تماس با  ماگفتگو  و  مصاحبهمقالاتنقد ادبیداستان ایرانداستان  ترجمهشعر  ترجمهمعرفی شاعرشعر  معاصراخبار ادبیصفحه اول
آدرس ايميلتان را وارد کنيد تا خبر هاي ادبي برايتان پست شود

نشاني ما

iranpoetry(at).gmail.com

 



 


November 15, 2004 08:54 PM

نیما یوشیج


nim.jpg


نیما در سال 1276 هجری خورشیدی به دنیا آمد. خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از آخوند ده نداشت چون او را شکنجه می داد و در کوچه باغها دنبال نیما می کرد . پس از آن به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد .... در مدرسه از بچه‌ها کناره گیری می کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و به شعر گفتن به سبک خراسانی مشغول گشت. در سال 1300 منظومه قصه رنگ پریده را سرود که در روزنامه میرزاده عشقی به چاپ رساند ... در همان زمان بود که مخالفت بسیاری از شاعران پیرو سبک قدیم را برانگیخت.... شاعرانی چون: مهدی حمیدی، ملک الشعرای بهار و..... به مخالفت و دشمنی با وی پرداختند و به مسخره و آزار وی دست زدند . نیما سبک خاص خود را داشت وبه سبک شاعران قدیم شعر نمی‌سرود و در شعر او مصراعها کوتاه و بلند می شدند . نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه‌های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه‌های چون: مجله موسیقی، مجله کویر و...... پرداخت. از معروف‌ترین شعرهای نیما می‌توان به شعرهای افسانه، آی آدمها، ناقوس، مرغ آمین اشاره کرد. نیما در 13 دی 1328 چشم از جهان فروبست... فریاد می زنم ، من چهره ام گرفته ! من قایقم نشسته به خشکی ! مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست، یک دست بی صداست ، من، دست من کمک ز دست شما می‌کند طلب، فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر فریاد من رسا ، من از برای راه خلاص خود و شما، فریاد می زنم ، فریاد می زنم!! بیست ویک آبان‌ماه سال ‌روز تولد نیما یوشیج است. به این مناسبت نامه‌ای از او که حاوی نقطه‌نظرات اولیه "پدر شعر‌نو" ایران است، در زیر می‌خوانید. نیما یوشیج این نامه را خطاب به میرزاده‌عشقی شاعر و روزنامه‌نگار انقلابی و رومانتیک نوشته است. میرزاده عشقی ناشر روزنامه تجددخواه "قرن بیستم" بود و زندگی خود را فدای اندیشه‌های ترقی‌خواهانه خود کرد. نیما یوشیج در این نامه که دارای اهمیت زیادی است، درواقع وعده تحولی را که او با فعالیت شعریش آغاز کرده بود، نشان می‌دهد


 



شب همه شب


شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
هم عنان گشته هم زبان هستم.
*
جاده اما ز همه کس خالی است
ریخته بر سر آوار آوار
این منم مانده به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم.
 


ترا من چشم در راهم


ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
 


پاسها از شب گذشته است


پاسها از شب گذشته است.
میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است
میزبان در خانه اش تنها نشسته.
در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او
اوست مانده.اوست خسته.
 
مانده زندانی به لبهایش
بس فراوان حرفها اما
با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته
چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند
میزبان در خانه اش تنها نشسته.
 


