 سال ارتباط حكومتهاي فارسيزبان با مردم مراتهي زبان، دامنة نفوذ زبان فارسي را نشان ميدهد.
جواهر لعل نهرو اولين نخستوزير دانشمند و روشنفكر هند مستقل در آثار خود اشارههاي زيادي به فرهنگ و تاريخ ايران دارد. او وقتي دربارة روابط تيموريان هند با ايران دوران صفوي سخن ميگويد، نظر خود را دربارة نفوذ فرهنگ فارسي بر هند ابراز ميكند و مينويسد: «تمام زبانهاي جديد هندي پر از كلمات فارسي ميباشند. اين امر براي زبانهايي كه فرزندان زبان سانسكريت باستاني ميباشند، بديهي است و مخصوصاً براي زبان هندوستاني كه خود مخلوطي از زبانهاي مختلف ميباشد، بسيار طبيعي است، اما حتي زبانهاي دراويدي جنوب هند تحت تأثير لغات فارسي واقع شدهاند.»
وجود لغات فارسي و عربي به تعداد زياد در راماين نيز نشانگر رواج بيش از اندازة زبان فارسي در شبهقاره بود كه «تلسيداس» به آساني و به كثرت آنها را در اثر خود آورده است.
واژههايي مانند: «رخ، پوچ، باغ، ساز (در معني ساز و سامان)، بازار، دربار، سهم (به معني ترس)، پياده، شور، تير، گمان، انديشه، نوازنا (از مصدر نوازيدن)، بار باز، ساده، گود، اسوار (به معني سوار) نشان، جهان، كاغذ، رنگ، برابري، زين، بخشش، سرتاج، ميوه، شاخ، كلاه، كمان، مزدوري، داغ، گردن، تركش (به معني تيردان)، زور، خوار (به معني ذليل)، فراخ، زندان، هنر، چوگان، موشك (به معني موش)، پلنگ، كرم، گناه، بس، چار، لگام، سفيدي، سان، آه، هيچ، فيروز، جوان، مرهم، پايك (به معني پياده و قاصد)، ميش و ...»2
اما دربارة بخش دوم، يعني نفوذ و حضور شعر فارسي در شبه قاره نخست از فردوسي و شاهكار جهاني او شاهنامه شروع ميكنم:
شاهنامه:
حماسة بزرگ استاد طوس تنها اثري متعلق به سرزمين ايران و زبان فارسي نيست، بلكه يك اثر جاودان جهاني بهشمار ميرود كه از آغاز پديد آمدن همواره در بين اهل فن و تحقيق و حتي مردم عادي و عامي رواج بسيار داشته است. حد و اندازة آن به درجهاي است كه برخي از محققان ادبيات حماسي آن را از ايلياد و اديسه منسوب به هومر برتر و بالاتر ميدانند و فقط يادآور ميشوم كه بالغ بر دويست اثر به تقليد شاهنامه سروده شده است و به اكثر زبانهاي زنده ترجمه شده است كه اينجانب در مقالهاي به مناسبت «هزارة تدوين شاهنامه» در دانشگاه تهران فهرست ترجمههاي شاهنامه را ارايه دادهام. فقط در اينجا به اين نكته اشاره ميكنم كه «فقط در زبان بنگالي دربارة فردوسي و شاهنامه 23 اثر از آغاز سدة نوزدهم تا امروز انجام گرفته است.»3
نظر به تنگناي وقت دربارة نفوذ فردوسي در شبهقاره علاقهمندان را به مأخذ زير ارجاع ميدهم:
1- «شاهنامه و هند» از پروفسور اميرحسن عابدي (8-53)
2- «نفوذ فردوسي و شاهنامه در سند» از استاد حسام الدين راشدي (ص 84-69)
3- «آثار قهرمان شاهنامه در ادبيات باستاني هند» از پروفسور آچاريه دارمندرنات (ص 190-187)، در كتاب فردوسي و ادبيات حماسي (چاپ تهران، سروش، 1354) و نيز: فهرست مشترك نسخههاي خطي فارسي پاكستان، تأليف احمد منزوي، مركز تحقيقات فارسي ايران و پاكستان، اسلامآباد، 1367، ج 10 بهويژه صفحات 51-145.
خيام
تا آنجا كه اينجانب دربارة نفوذ شاعران پارسيگوي در ادبيات جهان تحقيق كرده و ميتوانم مأخذ و سند ارايه دهم هيچ شاعري به اندازة خيام تاكنون آثارش به زبانهاي ديگر ترجمه نشده، حتي كشورها و زبانهايي وجود دارد كه تأثير ادبيات فارسي در آنها تنها از طريق ترجمة رباعيات خيام است و تاكنون بالغ بر چهل زبان رباعيات خيام ترجمه شده كه در اين باره فقط جهت اطلاع از ترجمههاي رباعيات خيام به زبانهاي محلي شبه قاره ميتوانيد به مقدمة كتاب نذر خيام از راجه مهكن لال (اولين مترجم اردوي رباعيات خيام) مراجعه كنيد كه در آنجا از ترجمههاي بنگالي، گجراتي، تاميل، اوريه، سانسكريت، هندي، تلكو، مراتهي، اردو و حتي زبانهاي اروپايي اطلاعاتي داده شده است.4 شايد اشاره بدين نكته ضروري باشد كه فقط در زبان بنگالي شش ترجمه و تأليف دربارة رباعيات خيام و خود او در سدة اخير انجام گرفته است. همچنين (به نقل تعليقات ترجمة فارسي تاريخ ادبي ايران تأليف ادوارد براون جلد دوم ترجمه علي پاشا صالح در اروپا) صدها اثر دربارة خيام و آثار و انديشة او نوشته شده است. همين نمونهها و آثار نشانگر نفوذ عميق ادبيات ايران به ويژه شعر فارسي در بين ملل ديگر و زبانهاي گوناگون جهان است.
نظامي
يكي از مظاهر مهم نفوذ زبان فارسي در شبه قاره وجود نسخههاي خطي فراوان آثار شاعران فارسيگوي ايران در كتابخانههاي متعدد شبه قاره است. به عنوان نمونه ميتوان يادآور شد كه فقط دربارة نظامي گنجوي شاعر فارسيسراي خمسهپرداز سدة ششم بر اساس مقالة پرفسورا شريف حسين قاسمي از 37 كتابخانة هند 292 نسخه از آثار مختلف نظامي و شروح آنها معرفي شده كه البته تعدادي از آنها شروحي است كه استادان هندي براي فهم اشعار نظامي نوشتهاند. اگر روزي تمام كتابخانههاي هند و پاكستان و بنگلادش به طور كامل فهرست شود خود نشان ميدهد كه بالغ بر 1000 اثر فقط از آثار نظامي به صورت نسخة خطي وجود دارد و اگر كتابهاي چاپي، تحقيقات، رسالات و آثار هنري مانند نقاشيها، مينياتورها و خطاطيهاي پيرامون نظامي جمع شود، خود رقمي بالاتر از دو هزار ميگردد، كه البته علاوه بر مقالة پرفسورا شريف قاسمي اينجانب هم در كتابشناسي نظامي گنجوي كه به مناسبت كنگرة بزرگداشت نظامي (سال 1371) چاپ شده در كتابي بالغ بر 600 صفحه دربارة نسخ خطي، چاپي، مقالات، فرهنگها، پاياننامهها، ترجمههاي آثار نظامي به زبانهاي مختلف، مقلدان آثار نظامي، معرفي نظاميشناسان ايراني و خارجي به تفصيل سخن گفتهام.
عطار
مقبوليت و شهرت عطار در ميان هنديان تا بدان پايه بوده است كه حتي فيضي (1004-954 هـ) ـ ملك الشعراي دربار اكبر ـ در نامهاي كه به شاه مينويسد، ضمن نقل حكايتي به ابيات زير از عطار استناد ميورزد كه خود دليل استوار ديگري بر شهرت و آوازة عطار در ديار هند تواند بود.
«ز ناداني دل بر جهل و پر مكر
گرفتار علي ماندي و بوبكر
چو يكدم زين تخيل مينرستي
نميدانم خدا را كي پرستي5
تفصيل مربوط به نسخههاي خطي و چاپي و ترجمهها و تحقيقات پيرامون عطار در شبه قاره هند خيلي بيش از نظامي است و فقط به عنوان نمونه از پندنامة او به زبان اردو و پنجابي، ده ترجمه و از تذكرهالاولياء شش ترجمه و از منطق الطير سه ترجمه ذكر شده است.
فقط در مقالة «عطار در شبه قاره»6 تعداد 555 اثر متعلق به عطار شامل نسخههاي خطي، چاپي، شروح، تراجم و نوشتههاي ديگر معرفي شده است كه اين خود يك نمونة
ديگر از رسوخ افكار و انديشه و شعر ادب فارسي در شبه قاره است.
سعدي
حضور سعدي و آثارش در شبه قاره از زمان خود وي چنان گسترش داشته كه آثار او به عنوان كتاب درسي در حوزهها و مدارس و مكتبخانهها و حلقههاي وعظ و خطابه به عنوان آثار ادبي و اخلاقي مورد استقبال همگان بوده است. وجود نسخههاي فراوان خطي و چاپي، شرحها و فرهنگهاي مختلف، تحقيقات و پژوهشهاي متعدد دربارة زندگاني و آثار و افكار اين شاعر و نويسندة بزرگ در شبه قاره نشاندهندة نفوذ و پايگاه عميق زبان و ادبيات فارسي در شبه قاره است. فقط در سدة نوزدهم و بيستم، به زبان بنگالي تعداد 3 ترجمه از آثار شيخ سعدي انجام گرفته و تاكنون بالغ بر 60 اثر به تقليد از گلستان سعدي نوشته شده است. فكر ميكنم ذكر همين دو مورد براي تأثيرگذاري آثار و افكار سعدي بر ادبيات شبه قاره كافي است؛ در حالي كه دامنة نفوذ سعدي فقط منحصر به شبه قاره نيست، بلكه در اروپا تأثير آثار داستاني ـ اخلاقي سعدي را بر آثار برخي نويسندگان بزرگ غربي چون لافونتن نميتوان انكار كرد. تنها با مراجعه به كتاب دربارة سعدي تأليف خاورشناس بزرگ فرانسوي هانري ماسه (Henry Masse) ميتوان تا حدودي به نفوذ و تأثير عميق سعدي بر غرب، بهويژه ادبيات فرانسه پي برد.
مولوي
مولانا جلالالدين عارف وارستهاي كه آيين او عشق است و كلام او دعوت به يگانگي، عاشق سوخته، اما آگاه به معارف الهي كه وجودش را محبت و ستايش خداي يكتا پر كرده است. مثنوي و غزليات او در عين اينكه دريايي است آكنده از جوش عشق و جوشش عرفان، نقاوه و چكيدة فرهنگ و معارف اسلامي و ايران را هم در خود جمع دارد. از بين شاعران ايراني شايد هيچ شاعري جز سعدي از لحاظ وسعت دامنة تأثير در خارج از ايران به پاي مولوي نرسد، زيرا عمق انديشه و سلطة معنوي كلام مولانا در سراسر قلمرو فرهنگ فارسي، هندي، عربي، تركي تقريباً از زمان خود شاعر چنان تأثيري بر افكار و قلوب مردم و صاحبان انديشه گذاشته است كه اثر آن نه تنها در فلسفه و عرفان بلكه در ادبيات آن سرزمينها هم كاملاً احساس ميشود ...
نويسندة اين سطور در مقالهاي تحت عنوان «ترجمههاي آثار مولوي»7 به تفصيل دربارة ترجمههاي آثار مولوي به زبانهاي مختلف پرداخته و از ترجمههاي اردو، بنگالي، پنجابي، سندي و كشميري نيز ياد كردهام. بنا به نقل دكتر ابوالبشر فقط 21 اثر دربارة مثنوي و شرح و تفسير آن از اوايل قرن نوزدهم تاكنون به زبان بنگالي نوشته شده است.
مثنوي مولانا همواره در مجالس سماع و ذكر عارفان و درويشان خوانده ميشود و هنوز هم اين كار ادامه دارد و از قديميترين ايام از نفوذ شعر مولانا و تأثيري كه بر روح و دل سالكان و مريدان داشته مطالب زيادي در كتابها و زندگينامههاي افراد كه گاه باعث تحول روحي و انقلاب دروني آنان گرديده ذكر شده است. حتي مشايخ صوفيه براي تهذيب نفس مريد و آموزش نكات دقيق عرفان به سالكان درس مثنوي ميدادند. در اينجا به جهت اختصار تنها به ذكر نمونهاي از كتاب محبوب ذي المنن تاريخ اولياي دكن عبدالجبار ملكاپوري بسنده ميكنم. مؤلف پنج گنج دربارة شاه نورالله صاحب هندوستاني مينويسد ... عارف كامل و عالم عامل بود. هميشه درس مثنوي ميداد و مضامين را خوب شرح و بسط ميفرمود. اهل دكن او را مولاناي مثنوي ميگفتند. اكثرمشايخ دكن در مثنوي از ايشان سند اخذ كردند. شاه براهان الله قندهاري و شاه ميران صاحب حيدرآبادي مثنوي را درس به درس نزد ايشان خواندند. ايشان در منزلش از بعدازظهر تا عصر مثنوي درس ميداد ... 8
مثنوي سه سال بعد از مرگ مولانا به وسيلة شاگردش احمد رومي به هند رسيد ... مثنوي معنوي و ساير اشعار عرفاني نه تنها در افكار مسلمانان بلكه در افكار هندوان و ساير مذاهب نيز مؤثر بوده است. مثلاً شاعري مسلمان به نام «كبير» در قرن نهم هجري از تلفيق تصوف اسلامي و افكار هندويي يك مكتب عرفاني به نام «بهاكتي» ابداع كرد كه اساس آن ايمان به خداي واحد و احترام به همة اديان و مذاهب و ... است.9
حافظ
حافظ را شايد بتوان يكي از معدود شاعران مهم و مقبول جهان دانست كه شعر و انديشة او آثار و افكار شاعران و نويسندگان بسياري را در شرق و غرب تحت تأثير خود قرار داده است. وجود نسخ بيشمار از مجموعة اشعار اين انديشمند و غزلسراي بزرگ در كتابخانههاي بزرگ و كوچك جهان، عمومي يا خصوصي، حكايت از حسن قبول و رواج شعر حافظ دارد. به عنوان نمونه تنها در شبه قاره، غزليات حافظ بدان شهرتي دست يافت كه تقريباً از زمان خود حافظ و به مصداق بيت زير مورد توجه بوده است:
«به شعر حافظ شيراز ميرقصند و ميخوانند
سيه چشمان كشميري و تركان سمرقندي»
اين استقبال گرم و باشكوه از كلام لسانالغيب بدان جا رسيد كه تا يك نسل قبل در شبه قاره هيچ فرد باسوادي پيدا نميشد كه آثار سعدي و حافظ و احتمالاً مولوي را نخوانده باشد و نمونههايي به حفظ در خاطر نداشته باشد. حتي هيچ خانهاي نبود كه در آن نسخهاي از كليات حافظ شيرازي يافته نشود. از سال 1791 م كه نخستين بار چاپ ديوان حافظ تحت نظارت آقاي ابوطالبخان اصفهاني متوطين به لكهنو از كلكته انتشار يافت، تعداد زيادي از مجلدات آن كتاب در هند و ايران و تركيه انتشار يافته.10 البته اينها غير از انتشار نسخههاي چاپي و تحقيقات و ترجمهها و نفوذ اشعار حافظ در برخي اشعار به زبانهاي محلي شبه قاره است كه اگر بخواهيم به يكايك آنها بپردازيم بحث بسيار طولاني خواهد شد، فقط به نمونهاي بسنده ميكنم:
«مثل اينكه فقط حافظ در فكر حضرت گورو نانك نخستين پيشواي بزرگ دين سيك نفوذ كرد، چنان كه حضرت گورو نانك نوشته: دين در خرقة مرتاض نيست، در عصاي درويش نيست، در خاكستر نيست كه روي تن ماليده شود، در حلقههاي گوش نيست، دين در سر تراشيده نيست، در ناقوس نيست. اگر مايليد صراط مستقيم را پيدا كنيد از آلايشهاي دنيوي پاك شويد.»
اين افكار حضرت گورو نانك كه مشمول سرودههايش است، فكر حافظ را به ياد ميآورد:
نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند
نه هر كه آينه سازد سكندري داند
نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست
كلاهداري و آيين سروري داند
هزار نكتة باريكتر ز مو اينجاست
نه هر كه سر بتراشد قلندري داند11
نمونههاي ديگري از مشابهت افكار گورو نانك و حافظ وجود دارد (به مأخذ مقاله رجوع شود) و نيز دربارة «تأثير حافظ بر سخنسرايان فارسي زبان هند» به مقالة سيد انوار احمد رجوع شود.12
همچنين سخن گفتن دربارة ترجمههاي حافظ هم حديث مفصل دارد، زيرا شعر حافظ به بالغ بر سي زبان؛ نه يكبار، بلكه چندين بار ترجمه شده كه فقط اشارهاي مختصر به ترجمة آن در بعضي از زبانهاي محلي شبه قاره ميكنم.
در زبان بنگالي 19 ترجمه تنها در دو سدة اخير، پنجابي 7 ترجمه، اردو بالغ بر 24 ترجمه وجود دارد. همين طور غزليات حافظ به زبانهاي كشميري، آسامي و هندي نيز ترجمه شده است.
اينجانب در كتاب خود تحت عنوان حافظپژوهان و حافظپژوهي13 به تفصيل ترجمههاي حافظ را به زبانهاي گوناگون آوردهام. البته در جزوهاي كه خانة فرهنگ ايران در بمبئي به مناسبت «جشن حافظ شيرازي» چاپ كرده به ترجمهها و شروح حافظ به اردو و برخي منابع ديگر اشاره كرده است. از جمله در آن از 24 ترجمه و شرح اردوي ديوان حافظ نام برده شده است.14
البته نفوذ و حضور حافظ در ميان مردم شبه قاره منحصر به اينها نميشود. انبوه نسخ خطي و چاپي15، تحقيقات فراوان مستقل، ترجمهها، شروح، تقليدها از يك طرف، و نفوذ عميق و رسوخ افكار بلند حافظ در انديشة متفكران از طرف ديگر است كه فقط اشاره به يك مورد ميكنم و آن اشعار و افكار علامه اقبال لاهوري است كه كاملاً تحت تأثير دو متفكر و عارف ايران مولاناي روم و حافظ شيراز بوده است كه تفصيل آن را مي توانيد در كتابهاي «اقبال در راه رومي» تأليف دكتر سيد محمد اكرم متخلص به اكرام (چاپ پاكستان) و «حافظ اور اقبال» تأليف دكتر يوسف حسينخان (چاپ آكادمي غالب دهلي، 1976 م) و ديگر مآخذ مطالعه كنيد. يا تأثير حافظ در گوته شاعر آلماني به حدي بود كه در واقع گوته ديوان شرقي خود را تحت تأثير مطالعة غزليات حافظ پديد آورد. همچنين در كتابها آمده است كه پدر رابيند رانات تاگور هر صبح قبل از هر كاري ابياتي از حافظ و صفحاتي از اپانيشادها را ميخوانده است. غناي انديشه و وسعت جهانبيني و هنر جادويي كلام حافظ در طول ششصد و اندي سال توانسته قلوب بسياري از مردم و افكار جهاني را تحت تأثير خود قرار دهد و پرداختن بدان، وقت مفصلي را ميطلبد.
با ذكر نمونههاي فوق تا حدودي دورنماي نفوذ و تأثير زبان و ادبيات فارسي در شبه قاره روشن ميشود. البته خود ميدانيد كه زمينههاي رسوخ و حضور زبان و ادبيات فارسي در شبه قاره صرفاً به زبان و شعر محدود نميشود و ابعاد گستردهتري دارد كه به توفيق خداوند بزرگ آن را به زمان ديگري واميگذارم و سخن خود را با اين مصراع به پايان ميبرم: تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
پينوشتها:
1- قند پارسي، ش 7، بهار 733، ص 209.
2- نقل به اختصار از مقاله محمد مصطفي خان مداح در اردو ادب، جولاي 1950، ص 59-50
3- نقل از سخنراني خانم دكتر كلثوم ابوالبشر در هفدهمين كنگرة استادان به زبان فارسي در بمبئي در 2 ژانويه 1996 و نيز در اينباره رجوع شود به قند پارسي، ش 6، زمستان 1372، ص 104-88 و ش8، ص 264-259.
4- چاپ حيدرآباد دكن، اعجاز پرنتنگ پريس، 1958 م، ص 9-17.
5- شعرالعجم، شبلي نعماني، ج 3، ص 5-44 (ترجمه) نقل از قند پارسي، ش 8، پاييز 1373، ص 11.
6- همان مأخذ پيشين، ص 126-1.
7- فرهنگ، ويژه ادبيات و عرفان، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، ش 14، 1372.
8- محبوب ذي المنن، ج 2، ص 70-1069.
9- مجله مقالات و بررسيها، چاپ دانشگاه تهران، دانشكده الهيات، ش 36-35 (سال 1360)، ص 15.
10- فصلنامه قند پارسي. ش 1، پاييز 1369، ص 127.
11- قند پارسي، ش 1، پاييز 1369، ص 3-122.
12- قند پارسي، ش 8، ص 58-245.
13- چاپ تهران، انتشارات گستره، 1368، ص 22-305
14- جزوه حافظ شيرازي، چاپ خانه فرهنگ ايران در بمبئي، 1996، ص 607.
15- رجوع شود به كتاب حافظ پژوهان و حافظ پژوهي و كتاب پرفسورا شريف حسين قاسمي تحت عنوان نسخههاي خطي حافظ در هند، چاپ خانه فرهنگ ايران، دهلي نو، 1367.
به نقل از الفبا
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 03:39 PM
خطاي قلم صنع در منطق شعر

پير ما گفت
خطا بر قلم صنع نرفت
دكتر اصغر دادبه ـ مدير گروه ادبيات فارسي دايرهالمعارف بزرگ اسلامي
به نقل از: ماهنامه حافظ، شماره 10، دي 1383
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد
بيت «پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت ...» از بيتهاي ماجرابرانگيز و غوغابرانگيز حافظ است. شارحان در طول زمان كوشيدهاند تا به «تأويل» اين بيت و نه به «تفسير» آن بپردازند تا سخن به ظاهر كفرآميز حافظ محملي بيابد و با اصول نقل و موازين عقل سازگار گردد. ماجرا هم بازميگردد به برخي از پرسشها كه همواره ذهن انسان جستوجوگر را به خود مشغول داشته است؛ يعني به مسئلة «شرور» يا به تعبير حكما به مسئلة «دخول شر در قضاي الهي»، مسئلهاي كه صفحات بسياري از كتب فلسفه را به خود اختصاص داده است. حكماي الهي هر يك با بياني (كه در بنياد يكسان است) به طرح اين موضوع اعتراضآميز پرداختهاند و در پاسخگويي بدان تلاشهاي نظري ورزيدهاند.
در اين مقاله نخست با بياني كوتاه به طرح پرسش اعتراضآميز در باب شرور و نيز به طرح مختصر پاسخي كه حكما از ديدگاه عقلي بدان دادهاند پرداخته ميشود و سپس ضمن نقّادي موضوع، قصة خطاي قلم صنع از ديدگاه پير حافظ و در واقع از ديدگاه خود او به عنوان يك شاعر هنرمند، نموده ميآيد.
بخش اول ـ اعتراض و پاسخ آن
در اين بخش به طرح اعتراض و طرح پاسخ آن پرداخته ميشود.
1- طرح اعتراض:
اين همه فرق ميان خط يك كاتب چيست
سرنوشت همه گر از قلم تقدير است
كليم كاشاني
اگر بهراستي «نيست در دايره يك نقطه خلاف از كم و بيش»، اگر «هر چيز كه هست آنچنان ميبايد»، و اگر «هر چيز كه آنچنان نميبايد نيست»، يعني كه اگر (به قول غزالي) «در عالم امكان بهتر از آن چه هست ممكن نيست “= ليس فيالامكان ابدع مما كان”»، اگر به گفتة لايپتس «جهان بهترين جهان ممكن است»، و اگر از مبدأ هستي (كه ميگويند خير مطلق است) جز خير و نيكي پديدار نگشته است، پس اين همه بدي و شر، اين همه تبعيض و تفاوت، اين همه كاستي و كژي در عالم هستي چيست؟ آيا اين خير است كه «فلك به مردم نادان دهد زمام مراد»، و اين نيك است كه فلك «در قصد دل
دانا» ست؟! اگر «بر قلم صنع خطايي نرفته است» چرا آزادگان نه به آساني (كه غالباً به دشواري هم) به كام دل نميرسند؟! و بسيار «چرا»هاي ديگر كه جمله حكايتگر اعتراض انسان به تبعيضها و تفاوتها و بهطور كلي حكايتگر اعتراض انسان است نسبت بدانچه در چشم او زشت و بد و شر مينمايد.
2- طرح پاسخ:
نيست در دايره يك نقطه خلاف از كم و بيش
كه من اين مسئله بيچون و چرا ميبينم
منسوب به حافظ
آري بهراستي «نيست در دايره يك نقطه خلاف از كم و بيش» و بهراستي «هر چيز كه هست آنچنان ميبايد» و اين از آن روست كه:
«جهان چون خط و خال و چشم و ابروست
كه هر چيزي به جاي خويش نيكوست».
فلاسفة الهي به تفصيل در اين باب بحث ميكنند و به اعتراض پاسخ ميدهند، آنان ضمن بحثي مبسوط در اين زمينه كه شرور جنبة «عدمي» و «نسبي» دارند مسئله را با «كلنگري» و «كلّينگري» طرح و حل ميكنند، بدين معنا كه در نظر حكماي الهي جهان به يك دستگاه يا يك كارخانه ميماند كه دقيق و منظم و با حداكثر توليد مطلوب كار ميكند، حال اگر عوارض و ضايعاتي هم در اين كارخانه هست، لازمة وجودي چنين كارخانهاي است، بايد «كل» كارخانه را در نظر گرفت و داوري كرد، نبايد عوارض «جزيي» آن را (كه از مقولة شر قليل است) مبناي داوري قرار داد، يعني كه مصالح كل هستي مطرح است، نه مصالح يك تن يا چند تن. در «دايرة هستي» و در «كل عالم» هر چيز در جاي خويش است و هيچ چيز خطا و بد نيست، نظام كل هستي بهترين نظام است، بهاصطلاح اهل حكمت «نظام احسن» است و به قول حكيم سبزواري «ففي النظام الكل كل منتظم».
بخش دوم ـ نقّادي
تأمل در «اعتراض و پاسخ اعتراض» روشن ميسازد كه اعتراض از ديدگاهي و پاسخ آن از ديدگاهي ديگر، متفاوت با ديدگاه نخستين طرح شده است. ديدگاه آنكه زبان به اعتراض ميگشايد و ميگويد «اين همه فرق ميان خط يك كاتب چيست؟!»، با ديدگاه آنكه در پاسخ اعتراض مي گويد «نيست در دايره يك نقطه خلاف از كم و بيش» سخت متفاوت است. آنكه بدبينانه زبان به اعتراض ميگشايد، نظر به موارد «جزيي» معطوف ميدارد و بر موارد مشخص و معين (= جزيي) انگشت مينهد، يعني كه در آن كارخانه عوارض و ضايعات جزيي را ميبينيد و در كارخانة هستي تبعيضها و اختلافهاي جزيي و ظاهري را در برابر آنكه خوشبينانه پاسخ ميدهد كه «جاي هيچ اعتراض نيست» نظر از موارد جزيي برگرفته است و با اعتقاد بدين معنا كه اين ضايعات، عوارض قهري چنين كارخانهاي است، توجه خود را به «كل» كارخانة هستي معطوف داشته و از اين معنا سخن ميگويد كه «در دايرة هستي هر چيز در جاي خويش است و هيچ خلافي و خطايي هم در كار نيست»، و چنين است كه در كار برخورد با «شرور» و به تعبير حافظ در برخورد با مسئلة «خطاي قلم صنع» دو ديدگاه ميتوان داشت و از دو ديدگاه ميتوان به «معما “= موضوع”» نگريست: از ديدگاه كلي، از ديدگاه جزيي (يا به تعبيري “كلنگري” و “جزءنگري”).