شیر


شب آمد مرا وقت غریدن است
 گه کار و هنگام گردیدن است
 به من تنگ کرده جهان جای را
 از این بیشه بیرون کشم پای را
 حرام است خواب
بر آرم تن زردگون زین مغک
 بغرم بغریدنی هولنک
که ریزد ز هم کوهساران همه
 بلرزد تن جویباران همه
 نگردند شاد
 نگویند تا شیر خوابیده است
 دو چشم وی امشب نتابیده است
 بترسیده است از خیال ستیز
نهاده ز هنگامه پا در گریز
 نهم پای پیش
منم شیر ،‌سلطان جانوران
 سر دفتر خیل جنگ آوران
 که تا مادرم در زمانه بزاد
 بغرید و غریدنم یاد داد
 نه نالیدنم
 بپا خاست ،‌برخاستم در زمن
 ز جا جست ، جستم چو او نیز من
 خرامید سنگین ، به دنبال او
بیاموختم از وی احوال او
 خرامان شدم
 برون کردم این چنگ فولاد را
 که آماده ام روز بیداد را
 درخشید چشم غضبنک من
گواهی بداد از دل پک من
 که تا من منم
 به وحشت بر خصم ننهم قدم
 نیاید مرا پشت و کوپال، خم
مرا مادر مهربان از خرد
 چو می خواست بی بک بار آورد
 ز خود دور ساخت
 رها کرد تا یکه تازی کنم
 سرافرازم و سرفرازی کنم
 نبوده به هنگام طوفان و برف
به سر بر مرا بند و دیوار و سقف
 بدین گونه نیز
 نبوده ست هنگام حمله وری
 به سر بر مرا یاوری ، مادری
 دلیر اندر این سان چو تنها شدم
 همه جای قهار و یکتا شدم
شدم نره شیر
 مرا طعمه هر جا که اید به دست
 مرا خواب آن جا که میل من است
 پس آرامگاهم به هر بیشه ای
 ز کید خسانم نه اندیشه ای
 چه اندیشه ای ست ؟
بلرزند از روز بیداد من
 بترسند از چنگ فولاد من
 نه آبم نه آتش نه کوه از عتاب
 که بس بدترم ز آتش و کوه و آب
 کجا رفت خصم ؟
عدو کیست با من ستیزد همی ؟
 ظفر چیست کز من گریزد همی ؟
 جهان آفرین چون بسی سهم داد
 ظفر در سر پنجه ی من نهاد
 وزان شأن داد
روم زین گذر اندکی پیشتر
ببینم چه می آدم در نظر
 اگر بگذرم از میان دره
 ببینم همه چیز ها یکسره
ولی بهتر آنک
 از این ره شوم ، گرچه تاریک هست
 همه خارزار است و باریک هست
ز تاریکیم بس خوش اید همی
 که تا وقت کین از نظرها کمی
 بمانم نهان
 کنون آمدم تا که از بیم من
 بلغزد جهان و زمین و زمن
 به سوراخ هاشان ،عیان هم نهان
 بلرزد تن سست جانوران
 از آشوب من
 چه جای است اینجا که دیوارش هست
 همه سستی و لحن بیمارش هست ؟
 چه می بینم این سان کزین زمزمه
 ز روباه گویی رمه در رمه
 خر اندر خر است
 صدای سگ است و صدای خروس
 بپاش از هم پرده ی آبنوس
 که در پیش شیری چه ها می چرند
 که این نعمت تو که ها می خورند ؟
 روا باشد این
 که شیری گرسنه چو خسبیده است
 بیابد به هر چیز روباه دست ؟
چو شد گوهرم پک و همت بلند
 بباید پی رزق باشم نژند ؟
 بباید که من
 ز بی جفتی خویش تنها بسی
 بگردم به شب کوه و صحرا بسی ؟
 بباید به دل خون خود خوردنم
 وزین درد ناگفته مردنم ؟
 چه تقدیر بود ؟
 چرا ماند پس زنده شیر دلیر
که کنون بر آرد در این غم نفیر ؟
 چرا خیره سر مرگ از او رو بتافت
 درین ره مگر بیشه اش را نیافت
 کز او دور شد ؟
چرا بشنوم ناله های ستیز
 که خود نشنود چرخ دورینه نیز
که ریزد چنین خون سپهر برین
 چرا خون نریزم ؟ مرا همچنین
سپهر آفرید
از این سایه پروردگان مرغ ها
بدرم اگر ،‌گردم از غم رها
صداشان مرا خیره دارد همی
 خیال مرا تیره دارد همی
 در این زیر سقف
یکی مشت مخلوق حیله گرند
همه چاپلوسان خیره سرند
 رسانند اگر چند پنهان ضرر
 نه ماده اند اینان و نه نیز نر
 همه خفته اند
 همه خفته بی زحمت کار و رنج
بغلتیده بر روی بسیار گنج
نیارند کردن از این ره گذر
 ندارند از حال شیران خبر
چه اند این گروه ؟
ریزم اگر خونشان را به کین
 بریزد اگر خونشان بر زمین
 همان نیز باشم که خود بوده ام
به بیهوده چنگال آلوده ام
 وز این گونه کار
 نگردد در آفاق نامم بلتد
 نگردم به هر جایگاه ارجمند
پس آن به مرا چون از ایشان سرم
 از این بی هنر روبهان بگذرم
 کشم پای پس
از این دم ببخشیدتان شیر نر
 بخوابید ای روبهان بیشتر
 که در رهع دگر یک هماورد نیست
 بجز جانورهای دلسرد نیست
 گه خفتن است
 همه آرزوی محال شما
 به خواب است و در خواب گردد رو
 بخوابید تا بگذرند از نظر
 بنامید آن خواب ها را هنر
 ز بی چارگی
بخوابید ایندم که آلام شیر
 نه دارو پذیرد ز مشتی اسیر
 فکندن هر آن را که در بندگی است
 مرا مایه ی ننگ و شرمندگی است
 شما بنده اید


 