معماي «خطاي قلم صنع» را در بيت حافظ بايد با تأمل كردن در دو ديدگاه كلي و جزيي حل كرد، بدينسان كه بايد نخست اين دو ديدگاه را از يكديگر جدا كرد و آنگاه هر يك را در جاي خود و در حوزة خود به كار گرفت تا معما حل شود.
بخش سوم ـ خطاي قلم صنع
گفتيم كه نگرش از ديدگاه مناسب (ديدگاه كلي يا ديدگاه جزيي) بر معماي «خطاي قلم صنع» مشكلگشاست، بنابراين نخست معرفي كوتاهي از دو ديدگاه ضروري مينمايد، در پي اين معرفيست كه ميتوان حوزة كاربرد هر يك از دو ديدگاه را تعيين كرد و سرانجام به حلّ معما رسيد.
ديدگاه كلي، ديدگاه جزيي:
ديدگاه كلي و ديدگاه جزيي را ميتوان به كوتاهي به شرح زير معرفي كرد:
1- ديدگاه كلي = كلنگري
نگرش بر مجموعهاي از اجزاست بهعنوان يك «واحد» يا يك «كل»، با تأكيد بر اين امر كه هر يك از اجزا در خدمت «كل» است و در ارتباط «كل» است كه هر جزء چنان كه بايد در جاي خود قرار گرفته است و نقش ويژة خود را ايفا ميكند. ابزار كلنگري و كلينگري «عقل» است و حوزة كاربرد كلنگري و كلينگري «فلسفه». فيلسوف نهتنها در راه رسيدن به شناخت كلي (= شناخت عقلي)، شناختهاي جزيي (= شناخت حسي و خيالي) را پشت سر مينهد و بر «كليات» تأكيد ميورزد و براي شناخت كليات كه همانا هدف نهايي اوست تلاش عقلاني ميورزد كه جهان هستي را نيز همانند يك «مجموعه» و به مثابة يك كل مينگرد و پديدههاي جزيي را به منزلة اجزاي اين مجموعه و در خدمت اين كل ميبيند و در اين كل است كه جز نظم نميبيند و جز خير نمييابد و چنين است كه نتيجة كلينگري و كلنگري، خوشبينيست و باور داشتن نظم در سراسر هستي و سرانجام انكار كردن شرور.
2- ديدگاه جزيي = جزيينگري
جزيينگري و «جزءنگري»، نگرش بر هر يك از پديدههاي جزييست بهعنوان جزيي وابسته به يك كل و در خدمت آن كل، و سرانجام داوري كردن و نتيجه گرفتن بر بنياد همين نگرش جزيي يا جزيينگري؛ داوري كردني و نتيجهگرفتني كه اگر يكسره رنگ احساسي و عاطفي نداشته باشد نميتوان نقش اساسي «عاطفه» را در آن ناديده گرفت كه نگرش با چشم عاطفه لازمة جزيينگريست و تأكيد ورزيدن بر پديدههاي جزيي و داوري كردن بر بنياد آنها نتيجهاي برخلاف نتيجة بهبار آمده از كلينگري بهبار
ميآورد، يعني كه نتيجة «جزيينگري» در جهانشناسي بهبارآمدن گونهاي بدبينيست و انكار نظم در هستي و سرانجام اثبات كردن شرور.
هنرمند،كلينگر است يا جزيينگر
با طرح دو ديدگاه كلي و جزيي منطقاً بدين پرسش ميرسيم كه هنرمند (= شاعر) كلينگر است يا جزيينگر؟ اين «كليات» است كه براي هنرمند تأثير ميگذارد يا «جزئيات»؟ عوامل جزيي و رويدادهاي مشخص و معين ذهن هنرمند را به خود ميخوانند و در او حركت هنري پديد ميآورند يا عوامل «كلي» و «نامعين»؟
پاسخ چيست؟
پاسخ آن است كه بيگمان آنچه بر هنرمند تأثير ميگذارد و در او انگيزه ايجاد ميكند رويدادي «معين» و عاملي «جزيي» است، نه عوامل و مفاهيمي «كلي». تا موضوع روشن شود به ذكر نمونههايي چند و تحليل اين نمونهها ميپردازيم:
1- «مرگ شاه شيخ ابواسحاق»، علت و انگيزة سرودن سوگنامهاي هنري و بلند ميشود به مطلع:
ياد باد آنكه سر كوي توأم منزل بود
ديده را روشني از خاك درت حاصل بود
2- «مرگ فرزند حافظ»، علت و انگيزة سرودن غزلي ميشود به مطلع:
بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل كرد
باد غيرت به صدش خار پريشان دل كرد
3- «مرگ همسر يا عزيزي ديگر» موجب مي شود تا حافظ چنين نوحه سر كند كه:
آن يار كزو خانة ما جاي پري بود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
مرگ شاه شيخ، مرگ فرزند و زن، رويدادهايي معين و مشخص و در نتيجه عواملي جزيي هستند كه ذهن شاعر را به خود مشغول داشتند و «علت» و «انگيزة» سروده شدن غزلهايي شدهاند كه بدانها اشارت رفت. اين تشخيص و تعين و اين جزييت محدود به همين موارد نيست، بلكه در تمام موارد صدق ميكند، چنانكه به عنوان نمونه:
1- آن «غايب از نظر» كه حافظ او را به خدا ميسپارد، موجودي «معين» و «جزيي» است:
اي غايب از نظر به خدا ميسپارمت
جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
2- آن «زلف» كه «هزار دل به يكي تار مو ببست» زلفي مشخص و جزييست:
زلفت هزار دل به يكي تار مو ببست
راه هزار چارهگر از چار سو ببست
3- آن «صورت ابروي دلگشاي» معشوق، صورتي معين و جزييست:
خدا چو صورت ابروي دلگشاي تو ببست
گشاد كار من اندر كرشمههاي تو بست
4- آن «غم زمانه» كه «هيچش كران» نيست و شاعر را ميآزارد، بيگمان غمي «ويژه» و «جزيي» است، وگرنه مفهوم كلي غم، آزارنده نيست:
غم زمانه كه هيچش كران نميبينم
دواش جز مي چون ارغوان نميبينم
نه فقط مفهوم كلي غم آزارنده نيست، كه اساساً مفاهيم كلي ناخوشايند هستند نه آزارنده و نميتوانند عواطف را برانگيزند، مفاهيم كلي در صورتي عاطفهآفرين ميشوند كه يكي از مصاديق جزيي آنها تداعي گردد.
شعر و شكوه
گفتيم كه ابزار جزيينگري «عاطفه است» و «احساس» و دانستيم كه نتيجة جزيينگري در جهانشناسي ببار آمدن بدبينيست و انكار نظم و اثبات شر. بيان شاعرانه و تعبير هنرمندانة اين معاني حكيمانه چنين است: شعر و شكوه توأماناند، از آن رو كه از نتايج و لوازم برخورد عاطفي ـ احساسي با واقعيتها ناليدن است و موييدن و شكوه سر كردن، اگر در برخوردهاي فلسفي ـ عقلاني با واقعيت و در جريان كلينگري حكيمانه جايي براي ناليدن و شكوه سر كردن و اگر در برخوردهاي علمي و تجربي با واقعيات مويه و شكوه جايي ندارد، بيگمان در برخوردهاي عاطفي ـ هنري و در جريان جزيينگري هنرمندانه و شاعرانه از ناليدن و موييدن و شكوه سر كردن گزير و گريزي نيست و اين از آن روست كه عالم تجربهگر و حكيم خردگرا (هر يك از ديدگاهي خاص و با هدفي ويژه) از «واقعيت چنان كه هست» سخن ميگويند و هنرمند عاطفهگرا از «واقعيت چنان كه بايد باشد» سخنها دارد و پيداست آنجا در كار عالم و حكيم جاي شكوه نيست و اينجا در كار هنرمند و شاعر از شكوه گريزي نيست. وقتي فيالمثل «مرگ» به عنوان جزيي در كل هستي و بهعنوان پديدهاي كه لازمة سير بهسوي كمال است نگريسته آيد (برخورد فلسفي) چه جاي شكوه و چه جاي گله و شكايت؟ اما وقتي مرگ در ارتباط با يكي از عزيزان و به عنوان عامل جدايي و هجران او مورد مطالعه قرار گيرد (برخورد عاطفي ـ هنري) آيا كاري جز شكوه و شكايت ميتوان كرد؟
سخن كوتاه كنم، هرگونه شناخت (علمي، فلسفي و هنري) داراي «منطق» ويژة خويش است، منطقي كه اصول و قواعد خاص خود را ارائه ميدهد، اصول و قواعدي كه دقيقاً با حوزة كاربرد هر منطق متناسب است، اصول و قواعدي كه اگر در جاي خود به كار نرود، نتيجة مطلوب به بار نميآورد.
منطق هنر چيست؟
بيگمان هنر نيز همانند «علم» و «فلسفه» داراي منطق ويژة خويش است، منطقي كه ميتواند همانند منطق علم و فلسفه، اصول و قواعدي ويژة خود را داشته باشد. تدوين نشدن اين منطق دليل موجود نبودن آن نيست، در اين منطق ابزار شناخت، «عاطفه» است و روش آن گونهاي روش استقرايي است، چرا كه پيشتر گفتيم كه كار هنرمند با جزيينگري آغاز ميشود و به گونهاي به نتيجة كلي ميانجامد، گرچه اصول و قواعد اين منطق تدوين نشده است، اما از آنجا كه عاطفه بهعنوان ابزار و تكيهگاه هنر در تقابل با عقل بهعنوان ابزار و تكيهگاه فلسفه قرار دارد، ميتوان با تكيه كردن بر اصل تقابل اصول و قواعد منطق هنر (= منطق شعر) را بازشناسي كرد.
حلّ معماي خطاي قلم صنع
اين معما را بايد با بهكارگيري اصول و قواعد منطق شعر حل كرد. اعمال اصول و منطق علم و منطق فلسفه نه تنها مشكلگشا نيست كه مشكلآفرين هم هست و به نتايج و تأويلاتي ميانجامد كه نه با روح شعر سازگار است، نه با موازين منطق شعر، و نه با اصول دستور زبان فارسي.
براي حل معما بهجاست تا نخست به نقادي تأويلهايي كه از بيت شده است بپردازيم و سپس بيت را بر بنياد اصول و قواعدي كه مورد بحث قرار گرفت تفسير كنيم.
1- نقد و تأويلها
سابقة تأويل بيت «پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت» و انطباق آن با مشرب اهل حكمت و عرفان به روزگاراني نزديك و به روزگار حافظ بازميگردد و اين تلاش تأويلگرانه همچنان تا روزگار ما ادامه دارد. در اين نقادي چهار نظريه به عنوان نمونه و نيز به عنوان برجستهترين و جامعترين نظريهها مورد بحث و نقد قرار ميگيرد:
از ميان قدما، نظرية مولا جلالالدين دواني (835-958 ق) و نظرية محمدبن محمد دارابي (قرن 11 ق) و از ميان معاصران نظرية استاد مرحوم مرتضي مطهري و مرحوم استاد دكتر عباس زرياب خويي. خلاصة تمام تأويلها چنين است:
1- پير حقيقتي را بيان ميدارد مبني بر اينكه بر قلم صنع خطايي نرفته است، نظام كل جهان، نظام احسن است و اين ظاهربينان جزيينگرند كه نسبت خطا به قلم صنع ميدهند.
2- پير، خطاي مردمان كوتهبين جزيينگر را ميپوشاند، نه خطايي را كه در واقع و نفسالامر هست و بر قلم صنع رفته است كه چنين خطايي در كار نيست.
اينك خلاصة نظريههاي برگزيده:
الف ـ دواني: «در نظر قاصران كه ظاهربين و جزيينگرند، خطاها بهنظر ميآيد، اما در نظر كاملان كه همه چيز را فعل فاعل حقيقي و همه را ناظر به مصلحت كلي نظام عالم ميدانند، همه صواب مينمايد.»
ب ـ دارابي: «آفرين بر نظر پاك خطاپوش پير باد كه خطاي ما را پوشيد، يعني نگذاشت كه از ما اين گمان خطا (كه خطا بر قلم صنع رفته) سر زند، زيرا كه عالم بر ابلغ نظام مخلوق است، يعني بهتر از اين متصور نيست.»
ج ـ استاد مطهري: «در نظر بيآلايش و پاك از محدوديت و پاييننگري [يعني پاك از جزيينگري] پير كه جهان را به صورت يك واحد تجلي حق ميبيند ـ همة خطاها و نبايستنيها كه در ديدههاي محدود آشكار ميشود، محو ميگردد.»
د ـ استاد دكتر زرياب: «پير حافظ در قلم صنع، يعني دركل آفرينش و كارگاه خلقت، جايز نميشمارد كه كسي دم از خطا يا صواب بزند، به همين دليل نظر او خطاپوش است، يعني آنچه را عقول و تصورات ما در ملاحظة دستگاه خلقت خطا و ناصواب ميبيند [نفي ميكند] و ميگويد: خطايي بر قلم صنع نرفته است، يعني در آنجا سخن از صواب و خطاگفتن خطاست.»
براي اين تأويلها دو اشكال جدي وارد است: اشكال منطقي و اشكال دستوري.
1- اشكال منطقي: و آن عبارت است از كاربرد «منطق فلسفه» در شعر. اين كاربرد موجود ميشود تا با سخن حافظ همان برخوردي صورت گيرد كه فيالمثل با سخنان شيخالرئيس در شفا و صدرالمتأهلين در اسفار بايد صورت پذيرد. مقصود از اين سخن آن است كه تأويلكنندگان كوشيدهاند تا با برخوردي فلسفي و با نگرشي عقلي كه لازمة برخورد فلسفيست، با شعر برخورد كنند و در بيت همان را ببيند كه از پيش انديشيده اند. آنان از جزيينگري كوتهبينان و كلينگري كاملان و سرانجام كلينگري پير سخن گفتهاند و به ناگزير اصول اساسي منطق شعر را چون اصل «شكوه و طنز» و اصل «كذب» و ... را در تأويل بيت ناديده گرفتهاند و گمان كردهاند كه اگر بيت تأويل نشود، كفر محض است.