افسانه


افسانه : در شب تیره ، دیوانه ای کاو
 دل به رنگی گریزان سپرده
 در دره ی سرد و خلوت نشسته
 همچو ساقه ی گیاهی فسرده
 می کند داستانی غم آور
 در میان بس آشفته مانده
 قصه ی دانه اش هست و دامی
 وز همه گفته ناگفته مانده
 از دلی رفته دارد پیامی
داستان از خیالی پریشان
 ای دل من ، دل من ، دل من
 بینوا ، مضطرا ، قابل من
 با همه خوبی و قدر و دعوی
از تو آخر چه شد حاصل من
 جز سر شکی به رخساره ی غم ؟
آخر ای بینوا دل ! چع دیدی
 که ره رستگاری بریدی ؟
 مرغ هرزه درایی ، که بر هر
شاخی و شاخساری پریدی
 تا بماندی زبون و فتاده ؟
 می توانستی ای دل ، رهیدن
 گر نخوردی فریب زمانه
 آنچه دیدی ، ز خود دیدی و بس
 هر دمی یک ره و یک بهانه
 تا تو ای مست ! با من ستیزی
 تا به سرمستی و غمگساری
 با فسانه کنی دوستاری
 عالمی دایم از وی گریزد
 با تو او را بود سازگاری
 مبتلایی نیابد به از تو
 افسانه : مبتلایی که ماننده ی او
 کس در این راه لغزان ندیده
 آه! دیری است کاین قصه گویند
 از بر شاخه مرغی پریده
 مانده بر جای از او آشیانه
 لیک این آشیان ها سراسر
 بر کف بادها اندر ایند
 رهروان اندر این راه هستند
 کاندر این غم ، به غم می سرایند
 او یکی نیز از رهروان بود
 در بر این خرابه مغازه
 وین بلند آسمان و ستاره
 سالها با هم افسرده بودید
 وز حوادث به دل پاره پاره
 او تو را بوسه می زد ، تو او را
 عاشق : سال ها با هم افسرده بودیم
 سالها همچو واماندگی
 لیک موجی که آشفته می رفت
 بودش از تو به لب داستانی
 می زدت لب ، در آن موج ، لبخند
 افسانه : من بر آن موج آشفته دیدم
 یکه تازی سراسیمه
 عاشق : اما
من سوی گلعذاری رسیدم
 در همش گیسوان چون معما
 همچنان گردبادی مشوش
 افسانه : من در این لحظه ، از راه پنهان
نقش می بستم از او بر آبی
 عاشق : آه! من بوسه می دادم از دور
 بر رخ او به خوابی چه خوابی
 با چه تصویرهای فسونگر
 ای افسانه ، فسانه ، فسانه
 ای خدنگ تو را من نشانه
 ای علاج دل ، ای داروی درد
 همره گریه های شبانه
 با من سوخته در چه کاری ؟
 چیستی ! ای نهان از نظرها
 ای نشسته سر رهگذرها
 از پسرها همه ناله بر لب
 ناله ی تو همه از پدرها
 تو که ای ؟ مادرت که ؟ پدر که ؟
 چون ز گهواره بیرونم آورد
 مادرم ، سرگذشت تو می گفت
 بر من از رنگ و روی تو می زد
 دیده از جذبه های تو می خفت
 می شدم بیهوش و محو و مفتون
 رفته رفته که بر ره فتادم
 از پی بازی بچگانه
 هر زمانی که شب در رسیدی
 بر لب چشمه و رودخانه
 در نهان ، بانگ تو می شنیدم
 ای فسانه ! مگر تو نبودی
 آن زمانی که من در صحاری
 می دویدم چو دیوانه ، تنها
 داشتم زاری و اشکباری
 تو مرا اشک ها می ستردی ؟
 آن زمانی که من ، مست گشته
 زلف ها می فشاندم بر باد
 تو نبودی مگر که همآهنگ
می شدی با من زار و ناشاد
 می زدی بر زمین آسمان را ؟
 در بر گوسفندان ، شبی تار
 بودم افتاده من ، زرد و بیمار
 تو نبودی مگر آن هیولا
 آن سیاه مهیب شرربار
 که کشیدم ز بیم تو فریاد ؟
 دم ، که لبخنده های بهاران
 بود با سبزه ی جویباران
از بر پرتو ماه تابان
 در بن صخره ی کوهساران
 هر کجا ، بزم و رزمی تو را بود
بلبل بینوا ناله می زد
 بر رخ سبزه ، شب ژاله می زد
 روی آن ماه ، از گرمی عشق
 چون گل نار تبخالع می زد
 می نوشتی تو هم سرگذشتی
 سرگذشت منی ای فسانه
 که پریشانی و غمگساری ؟
 یا دل من به تشویش بسته
 یا که دو دیده ی اشکباری ؟
 یا که شیطان رانده ز هر جای ؟
 قلب پر گیر و دار منی تو
 که چنین ناشناسی و گمنام ؟
 یا سرشت منی ، که نگشتی
 در پی رونق و شهرت و نام ؟
یا تو بختی که از من گریزی ؟
 هر کس از جانب خود تو را راند
 بی خبر که تویی جاودانه
 تو که ای ؟ ای ز هر جای رانده
 با منت بوده ره ، دوستانه ؟
 قطره ی اشکی ایا تو ، یا غم ؟
یاد دارم شبی ماهتابی
 بر سر کوه نوبن نشسته
 دیده از سوز دل خواب رفته
 دل ز غوغای دو دیده رسته
 باد سردی دمید از بر کوه
 گفت با من که : ای طفل محزون
 از چه از خانه ی خود جدایی ؟
 چیست گمگشته ی تو در این جا ؟
 طفل ! گل کرده با دلربایی
 کرگویجی در این دره ی تنگ
 چنگ در زلف من زد چو شانه
 نرم و آسهته و دوستانه
 با من خسته ی بینوا داشت
 بازی وشوخی بچگانه
 ای فسانه ! تو آن باد سردی ؟
 ای بسا خنده ها که زدی تو
 بر خوشی و بدی گل من
 ای بسا کامدی اشک ریزان
بر من و بر دل و حاصل من
 تو ددی ، یا که رویی پریوار ؟
ناشناسا ! که هستی که هر جا
 با من بینوا بوده ای تو ؟
 هر زمانم کشیده در آغوش
 بیهشی من افزوده ای تو ؟
 ای فسانه ! بگو ، پاسخم ده
افسانه : بس کن ازپرسش ای سوخته دل
 بس که گفتی دلم ساختی خون
 باورم شد که از غصه مستی
 هر که را غم فزون ، گفته افزون
 عاشقا ! تو مرا می شناسی
 از دل بی هیاهو نهفته
 من یک آواره ی آسمانم
 وز زمان و زمین بازمانده
 هر چه هستم ، بر عاشقانم
 آنچه گویی منم ، و آنچه خواهی
 من وجودی کهن کار هستم
 خوانده ی بی کسان گرفتار
 بچه ها را به من ، مادر پیر
 بیم و لرزه دهد ، در شب تار
 من یکی قصه ام بی سر و بن
 عاشق : تو یکی قصه ای ؟
افسانه : آری ، آری
 قصه ی عاشق بیقراری
نا امیدی ، پر از اضطرابی
 که به اندوه و شب زنده داری
 سال ها در غم و انزوا زیست
قصه ی عاشقی پر ز بیمم
گر مهیبم چو دیو صحاری
 ور مرا پیرزن روستایی
 غول خواند ز آدم فراری
 زاده ی اضطراب جهانم
 یک زمان دختری بوده ام من
 نازنین دلبری بوده ام من
 چشم ها پر ز آشوب کرده
 یکه افسونگری بوده ام من
 آمدم بر مزاری نشسته
 چنگ سازنده ی من به دستی
 دست دیگر یکی جام باده
نغمه ای ساز نکرده ، سرمست
 شد ز چشم سیاهم ، گشاده
 قطره قطره سرشک پر از خون
 در همین لحظه ، تاریک می شد
 در افق ، صورت ابر خونین
 در میان زمین و فلک بود
 اختلاط صداهای سنگین
 دود از این خیمه می رفت بالا
 خواب آمد مرا دیدگان بست
 جام و چنگم فتادند از دست
 چنگ پاره شد و جام بشکست
من ز دست دل و دل ز من رست
 رفتم و دیگرم تو ندیدی
 ای بسا وحشت انگیز شب ها
 کز پس ابرها شد پدیدار
 قامتی که ندانستی اش کیست
 با صدایی حزین و دل آزار
 نام من در بن گوش تو گفت
 عاشقا ! من همان ناشناسم
 آن صدایم که از دل بر اید
صورت مردگان جهانم
یک دمم که چو برقی سر اید
 قطره ی گرم چشمی ترم من
 چه در آن کوهها داشت می ساخت
 دست مردم ، بیالوده در گل ؟
لیک افسوس ! از آن لحظه دیگر
 سکنین را نشد هیچ حاصل
 سالها طی شدند از پی هم
 یک گوزن فراری در آنجا
 شاخه ای را ز برگش تهی کرد
 گشت پیدا صداهای دیگر
 شمل مخروطی خانه ای فرد
 کله ی چند بز در چراگاه
 بعد از آن ، مرد چوپان پیری
 اندر آن تنگنا جست خانه
 قصه ای گشت پیدا ، که در آن
 بود گم هر سراغ و نشانه
 کرد از من درین راه معنی
 کی ولی با خبر بود از این راز
 که بر آن جغد هم خواند غمنک ؟
 ریخت آن خانه ی شوق از هم
 چون نه جز نقش آن ماند بر خک
 هر چه ، بگریست ، جز چشم شیطان
 عاشق : ای فسانه ! خسانند آنان
 که فروبسته ره را به گلزار
 خس ، به صد سال طوفان ننالد
گل ، ز یک تندباد است بیمار
 تو مپوشان سخن ها که داری
 تو بگو با زبان دل خود
 هیچکس گوی نپسندد آن را
 می توان حیله ها راند در کار
عیب باشد ولی نکته دان را
نکته پوشی پی حرف مردم
 این ، زبان دل افسردگان است
 نه زبان پی نام خیزان
گوی در دل نگیرد کسش هیچ
 ما که در این جانیم سوزان
 حرف خود را بگیریم دنبال
 کی در آن کلبه های دگر بود ؟
 افسانه : هیچکس جز من ، ای عاشق مست
 دیدی آن شور و بنشییدی آن بانگ
 از بن بام هایی که بشکست
 روی دیوارهایی که ماندند
 در یکی کلبه ی خرد چوبین
 طرف ویرانه ای ، یاد داری ؟
 که یکی پیرزن روستایی
 پنبه می رشت و می کرد زاری
 خامشی بود و تاریکی شب
 باد سرد از برون نعره می زد
 آتش اندر دل کلبه می سوخت
 دختری ناگه از در درآمد
 که همی گفت و بر سر همی کوفت
 ای دل من ، دل من ، دل من
 آه از قلب خسته بر آورد
 در بر ما درافتاد و شد سرد
 این چنین دختر بیدلی را
 هیچ دانی چهزار و زبون کرد ؟
 عشق فانی کننده ، منم عشق
 حاصل زندگانی منم ، من
 روشنی جهانی منم ، من
 من ، فسانه ، دل عاشقانم
گر بود جسم و جانی ، منم ، من
 من گل عشقم و زاده ی اشک
 یاد می آوری آن خرابه
 آن شب و جنگل آلیو را
 که تو از کهنه ها می شمردی
 می زدی بوسه خوبان نو را ؟
 زان زمان ها مرا دوست بودی
 عاشق : آن زمان ها که از آن به ره ماند
 همچنان کز سواری غباری ...ـ
افسانه : تند خیزی که ، ره شد پس از او
 جای خالی نمای سواری
طعمه ی این بیابان موحش
عاشق : لیک در خنده اش ، آن نگارین
 مست می خواند و سرمست می رفت
 تا شناسد حریفش به مستی
 جام هر جای بر دست می رفت
 چه شبی ! ماه خندان ، چمن نرم
 افسانه : آه عاشق ! سحر بود آندم
 سینه ی آسمان باز و روشن
شد ز ره کاروان طربنک
 جرسش را به جا ماند شیون
 آتشش را اجاقی که شد سرد
 عاشق : کوهها راست استاده بودند
 دره ها همچو دزدان خمیده
 افسانه : آری ای عاشق ! افتاده بودند
 دل ز کف دادگان ، وارمیده
 داستانیم از آنجاست در یاد
 هر کجا فتنه بود و شب و کین
 مردمی ، مردمی کرده نابود
 بر سر کوه های کباچین
 نقطه ای سوخت در پیکر دود
 طفل بیتابی آمد به دنیا
 تا به هم یار و دمساز باشیم
 نکته ها آمد از قصه کوتاه
 اندر آن گوشه ، چوپان زنی ، زود
ناف از شیرخواری ببرید
 عاشق : آه
چه زمانی ، چه دلکش زمانی
 قصه ی شادمان دلی بود
 باز آمد سوی خانه ی دل
 افسانه : عاشقا ! جغد گو بود ، و بودش
 آشنایی به ویرانه ی دل
 عاشق : آری افسانه ! یک جغد غمنک
 هر دم امشب ، از آنان که بودند
 یاد می آورد جغد باطل
 ایستاده است ، استاده گویی
 آن نگارین به ویران ناتل
 دست بر دست و با چشم نمنک
 افسانه : آمده از مزار مقدس
 عاشقا ! راه درمان بجوید
 عاشق : آمده با زبانی که دارد
 قصه ی رفتگان را بگوید
زندگان را بیابد در این غم
 افسانه : آمده تا به دست آورد باز
 عاشق ! آن را که بر جا نهاده است
 لیک چو سود ، کاندر بیابان
هول را باز دندان گشاده است
 باید این جام گردد شکسته
 به که ای نقشبند فسونکار
 نقش دیگر بر آری که شاید
 اندر این پرده ، در نقشبندی
 بیش از این نز غمت غم فزاید