2- اشكال دستوري: و آن عبارت است از كاهشي (حذفي) بدون قرينه و افزايشي بدون مجوز. بدين معنا كه بر طبق تأويلها جملة «كه خطاي ما “= كوتهبينان” را پوشيد» از مصراع دوم حذف شده است؛ جملهاي كه به هنگام تأويل به مصراع دوم افزوده ميشود، «آفرين بر نظر پاك خطاپوش پير باد كه خطاي ما كوتهنظران را پوشيد»! اما اين حذف و اين افزايش بر بنياد كدام قرينه صورت ميپذيرد كه نه قرينهاي لفظي در كار است، نه قرينهاي معنوي، چرا كه در كار نبودن قرينة لفظي بديهيست. مفاد ابيات پيشين و پسين بيت و بهطور كلي فضاي معنوي غزل هم قرينهاي معنوي براي انجام گرفتن چنين حذفي به دست نميدهد و در نتيجه اين پرسش بديهي به ذهن متبادر ميشود كه آيا از حافظ با سلطة بيمانند او بر زبان چنين ابتر و ناقص سخن گفتن بعيد و حتا شگفت نيست؟ چنين كاهشها و چنين افزايشها را در نظم ناظماني كه نه سخن مقهور آنهاست كه آنان مقهور سخناند ميتوان سراغ كرد، اما در سخنان بلند خداوندگاران سخن پارسي چنين حذفها و چنين اضافهها راه ندارد.
حل معما با منطق شعر
بيت «پير ما گفت ...»، بيتي پيچيده و ديرياب نيست، بيتي نيست كه حضور واژه، تعبير يا تركيبي دشوار و ديرياب در آن، آن را دشوار ساخته و معناي آن را دور از دسترس قرار داده باشد. آنچه موجب شده است تا بيت در شمار ابيات دشوار حافظ قرار گيرد، همانا محتواي بهظاهر كفرآميز است، همين امر است كه از بيت معمايي ساخته و موجب ظهور تأويلهايي در طول زمان شده است. اما آيا در گشايش معماي اين بيت بهراستي به تأويل نياز هست؟
به نظر نگارنده مشكل اين بيت را بيآنكه نيازي به تأويل باشد، با به كارگيري اصول منطق شعر ميتوان حل كرد.
1- اصل ابهام:
گذشته از ابهامي كه بر كل بيت حاكم است و تقريباً لازمة سخن منظوم است نسبت به سخن منثور، دو گونه ابهام ميتوان در بيت سراغ گرفت: ابهام واقعي، ابهام خيالي.
الف ـ ابهام واقعي، ابهاميست معلول حضور و وجود برخي از واژهها و تعبيرها در بيت. مهمترين اين واژهها، واژة مبهم و دوپهلو و در عين حال مشكلآفرين «خطاپوش» است. اين واژه موهم دو معناست:
1- اغماض كننده و بخشايشگر، چنان كه در اين بيت:
پير دردي كش ما گرچه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدايي دارد
2- زايل كننده و شوينده، چنان كه در اين بيت:
آبرو ميرود اي ابر خطاپوش ببار
كه به ديوان عمل نامهسياه آمدهايم
در بيت مورد بحث «خطاپوش» آشكارا به معناي «اغماضكننده» است، يعني كسي كه چشم بر خطا فرو ميبندد و ايهامي هم ميتواند به معناي «زايل كننده» داشته باشد، يعني كسي كه خطاپوشي ميكند تا به گونهاي كاستيها را ظاهر كند.
ب ـ ابهام خيالي، ابهاميست كه در بازيابي مورد و مصداق خطا چهره مينمايد، يعني آنان كه با بهكارگيري منطق فلسفه به تحليل بيت ميپردازند و ميكوشند تا اثبات كنند كه مراد از خطا، نه خطاي واقعي، كه خطاي كوتهنگران است، در بيت ابهامي
ميبينند كه زادة خيال آنان است و معلول نحوة برخورد آنها با بيت.
در تفسير بيت بايد بكوشيم تا ابهامهاي واقعي و هنرمندانه را از ابهامهاي غير واقعي بازشناسيم.
2- اصل شكوه و طنز:
مهمترين اصلي كه بر بيت «پير ما گفت ...» صدق ميكند، همان اصل شكوه و طنز است كه بيت مورد بحث چيزي نيست جز شكوهاي طنزآميز. تمام مصراع دوم طنز است و تعبيرهاي «آفرين» و «نظر پاك خطاپوش» (كه از نظرگاه دانش بديع و بيان «تهكم» و «استعارة تهكميه» بهشمار ميآيند) بار اين طنز را به دوش ميكشند و آماج اين طنز، «پير» است. همين امر بهظاهر غير طبيعي و حيرتانگيز اين پرسش را پيش آورده است كه: چگونه حافظ با «پير» برخورد انتقادي و طنزآميز كرده است؟ مگر پير كه لابد همان «پيرمغان» است از شخصيتهاي مطلوب و حتا مطلوبترين شخصيت در شعر حافظ نيست؟ پاسخ چيست؟
پاسخ آن است كه اصل «تعليق حكم به اعم اغلب» در اينجا هم صادق است و اين «تعليق» گرچه از يك سو «حكم كلي» ميسازد، اما از سوي ديگر به ناگزير «استثنا» يا «استثناها»يي را در كنار حكم كلي پديد ميآورد. اينك در حافظشناسي احكام كلي پذيرفته است، از جملة اين احكام، اين دو حكم كليست:
- صوفي، در ديوان حافظ، شخصيتيست منفي و مورد طنز و انتقاد.
- عارف، در ديوان حافظ، شخصيتيست مثبت و مورد احترام.
اما در كنار افزون بر 35 مورد كاربرد انتقادي و طنزآميز صوفي در ديوان، دو يا دست كم يك مورد كاربرد مثبت نيز ميتوان يافت، مثل كاربرد صوفي در اين بيت:
صوفي صومعة عالم قدسم ليكن
حاليا دير مغان است حوالتگاهم
چنانكه در حدود 15 مورد كاربرد مثبت عارف در ديوان، يك ـ دو مورد كاربرد منفي و طنزآميز اين واژه نيز انكارناپذير است، مثل كاربرد عارف در اين بيت:
عكس روي تو چو در آينة جام افتاد
عارف از خندة مي در طمع خام افتاد
اين استثناها اگرچه به كليت حكمها كه همانا معلقاند به اعم اغلب خدشهاي وارد نميكنند، اما اين حقيقت را روشن ميسازند كه گاه خود مسئلهآفريناند و حكايتساز و ميتوانند نقشي ويژه ايفا كنند.
اينك جاي پرسش است كه با توجه به مشرب رندانة حافظ و حضور جدي عنصر طنز در سخن او، و نيز با توجه به حضور و وجود چنين استثناهايي در كنار «قاعده»ها، آيا بعيد نمينمايد كه «پير» در بيت مورد بحث نيز يكي از اين استثناها در كنار يك قاعده باشد؟
با روشن شدن نكاتي كه مورد بحث قرار گرفت، اينك ميتوان در باب بيت «پير ما گفت ...» چنين اظهار نظر كرد كه: بيت معلول جزيينگري شاعرانه است و حكايتگر شكوهاي هنرمندانه و طنزآميز، همراه با اشاره به نظرية عرفاني ـ فلسفي موسوم به «نظام احسن» و نفي شكوهآميز اين نظريه، اما نه از ديدگاهي اعتقادي و حكمي؛ بلكه از ديدگاهي عاطفي و هنري، يعني كه حافظ در مقام يك هنرمند حساس و زودرنج؛ هنرمندي كه فريادها دارد از اين دست كه:
اين چه استغناست يا رب وين چه قادر حكمت است
كين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
اينبار با بياني طنزآلود و شكوهآميز، پير را كه خوشباورانه چشم بر اين همه نابساماني و خطا در هستي فرو بسته است و اين همه درد و رنج و تبعيض و تفاوت را نميبيند، مورد انتقاد قرار ميدهد و به قصد طنز و تهكم، «ريشخند» بر او و بر «نظر پاك خطاپوش» او «آفرين» ميخواند! و بدينسان از آن همه زخم نهان مجال آهي مييابد و دل دردمند و روح حساس و آزردة خود را تسكين ميدهد، و اين همه نه حيرتانگيز است و بيسابقه، و نه كفرآميز و خلاف شرع، چرا كه:
الف ـ قصة شعر در بسياري از موارد، قصة شكوه است و شكايت و همواره قصة تخييل است، نه قصة احتمال صدق و كذب. داستان شعر، داستان «انشا» است و «ايجاد»؛ انشا و ايجاد هيجان و اندوه و شادي در شنونده و از آنجا كه اساساً انشا بر خلاف خبر قابليت اتصاف به صدق و كذب را ندارد، لاجرم قابليت اتصاف به كفرآميز بودن و كفرآميز نبودن را هم نخواهد داشت.
اصل كذب، كه پيشتر مورد بحث قرار گرفت و از اصول منطق شعر است، مؤيد اين معانيست.
ب ـ بسا كه اينگونه سخنان شكوهآميز بر زبان و قلم بسياري از باورمندان رفته است، بسيار ديدهايم كه حتا باورمندترين كسان در سختيها و در هجوم عواطف، زبان به شكوه ميگشايند و سخناني بهظاهر كفرآميز بر زبان ميرانند و سپس «خاكم به دهان» گويان، لب فروميبندد و خاموشيشان محو ميشود و فراموش ميگردد، اما شكوههاي شاعرانه ميماند و ماجراها ميآفريند و تأويلها ميطلبد!
به نقل از مجله الفبا
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 03:21 PM | نظر بدين(0)
جمعه 7 اسفند ماه 83/ 9 خبر
چه كسي به اين كتاب مجوز نشر داده است؟
سرودهها و افتراهاي فردي مجهول با عنوان «ديوان حافظ» به زبان انگليسي منتشر شد سرويس: / فرهنگ و
خبرگزاري دانشجويان ايران - مشهد
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
كتابي با عنوان «ديوان حافظ» به زبان انگليسي ازسوي يك مؤسسه انتشاراتي ايراني منتشر شده است كه هيچ كدام از شعرهاي اين مجموعه، متعلق به خواجه شمسالدين محمد حافظ شيرازي نيست. گويا اين مجموعه قرار است با همين نام در خارج از كشور توزيع شود. به گزارش بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مجموعهي يادشده كه مترجم آن نيز بهطور مشخص معرفي نشده، اما در ابتدايش مطلبي از فردي بهنام دانيل لدينسكي دارد، نه تنها فاقد هرگونه همخواني يا نزديكي با آثار شاعر فرهيخته و غزلسراي بزرگ تاريخ ادب ايران، حافظ عليهالرحمه است؛ بلكه به لحاظ كاربرد الفاظ و مفاهيم، بهطور كامل با آن مغايرت دارد. درواقع خواننده در كمال حيرت، كتابي را ميبيند، از شاعري مجهولالهويه كه تنها نام «ديوان حافظ» را بر پيشاني و متنش يدك ميكشد. به عنوان مثال به ترجمه چند نمونه از اين شعرها ميتوان اشاره كرد: SCRATCHING MY BACK you can think of Hafiz as a divine old dog who just keeps scraching his back on the moon o, I dont care about your thoughts or what you have ever done just open up this book when ever you are sad, for I love the way you smile! خاراندن پشت من تو ميتواني به حافظ به عنوان يك سگ پير آسماني فكر كني، كه فقط دايم پشتش را روي ماه ميخاراند. فكرهاي تو براي من اهميتي ندارد، يا اينكه چه كارهايي تا به حال انجام دادهاي. فقط اين كتاب را هر وقت غمگين بودي باز كن؛ به خاطر اينكه من عاشق لبخند زدن تو هستم! نمونهي ديگر شعر اين مجموعه: «دري كه به سمت خدا گشوده ميشود، كجاست؟ در صداي پارس كردن يك سگ، در صداي زنگ يك چكش، در يك قطره باران، در چهره همه كس من ميبينم». عناوين برخي شعرها نيز قابل توجه است: ”چه كسي به گربهي من غذا خواهد داد؟”، ”بيا بخوريم”، ”بدون برس كشيدن موهاي من”، ”آيا بس نميكني؟”، ”چرا ما مستانه فرياد نميكشيم؟”، ”وقتي بيدار ميشوي” و... ازسوي ديگر، در مقدمه كتاب آورده شده است: «در طول آماده كردن اين دستنوشته، من ميتوانستم كه تعدادي از اين اشعار را براي يك دوست ايراني بخوانم كه از نسل كساني بود كه زادگاهشان شيراز بود. او به من گفت كه در حال حاضر در ايران تعداد نسخههاي ديوان حافظي كه فروخته ميشود، ... [بيشترين تعداد را داراست]. اين حقيقت شگفتآوري است. با توجه به فضاي مذهبي و سياسي كه در ايران امروز حاكم است، گفته ميشود بيشتر شعرهاي حافظ توسط فقها و حاكماني كه مفاهيم اشعار او را نميپسنديدند، معدوم شده است و حافظ بهعنوان يك تهديد بزرگ و يك راهزن معنوي شناخته ميشده است.» اين گزارش ميافزايد: حاصل گفتوگوي خبرنگار ايسنا با يكي از دستاندركاران مجموعه انتشارات ... درخصوص چاپ كتاب يادشده، حاكي از آن است كه احتمال هرگونه اشتباه چاپي و ويرايشي در اين اثر، منتفي است. وي معتقد است: وقتي يك كتاب، مجوز چاپ گرفته است، يقينا مجوزدهنده نسبت به آن آگاهي داشته است. اين مجموعه در قطع جيبي با كاغذ گلاسه مرغوب در سه هزار نسخه منتشر شده است. گفتني است: تماسهاي خبرنگار ايسنا براي گفتوگو با مدير اين انتشارات، به نتيجه نرسيد. انتهاي پيام
معاونت فرهنگي وزارت ارشاد در پاسخ به خبر انتشار ترجمه ديواني منسوب به حافظ:
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي طبق مقررات و ضوابط نشر با ناشر برخورد ميكند سرويس: / فرهنگ و ادب -
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
معاونت فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در پاسخ به خبر انتشار ترجمه مجعولي از ديواني منسوب به حافظ لسانالغيب توسط يك ناشر ايراني ضمن پاسخ وعدهي برخورد با ناشر متخلف را داد. به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) متن اين جوابيه به شرح زير است: 1- طبق گزارش دبيرخانه هيات نظارت بر اجراي ضوابط نشر كتاب در بررسيهاي به عمل آمده مجوزي تحت عنوان ديوان حافظ براي اشعار ديگر صادر نشده است. 2- وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به كتاب ديوان حافظ و يا گزيدههايي از اشعار وي با ترجمههاي متفاوت به زبانهاي غيرفارسي مطابق قوانين نشر كشور مجوز داده است. 3- اساسا ترجمههاي مختلف ديوان حافظ داراي سبكهاي كلاسيك، مدرن و گاه با ترجمههاي آزاد هستند. بنابراين مسووليت قوت و ضعف ترجمه دواوين و چگونگي گزينش اشعار به عهده ناشر و مترجم است و مبناي تصميمگيري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي نيز مبتني بر قانون حمايت از مولفان و مصنفان ميباشد. 4- در مواردي كه ناشر بر خلاف مجوز صادره تغييري در متن كتاب يا روي جلد آن انجام دهد تخلف محسوب شده و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي طبق مقررات و ضوابط نشر با ناشر برخورد مينمايد. 5- لازم به توضيح است ترجمه بخشي از متن مقدمه كه در اختيار آن خبرگزاري قرار گرفته برداشت نادرستي از متن انگليسي است و متاسفانه سوء برداشتهايي را در افكار عمومي ايجاد كرده است. متن ترجمه آن خبرگزاري عينا از اين قرار است «... با توجه به فضاي سياسي و مذهبي كه در ايران امروز حاكم است گفته ميشود بيشتر شعرهاي حافظ توسط فقها و حاكمان كه مفاهيم اشعار او را نميپسنديدند معدوم شده است و حافظ به عنوان يك تهديد بزرگ و راهزن معنوي شناخته شده است.» معذلك در بررسي انجام شده، اين مضمون در مقدمه كتاب مزبور مشاهد نشد. بديهي است براي تبيين و روشن شدن افكار عمومي دستور فرماييد متن فوق در آن رسانه در اسرع وقت منتشر گردد. ايسنا: 1- با تشكر از عزيزان زحمتكش معاونت فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و حسن توجه و سرعت عمل آنان در خصوص پيگيري موضوع و برخورد با ناشر و (طبق شنيدهها) جمعآوري كتاب، متن انگليس مورد بحث در بخش 5 پاسخ كه بخشي از مقالهاي است از دانيل لادينسكي منتشر شده در ژانويه سال 1999 و در مقدمه كتاب جهت معرفي حافظ لسانالغيب آمده، و مويد خبر ايسناست جهت اطلاع اهالي فن در زير ميآيد:
This is an amazing fact, given the religious and political climate there ... The vast majority of his work is said to have been destroyed by clerics and rulers who disapproved of the .content of his poems
2- در شناسنامه اين كتاب ذيل “فهرست نويسي بر اساس اطلاعات فيپا“ عبارات ترجمه شده به انگليسي و ترجمه شده از فارسي درج شده است؛ اما منبع آن ذكر نشده و نيز هيچ عبارتي تحت عنوان برداشت آزاد و يا ... به چشم نميخورد.