 جلوه گیرد سپید ، از سیاهی
آنچه بگذشت چون چشمه ی نوش
بود روزی بدانگونه کامروز
 نکته اینست ، دریاب فرصت
 گنج در خانه ، دل رنج اندوز
از چه ؟ ایا چمن دلربا نیست ؟
 آن زمانی که امرود وحشی
 سایه افکنده آرام بر سنگ
 ککلی ها در آن جنگل دور
 می سرایند با هم همآهنگ
 گه یکی زان میان است خوانا
 شکوه ها را بنه ، خیز و بنگر
 که چگونه زمستان سر آمد
 جنگل و کوه در رستخیز است
عالم از تیره رویی در آمد
 چهره بگشاد و چون برق خندید
 توده ی برف از هم شکافید
 قله ی کوه شد یکسر ابلق
 مرد چوپان در آمد ز دخمه
خنده زد شادمان و موفق
 که دگر وقت سبزه چرانی است
 عاشقا ! خیز کامد بهاران
 چشمه ی کوچک از کوه جوشید
گل به صحرا در آمد چو آتش
رود تیره چو توفان خروشید
 دشت از گل شده هفت رنگه
 آن پرده پی لانه سازی
 بر سر شاخه ها می سراید
 خار و خاشک دارد به منقار
شاخه ی سبز هر لحظه زاید
بچگانی همه خرد و زیبا
 عاشق : در سریها به راه ورازون
 گرگ ، دزدیده سر می نماید
 افسانه : عاشق! اینها چه حرفی است ؟ کنون
گرگ کاو دیری آنجا نپاید
 از بهار است آنگونه رقصان
 آفتاب طلایی بتابید
 بر سر ژاله ی صبحگاهی
 ژاله ها دانه دانه درخشند
 همچو الماس و در آب ، ماهی
بر سر موج ها زد معلق
 تو هم ای بینوا ! شاد بخرام
 که ز هر سو نشاط بهار است
 که به هر جا زمانه به رقص است
 تا به کی دیده ات اشکبار است ؟
 بوسه ای زن که دوران رونده است
دور گردان گذشته ز خاطر
 روی دامان این کوه ، بنگر
بره های سفید و سیه را
 نغمه ی زنگ ها را ، که یکسر
 چون دل عاشق ، آوازه خوان اند
 بر سر سبزه ی بیشل اینک
 نازنینی است خندان نشسته
 از همه رنگ ، گل های کوچک
گرد آورده و دسته بسته
 تا کند هدیه ی عشقبازان
همتی کن که دزدیده ، او را
 هر دمی جانب تو نگاهی است
 عاشقا ! گر سیه دوست داری
 اینک او را دو چشم سیاهی است
 که ز غوغای دل قصه گوی است
 عاشق : رو ، فسانه ! که اینها فریب است
 دل ز وصل و خوشی بی نصیب است
دیدن و سوزش و شادمانی
 چه خیالی و وهمی عجیب است
 بیخبر شاد و بینا فسرده است
 خنده ای ناشکفت از گل من
 که ز باران زهری نشد تر
 من به بازار کالافروشان
 داده ام هر چه را ، در برابر
 شادی روز گمگشته ای را
 ای دریغا ! دریغا ! دریغا
که همه فصل ها هست تیره
 از گشته چو یاد آورم من
 چشم بیند ، ولی خیره خیره
 پر ز حیرانی و ناگواری
 ناشناسی دلم برد و گم شد
 من پی دل کنون بی قرارم
 لیکن از مستی باده ی دوش
 می روم سرگران و خمارم
 جرعه ای بایدم تا رهم من
 افسانه : که ز نو قطره ای چند ریزی ؟
 بینوا عاشقا
 عاشق : گر نریزم
 دل چگونه تواند رهیدن ؟
 چون توانم که دلشاد خیزم
 بنگرم بر بساط بهاران
 افسانه : حالیا تو بیا و رها کن
 اول و آخر زندگانی
 وز گذشته میاور دگر یاد
که بدین ها نیرزد جهانی
 که زبون دل خودشوی تو
 عاشق : لیک افسوس ! چون مارم این درد
 می گزد بند هر بند جان را
 پیچم از درد بر خود چو ماران
 تنگ کرده به ان استخوان را
 چون فریبم در این حال کان هست ؟
قلب من نامه ی آسمان هاست
 مدفن آرزوها و جان هاست
 ظاهرش خنده های زمانه
 باطن آن سرشک نهان هاست
 چون رها دارمش؟ چون گریزم ؟
 همرها ! باز آمد سیاهی
 می برندم به خواهی نخواهی
می درخشد ستاره بدانسان
 که یکی شعله رو در تباهی
 می کشد باد ، محکم غریوی
 زیر آن تپه ها که نهان است
 حالیا روبه آوازه خوان است
 کوه و جنگل بدان ماند اینجا
 که نمایشگه روبهان است
 هر پرنده به یک شاخه در خواب
 افسانه : هر پرنده به کنجی فسرده
 شب دل عاشقی مست خورده
عاشق : خسته این خکدان ، ای فسانه
 چشم ها بسته ، خوابش ببرده
 با خیال دگر رفته از خوش
 بگذر از من ، رها کن دلم را
 که بسی خواب آشفته دیده است
 عاشق و عشق و معشوق و عالم
 آنچه دیده ، همه خفته دیده است
 عاشقم ، خفته ام ، غافلم من
 گل ، به جامه درون پر ز ناز است
 بلبل شیفته چاره ساز است
 رخ نتابیده ، نکام پژمرد
بازگو ! این چه غوغا ، چه راز است ؟
 یک دم و این همه کشمکش ها
 واگذار ای فسانه ! که پرسم
 زین ستاره هزاران حکایت
 که : چگونه شکفت آن گل سرخ ؟
چه شد ؟ کنون چه دارد شکایت ؟
 وز دم بادها ، چون بپژمرد ؟
 آنچه من دیده ام خواب بوده
 نقش یا بر رخ آب بوده
عشق ، هذیان بیماری ای بود
 یا خمار میی ناب بود
 همرها ! این چه هنگامه ای بود ؟
 بر سر ساحل خلوتی ، ما
 می دویدیم و خوشحال بودیم
 با نفس های صبحی طربنک
 نغمه های طرب می سرودیم
 نه غم روزگار جدایی
 کوچ می کرد با ما قبیله
ما ، شماله به کف ، در بر هم
 کوه ها ، پهلوانان خودسر
 سر برافراشته روی در هم
 گله ی ما ، همه رفته از پیش
 تا دم صبح می سوخت آتش
 باد ، فرسوده ، می رفت و می خواند
 مثل اینکه ، در آن دره ی تنگ
 عده ای رفته ، یک عده می ماند
 زیر دیوار از سرو و شمشاد
 آه ، افسانه ! در من بهشتی است
 همچو ویرانه ای در بر من
 آبش از چشمه ی چشم غمنک
 خکش ، از مشت خکستر من
 تا نبینی به صورت خموشم
 من بسی دیده ام صبح روشن
 گل به لبخند و جنگل سترده
 بس شبان اندر او ماه غمگین
 کاروان را جرس ها فسرده
 پای من خسته ، اندر بیابان
 دیده ام روی بیمار نکان
 با چراغی که خاموش می شد
 چون یکی داغ دل دیده محراب
 ناله ای را نهان گوش می شد
 شکل دیوار ، سنگین و خاموش
 درههم فتاد دندانه ی کوه
 سیل برداشت ناگاه فریاد
 فاخته کرد گم آشیانه
 ماند توکا به ویرانه آباد
 رفت از یادش اندیشه ی جفت
 که تواند مرا دوست دارد
 وندر آن بهره ی خود نجوید ؟
 هرکس از بهر خود در تکاپوست
 کس نچیند گلی که نبوید
 عشق بی حظ و حاصل خیالی ست
 آنکه پشمینه پوشید دیری
 نغمه ها زد همه جاودانه
 عاشق زندگانی خود بود
بی خبر ، در لباس فسانه
خویشتن را فریبی همی داد
 خنده زد عقل زیرک بر این حرف
 کز پی این جهان هم جهانی ست
 آدمی ، زاده ی خک ناچیز
 بسته ی عشق های نهانی ست
 عشوه ی زندگانی است این حرف
 بار رنجی به سربار صد رنج
 خواهی ار نکته ای بشنوی راست
 محو شد جسم رنجور زاری
 ماند از او زبانی که گویاست
 تا دهد شرح عشق دگرسان
 حافظا ! این چهکید و دروغیست
 کز زبان می و جام و ساقی ست ؟
 نالی ار تا ابد ، باورم نیست
 که بر آن عشق بازی که باقی ست
 من بر آن عاشقم که رونده است
 در شگفتم ! من و تو که هستیم ؟
 وز کدامین خم کهنه مستیم ؟
ای بسا قید ها که شکستیم
 باز از قید وهمی نرستیم
 بی خبر خنده زن ، بیهده نال
 ای فسانه ! رها کن در اشکم
 کاتشی شعله زد جان من سوخت
 گریه را اختیاری نمانده ست
 من چه سازم ؟ جز اینم نیامخوت
 هرزه گردی دل ، نغمه ی روح
 افسانه : عاشق ! اینها سخن های تو بود ؟
حرف بسیارها می توان زد
می توان چون یکی تکه ی دود
 نقش تردید در آسمان زد
 می توان چون شبی ماند خاموش
 می توان چون غلامان ، به طاعت
 شنوا بود و فرمانبر ، اما
 عشق هر لحظه پرواز جوید
 عقل هر روز بیند معما
 و آدمیزاده در این کشکش
 لیک یک نکته هست و نه جز این
 ما شریک همیم اندر این کار
 صد اگر نقش از دل براید
 سایه آنگونه افتد به دیوار
که ببینند و جویند مردم
 خیزد اینک در این ره ، که ما را
 خبر از رفتگان نیست در دست
شادی آورده ، با هم توانیم
 نقش دیگر براین داستان بست
زشت و زیبا ، نشانی که از ماست
 تو مرا خواهی و من تو را نیز
 این چه کبر و چه شوخی و نازی ست ؟
 به دوپا رانی ، از دست خوانی
 با من ایا تو را قصد بازی است ؟
 تو مرا سر به سر می گذاری ؟
 ای گل نوشکفته ! اگر چند
 زود گشتی زبون و فسرده
 از وفور جوانی چنینی
هر چه کان زنده تر ، زود مرده
 با چنین زنده من کار دارم
 می زدم من در این کهنه گیتی
 بر دل زندگان دائما دست
در از این باغ کنون گشادند
 که در از خارزاران بسی بست
 شد بهار تو با تو پدیدار
نوگل من ! گلی ، گرچه پنهان
 در بن شاخه ی خارزاری
 عاشق تو ، تو را بازیابد
 سازد از عشق تو بی قراری
هر پرنده ، تو را آشنا نیست
 بلبل بینوا زی تو اید
 عاشق مبتلا زی تو اید
 طینت تو همه ماجرایی ست
 طالب ماجرا زی تو اید
 تو ، تسلیده ، عاشقانی
 عاشق : ای فسانه ! مرا آرزو نیست
 که بچینندم و دوست دارند
 زاده ی کوهم ، آورده ی ابر
 به که بر سبزه ام واگذارند
 با بهاری که هستم در آغوش
کس نخواهم زند بر دلم دست
 که دلم آشیان دلی هست
 زاشیانم اگر حاصلی نیست
 من بر آنم کز آن حاصلی هست
 به فریب و خیالی منم خوش
 افسانه : عاشق ! از هر فریبنده کان هست
 یک فریب دلاویزتر ، من
 کهنه خواهد شدن آن چه خیزد
 یک دروغ کهن خیزتر ، من
رانده ی عاقلان ، خوانده ی تو
کرده در خلوت کوه منزل
 عاشق : همچو من
افسانه : چون تو از درد خاموش
بگذرانم ز چشم آنچه بینم
 عاشق : تا بیابی دلی را همه جوش
افسانه : دردش افتاده اندر رگ و پوست
 عاشقا ! با همه این سخن ها
 به محک آمدت تکه ی زر
 چه خوشی ؟ چه زیانی ، چه مقصود ؟
گردد این شاخه یک روز بی بر
 لیک سیراب از این چوی کنون
 یک حقیقت فقط هست بر جا
 آنچنانی که بایست ، بودن
 یک فریب است ره جسته هر جا
چشم ها بسته ، پابست بودن
 ماچنانیم لیکن ، که هستیم
 عاشق : آه افسانه ! حرفی است این راست
 گر فریبی ز ما خاست ، ماییم
 روزگاری اگر فرصتی ماند
بیش از این با هم اندر صفاییم
 همدل و همزبان و همآهنگ
 تو دروغی ، دروغی دلاویز
 تو غمی ، یک غم سخت زیبا
 بی بها مانده عشق و دل من
می سپارم به تو ، عشق و دل را
 که تو خود را به من واگذاری
 ای دروغ ! ای غم ! ای نیک و بد ، تو
 چه کست گفت از این جای برخیز ؟
 چه کست گفت زین ره به یکسو
 همچو گل بر سر شاخه آویز
همچو مهتاب در صحنه ی باغ
 ای دل عاشقان ! ای فسانه
 ای زده نقش ها بر زمانه
 ای که از چنگ خود باز کردی
نغمه هیا همه جاودانه
 بوسه ، بوسه ، لب عاشقان را
در پس ابرهایم نهان دار
 تا صدای مرا جز فرشته
 نشنوند ایچ در آسمان ها
 کس نخواند ز من این نوشته
 جز به دل عاشق بی قراری
اشک من ریز بر گونه ی او
ناله ام در دل وی بیکن
 روح گمنامم آنجا فرود آر
 که بر اید از آنجای شیون
آتش آشفته خیزد ز دل ها
هان ! به پیش ای از این دره ی تنگ
 که بهین خوابگاه شبان هاست
 که کسی را نه راهی بر آن است
 تا در اینجا که هر چیز تنهاست
 بسراییم دلتنگ با هم