انتهاي پيام
اجازهي انتشار يك ترجمه از ليلي گلستان پس از 25 سال صادر شد
ده جلد ديگر از مجموعه هنرهاي تجسمي تا پايان سال منتشر ميشود سرويس: / فرهنگ و ادب - كتاب /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
مجموعه 10 جلدي هنرهاي تجسمي و يك ترجمه از ليلي گلستان در حال انتشار است. به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، انتشار مجموعه هنرهاي تجسمي كه پيش از اين 10 جلدش منتشر شده بود، امسال نيز ادامه مييابد كه شامل مقالات، مصاحبههايي در مورد نقاشان دنيا و سبكهاي نقاشي و نقدهاي هنري است كه عناوين 10 جلد امسال اين مجموعه، اساس و بيانيه فتوريسم، هنرمند مدرن، ايستاليشن دن فلاون، گفتوگو با رابرت راش برگ، مردي كه جامعه او را خودكشي كرد، مورندي نور و خاطره، ظهور كوبيسم، مجسمههاي جاكومتي، حسن ختامي بر جدال هنر معاصر، مقالهاي از ژرژ براك است. اين مجموعه توسط نشر ديگر تا پيش از سال 84 منتشر خواهد شد. همچنين ترجمه كتاب ميرا اثر كريستوفر فرانك بعد از 25 سال با حذف دو جمله اجازه انتشار يافت. اين كتاب توسط نشر بازتاب نگار منتشر شده است. انتهاي پيام
از ميترا الياتي،
مجموعه داستان «كافه پري دريايي» منتشر ميشود سرويس: / فرهنگ و ادب - كتاب /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
مجموعه داستان ”كافه پري دريايي” اثر ميترا الياتي منتشر ميشود. به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين كتاب شامل 11 داستان ميباشد كه خردادماه سال آينده به دست ناشر سپرده خواهد شد. اين اثر توسط نشر چشمه منتشر ميشود. همچنين كلاسهاي داستاننويسي اين نويسنده از هفته آينده در محل تعاوني نويسندگان آغاز خواهد شد. انتهاي پيام
مباحث فلسفي و ادبي «احمد عزيزي» در قالب شطحيات منتشر ميشود
اين شاعر معاصر آثارش را بهجاي ارايه به ناشران، به اشخاص ميفروشد! سرويس: / فرهنگ و ادب - كتاب /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
احمد عزيزي چند كتاب شعر در دست و آماده انتشار دارد. به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، عزيزي عنوان كرد: مجموعه در گيسوان شب و سلام ستارهها را براي چاپ به كسي سپردهام؛ چون معمولا با انتشاراتيها كار نميكنم؛ چون حقوق نويسنده را رعايت نميكنند و تنها حق چاپ اول را ميدهند. تا به حال حق چاپ دوم هيچكدام از كتابهايي كه منتشر كردهام را دريافت نكردهام، بنابراين كتاب به ناشر نميدهم، بلكه آن را به كسي ميفروشم، حداقل ميدانم كه حقوق چاپ اول را دريافت ميكنم. وي دربارهي مجموعه ديگري كه در دست انتشار دارد، توضيح داد: اين مجموعه شامل مباحث فلسفي ـ ادبي است كه به صورت شطحيات سرودهام كه درباره فلسفه هستي، تاريخ، هنر و مسائل اجتماعي با زبان شطحيات است. درواقع در اين مجموعه كه در حال تنظيم آن هستم، سعي شده است مسائل فلسفي را با زبان مدرن و ساده بيان كنم، البته اين مسائل از نظر خودم بوده و به اين كه ارسطو، افلاطون يا ملاصدرا چه گفتهاند، كاري نداشتهام. درواقع سعي كردهام به گذشته نگاه نكنم. اين شاعر دربارهي زمان انتشار و ناشر اين اثر اظهار داشت: فعلا كه بهشدت مشغول تنظيم آن هستم؛ ولي هنوز معلوم نيست كه آن را به كدام انتشارات بسپارم؛ چون حسن نيتي از انتشاراتيها به جز معدودي از آنها نديدهام، بايد ببينم كسي خواهان خريد اين اثر هست يا نه؟ انتهاي پيام
حداد عادل در آیین نکوداشت نصرالله مردانی:
نقش نصرالله مردانی در تاریخ شعر فارسی پس از انقلاب، فراموش ناشدنی است
غلامعلی حداد عادل رییس مجلس شورای اسلامی با تاکید بر نقش و جایگاه نصرالله مردانی در تاریخ شعر فارسی پس از انقلاب اسلامی، تصریح کرد: هر کس بخواهد تاریخ شعر فارسی پس از انقلاب اسلامی را بنویسند، باید از تاثیر مردانی در این دوران یاد کند.
به گزارش خبرنگار سیاسی مهر در شیراز، رییس مجلس شورای اسلامی که در آیین نکوداشت نصرالله مردانی شاعر فقید انقلاب اسلامی، در سالن اجتماعات دانشگاه آزاد اسلامی کازرون، سخن می گفت، با گرامیداشت یاد و خاطره این شاعر بزرگ غزلسرای حماسی و انقلابی کشورمان افزود: من به پاس دوستی دیرینه ،امروز در مراسم نکوداشت شاعری توانا، معنوی و عاشق اهل بیت و انقلاب اسلامی حاضر شده ام و برای من دشوار است که برخلاف گذشته این بار بدون مردانی به کازرون آمده ام و بر سر مزار او حاضر شده ام.حداد عادل گفت: برای من تلخ و جانکاه است که کازرون را بدون نصرالله مردانی ببینم.رییس مجلس شورای اسلامی با اشاره به آشنایی خود با نصرالله مردانی، به ذکر خاطراتی از این شاعر فقید انقلابی کشورمان پرداخت و نقش او را در تغییر و تبدیل کتابهای فارسی در اوایل انقلاب اسلامی و نشر شعرهای انقلابی یادآور شد و گفت: مردانی بی تکلف و بی توقع، شعرهایی برای کتاب های درسی می سرود که همچنان مانند ستاره ای در میان اشعار آن دوران می درخشد.عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی، اشعارنصرالله مردانی را دارای زبانی ویژه در شعر دینی و شیعی دانست و گفت: شعر مردانی دور از کهنگی و ابتذال است و در آن اندیشه ای ضعیف، تخیلی نیرومند و شوری دلنشین نهفته است.حداد عادل گفت: غزل نصرالله مردانی، تکرارغزلهای دیگران نبود بلکه غزلی مناسب با میدان رزم و انقلاب و حماسه بود.حداد عادل با اشاره به پژوهشهای نصرالله مردانی در تاریخ ادبیات فارسی ایران، گفت: مردانی شعر و پژوهش هایش را در خدمت اسلام، انقلاب اسلامی و مردم ایران بکار می گرفت که ناشی از روح خدمتگزار او بود.رییس مجلس شورای اسلامی با اشاره به ارادت مردانی به اهل بیت و معصومین، اظهار داشت: مردانی، گام های بلندی در ارتقای شعر عاشورایی برداشت تا وظیفه خود را نسبت به اسلام و ائمه به انجام برساند.وی با اشاره به بیماری مردانی در سال آخر عمر او، گفت: مردانی در حالی که بشدت بیمار، اما عاشق زیارت کربلا بود، با همان حال نزار در شرایطی که انفجار عاشورای سال گذشته در کربلا اتفاق افتاده بود، من به رهبر معظم انقلاب که می دانست مردانی درمان نمی خواهد، وصال می خواهد، عرض کردم مردانی قصد کربلا دارد و ایشان دستور دادند در آن شرایط حساس که هیچ ترددی از مرز صورت نمی گرفت، به کربلا اعزام شود و پس از انجام هماهنگی های لازم، با یک آمبولانس اختصاصی به همراه پرستاری مجرب و به اتفاق همسر و دامادش عازم کربلا شد و فردای پس از زیارت کربلا، در همانجا به وصال حقیقی نایل شد.حداد عادل در پایان سخنان خود، خطاب به مسوولان، دانشگاهیان و اهالی فرهنگ و ادب گفت: نصرالله مردانی بصورت های گوناگون در رشد و پالایش شعر اسلامی و انقلاب تلاشهای بسزایی کرد و هیچ کس نباید از تاثیر مردانی در تاریخ شعر فارسی غفلت کند.گزارش خبرنگار مهر می افزاید: پیش از سخنان حداد عادل، استاندار فارس، فرماندار و نماینده مردم کازرون در مجلس شورای اسلامی در سخنان کوتاهی ضمن خیر مقدم به رییس مجلس و گرامیداشت یاد و خاطره نصرالله مردانی، بر لزوم توجه بیشتر به توسعه این شهر و امکانات فرهنگی و ورزشی تاکید کردند.استاندار فارس در این مراسم، از بهره برداری از فاز اول فرهنگسرای نصرالله مردانی در سال آینده در کازرون خبر داد.این گزارش می افزاید: فاطمه مردانی، دختر مرحوم نصرالله مردانی نیز در این مراسم اشعاری را قرائت کرد.
هيوا مسيح:
برخي گمان ميكنند عصر شعر بهسر رسيده است!
دستگاههاي فرهنگي، رسانهها و ناشران باعث شدهاند تا رمان در كانون توجه قرار گيرد سرويس: / فرهنگ و ادب - ادبيات /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
هيوا مسيح معتقد است: توجه دستگاههاي فرهنگي، رسانهها و ناشران باعث شده است تا رمان و داستان در كانون توجه قرار بگيرد و برخي گمان كنند عصر شعر به سر رسيده است. اين شاعر در گفت و گويي با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، با بيان اينكه معتقد نيست امروز عصر رمان است و شعر جايگاهي ندارد، متذكر شد: امروز دستگاههاي فرهنگي، بهويژه بخش خصوصي به ادبيات داستاني اهميت ميدهند و غالب جايزهها و جلسات به رمان و داستان مربوط است و علت آن هم اين است كه بسياري از متوليان بخش فرهنگي يا داستاننويسند، يا علاقهمند به داستان. او با تاكيد بر جايگاه متفاوت شعر با رمان افزود: شعر نوعي از ادبيات است كه ارتباط با آن به نوعي تفكر نيازمند است و از اين جهت كه كمتر داراي وجه سرگرمي است، بسياري از انسانهاي معاصر را كه دنبال سرگرمي يا قصه گفتن هستند، پس ميزند. اما من شاعر نااميد نيستم، براي اينكه در جامعه خودمان مخاطبان بسياري براي شعر ميبينم. مسيح همچنين عنوان كرد: موضوع اين است كه مركز توجه ما رمان و داستان شده است؛ نه اينكه شعر كاركرد خود را از دست داده باشد؛ وجه غالب ناشران هم به اين موضوع دامن ميزنند و در مقابل چند جلد داستان يك كتاب شعر چاپ ميكنند و اين در دسترس نبودن كتاب شعر، به خودي خود فرهنگ داستانخواني ايجاد ميكند. او با بيان اينكه شعر و رمان هر كدام مخاطبان خود را دارند گفت: هيچ دليلي ندارد مخاطب جدي شعر رمان بخواند يا برعكس؛ مخاطبان هر اثر هنري انتخابهاي خود را انجام ميدهند. شاعر «كتاب آب» در عين حال تصريح كرد: امروزه تنوع رسانههاي هنري و ادبي، دسترسي مخاطبان به هنرهايي كه غالبا سرگرميزا هستند را فراهم كرده و برخي مخاطبان شعر را به سمت خود جلب كرده كه ادبيات داستاني هم يكي از اينهاست. هيوا مسيح در همين زمينه يادآور شد: زماني در اوج فعاليت ناتالي ساروت و مارگريت دوراس اين بحث مطرح شده بود كه عمر رمان به پايان رسيده است و رسانهها جنجالي راه انداختند و پايان عمر رمان را اعلام كردند كه اين اتفاق با شكلگيري اينترنت همزمان بود. ساروت و ديگر نويسندهها به اين حرف ميخنديدند و به نظر ميرسد در هر دورهاي يكي از رسانهها نقش غالب خود را به جهان انساني ما تحميل ميكند و تصور ميكنيم بقيه از بين رفتهاند. او سپس با بيان اينكه عر به دليل آنكه از يك جهان خاص و خصوصي شكل ميگيرد، مخاطبان خاص خود را دارد، ادامه داد: مخاطبان شعر در سراسر دنيا محدود هستند و آلن لانس - رييس كانون نويسندگان فرانسه - در بازديد از ايران ميگفت چه جالب شما هم كتابهاي شعرتان دوهزارتا تيراژ دارد. ضمن اينكه در درخشانترين دوره شعر معاصرمان يعني دهه 40 و 50 هم تيراژ كتابهاي شعرمان به جز تعداد محدودي مثل آثار شاملو كه همچنان هم يك استثناست، بالا نبود. نويسنده رمان - شعر «كتاب تاريكي» با تاكيد بر اينكه معتقد نيست در جامعه امروز ما از شعر استقبال نميشود گفت: بعضي كارها تجديد چاپ ميشود و مخاطبان همچنان منتظرند، اما نكته اين است كه تعداد شاعران خوب و اين استقبال كم است كه اين هم طبيعي است و دليلش اين است كه ما شاعر راستين كم داريم، چراكه شايد هر نيم قرن يك شاعر امثال حافظ، مولانا، نيما، شاملو يا سهراب به دنيا هديه شود. من حساب شاعر را از نويسندگان و ديگر هنرمندان جدا ميكنم و معتقدم بخشي از شعر جنبه الهامي و قدسي دارد كه ميتواند جهان را به ما نشان دهد كه آن را كمتر داريم. مسيح ادامه داد: ضمن اينكه شعر معاصر ما در دو سه دهه گذشته در حال طي كردن دوره گذار است و مردم همچنان با فروغ و سپهري اغنا شدهاند، شعر بعد از انقلاب به دليل دگرگوني همه نهادهاي فكري ما اعم از روشنفكري، ديني، سياسي و فرهنگي در حال تجربههاي جديد است و چيزي حدود چهار دهه طول ميكشد تا از دل اين همه تجربه شاعر راستين بيرون بيايد. انتهاي پيام
محمدعلي سپانلو:
برخلاف غرب، شعر در زندگي ملي ما همچنان مطرح است
كم خواندهشدن كتابهاي شعر بهخاطر مدي است كه گرفتار آنيم سرويس: / فرهنگ و ادب - ادبيات /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
به اعتقاد محمدعلي سپانلو شعر در زندگي ملي ما همچنان مطرح است و برخلاف غرب، رونق خود را دارد. اين شاعر و منتقد درباره اين اعتقاد كه رمان مقتضاي زندگي شهري و مدرن امروز است و شعر جايگاه گذشته خود را از دست داده است، به خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: اين موضوع به تعريف ما از شعر بستگي دارد؛ چنانكه امروزه در غرب شعر نقش قديمي خود را از دست داده است و به اين سو ميرود كه در جهان مدرن ميگويند شعر تكصدايي بايد در خلوت نوشته شود، در اين صورت شاعراني كه با خواننده ارتباط وسيع داشتند، به تجربههاي كلامي باز ميگردند و تماس خاصي با مردم نخواهند داشت. او با بيان اينكه حداقل در غرب شعر به كنجي رانده شده و اين خطر براي رمان هم وجود دارد، افزود: رمان هم در غرب، ويژگي سرگرم كنندگي خود در قرن 19 را دارد از دست ميدهد و در حال تبديل شدن به تجربه خصوصي آدمي بازبان است كه اگر اين طور پيش برود، رمان هم مثل شعر خواهد شد. سپانلو در ادامه تصريح كرد: شعر ايران ميتواند با جمعيت ارتباط برقرار كند و اين تجربه را داشته است و مگر اين شعر متعلق به عصر مدرن نيست؟ شعر تا وقتي جنبه خطابي داشته باشد، همچنان ميتواند با مردم ارتباط برقرار كند و براي همين است كه در ايران بيشتر و بهتر خوانده ميشود؛ تا غرب، كه اين بلا بر سر آن آمده است. سپانلو همچنين متذكر شد: امروزه در غرب مردم ترجيح ميدهند رمان بخوانند، چون شعر آنقدر گرفتار بازيهاي كلامي است كه فقط براي متخصصان، منتقدان و همكاران شاعر جذابيت دارد كه البته رمان هم ديگر به سبك جويس و استاندال نوشته نميشود و بايد با آن درگير شد؛ اما آيا نقش شعر و رمان اين است كه فقط به زبان بپردازد و كاري به ارتباط نداشته باشد؟ او با بيان اينكه اگر نفس شاعر سخي و غني باشد و خود را گرفتار تئوريها نكند، همچنان ميتواند ارتباط برقرار كند، گفت: ميتوانيم همه دريافتهاي مدرنيته را با نفس سخي بيان كنيم، چراكه مدرنيته امكانات است، نه زندان و نبايد همه چيز را كنار بگذاريم و معما درست كنيم. شاعر مجموعه «پاييز در بزرگراه» سپس در مقايسه جايگاه رمان و شعر در ايران گفت: شعر ما بهخاطر برخورداري از ميراث غني درجه يك است و ميتوان شعر نيما را در كنار شعر اليوت قرار داد، درحاليكه بهترين رمان ايراني با كار ماركز برابري نميكند. اما اگر كتاب شعر خوانده نميشود و ملالآور شده، بهخاطر مدي است كه گرفتار آنيم و امثال بنده و آتشي را به خاطر روگرداني از آن، مرتجع ميدانند. اين عده مدرنيته را نوعي محبس ميدانند كه شعر هم بايد در قفسههاي آن بماند. او با اشاره به اينكه امكان فريبكاري در اين نوع شعر زياد است، افزود: اين نوع شعر هيچ نوع لذت و ارتباطي ايجاد نميكند. سپانلو همچنين متذكر شد: تمام مجلات ما بخش ثابت شعر دارند، درحاليكه مجلات ادبي دنيا گهگاه به شعر ميپردازند و اين نشان ميدهد شعر در ايران همچنان مورد توجه است؛ هر چند اگر اين روند ادامه پيدا كند، ممكن است شعر ما هم به وضعيت شعر در غرب دچار شود، ضمن اينكه كساني كه كتابهايشان فروش نميرود، خود را عمدا محروم ميكنند. انتهاي پيام
در نشست تاثير متقابل سينما و ادبيات كودك عنوان شد:
سينماي كودك نيازمند شادي است... كار به اهل فن واگذار شود... ارتباط ارگانيك نيست سرويس: / فرهنگ و ادب - ادبيات /
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
تلويزيون در سالهاي اخير بسيار كوتاهي كرده است. با آن كه اين رسانه تجربهي بسيار خوبي در زمينهي قصههاي مجيد داشت، اما از شرايط به خوبي استفاده نكرد. عباس جهانگيريان ـ نويسنده كودكان و نمايشنامهنويس ـ در پنجاهويكمين نشست نقد آثار تخيلي كتاب ماه كودك و نوجوان با عنوان ”تاثير متقابل سينما و ادبيات كودك” با بيان اين مطلب گفت: قصههاي مجيد كه براي جامعه گمنام بود، از طريق اين رسانه توانست به گسترهي وسيعي از مخاطبان شناسانده شود و عملا چاپ آن از 3 هزار تا به 24 هزار نسخه افزايش پيدا كند. يعني اين افزايش تيراژ مديون كار سينمايي ـ تلويزيوني آن بود. به گزارش خبرنگار ايسنا اين نويسنده كه در محل خانه كتاب سخن ميگفت، با بيان اين كه بهتر بود نام اين نشست به ”تاثير متقابل رسانههاي صوتي و تصويري و ادبيات كودك” تغيير ميكرد، تصريح كرد: 14 ميليون بچهاي كه پاي تلويزيون مينشينند، خوراك ميخواهند. اما گروه كودك شبكه يك و دو واقعا توليد فيلمي ندارند. بودجه صدا و سيما كه به بخش كودكان و نوجوانان اختصاص پيدا كرده و ميكند، بسيار ناچيز است و به نظر من بايد رويكرد اين رسانه نسبت به موضوع تغيير كند. او افزود: بايد صدا و سيماي ما نسبت به ادبيات رويكرد جديدي را پيش گيرد. چگونه است كه ژاپنيها ادبيات ما را آشيو ميكنند و با نامهاي ديگري به صورت انيميشن تبديل و به دنيا عرضه ميكنند. آيا اين كار توسعه فرهنگي نيست. جهانگيريان با اشاره به مشكلاتي همچون مصائب طبيعي كشورمان، تغيير روش در فعاليتهاي سينمايي كودكان و نوجوانان را الزامي توصيف كرد و گفت: سينماي ما بايد به سمتي برود كه شادي را در بچهها ايجاد كند و شادي بخش باشد. الان بچههاي ما از فيلمهاي شاد استقبال ميكنند. ما ديديم كه از فيلمهايي مثل كلاه قرمزي چه اسقبال زيادي از سوي بچهها صورت گرفت. بر همين اساس با ساختن فيلمهايي كه سياهيهاي زندگي را به تصوير ميكشند، مخالفم. وي تصريح كرد: متاسفانه رويكرد بسياري از سينماگران ما در حوزه كودك و نوجوان، رويكردي جشنوارهيي است. بر همين اساس با نيازهاي بچهها و زندگي آنها تطابقي ندارد. بايد فيلمهايي ساخت كه از زندگي واقعي بچهها نشات گيرد.
علياكبر قاضينظام نيز در سخناني گفت: بين نويسندگان كودك و نوجوان و فيلمنامهنويسان ارتباط مناسب وجود ندارد و مسائل حقوقي در اين زمينه معمولا مشكلساز است. قائم مقام سابق گروه كودكونوجوان شبكه دو، با بيان اين مطلب افزود: در بسياري از موارد، نويسندگان، از فيلمنامهنويسان شكايت دارند. مسايل اين چنين باعث ميشود روابط بين فيلمنامهنويسان و داستاننويسان در بسياري از مواقع با مشكل مواجه شود. او تصريح كرد: اگر داستان نويسان، مقداري در زمينه تبديل داستانهايشان به فيلم نامه انعطاف نشان دهند و خيلي سخت گيري نكنند و كار تبديل داستان به فيلم نامه را فيلمنامه نويسان واگذار كنند، در آينده شاهد كارهاي خواهيم بود. وي تاكيد كرد: البته متاسفانه برنامه ريزان و سياستگذاران فرهنگي در اين زمينه دقت لازم را مبذول نميكنند. اين در حالي است كه اصل اين جريان بايد توسط همين برنامه ريزان و سياستگذاران مشخص شود. قاضي نظام تاكيد كرد: بايد شرايطي از سوي سياستگزاران فرهنگي مشخص شود كه آثار ادبي نويسندگان كودك و نوجوان با مجراهايي كه اينان مشخص ميكنند، بتوانند به فيلم و فيلم نامه تبديل شوند.