 


ای شب


هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
 یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
 کز دیدن روزگار سیرم
 دیری ست که در زمانه ی دون
 از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
 تا باقی عمر چون سپارم
 نه بخت بد مراست سامان
 و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان
 چندین چه کنی مرا ستیزه
 بس نیست مرا غم زمانه ؟
 دل می بری و قرار از من
 هر لحظه به یک ره و فسانه
 بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
 سرمایه ی درد و دشمن بخت
 این قصه که می کنی تو با من
 زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
 بشکست دلم ز بی قراری
 کوتاه کن این فسانه ،‌باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
 آنجا که بکوفت باد بر در
 و آنجا که بریخت آب مواج
 تابید بر او مه منور
 ای تیره شب دراز دانی
 کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
 بودست رخی ز غم مکدر
 بودست بسی سر پر امید
 یاری که گرفته یار در بر
 کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
 کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
 کز دیده ی عالمی نهان است ؟
 عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
 در سیر تو طاقتم بفرسود
 زین منظره چیست عاقبت سود ؟
 تو چیستی ای شب غم انگیز
 در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
 استاده به شکل خوف آور
 تاریخچه ی گذشتگانی
 یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
 یا شدمن جان من شدستی ؟
 ای شب بنه این شگفتکاری
 بگذار مرا به حالت خویش
 با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
 کز هر طرفی همی وزد باد
 وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
 شد محو یکان یکان ستاره
 تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر ایم
 کز شومی گردش زمانه
 یکدم کمتر به یاد آرم
 و آزاد شوم ز هر فسانه
 بگذار که چشم ها ببندد
 کمتر به من این جهان بخندد