در ادامه اين جلسه كه در محل خانهي كتاب برگزار شد، حسن احمدي ـ داستاننويس، روزنامهنگار و تهيهكننده تلويزيوني ـ تصريح كرد: ظرفيت ادبيات كودك و نوجوان ما براي تعذيه فيلمنامهها بسيار ضعيف است. اين تهيه كنندهي تلويزيوني تصريح كرد: ميتوان با برگزاري كلاسهاي ويژه در زمينه فيلم نامه نويسي براي نويسندگان كودك و نوجوان، شرايطي را فراهم آورد تا اين افراد بتوانند خود آثارشان را به فيلم نامه بدل كنند. او ضمن دفاع از گروه كودك و نوجوان صدا و سيما گفت: اين دوستان خوب عمل ميكنند، اما دستهايي و سياستهايي در كار است اجازه نميدهد بسياري از اين كارها اجرا شوند. وي با نقد برخي سياستهاي صدا و سيما خواستار رابطه مستحكمتر بين نويسنده، فيلم ساز و صدا و سيما شد. همچنين فرهاد توحيدي در سخناني اظهار كرد: در ايران، بر خلاف غرب كه تعام بين سينما و ادبيات تعامل ارگانيك و نظامند است و در اغلب موارد به نويسندگان امتيازاتي تعلق ميگيرد تا صرفا اثري را بنويسند كه سينمايي شود، چنين ارتباطي در ايران وجود ندارد. به گزارش ايسنا رييس انجمن فيلمنامهنويسان با بيان مطلب بالا تصريح كرد: بايد اين ارتباط را برقرار كرد و از اين جهت كاري كه اخيرا توسط بنياد فارابي و انجمن نويسندگان صورت گرفته، قابل تقدير است. او با بيان اين كه سينما، نقالي مدرن است، تصريح كرد: نقل داستان يك عنصر غير قابل تفكيك از زندگي بشري است و داستان اولين جنبههاي انديشيدن انسان دربارهي جهان هستي و آنچه بر او گذشته و پيش روي دارد هستند. يعني داستان و حكايت به عنوان اولين دستاورد ادبي بشر آرام آرام جاي خود را در زندگي بشر باز كرده است. وي در زمينهي اهميت سينما و تلويزيون تاكيد كرد: آمار تماشاي تلويزيون در ايران وحشتناك است. يعني ما چهار ساعت تلويزيون تماشا ميكنيم و در مقابل تنها هشت دقيقه كار و دو دقيقه مطالعه داريم. بر همين اساس اين پديده از زندگي ما نميتواند حذف شود. توحيدي تصريح كرد: امروز نقل و حكايت گذشته كه صرفا جنبهي سرگرمي داشت، صاحب ساختار و مكانيزم عقلاني شده است؛ بر همين اساس امروز بايد براي اين سؤالات پاسخ كه هر داستاني چگونه طرح ميشود، چگونه گسترش پيدا ميكند و چگونه به نتيجه مطلوب منجر ميشود، پاسخ داد. وي با بيان اينكه به عقيدهي ارسطو هر سه عنصر شخصيت، ماجرا و مضمون در يك سطح مهمند، تصريح كرد: اگر شخصيت نباشد، ماجرا شكل نميگيرد. اگر ماجرا وجود نداشته باشد، شخصيتها به كار نميآيد. بنابراين شخصيت ميآيد و ماجرا ميآفريند، و ماجرا اگر به مضمون مورد نظر ختم نشود، درواقع اثر به جايي نرسيده است. رييس انجمن فيلمنامهنويسان گفت: سينما نقالي مدرن است؛ چراكه روايت ميكند و داستان ميگويد. آنچه را كه علاقهمندان سينما و سينماگران حرفهيي سينما ميدانند، سينماي متكي به داستان و روايت است. يعني اساس سينما از روايت است. بر همين اساس بايد متني وجود داشته باشد، تا با ابزار سينما ثبت شود. وي وجه مشترك سينما و ادبيات را موضوع آن، يعني انسان دانست و گفت: علي رغم وجود وجه مشترك بين سينما و ادبيات تامل خوبي بين اين دو پديده در كشور ما نيست. مضاف بر اين كه فكر ميكنم اين سينماست كه بازار ادبيات را داغتر ميكند. بر همين اساس رولينگ كه روزگاري زندگي را به سختي ميگذراند، در ششمين جلد هريپاتر، به ثروت زيادي دست يافت. چراكه سينما كه به سيستم وسيعتري متصل است، كارهاي او را تصوير كرد. انتهاي پيام
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 02:41 PM | نظر بدين(0)
ذهن دوم

احمد بيگدلي
بيداران اين عالم همه در خوابند؛ كما قال مولينا و مقتدانا: «الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا»
«تنبيه النّائمين»
گفت: «من خواب تو هستم، خواب ديشب و پريشبت. خواب شبي كه از اتاق عمل اومدي بيرون».
صداش مثل صداي باد بود؛ نرماي لطيفي كه از پنجره تو ميآمد و بوي باران و دريا را با خودش ميآورد. نشسته بود روي صندلي ـ كنار تخت. مستقيم و بيخطا نگاه ميكرد به من. چشمهاي سياه و درشتي كه توي صورتش بود، گيراترين عضو آن چهرة غمگين دخترانهاي بود كه ميكوشيد به هر زحمتي هست، لبخند كمرنگ گوشة لبش را نگه بدارد.
وقتي ديد بيدارم، دستيميان موهاي خرماييش برد كه طرهاي از آن ريخته بود روي پيشاني بلندي كهميان ابروهايش، سگرمهاي دلنشين باقي گذاشته بود... و چقدر زيبا بود. گفت: «بيست و چهار ساعت بيهوش بودي».
لبخند گوشة لبش دامن كشيد تا روي تمام صورتش و در آن چشمها، شب، ميان پردهاي از رؤيا و بيداري موج ميزد. خواستم بنشينم، نشد. هنوز گيج و حيران بودم. هنوز نيم بيشتري از بدنم در خواب بود. گفت: «آروم باش. تو نبايد از جات تكون بخوري».
باد از پنجره تو ميآمد. صداي باران هم بود كه يكريز ميريخت روي دريا و خيابان ساحلي، كه نميديدم. روي تخت افتاده بودم زير سِرُم و «برانول» توي دستم بود، زير پوست ساعد دست چپم؛ توي رگ، كه به زحمت جسته بودند. نميتوانستم تكان بخورم. طاقباز افتاده بودم و با آن درد كشندة جناق سينه، فقط ميتوانستم به چپ و راستم نگاه بكنم، به آرامي. و گوش بدهم به صداي باد و باران ملايم. ميتوانستم خيالش را در ذهنم تصور بكنم؛ خيال باران و تصور لنجهاي شناور، روي آب، بلمها و جلبوتهاي كوچك حلبي و بچههاي لخت سرپاپتي، كه زير باران، روي شنهاي خيس پر از گوشماهي ميدويدند. از لاي موهاشان آب ميچكيد روي گونه و نوك بينيشان و تنشان، مثل پيكرههاي ساخته شده از مس. خيس خيس بودند. هيچ يادم نميآمد كه خواب ديده باشم؛ خواب دختري كه احتمالاً اگر بخوابم آمده بود، ميبايست ميشناختمش و نشانههاي روشني از آن در يادم ميماند.2 ميدويدم زير باران و صداي شلال آن همه قطرههاي كوچك را روي دريا ميشنيدم و نميتوانستم جز اين، و رايحة سحرآميزي كه او با خودش آورده بود، تصور ديگري را در ذهنم خلق بكنم. براي خواب، با تحقيق رؤيا فرق ميكند. رؤيا بخشي از بيداري ناپايداري است كه در استغراق كامل شكل ميگيرد. و من، در اعماق نبودم.اينجا روي تخت بيمارستان، در بخش مراقبتهاي ويژه دراز كشيده بودم و به شمايل دختري نگاه ميكردم كه زيبا بود، مثل «نازار»، يا «پري چل گيس» داستانهاي پيشين… مثل يك پرده نقاشي بينقص، مثل آن پري خيالانگيز، كه وقتي گريه ميكرد، يك عالم گل سرخ ميريخت توي دامنش. گفت: «پيش از اين خواب دختري بودم كه از پنجرة طبقة چهارم خودش را انداخت پائين و حالا قلبش توي سينة تو ميطپه»3.
«چرا طبقة چهارم؟»
«چه فرقي ميكنه؟»
فكر كردم بايد ساختمان بلندتري را انتخاب ميكرد تا زمان بيشتري در هوا ميبود و شايد فرصتي براي بروز اتفاق نادري كه تنها يك بار در جهان رخ ميداد: «تصور سقوط آزارم ميده، اونهم وقتي دريا جلوي چشمت باشه».
گفت: «وقتي تصميم گرفت، من نبودم. از خواب نيمروز كسي برميگشتم؛ زير درخت كناري دراز كشيده بودم كه ميوههاش رسيده بود. دراز كشيده بودم روي علفها و به دانههاي نور لاي برگهاش نگاه ميكردم. همه چيز به نظرم آروم و بي سر و صدا ميرسيد. تمام خوابهاي نيمروز بدون حادثهاند و من اصلاً به خاطرم نرسيده بود. دراز كشيده بودم روي علفها و بازي نور و سايه را تماشا ميكردم». حالا مرا نگاه نميكرد. چشمها را بسته بود. مقطع اما بلند نفس ميكشيد.
گفتم: «كاش حداقل عكسي ازش بود».
«من همة دلخوشي و همة رؤياهاش بودم. خوابش بودم. خواب مكرر يك شاهماهي در اعماق رودخانهاي كه هرگز نديده بود... و چقدر اين خواب رو دوست داشت. من از جنس سايهام، از سايه كه نميشود عكس گرفت؟»
آمدم بخندم، نشد. تلخ بود. ميبايست ميگفت: «سايه كه نميتواند عكس بگيرد».
نميتوانستم باور كنم كه هيچ عكسي ازش باقي نمانده، مگر اين كه پيش از مرگ همه را سوزانده باشد. اگر خم شده بود روي آب رونده، يا بركهاي در خواب، ميشد خيالي ازش ساخت. نپرسيدم. گفت: «خدا ميدونه مأموران شهرداري كجا خاكش كردن».
اين بار در صداش بغض سرگرداني بود كه ميبايست در جايي بينام و نشان فرو
ميريخت، ميشكست و فرو ميريخت. بايد بر ميگشتم و دقيق نگاهش ميكردم. غلطيدم سمت راست، اما درد كشنده مجال نداد. سينه ام را شكافته بودند و شيار زخم عميق بود. بوي تنش پيچيد توي هوا. وقتي پيشتر آمد تا خم بشود روي من و گونهام را بوسيد، كلاف موهايش را چنگ زدم، به نرمي. و سرم را برگرداندم طرف پنجره و چشمهايم را بستم تا صورت آن دوشيزة يگانه را بهخاطر آورم (كه اكنون قلبش در سينهام ميطپد و پيوسته و به نحوي ناگزير، حضور بودنش را در خاطرم تكرارميكند و هيچ تصور روشني از قد و قامت يا چهرة او در خيالم نيست) گفت:
«ما براي خاطره ساخته شدهايم، اما هميشه چيزي باقي ميمونه كه نميشه فراموشش كرد».
كلاف موهاش روي صورتم بود. آنقدر به من نزديك شده بود كه ميتوانستم گرماي محبوبش را زير پوستم حس كنم: «ديگه هيچوقت خوابم نميبره».
فكر كردم: تجسم پنجرهاي رو به دريا آرامشبخش است. شايد پيش از سقوط، كمي پيشتر، قبل از اينكه دستگيره را بچرخاند و هر دو لنگة پنجره رو به درياي آرام صبحگاهي باز بشود، بر آن ترس ذاتي يا ترديدي كه به ناگهان از جايي در وجودش سر برداشته، فائق آمده و با نوعي آرامش يا سرخوشي غريزي به دريا نگاه كرده. خنكاي باد مرطوب، زورقها و لنجها، كه از صيد شبانه بازميگشتهاند و حركت ملايم موج و آفتاب... بچهها اگر نبودهاند، يا مردماني كه در خيابان ساحلي قدم بزنند، چرخش زيباي مرغان دريايي را در آسمان تماشا كرده است. يا به آواز جاشوي پير و درماندهاي گوش داده كه در جايي، روي عرشة لنجي، براي خودش ميخوانده و به لب پرة موجهاي آرام نگاه ميكرده.4
فكر كردم؛ از آن بلندي به دريا نگاه ميكرده، به لب پره موجهاي آرام و ديوارة بلند موجشكن و هيچ تصوري از سقوط در ذهنش نداشته است.5 ميخواسته آرام و بدون تشويش در برابر دريا بايستد و طلوع آفتاب را تماشا بكند. آيا شمايل كسي را به خاطر ميآورده يا آخرين ماجرايي را كه بر او گذشته مرور ميكرده؟ مطمئناً تمام راه را با تأني و متانت قدم برداشته. نرم و مثل سايه، در پناه ديوارها و كوچههاي باريك ميگذشته. احتمالاً مقابل عمارت نيمه ويران، مدت زمان كوتاهي توقف كرده است. به صداهاي اطرافيان گوش داده و در اولين يا دومين پاگرد نفس تازه كرده است. شايد با گوشة مينا، نم اشك را از روي گونههايش برچيده. بغض هم بوده، كه همانجا شكسته و فروريخته.
«وقتي صداي قلبش رو ميشنوم، نميتونم بهش فكر نكنم. آن هم وقتي كه توي هوا چرخ ميخورده، با آن موهاي درهم آشفته و دستهايي كه هوا رو چنگ ميزده تا به جايي بند بشن و نميتونسته جلوي افتادنش رو بگيره. وحشت پريشاني، درست لحظهاي كه ديگه دلش نميخواسته بميره و ميدونسته كه كاريش نميتونه بكنه»6.
حرفي نزد. نگاهم نكرد. باز بار ديگر گونهام را بوسيد و لب تخت نشست و دستش را گذاشت روي سينة من، سمت چپ. چشمهايش را بست و به خلسهاي عميق فرو رفت. بوي رايحة سحرآميز در هوا معلق ماند. باد از جريان افتاد و ديگر باران نباريد و دريا آرام شد. باز بار ديگر شلال موهايش ريخت روي صورتم. گفت: «شامت رو ميخوري و با خيال راحت ميخوابي».
نگفتم: «ديگه هيچوقت خوابم نميبرده».ميدانست. گفت: «وقتي بيام كنارت دراز بكشم، خوابت ميبره». چرخي زد و مثل سايهاي كمرنگ، در هواي محبوس اتاق گم شد.
دير زماني بعد به خوابي ژرف فرو رفت. خواب ديد كه در اعماق اقيانوس، در غاري از صخرههاي عظيم شناور است. ماهيان كوچك از درون ماسههاي طلايي سر برميآورند و از برابرش ميگذرند. بر ديوارة دالانهاي سنگي، اشكالي از بز كوهي و اسب به شكلي انتزاعي حك شدهاند... و او كه شكارگر جواني است با نيزهاي بلند به سوي حيوان عظيمالجثهاي حملهور شده است. به ياد آورد كه پيش از اين، ساليان پيش، از اين دالانهاي سنگي عبور كرده و مردمان چيرهدستي را كه چنين نقشهاي ساده اما بديع را بر ديوارههاي سنگي نقش كردهاند، ديده است. از منطقة سايهها گذشت و ناگهان دريافت كه خواب ميبيند و در جهان رؤيا سرگردان مانده و قادر نيست در روند آن، تغييري بدهد. فكر كرد: «من پيش از اين اينجا بودهام. نيزه و سپر داشتهام. كلاهخود بر سرم بود و سنگينترين زره را بر تن داشتهام و اكنون عريانم». شناور بود و در نوري پريده رنگ ( كه سايهها را برميچيد) پيش ميرفت. در مدخل دومين دالان عريض، نخست سپر و سپس خنجر بيغلافش را كه در شكاف صخرهاي پنهان شده بود، بيرون كشيد. بر آن صخره نيز شمايل مردي حك شده بود كه ميشناخت. نيزه عميقاً درون سينهاش فرو رفته بود و چهرة مرد سرباز، تحمل دردي جانكاه را پيش از مرگ نشان ميداد. گودي چشمها از باران پر شده بود. مقتول در حاليكه دست راستش را روي قلبش نهاده بود، همانجا كه سنان فولادي زخمي عميق بر جاي گذاشته بود، با پنجة دست چپ، تكهاي نان كماج را ميفشرد كه بوي رازيانه ميداد و هنوز گرم بود. براي نخستين بار با اين حقيقت پنهان كه قادر نيست كس ديگري باشد، مواجه شد. با وحشت دريافت كه او ادامه حيات ديگري است، پيش از اينكه خلق بشود، پيش از آنكه خلق شده باشد. پيش از آنكه بر سر جنازة سرباز نگونبختي حاضر شود كه از چنگ مردم گريخته بود. او در آن مقطع تاريخي، و شايد در سومين يا چهارمين دورة حيات و در شبي باراني از ميان كوچههاي باريك ميگذشت. به شدت گرسنه بود و از سرما ميلرزيد. هيچ دري به كوچه باز
نميشد و هيچ چراغي پشت پنجرهاي نميسوخت. در خم آخرين كوچه زير سقف نيمه ويران، مردي را ديد كه بر زمين افتاده، كلاهخود بر سر و زره سنگيني بر تن داشت و نيزهاي سينهاش را شكافته بود. نان را از ميان پنجههاي درهم فشرده بيرون كشيد و آن را به دندان گرفت. كلاهخود مرده را بر سر گذاشت. بيرون كشيدن آن زره، در آن كابوس هولانگيز كار چندان دشواري نبود. كافي بود خنجر را از غلاف بيرون بكشد و در پهلوي سرباز فرو بكند و به سطح آب بيايد كه زلال بود و آنچنان آبي بود كه هيچ آبي در جهان رؤياهاي دلنشين آنقدر آبي نبوده است. بالا آمد و در ساية درختان كبوده، چرخي به دور خودش زد و از برابر نگاه شادمان دختر جواني گذشت كه خم شده بود روي آب تا همچون خوابهاي پيشين، شاهماهي دوست داشتنياش را تماشا بكند. ميديد كه گردهاش ارغواني و پهلوها سفيد و زير شكمش آبي است و رودخانه چندان گودي ندارد كه دختر جوان نتواند از آن عبور كند، اما دره عميق است و بيشههاي كبوده آن را از سايه پر كرده است.
وقتي بيدار شد ديد كه چراغها خاموشاند و آن دوشيزة يگانه كنارش دراز كشيده، بوي رازيانه ميدهد و مثل سايه او را در آغوش گرفته و طرهاي از آن گيسوان خرمايي روي پيشانياش افتاده. آرام نفس ميكشد و به خوابي عميق فرو رفته است.
پينوشتها:
1- به عقيدة من (كه كاملاً خودخواهانه به نظر ميرسد)، ويرايش يك داستان، به هر اندازه كه باشد، فقط تصحيح بعضي از جملههاي زائد يا مطول نيست، يا گذاشتن نقطه، ويرگول، ميتواند به هر نحوي پرداخت مجدد داستان هم باشد، به همانگونه كه نويسنده خيال نوشتنش را داشته و ميبايست مينوشته، اما به هر علتي نتوانسته. بنابراين «فرضية» من نه به عنوان ويراستار يا
حاشيهنويس، بلكه به عنوان «ذهن دوم» نويسنده، پارهاي از جملات، تعابير يا توصيفهاي داستان را كه گاه بسيار بديع مينمايد، تغيير دادهام تا درك مفاهيم حسي را گسترش داده يا آسانتر كرده باشم. و گاهي بر آن افزودهام تا «وضعيت» را به نفع خواننده بسط داده باشم.
اين كار تازهاي نيست. پيش از اين در بسياري از متون قديمي«حاشيهنويسي» اگر نه با اين تعريف، معمول و رايج بوده است. خواننده اين اختيار را دارد كه از خواندن زيرنويسها صرف نظر بكند، يا پس از خواندن اصل داستان مجدداً برگردد و با خواندن زيرنويس، داستان ذهن دوم را بازخوان كند.
2-«آيا خواب نوعي تخيل شبانه است؟»،اين سؤال بيجواب از ذهنش گذشت، همچنان كه نگاه بيهويتش به سقف اتاق خيره مانده بود.
3- «آيا تمامي بيداري يك رؤياست؟!اين پرسش از من نيست ـ و آيا به راستي من زندگيام را به خواب ديدهام، يا كاملاً واقعي است؟ اگر اين امكان غيرمعقول (اما شدني)، فراهم ميآمد تا با آهنگ قدمهاي لرزان آن دوشيزة جوان، كه قلبش را توي دستهايش گرفته، از پلهها بالا بروم، شايد در آن ورطة تعليق، آن «دم يك نفس»، كه چشمهامان را بستهايم و رها شدهايم ميان زمين و آسمان، درمييافتم كه فراغت روح از جسم، پيش از مرگ ميشود.»
كاش پلههاي تمام ناشدني آن عمارت نيمهويران بودم و به انتها نميرسيدم. كاش پنجرهاي ميشدم كه دستگيرهاي براي باز شدن نميداشت. يا سرانگشتان ظريف دختري ميبودم كه در باز كردن پنجره به ترديد ميافتاد. كاش بغض بودم و ميشكستم. كاش گريه بودم يا مشتي بر ديوار، كاش ديوار بودم، يا ترس بودم قبل از ترس، مرگ قبل از مرگ، يا معني سقوط قبل از سقوط. يا اميد قبل از نااميدي مطلق. كاش مانعي ميشدم بر سر راه سقوط دختري كه ميشد زنده بماند. كاش راه بودم يا ارتفاع كامل. يا حداقل اقيانوسي بودم از پر پروانه كه تا زير پنجرة طبقة چهارم ميرسيد.
4- و در هيچ خانهاي از خانههاي شهر بندري، بر آستانة هيچ در گاهي، كسي چشم به راهش نبوده است.
5- احتمالاً لذت بصري ناشي از تلاقي رنگها يا جلوههايي از طبيعت و در برههاي خاص، ميتواند به نوعي در خلق آرماني كه به سوي آن در حركتيم تأثيرگذار باشد.
6 - انتخاب كلمة «خودكشي» را اگر در اين داستان جايز نميدانم و با اين تعبير نويسنده كه «مدت زمان بيشتري توي هوا ميبود» هم عقيدهام؛ به اين دليل است كه تعريف ما از «مرگ» به عنوان ختم زندگي، تعريف نادرستي است. «فنا» به تعبير عارفان و به گونهاي شاعرانه يادآور «هستي» مطلق است. و اين «هستي» يادآور شكوهمندترين شكل بقاي روح است، كه بدون اين كالبد فناپذير، «بقا» ميسر نميشود، زيرا اين زوال، زوال جسم، موجب فعليت يافتن استعدادهاي روح را، در شرايطي خاص، فراهم ميآورد.
«مرگ» به نوعي «شدن» و يا به تعبيري «شرايط خاص» براي ادامة حيات است. پيش از اين بودهايم و بعد از اين نيز خواهيم بود. مرگ، گشوده شدن دري است از اتاقي به اتاق ديگر. يا از اتاقي به رويايوان و باغ. ما جامع تمام خلاقيتهاي بالقوه هستيم و لحظة وقوع مرگ را اگر نميتوان رقم زد، بارقة شگفت و دوست داشتني است كه از اين ناتواني و عجز عايدمان ميشود. براي بوييدن يك گل، بايد از پنجرة اتاقمان سر بيرون بياوريم.
من «خودكشي» را كه نه «مرگ» را ستايش ميكنم. من خواب را ستايش ميكنم كه در آن روح من فارغ ميشود و از كوچههاي آشناي ديرين ميگذرد و براي هزارمين بار به آدمهايي كه هزار سال پيش از اين ديدهام، سلام ميكند.
به نقل از مجله ی الفبا
نوشته شده به وسيله ي : محمدزاده | 06:57 AM | نظر بدين(0)
الو و خاكستر

ليلا اقليمي
تقديم به شهيدان سينما ركس آبادان
سال: 1357
نشسته بود و سيني پر از ماهي جلويش. گاهي دست تكان ميداد و مگسها را ميراند. نزديك رفتم. پوست آفتاب سوخته و چروكيدة گردنش را از سوراخ وسط شِلّه ميديدم و چند تار مو از فرق سفيدش كه رنگ حنا در مقابلش ناتوان مانده، از كنار شلّه روي خطوط پيشاني افتاده بود. سلام گفتم و آرام نشستم كنارش. نگاهم كرد. با لبخند گفتم: ننه عباس، امروز چطوري؟
چند خال آبي را با حالتي كه به شكل قوس ماه در جاي ابرو كشيده بود، در هم فرو برد. نگاهش را چرخاند به طرف سيني ماهي. با صداي خفهاي گفت «باز كه تو اومدي، خسته نميشي... نكنه بيكاري....
كلاسور را در دستم جا به جا كردم.
- اگه امروز هم حرف نزني، بازم مييام.
- چي بگم.
- ميخوام برام از اون كيسهاي كه تو گردنت آويزان كردي بگي، از همون كه وقتي توي شرجي قلبت ميگيره و غش ميكني، ماهي فروشا ميذارند جلوي دماغت. بوش كه ميكني نفست تازه ميشه...
انگار فقط صداي زني كه روبهرويش ايستاده بود را ميشنيد «كيلويي چنده؟»
- بياح ميخي يا صبور؟ هر دو تاش آتيشي يه.
دستش را برد طرف سينهاش. رگهاي دستش متورم شد. شايد كيسه را ميفشرد. زن نشست و آبشش يكي از ماهيها را بالا زد « نه نميخوام» بلند شد و رفت.
دست دراز كردم تا بند دور گردنش را نشان دهم. وحشت زده دستم را پس زد و فرياد كشيد.
- مسلمونا كمكم كنيد... اومدن عباسمو ازم بگيرن.
چند نفري جمع شدند. صدايي شنيدم، «چرا دست از سرش برنميداريد... چي كار اي بدبخت داريد...
دستش را فشردم. زبر بود و سرد « ننه عباس نگاه كن به اين ورقهها... من ميخوام عباستو بنويسم. ميخوام به همه نشونش بدم.»
- يعني چي... مگه بچهم مَشخِ.
- آره حتي ميشه بچه مدرسهايها به جاي مشق شب بنويسندش، تا همه بدونند.
- نگاهش در نگاهم گره خورد. خسته بود. خودش هم دل پري داشت.
- گوشة دهانش فرو افتاد. نفسش را پر صدا رها كرد.
- آخي، از چي بگم... از ركس يا عباسم؟
- از هر كدوم راحتتري
چانهاش ميلرزيد « ركس مونو به خاك سياه نشوند، نگاهم نكن سروپايم، عباسمو از مو گرفت. دوازده ساله بودم كه عروسكم رو از دستم گرفتند. گفتند، بايد بري خونة شوهر، هفت سال آزگار بچهدار نشدم، هر روز كشون كشون ميبردنم طلاقم بدن...
يه روز دمپايي تو پام نبود گفتند خوبيات نداره، برگشتم... قربون اون ابوالفضل كم طاقت برم. زود مرادمو داد. بچهدار شدم، او هم پسر، شوهرم نه ديگه طلاقم داد، نه روم زن گرفت...
چي از پسر بهتر، ديگه بونه نداشت، ولي ديگه بچهدار هم نشدمها! از اجاق كوري كه بهتر بودها... »
با چند سرفة خشك صدايش را تازه كرد:
« دده نميدوني به چه دل خوني بزرگش كردم»
سرش را تكان ميداد:
«عباسمو ميگم ها... او روزا كه لولهكشي نبود، يه دلّه ميگرفتم دستم، از ايستگاه صمد تا لين سيزده احمد آباد پياده ميزدم. خدا ميدونه چقدر سر بمبو توي صف وايميستادم. از عصمت سينه پهن گرفته تا سكينه لكاته كتك ميخوردم. آخر سر هم دي مندو كه سقا بود، يه سطل آب ميريخت توي دلّهم. ميآوردم ميذاشتمش سر فرمز، هي پمپ ميزدم وميزدم تا اَلو بگيره. بعدشم فرمز هوا ميگرفت نفسش بالا ميزد وميگفت پيس خاموش ميشد... آخي ميخواستم اُپيازي بري عباسم درست كنم... حالا هر وقت ميرم سر تانكي آب شيرين پر كنم، يادم ميافته به او قديما چه عالميداشتيم، چه دلخوشي...
قربون بچهم برم، دلش يه تاير ميخواست تو كوچه ولو بشه. قربون اون پاهاي لجنيش، بميرم بري بازي كردناش گاو گوساله، شنگل پنير، اشگل گلي مال گلي... صداش هنوز تو گوشِمِ»
دستش را پناه دهانش گرفت تا لثة بيدندانش را پنهان كند. آهي كشيد. چشمان ريزش را جمع كرد. اشك روي چروكهاي پوست صورتش سر ميخورد. دستمال كوچكي از جيب بزرگ كنار پيراهنش بيرون آورد و اشكهايش را پاك كرد. همانطور كه دستمال را ميان انگشتان استخوانياش ميفشرد گفت: «لامصب او روز پيله كرده بود هي ميگفت ننه پول بده با عامو برم سينما، اولش ننهادم بره، پدر صاحبمو درآورد... »
هق هق ميكرد «بچهم از چيزي خبر نداشت، رفته بود فيلم ببينه، همين عكسها كه رو پرده ميندازند همينها بچه