 قصه ی رنگ پریده


من ندانم با که گویم شرح درد
 قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟
 هر که با من همره و پیمانه شد
 عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
قصه ام عشاق را دلخون کند
 عاقبت ، خواننده را مجنون کند
 آتش عشق است و گیرد در کسی
 کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
 قصه ای دارم من از یاران خویش
قصه ای از بخت و از دوران خویش
 یاد می اید مرکز کودکی
 همره من بوده همواره یکی
 قصه ای دارم از این همراه خود
 همره خوش ظاهر بدخواه خود
او مرا همراه بودی هر دمی
 سیرها می کردم اندر عالمی
 یک نگارستانم آمد در نظر
 اندرو هر گونه حس و زیب و فر
هر نگاری را جمالی خاص بود
 یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود
 هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز
 شیوه ی جلوه گری را کرده ساز
 هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر
 هوش بردی و شکیبایی ز سر
 هر نگاری را به دست اندر کمند
 می کشیدی هر که افتادی به بند
 بهر ایشان عالمی گرد آمده
 محو گشته ، عاشق و حیرت زده
من که در این حلقه بودم بیقرار
 عاقبت کردم نگاری اختیار
مهر او به سرشت با بنیاد من
 کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من
 رفت از من طاقت و صبر و قرار
 باز می جستم همیشه وصل یار
 هر کجا بودم ، به هر جا می شدم
بود آن همراه دیرین در پیم
من نمی دانستم این همراه کیست
 قصدش از همراهی در کار چیست ؟
 بس که دیدم نیکی و یاری او
 مار سازی و مددکاری او
 گفتم : ای غافل بباید جست او
 هر که باشد دوستار توست او
 شادی تو از مدد کاری اوست
 بازپرس از حال این دیرینه دوست
 گفتمش : ای نازنین یار نکو
 همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو
 کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من
 گفتمش : روی تو بزداید محن
تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی
 خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی
 به به از کردار و رفتار خوشت
 به به از این جلوه های دلکشت
 بی تو یک لحظه نخواهم زندگی
 خیر بینی ، باش در پایندگی
 باز ای و ره نما ، در پیش رو
 که منم آماده و مفتون تو
در ره افتاد و من از دنبال وی
 شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی
 در پی او سیرها کردم بسی
 از همه دور و نمی دیدیم کسی
 چون که در من سوز او تاثیر کرد
 عالمی در نزد من تغییر کرد
 عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت
 بس بدی ها عاقبت در خوی داشت
 روز درد و روز نکامی رسید
 عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید
 ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا
 که بدو کردم ز خامی اقتفا
 آدم کم تجربه ظاهر پرست
 ز آفت و شر زمان هرگز نرست
 من ز خامی عشق را خوردم فریب
 که شدم از شادمانی بی نصیب
 در پشیمانی سر آمد روزگار
 یک شبی تنها بدم در کوهسار
 سر به زانوی تفکر برده پیش
 محو گشته در پریشانی خویش
 زار می نالیدم از خامی خود
 در نخستین درد و نکامی خود
 که : چرا بی تجربه ، بی معرفت
 بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت
 من که هیچ از خوی او نشناختم
 از چه آخر جانب او تاختم ؟
 دیدم از افسوس و ناله نیست سود
 درد را باید یکی چاره نمود
 چاره می جستم که تا گردم رها
 زان جهان درد وطوفان بلا
 سعی می کردم بهر جیله شود
 چاره ی این عشق بد پیله شود
 عشق کز اول مرا درحکم بود
س آنچه می گفتم بکن ،‌ آن می نمود
 من ندانستم چه شد کان روزگار
 اندک اندک برد از من اختیار
 هر چه کردم که از او گردم رها
 در نهان می گفت با من این ندا
 بایدت جویی همیشه وصل او
 که فکنده ست او تو را در جست و جو
 ترک آن زیبارخ فرخنده حال
 از محال است ، از محال است از محال
 گفتم : ای یار من شوریده سر
سوختم در محنت و درد و خطر
 در میان آتشم آورده ای
 این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟
 چند داری جان من در بند ، چند ؟
 بگسل آخر از من بیچاره بند
 هر چه کردم لابه و افغان و داد
 گوش بست و چشم را بر هم نهاد
 یعنی : ای بیچاره باید سوختن
 نه به آزادی سرور اندوختن
 بایدت داری سر تسلیم پیش
 تا ز سوز من بسوزی جان خویش
 چون که دیدم سرنوشت خویش را
 تن بدادم تا بسوزم در بلا
 مبتلا را چیست چاره جز رضا
 چون نیابد راه دفع ابتلا ؟
 این سزای آن کسان خام را
 که نیندیشند هیچ انجام را
 سالها بگذشت و در بندم اسیر
 کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟
 می کشد هر لحظه ام در بند سخت
 او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
 ای دریغا روزگارم شد سیاه
 آه از این عشق قوی پی آه ! آه
کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟
 تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟
 چه شد آن رنگ من و آن حال من
 محو شد آن اولین آمال من
 شد پریده ،‌رنگ من از رنج و درد
 این منم : رنگ پریده ،‌خون سرد
 عشقم آخر در جهان بدنام کرد
 آخرم رسوای خاص و عام کرد
 وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او
 که مرا با جلوه مغتون داشت او
 عاقبت آواره ام کرد از دیار
 نه مرا غمخواری و نه هیچ یار
 می فزاید درد و آسوده نیم
 چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟
 که شده ماننده ی دیوانگان
 می روم شیدا سر و شیون کنان
 می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو
 خود نمی دانم چه دارم جست و جو
 سخت حیران می شوم در کار خود
که نمی دانم ره و رفتار خود
 خیره خیره گاه گریان می شوم
بی سبب گاهی گریزان می شوم
 زشت آمد در نظرها کار من
 خلق نفرت دارد از گفتار من
 دور گشتند از من آن یاران همه
 چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟
 چه شد آن یاری که از یاران من
 خویش را خواندی ز جانبازان من ؟
 من شنیدم بود از آن انجمن
 که ملامت گو بدند و ضد من
 چه شد آن یار نکویی کز فا
 دم زدی پیوسته با من از وفا ؟
 گم شد از من ، گم شدم از یاد او
 ماند بر جا قصه ی بیداد او
 بی مروت یار من ، ای بی وفا
 بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟
 بی مروت این جفاهایت چراست ؟
 یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟
 چه شد آن یاری که با من داشتی
 دعوی یک باطنی و آشتی ؟
 چون مرا بیچاره و سرگشته دید
 اندک اندک آشنایی را برید
 دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
 بی تأمل روز من برتافت او
 دوستی این بود ز ابنای زمان
 مرحبا بر خوی یاران جهان
مرحبا بر پایداری های خلق
 دوستی خلق و یاری های خلق
 بس که دیدم جور از یاران خود
 وز سراسر مردم دوران خود
 من شدم : رنگ پریده ، خون سرد
 پس نشاید دوستی با خلق کرد
 وای بر حال من بدبخت!‌وای
کس به درد من مبادا مبتلای
 عشق با من گفت : از جا خیز ، هان
 خلق را از درد بدبختی رهان
 خواستم تا ره نمایم خلق را
 تا ز نکامی رهانم خلق را
 می نمودم راهشان ، رفتارشان
 منع می کردم من از پیکارشان
 خلق صاحب فهم صاحب معرفت
 عاقبت نشنید پندم ، عاقبت
جمله می گفتند او دیوانه است
گاه گفتند او پی افسانه است
خلقم آخر بس ملامت ها نمود
 سرزنش ها و حقارت ها نمود
 با چنین هدیه مرا پاداش کرد
 هدیه ،‌آری ، هدیه ای از رنج و درد
 که پریشانی من افزون نمود
 خیرخواهی را چنین پاداش بود
 عاقبت قدر مرا نشناختند
 بی سبب آزرده از خود ساختند
 بیشتر آن کس که دانا می نمود
 نفرتش از حق و حق آرنده بود
 آدمی نزدیک خود را کی شناخت
 دور را بشناخت ، سوی او بتاخت
 آن که کمتر قدر تو داند درست
 در میانخویش ونزدیکان توست
 الغرض ، این مردم حق ناشناس
 بس بدی کردند بیرون از قیاس
 هدیه ها دادند از درد و محن
 زان سراسر هدیه ی جانسوز ،‌من
 یادگاری ساختم با آه و درد
نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد
 مرحبا بر عقل و بر کردار خلق
 مرحبا بر طینت و رفتار خلق
مرحبا بر آدم نیکو نهاد
 حیف از اویی که در عالم فتاد
 خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب
 خوب داد عقل را دادند ، خوب
 هدیه این بود از خسان بی خرد
 هر سری یک نوع حق را می خرد
 نور حق پیداست ،‌ لیکن خلق کور
 کور را چه سود پیش چشم نور ؟
 ای دریفا از دل پر سوز من
 ای دریغا از من و از روز من
 که به غفلت قسمتی بگذشاتم
 خلق را حق جوی می پنداشتمن
 من چو آن شخصم که از بهر صدف
 کردم عمر خود به هر آبی تلف
 کمتر اندر قوم عقل پک هست
 خودپرست افزون بود از حق پرست
 خلق خصم حق و من ، خواهان حق
 سخت نفرت کردم از خصمان حق
 دور گردیدم از این قوم حسود
عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟
عاشقم من بر لقای روی دوست
 سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست
 پس چرا جویم محبت از کسی
 که تنفر دارد از خویم بسی؟
پس چرا گردم به گرد این خسان
 که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟
 ای بسا شرا که باشد در بشر
 عاقل آن باشد که بگریزد ز شر
آفت و شر خسان را چاره ساز
 احتراز است ، احتراز است ، احتراز
 بنده ی تنهاییم تا زنده ام
 گوشه ای دور از همه جوینده ام
 می کشد جان را هوای روز یار
 از چه با غیر آورم سر روزگار ؟
 من ندارم یار زین دونان کسی
 سالها سر برده ام تنها بسی
 من یکی خونین دلم شوریده حال
 که شد آخر عشق جانم را وبال
سخت دارم عزلت و اندوه دوست
 گرچه دانم دشمن سخت من اوست
 من چنان گمنامم و تنهاستم
 گوییا یکباره ناپیداستم
کس نخوانده ست ایچ آثار مرا
 نه شنیده ست ایچ گفتار مرا

 

IranPoetry.com/Hadi Mohammadzadeh/©2004-2010 • All Rights Reserved
بازنشر اينترنتي مطالب اين سايت با ذکر
آدرس دقيق بلامانع است